فصاحت و زبان گشادگیِ سعدی گاهی معادلات مربوط به تعریف فصاحت را در هم میریزد و خلاف آنچه را که در کتابهای معانی نوشته شده است، به اثبات میرساند و این استعداد خداداد و فصاحت مادرزادسعدی آن چنان نیرومند است که نابهنجاریهای کلامی را در آغاز شاعری وی زیر پرده لطف میپوشاند وعیبهایی را که برای عدم فصاحت برشمرده، گم و ناپیدا میکند:
|
مرا باشد از دردِ طفلان خبر
|
که در خُردی از سر برفتم پدر
|
در فصاحت و آشکاری معنی این بیت تردیدی نیست و هر شنوندهای میفهمد که سعدی در کودکی پدر ازدست داده و یتیم و بیسرپرست مانده است و حتی این مفهوم با گونهای دلسوزی عاطفی همراه است. اگر بااندکی تأمّل به دیده نقد بنگریم، به نکتههایی پی میبریم که خلاف عام معانی و دستور زبان فارسی است:
۱. طفلان معنی طفلان یتیم را دارد که به قرینه مصراع دوم، مجاز مرسل است به علاقه ذکر عام و ارادهخاصّ.
۲. در مصراع دوم، ضمیر میم در آخر فعل برفتم، ضمیر فاعلی نیست و ضمیر مضاف الیهی است کهرقص کرده و به آخر فعل چسبیده است و این خلاف قاعده است زیرا که برفت و برفتم هر دو فعل است و جالبتوجه آن است که یک ضمیر متصل به جای دو و یا سه ضمیر منفصل و یا متّصل قرار گرفته است؛ به صورتزیر:
«که در خردیِ من، پدر من، از سر من برفت».
حال این کلام خود جای حرف دارد که آیا «کسی از سر کسی رفتن» معنی کنایی و یا حتی مجازیِ «مردن»را میتواند داشته باشد یا نه؟ و معنیِ حقیقی کلام چگونه است. اگر یکی پای بر سر یکی بگذارد و برود؟
ناگزیر باید استعارهای خیالی بسازیم و بگوییم پدر سعدی به صورت ابری پیش چشم او بوده است کهسایه عنایت وی همانند سایه ابر، از بالای سر سعدی برفته است و در این استعاره، لازم آن معنی مجازیِمردن را راست میدارد و این گشادگی زبان سعدی است که مجال اندیشه نمیدهد و کسی به این شکل خیالی وآن خطای کلامی نمیاندیشد و در حال میفهمد که «در خُردی پدرم مُرد».
البته این گونه خام دستیها در مثنوی بوستان و آغاز شاعری سعدی بیش از حدّ انتظار است، چنان که درآغاز بوستان و مدح اتابکان، بی هیچ مقدمهای چنین سخن میآغازد:
|
مرا طبع ز این نوع خواهان نبود
|
سرِ مدحتِ پادشاهان نبود
|
|
ولی نظم کردم به نام فلان
|
مگر باز گویند صاحبدلان
|
|
که سعدی که گویِ بلاغت ربود
|
در ایّام بوبکر بن سعد بود
|
در همان بیت اوّل «این نوع» یعنی چه؟ قطعاً مصراع دوم به صورت زیر به جای آن مینشیند «طبع من ازاین نوع نمیخواست که پادشاهان را مدح بکند» از این نوع یعنی از نوعِ مِدحتِ پادشاهان!
این جاست که در صورت تأمل معلوم میشود کلام به صورت زیر به نثر بدل میشود و نادرست است:«مرا طبع ز این نوعِ سرِ مدحتِ پادشاهان نبود» خواهان نبود.
و در بیت دوم صرف نظر از عیب بلاغی در کلمه «فلان» در اشاره به پادشاهی چون ابوبکر بن سعد بنزنگی، وجود «ولی» در سرآغاز مصراع اول و «مگر» در ابتدای مصراع دوم، بی گمان ضعف تألیف است همچنان که وجود دو حرف تأویل «که» در مصراع اول از بیت سوم نیز همین ضعف را دارد «که سعدی که…».
سعدی خود پیش از خوانندگان ابیات خویش به این نابهنجاریها عنایتی داشته و در پیشگفتار بوستان ازآنان خواسته است که جوانمردی کنند و هزار غلط و خطای او را به یک کلام پسندیده وی ببخشند و نادیدهبگیرند و در همین تمنا هم خود جای حرف بسیار است:
|
شنیدم که در روز امّید و بیم
|
بدان را به نیکان ببخشد کریم
|
|
تو نیز ار بدی بینیام در سخن
|
به خُلقِ جهان آفرین کار کن
|
|
چو بیتی پسند آیدت از هزار
|
به مردی که دست از تعنت بدار
|
با گذشت زمان همین فصاحت و استعداد خداداد، به علت تمرین و ممارست و خواندنها و نوشتنها از اینچنان شاعر خام دست، خوش طبعی این چنین سخنور جهان آوازهای ساخته است که سخنوران عالم را ازبلاغت و فصاحت وی انگشت بر دهان میماند.
|
من در بیان وصف تو حیران بماندهام
|
حدی است حسن را و تو از حد گذشتهای
|
|
سر مینهند پیش خطت عارفان فارس
|
بیتی مگر ز گفته سعدی نبشتهای
|
سعدی در کاخِ خیال سازِ هنر ادبیات چون نظامی و حافظ پیرو اصالت هنر نیست و همچون عطار نیز قلموی وقف اندیشه و شرح و دریافت از عالم معرفت و متافیزیک نیست، بلکه در میانه این دو راه با استواری و بهسادگی گام برمیدارد و سخن وی شکوفه بادام را میماند که با همه سادگی و سفیدی از جای جای آن آبلطف میبارد:
|
قیامت میکنی سعدی بدین شیرین سخنگفتن
|
مسلم نیست طوطی را در ایّامت شکرخایی
|
آنچه در نخستین نگاه و نظر در غزلیات سعدی خودنمایی میکند، تکرار شکلهای خیالی است، چه ازنظر کلمه مانند کاربرد قمر و عقرب برای رخسار و گیسو و چه از دیدگاه کلامی و موضوع و مسایل مربوط بهعشق و عاشقی، چنان که اگر یکی بخواهد موضوع هلاکت و کشته شدن عاشق در پیش معشوق را در فصلیجداگانه بنویسد، به صورتهای گوناگونِ بدیع، ولیکن تکراری با این مسئله روبهرو میشود:
|
سهل است به خون من اگر دست برآری
|
جان دادن در پای تو دشوار نباشد
|
***
|
وگر به دست نگارین دوست کشته شویم
|
میان عالمیان افتخار ما باشد
|
***
|
سعدی اندر کف جلا و غمت میگوید
|
بندهام، بنده به کشتن ده و مفروش مرا
|
|
بتا هلاک شود دوست در محبت دوست
|
که زندگانی او در هلاک بودن اوست
|
***
|
اینم قبول بس که بمیرم بر آستان
|
تا نسبتم کنند که خدمتگزار اوست
|
***
|
گر کامِ دوست، کشتن سعدی است، باکنیست
|
اینم حیات بس که بمیرم به کام دوست
|
|
گر دوست بنده را بکشد یا بپرورد
|
تسیلم از آن بنده و فرمان از آن دوست
|
هر اندیشه دیگری از این گونه قابل بررسی و طبقهبندی است:
|
سعدیا با ساعد سیمین نشاید پنجه کرد
|
گرچه بازو سخت داری، زور با آهن مکن
|
***
|
پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم
|
غایت جهل بود مشت زدن بر سندان
|
در هر حال غزل سعدی زیبا و دلنشین است و سخن سعدی سهل ممتنع است:
|
سعدی دل روشنت صدفوار
|
هر قطره که خورد گوهر آورد
|
|
شیرینیِ دخترانِ طبعت
|
شور از متمیّزان برآورد
|
|
شاید که کند به زنده در گور
|
در عهد تو هرکه دختر آورد
|
اگر یکی بخواهد چند بیتی فصیح و بینظیر از ابیات سعدی را بنویسد، باید بسیاری از ابیات را بنویسد وسرانجام در میانِ همه گفتههای سعدی بلاتکلیف میماند و نمیتواند و آن گاه شگفت زده میشود که میبیندپندها و موعظههای حکیمانه با زیباترین وجهی در نگین انگشتری غزلها نشسته و طعم تلخ اندرز را شیرینو آواز زشت مرغ پند را دلنشین کرده است:
|
زنده شود هرکه پیش دوست بیمرد
|
مرده دل است آن که هیچ دوست نگیرد
|
موضوع غزل راز و نیاز عاشقانه و بیان حال و درد دل شاعر است، یعنی غزل یک موضوع درونی است،بیرونی نیست و جای پند و اندرز هم نیست، به عبارت دیگر غزل جوشیده از چشمه عشق است و او را با عقل وحکمت کاری نیست، ولیکن سعدی شیرین سخن با چابکدستی حیرت آوری عشق را هم به زنجیر عقل میبنددو برای خود عشق نیز از عقل قانون میسازد:
|
سعدی ز خود برون شو گر مردِ راه عشقی
|
کآنکسرسید در وی، کز خود قدم برون زد
|
و این حکمت اندوزی در ادبستان عشق و استدلال و استنباط سعدی است که میگوید:
|
افسوسِ خلق میشنوم در قفایِ خویش
|
کاین پُخته بین که در سرِ سودای خام شد
|
|
نامم به عاشقی شد و گویند توبه کُن
|
توبت کنون چه فایده دارد؟ که نام شد
|
|
از من به عشقِ روی تو میزاید این سخن
|
طوطی شکر شکست که شیرین کلام شد
|
|
ابنای روزگار غلامان به زر خرند
|
سعدی تو را به طوع و به رغبت غلام شد
|
|
شرح غمت به وصف نخواهد شدن تمام
|
جهدم به آخر آمد و دفتر تمام شد
|
و این سعدی است که درس حکمت در باب عشق میفرماید:
|
هر که معشوق ندارد، عمر ضایع میگذارد
|
همچنان ناپخته باشد هرکه بر آتش نجوشد
|
|
تا غمی پنهان نباشد، رقتی پیدا نگردد
|
همگلی دیده است سعدی تا چو بلبلمیخروشد
|
گاهی سعدی بیآن که خود بداند، عنان اختیار از دست میدهد و در باب حکمت غزلسرایی میکند و سخناز خرد میگوید و آهنگ اندرز در سازی میزند که طبع از دلخراش بودن زیر و بم موعظه و پند گریزاننمیشود:
|
چشم اگر با دوست داری، گوش با دشمنمکن
|
تیر بارانِ قضا را جز رضا جوشن مکن
|
|
مردن اندر کوی عشق از زندگانی خوشتراست
|
تا نمیری، دست مهرش کوته از دامن مکن
|
|
سعدیا با ساعد سیمین نشاید پنجه کرد
|
گرچه بازو سخت داری، زور با آهن مکن
|
بیگمان در باغ غزلیات سعدی، میوه و گل حکمت و خردورزی را روضههای طبقهبندی شده و مرتبینیست و باغبانی آگاه باید تا جای جای میوهها و گلهای هم دست و همرنگ را پیش هم بچیند و دفتری فراهمآورد که اهل حکمت و فلسفه را خوش دل بخشد و داروی تلخ حکمت را به شیرینی در کام نیازمندان ودردمندان درد عشق ریزد:
|
نه مُلک پادشا را در چشم خوبرویان
|
وقعی است، ای برادر! نه زهد پارسا را
|
|
ای کاش برفتادی بُرقع ز روی لیلی
|
تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را
|
|
سعدی قلم به سختی رفته است و نیک بختی
|
پس هرچه پیشت آید، گردن بنه قضا را
|
گاهی سعدی فصیح زبان، چندین فصل و باب از حکمت را در یک غزل فراهم میآورد و زبان به بیان درد ودرمان آن باز میگشاید و در حالی که عقلش را از دست داده سخنان عاقلانه میگوید:
|
اول نظر ز دست برفتم عنان عقل
|
و آن را که عقل رفت، چه داند صواب را؟
|
|
گفتم: مگر به وصل رهایی بود ز عشق
|
بیحاصل است، خورن مستسقی آب را
|
|
عشق آدمیت است گر این ذوق در تو نیست
|
هم شرکتی به خوردن و خفتن دواب را
|
|
آتش بیار و خرمن آزادگان بسوز
|
تا پادشه خراج نخواهد خراب را
|
اگر سلامت دوست دارید، در صورت و چهره خوبان منگرید.
|
عافیت خواهی، نظر در منظر خوبان نکن
|
ورکنی، بدرود کن خواب و قرار خویش را
|
پیران را با جوانان پنجه کردن و کشتی گرفتن از نادانی است و عاشق شدن نیز هم چنان است و سعدی اینپیر بیتدبیر نیز در این زنجیر افتاده است:
|
با جوانی سرخوش است این پیر بیتدبیر را
|
جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را
|
|
من که با مویی به قوت برنیایم ای عجب
|
با یکی افتادهام کاو بگسلد زنجیر را
|
|
ای که گفتی: دیده از دیدار مهرویان بدوز
|
هرچه گویی چاره دانم کرد، جز تقدیر را
|
|
سعدیا در پای جانان گر به خدمت سرنهی
|
هم چنان عذرت بباید خواستن تقصیر را
|
خردنامههای سعدی در باب عشق و عاشقی را به سادگی میتوان طبقهبندی موضوعی کرد:
۱. سعدی معتقد است نظر و نگاه به روی خوبان خوب است و فایده دیده نیز در همین است و حتی ازمعشوق میخواهد تا او را بنگرد و زکات حسن بدهد. دیده را خداوند برای نگاه کردن آفریده و سلامت بامنظربازی راست نمیآید:
|
دیده را فایده آن است که دلبر ببیند
|
ور نبیند چه بود فایده بینایی را؟
|
و این نظر درست خلاف نظر عارفانی است که معتقد هستند انسان باید با چشم دل ببینید. چنان که نظامیگنجهای میگوید:
|
دور شو از راهزنان حواس
|
راه تو دل داند، دل را شناس
|
|
دیده و گوش از غرض افزونی
|
اندکارگر پرده بیرونیاند
|
|
پنبه درآگنده چو گل گوش تو
|
نرگس چشم آبله هوش تو
|
|
نرگس و گل را چه پرستی به باغ
|
ای ز تو هم نرگس و هم گل به داغ
|
و سعدی میگوید:
|
گر تو انکار نظر در آفرینش میکنی
|
من همی گویم که چشم از بهر این کار آمدهاست
|
***
|
دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکل است
|
هر که ما را این نصیحت میکند بیحاصلاست
|
***
|
خود گرفتم که نظر بر رخ خوبان کفر است
|
من از این باز نگردم که مرا دین این است
|
و او بر آن باور است که با دیدن روی خوبان، سلامت و عافیت از انسان رخت برمیبندد.
|
عافیت خواهی، نظر در منظر خوبان مکن
|
ور کنی، بدرود کن خواب و قرار خویش را
|
و گاهی مردم شهری با دیدن روی زیبا کشته میشوند و سعدی از دوست میخواهد تا روی خودبپوشاند:
|
گر برقعی فرو نگذاری بدین جمال
|
در شهر هر که کشته شود، در ضمانتوست
|
با این همه وی معتقد است نگاه معشوق از باب زکات زیبایی اوست و این با سخن پیشین تضاد دارد:
|
آخر نگهی به سوی ما کن
|
کاین دولت حسن را زکات است
|
۲. خردنامههای سعدی درباره عشق نیز جایگاه بررسی خاص خود را دارد و هر آن چه که بر زبانمیآورد، به خواست دل و تأیید اندیشه اوست و از دیدگاه سعدی همین درست و برابر حکمت اوست:
|
غفلت از ایام عشق، پیش محقق خطاست
|
اول صبح است خیز، کآخر دنیا فناست
|
***
|
آدمی نیست که عاشق نشود وقتِ بهار
|
هر گیاهی که به نوروز بجنبد حطب است
|
***
|
جز یاد دوست هرچه کنی عمر ضایع است
|
جز سّر عشق هرچه بگویی بطالت است
|
***
|
تا خار غم عشقت آویخته در دامن
|
کوته نظری باشد رفتن به گلستانها
|
|
آن را که چنین دردی از پای دراندازد
|
باید که فرو شوید دست از همه درمانها
|
|
آن را که نظر دارد با یار کمان ابرو
|
باید که سپر باشد پیش همه پیکانها
|
عشق از نظر سعدی پرده دری میکند و آن را نمیتوان پنهان کرد و کسی که عاشق نباشد بینصیب است:
|
پرده بر خود نمیتوان پوشید
|
ای برادر که عشق پردهدر است
|
***
|
هر کاو شراب عشق نخورده است و دُرد درد
|
آن است کز حیات جهانش نصیب نیست
|
سرانجام سعدی از روی سنجش عقل میگوید که اندیشه عقل در باب عشق اعتباری ندارد.
|
دانند جهانیان که در عشق
|
اندیشه عقل معتبر نیست
|
|
گویند به جانبی دگر رو
|
وز جانب او عزیزتر نیست
|
شیخ سعدی به تکرار پیران را از پنجه کردن با جوانان برحذر میدارد و از عشقبازی منع میکند:
|
وفا کردیم و با ما عذر کردند
|
برو سعدی که این پاداش آن است
|
|
ندانستی که در پایان پیری
|
نه وقتِ پنجه کردن با جوان است
|
درد عشق را تنها چاره صبر کردن است و بس:
|
گر صبر دل از تو هست وگر نیست
|
هم صبر که چارهای دگر نیست
|
***
|
همه دانند که سودا زده دل شده را
|
چاره صبر است، ولیکن چه کند؟ قادر نیست
|
***
|
سعدی ز دست دوست شکایت کجا برد؟
|
هم صبر بر حبیب که صبر از حبیب نیست
|
هم او حمل کوه بیستون را بر یاد شیرین به چیزی نمیداند و تحمل درد عشق را واجب میشمارد:
|
احتمال نیش کردن واجب است از بهر نوش
|
حمل کوه بیستون بر یاد شیرین بار نیست
|
۳. خردنامههای غزلیات سعدی اغلب با تشبیه و تمثیل همراه است:
|
سعدی بشوی لوح دل از نقش غیر او
|
علمی که ره به حق ننماید جهالت است
|
***
|
تو که در خواب بودهای همه شب
|
چه نصیبت ز بلبل سحر است؟
|
|
آدمی را که جانِ معنی نیست
|
در حقیقت درخت بیثمر است
|
***
|
تا مست نباشی نبری بار غم یار
|
آری شتر مست کشد بار گران را
|
***
|
هرکه باز آید ز در پندارم اوست
|
تشنه مسکینْ آب پندارد سراب
|
***
|
تو باز دعوی پرهیز میکنی سعدی
|
که دل به کس ندهم، کُلُّ مُدَّعٍ کَذاب
|
|
حذر کنید ز باران دیده سعدی
|
که قطره سیل شود چون به یکدیگر پیوست
|
***
|
دلی از دست بیرون رفته سعدی
|
نیاید باز تیرِ رفته از شست
|
***
|
جمال در نظر و شوق هم چنان باقی
|
گدا اگر همه عالم بدو دهند، گداست
|
***
|
مَثَل زیرکان و چنبر عشق
|
طفل نادان و مار رنگین است
|
***
|
چشم اگر با دوست داری، گوش با دشمنمکن
|
عاشقی و نیکنامی سعدیا سنگ و سبوست۱
|
گاهی نیز تمثیلات به تنهایی خودنمایی کرده، در میانه غزل شکل مثل به خود میگیرند و هریک بهاستقلال خردنامهای بیرون از غزل به شمار میآیند و میتوان به آسانی از غزل جدا کرد:
|
گر برانی نرود ور برود باز آید
|
ناگزیر است مگس دکّه حلوایی را
|
***
|
تفاوتی نکند قدر پادشاهی را
|
گر التفات کند کمترین گدایی را
|
***
|
حدیث عشق نداند کس که در همه عمر
|
به سر نکوفته باشد درِ سرایی را
|
***
|
صید از کمند اگر بجهد بوالعجب بود
|
ورنه چو در کمند بمیرد، عجیب نیست
|
***
نی که مینالد همی در مجلس آزادگانزان همی نالد که به روی زخم بسیار آمدهاست استدلالها و تناسبها در تمثیلات خردنامههای غزلی سعدی، خود نیز موضوع قابل توجه دیگری است:
|
از بهر خدا روی مپوش از زن و از مرد
|
تا صُنع خدا مینگرند از چپ و از راست
|
***
|
سعدی چه کنی شکایت از دوست
|
چون شادی و غم نه برقرار است
|
|
عشرت خوش است و بر طرف جوییخوشتر است
|
می بر سماع بلبل خوشگوی خوشتر است
|
***
گاهی نیز خردنامههای بیتمثیل و تهی در میانه غزلها به چشم میخورد که خود فصلی جداگانه است:
|
عیب یاران و دوستان هنر است
|
سخن دشمنان نه معتبر است
|
***
|
دمادمدرکشای سعدی شراب صِرف و دمدرکش
|
که با مستان مجلس درنگیرد زهد پرهیزت
|
۴. گاهی یک غزل سعدی از سر تا پای همه پند و حکمت و خرد است، اگرچه موضوع آن همه عشق و دردعشق است و این عشق را با نفس پرستی نسبتی نیست:
|
هرکسی را نتوان گفت که صاحب نظر است
|
عشقبازی دگر و نفس پرستی دگر است
|
|
نه هر آن چشم که ببینند سیاه است و سفید
|
یا سپیدی ز سیاهی بشناسد، بصر است
|
|
هرکه در آتش عشقش نبود طاقتِ سوز
|
گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پر است
|
|
گرمن از دوست بنالم نفسم صادق نیست
|
خبر از دوست ندارد که ز خود باخبر است
|
|
آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس
|
آدمی خوی شود، ورنه همان جانور است
|
|
دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست
|
ترک لوءلوء نتوان گفت که دریا خطر است
|
اگرچه سعدی همه جا، عاشق را به صبر و بردباری دعوت میکند، لیکن خود معتقد است که عشق باصابری راست نمیآید و صبر با عشق بر نمیتابد:
|
دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است
|
ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است
|
|
برادران طریقت نصحیتم مکنید
|
که توبه در ره عشق آبگینه بر سنگ است
|
|
دگر به خفیه نمیبایدم شراب و سماع
|
که نیک نامی در دینِ عاشقان ننگ است
|
|
چه تربیت شنوم یا چه مصلحت بینم
|
مرا که چشم به ساقی و گوش بر چنگ است
|
ملامت از دل سعدی فرو نشوید عشقسیاهی از حبشی چون رود که خود رنگاست سعدی معلم اخلاق است و همه زندگی و قلم او در این راه صرف شده است و هم او به حکمت و خرد، عشقرا میپسندد و میپذیرد و راه رهایی را در عشق میداند و عاقلانهترین راه از نظر وی عاشقی است و همینخردنامههاست که از بر کردنی است:
|
جان ندارد هرکه جانانیش نیست
|
تنگ عیش است آن که بستانیش نیست
|
|
هرکه را صورت نبندد سّر عشق
|
صورتی دارد ولی جانیش نیست
|
|
گر دلی داری به دلبندی بده
|
ضایع آن کشور که سلطانیش نیست
|
|
کامران آن دل که محبوبیش هست
|
نیک بخت آن سر که سامانیش نیست
|
|
چشم نابینا زمین و آسمان
|
زان نمیبیند که انسانیش نیست
|
|
عارفان درویش صاحب درد را
|
پادشا خوانند اگر نانیش نیست
|
|
ماجرای عقل پرسیدم ز عشق
|
گفت: معزول است و فرمانیش نیست
|
|
درد عشق از تندرستی خوشتر است
|
گرچه بیش از صبر درمانیش نیست
|
|
هرکه را با ماهرویی سرخوش است
|
دولتی دارد که پایانیش نیست
|
|
خانه زندان است و تنهایی ملال
|
هرکه چون سعدی گلستانیش نیست
|
و این همه باغ و بوستان که سعدی دوست میدارد از دیدگاه حافظ خلوتنشین در برابر دوست بهاییندارد:
|
دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد
|
که چو سرو پای بند است و چو لاله داغ دارد
|
جای این سخنان نیست که غزلیات عاشقانه سعدی با همه سادگی و لطف و زیبایی حال و هوای خود رادارد و هریک خردنامهای است از حکیمی گشاده زبان که آرزومندی از اهل همت و تحقیق را شاید تا بهفصلبندی شرایط و قوانین عاقلانه عشق از دیدگاه سعدی بپردازد و او را آن چنان که هست به اهل نظر و ادببشناساند که گاهی یک غزل همه نصیحت و پند است:
|
آن نه عشق است که از دل به زبان میآید
|
و آن نه عاشق که ز معشوق به جان میآید
|
|
گو برو در پسِ زانویِ سلامت بنشین
|
آن که از دستِ ملامت به فغان میآید
|
|
عاشق آن است که بیخویشتن از شوق
|
سماعپیش شمشیر بلا، رقص کنان میآید
|
|
شرط عشق است که از دوست شکایت نکنند
|
لیکن از شوق، حکایت به زبان میآید
|
|
سعدیا این همه فریادِ تو بیدردی نیست
|
آتشی هست که دود از سر آن میآید
|
پینوشت:
۱. از غزلی با مطلع:
با خردمندی و خوبی، پارسا و نیک خوستصورتی هرگز ندیدم کاین همه خوبی دراوست