جادوی‌ شعر گذشتگان‌

ضیاء موحد

سعدی‌شناسی دفتر پنجم ۱۳ دقیقه مطالعه
طرح‌ پرسش‌
            با آغاز شدن‌ دورانی‌ جدید هنرها نیز دگرگون‌ شدند. این‌ دگرگونی‌ خاسته‌ از هوسی‌ زودگذر نبود، مبانی‌ فلسفی‌ و اجتماعی‌ِ خود را داشت‌. هدف‌ من‌ در این‌ نوشته‌ بحث‌ درباره‌ این‌ مبانی‌ نیست‌. تنها، به‌اقتضای‌ موضوع‌ بحث‌، به‌ پاره‌ای‌ از جلوه‌های‌ این‌ دگرگونی‌ در شعر اشاره‌ می‌کنم‌.
            شاعران‌ به‌ تدریج‌ قالب‌های‌ سنتی‌ قصیده‌، غزل‌ و مثنوی‌ را کنار گذاشتند، از وزن‌های‌ عروضی‌ نیز کم‌کم‌روی‌ گردانیدند. مسئله‌، توانایی‌ یا ناتوانی‌ سرودن‌ شعر در این‌ قالب‌ها و وزن‌ها نیست‌. شاعر امروز حتی‌تمایلی‌ به‌ کوشش‌ در این‌ راه‌ ندارد. البته‌ این‌ دگرگونی‌های‌ ظاهری‌ پابه‌پای‌ دگرگونی‌های‌ عمیق‌ دیگری‌ صورت‌می‌گیرد. تسلط‌ قرن‌ها فلسفه‌ افلاطونی‌ و نوافلاطونی‌ که‌ شعر را در محدوده‌ انواع‌ و کلیات‌ نگاه‌ داشته‌ بود،جای‌ خود را به‌ تسلط‌ فرد و نگاه‌ فردی‌ داد. شعر روزبه‌روز به‌ جانب‌ تصویرهای‌ حسی‌ و ملموس‌ بیشترکشانده‌ شد. زبان‌ استعاری‌ قدیم‌، کلیشه‌های‌ رنگ‌ و رو باخته‌ خود را کنار نهاد و به‌ کشف‌ استعاره‌های ‌متفاوتی‌ پرداخت‌. در ایران‌ «جیغ‌ بنفش‌» هوشنگ‌ ایرانی‌ خشم‌ شاعران‌ انجمن‌نشین‌ سنتی‌ را برانگیخت‌ و نیمابا آویختن‌ قبای‌ ژنده‌ خود از شب‌، خبر از تحولی‌ عمیق‌تر و اصیل‌تر داد. شکل‌ یا فرم‌ نیز مفهوم‌ و مصادیق‌بسیار پیچیده‌تری‌ پیدا کرد. خلاصه‌ آن‌ که‌ امروز غزل‌ به‌ شیوه‌ سعدی‌ و حافظ‌ سرودن‌ یا مثنوی‌ به‌ شیوه ‌مولوی‌ نوشتن‌ و در مجموع‌ دوران‌ شعر به‌ شیوه‌ شاعران‌ بزرگ‌ گذشته‌ گفتن‌، کاری‌ که‌ قرن‌ها می‌کردند،گذشته‌ است‌.
            اما آن‌ چه‌ منتقدان‌ ادبی‌ را به‌ فکر فرو برده‌، این‌ است‌ که‌ با وجود این‌ همه‌ اختلاف‌ بنیادی‌ میان‌ شعر گذشته‌و امروز چگونه‌ است‌ که‌ از شعر شاعران‌ گذشته‌ لذت‌ می‌بریم‌؟ به‌ آنها استناد می‌کنیم‌ و سطرهایی‌ از آنها رازینت‌ بخش‌ نوشته‌های‌ خود می‌سازیم‌؟
            این‌ پرسشی‌ است‌ که‌ برخی‌ منتقدان‌ تلاش‌ کرده‌اند پاسخی‌ برای‌ آن‌ پیدا کنند. این‌ نوشته‌ هم‌ تلاشی‌ دیگراست‌.
زیبایی‌، حقیقت‌ یا صدق؟
            یکی‌ از مشهورترین‌ جمله‌ها در شعر انگلیسی‌ جمله‌ بسیار ساده‌ زیر است‌:
Beauty is truth. Truth is beauty.
            این‌ جمله‌، بخشی‌ از دو سطر پایانی‌ شعری‌ از جان‌ کیتس‌ (۱۸۲۱ـ۱۷۹۵) شاعر بزرگ‌ قرن‌ نوزدهم‌ انگلیس‌است‌. جان‌ کیتس‌ در شعری‌ با عنوان‌ «چکامه‌ای‌ در باب‌ خاکستردان‌ یونانی‌» (Ode on a Grecian Urn)،پس‌ از توصیف‌ نقش‌هایی‌ که‌ بر این‌ خاکستردان‌ کشیده‌اند ـ و نظیر آن‌ نقش‌هایی‌ است‌ که‌ هنرمندان‌ ما برقلمدان‌ها می‌کشیدند ـ شعر خود را چنین‌ پایان‌ می‌دهد:
Beauty is Truth. Truth is beauty that’s all
Ye know earth, and all ye need to know.
            این‌ دو سطر، در واقع‌ سطر اول‌، معرکه‌ آرای‌ منتقدان‌ شده‌ است‌. برای‌ مثال‌ سِرآرتور کوئیلر کوچ‌(۱۹۴۴ـ۱۸۶۳، Sir Arthur Quiller-Couch) ادیب‌ برجسته‌ انگلیسی‌ گفته‌ است‌:
            «این‌ حرفی‌ است‌ مبهم‌ و از نظر هر کس‌ که‌ زندگی‌ یادش‌ داده‌ باشد که‌ واقعیت‌ها را ببیند، حرفی‌ است‌خاسته‌ از بی‌اطلاعی‌. البته‌ برای‌ شاعری‌ چنین‌ جوان‌ بخشودنی‌».
            گفتنی‌ است‌ که‌ کیتس‌ در ۲۶ سالگی‌ درگذشت‌. الیوت‌ نیز گفته‌ است‌: «به‌ نظر من‌ این‌ جمله‌ بی‌معنی‌ است‌»اما رابرت‌ بریج‌ (۱۹۳۰ـ۱۸۴۴، Robert Bridges) منتقد و شاعر انگلیسی‌ که‌ لقب‌ ملک‌الشعرایی‌ هم‌ داشته‌، برآن‌ بوده‌ است‌ که‌ همین‌ دو سطر تمام‌ ضعف‌های‌ شعر را جبران‌ کرده‌ است‌. ببینیم‌ قضیه‌ از چه‌ قرار است‌.
            برای‌ ما مشکل‌ اساسی‌، به‌ نظر من‌، معنای‌ کلمه‌ “truth” است‌، مشکلی‌ که‌ در زبان‌ انگلیسی‌ هم‌ تا حدی‌وجود داد. “truth” را به‌ فارسی‌، هم‌ می‌توان‌ به‌ «صدق» ترجمه‌ کرد و هم‌ به‌ «حقیقت‌»، بی‌ آن‌ که‌ میان‌ این‌ دوتفاوتی‌ نهاده‌ شود. بنابراین‌ سطر مورد بحث‌ را می‌توان‌ به‌ دو گونه‌ ترجمه‌ کرد:
            زیبایی‌ صدق است‌، صدق زیبایی‌ است‌
            زیبایی‌ حقیقت‌ است‌، حقیقت‌ زیبایی‌ است‌
            در ترجمه‌ فارسی‌، اگر نه‌ همه‌، اغلب‌ مترجمان‌، ترجمه‌ دوم‌ را به‌ اولی‌ ترجیح‌ می‌دهند و همین‌ نکته‌ باعث‌می‌شود که‌ وجه‌ مبهم‌ و متعارض‌ گفته‌ کیتس‌ به‌ کلی‌ پنهان‌ ماند، اما آن‌ چه‌ منتقدان‌ انگلیسی‌ را به‌ بحث‌های‌طولانی‌ درباره‌ این‌ سطر واداشته‌ همین‌ ابهام‌ در معنای‌ “truth” است‌.
            نکته‌ اساسی‌ این‌ است‌ که‌ «صدق» در کاربرد غالب‌ و به‌ خصوص‌ فلسفی‌ و منطقی‌ آن‌ در فرهنگ‌ خودمان‌ و”truth” در اغلب‌ کاربردهای‌ آن‌ در زبان‌ انگلیسی‌ صفت‌ جمله‌ است‌. آن‌ چه‌ می‌تواند صادق باشد یا کاذب‌،جمله‌ است‌، اما حقیقت‌ امری‌ وجودی‌ است‌، چیزی‌ که‌ وجود دارد. خورشید یک‌ حقیقت‌ است‌، هم‌ چنان‌ که‌تابلوی‌ نقاشی‌ یا مجسمه‌ موجودی‌ است‌ حقیقی‌. نمی‌توان‌ پرسید خورشید صادق است‌ یا کاذب‌. نمی‌توان‌ به‌مجسمه‌ای‌ اشاره‌ کرد و پرسید: آیا این‌ صادق است‌؟ این‌ پرسشی‌ است‌ بی‌معنا. مجسمه‌ وجود دارد، حقیقی‌است‌. با این‌ تعبیر، «زیبایی‌ صدق است‌ و صدق زیبایی‌» جمله‌ای‌ است‌، به‌ گفته‌ الیوت‌، بی‌ معنی‌. زیرا زیبایی‌ هم‌از مصادیق‌ حقیقت‌ است‌. زیبایی‌ وجود دارد. دست‌ کم‌ برای‌ آن‌ کس‌ که‌ به‌ زیبایی‌ مجسمه‌ داوود میکل‌آنژ حکم‌می‌کند، زیبایی‌ چیزی‌ است‌ موجود و متجسد در آن‌. به‌ همین‌ دلیل‌ سخن‌ از صدق و کذب‌ زیبایی‌، سخن‌بی‌معنایی‌ است‌ مگر آن‌ که‌ منظور از صدق، وجود زیبایی‌ و از کذب‌، عدم‌ وجود آن‌ در شی‌ءِ هنری‌ باشد که‌ دراین‌ صورت‌ صدق و کذب‌ به‌ معنای‌ منقول‌ و مجازی‌ آن‌ به‌ کار رفته‌اند. این‌ که‌ الیوت‌ از این‌ همه‌ پیش‌تر رفته‌ وسطر مورد بحث‌ را از نظر دستوری‌ هم‌ غلط‌ دانسته‌ است‌، به‌ احتمال‌ زیاد بدین‌ دلیل‌ است‌ که‌ “truth” را به‌معنای‌ صدق گرفته‌ و از این‌ که‌ در این‌ سطر، صدق، یعنی‌ صفت‌ جمله‌، به‌ زیبایی‌، یعنی‌ صفت‌ شی‌ء، نسبت‌ داده‌شده‌، آن‌ را اشتباه‌ در حمل‌، یعنی‌ حمل‌ مقوله‌ای‌ بر مقوله‌ دیگر دانسته‌ است‌.
            البته‌ می‌توان‌ گفت‌: شعر هنر کلامی‌ است‌ و ناچار در آن‌ گزاره‌های‌ خبری‌ هم‌ می‌آید و بنابراین‌ نه‌ به‌ اعتبارزیبایی‌ بلکه‌ به‌ اعتبار جنبه‌ کلامی‌ شعر می‌توان‌ از صدق و کذب‌ آن‌ هم‌ سخن‌ گفت‌. من‌ در اولین‌ مقاله‌ شعر وشناخت‌ (انتشارات‌ مروارید، تهران‌، ۱۳۷۷) به‌ این‌ بحث‌ پرداخته‌ام‌ و در این‌ جا بدان‌ نخواهم‌ پرداخت‌، اما برای‌منتقدانی‌ مانند ریچاردز که‌ اطلاق صدق و کذب‌ را به‌ جمله‌های‌ شعری‌ درست‌ نمی‌دانند گفته‌ کیتس‌ به‌ صورت‌«زیبایی‌ صدق است‌، صدق زیبایی‌» بی‌معنی‌ است‌ و این‌ همان‌ تأیید نظر الیوت‌ است‌.
            اما اگر “truth” را به‌ «حقیقت‌» ترجمه‌ کنیم‌ دیگر سطر بی‌معنا نخواهد بود، اما بحث‌انگیز است‌. این‌ همان‌نکته‌ای‌ است‌ که‌ می‌خواهم‌ در این‌ نوشته‌ شرح‌ دهم‌.
            اگر جمله‌ کیتس‌ را به‌ معنای‌ «زیبایی‌ حقیقت‌ است‌ و حقیقت‌ زیبایی‌» بگیریم‌ از زیبا بودن‌ حقیقت‌ و حقیقی‌بودن‌ زیبایی‌ سخن‌ گفته‌ایم‌ که‌ حرفی‌ است‌ با معنا، زیرا زیبایی‌، چه‌ آن‌ را موجود در چشم‌ ناظر و چه‌ در شی‌ءمنظور بدانیم‌، چیزی‌ است‌ موجود و حقیقی‌. تنها مشکلی‌ که‌ می‌ماند تعمیم‌ آن‌ به‌ شعر است‌. یعنی‌ باید نشان‌دهیم‌ که‌ شعر، برخلاف‌ نثر، یعنی‌ کاربرد زبان‌ به‌ عنوان‌ انتقال‌ معنا و صرفاً انتقال‌ معنا، شیئی‌ است‌ هنری‌. دراین‌ صورت‌ است‌ که‌ شعر نه‌ تنها یکی‌ از مصادیق‌ زیبایی‌ بلکه‌ از مصادیق‌ امر حقیقی‌ هم‌ می‌شود، به‌ همان‌گونه‌ که‌ تابلوی‌ نقاشی‌ یا مجسمه‌، شی‌ء هنری‌ و از مصادیق‌ زیبایی‌ و امر حقیقی‌ است‌، اما برای‌ ساختن‌ شی‌ءباید شی‌ء به‌ کار برد. مجسمه‌ ساز و نقاش‌ در آفریدن‌ شی‌ءهای‌ هنری‌، شی‌ءهای‌ مناسب‌ کار خود را به‌ کارمی‌برند، اما شاعر؟ شاعر هم‌ به‌ زبان‌ هم‌ چون‌ شی‌ء نگاه‌ می‌کند. کلمه‌ برای‌ شاعر پیش‌ از هر چیز شی‌ء است‌ نه‌ابزار انتقال‌ معنا. در این‌ بیت‌ از حافظ‌:
اشک‌ من‌ رنگ‌ شفق‌ یافت‌ ز بی‌مهری‌ یار
طالع‌ بی‌ شفقت‌ بین‌ که‌ در این‌ کار چه‌ کرد
            نه‌ «شفق‌» را می‌توان‌ با کلمه‌ دیگر عوض‌ کرد نه‌ «شفقت‌» را. در این‌ جا موسیقی‌ بر معنا پیشی‌ می‌گیرد. درهمین‌ بیت‌ «مهر» را هم‌ نمی‌توان‌ برای‌ مثال‌، با «لطف‌» عوض‌ کرد. در این‌ متن‌ «مهر» خورشید را هم‌ تداعی‌می‌کند که‌ مناسب‌ فضای‌ شعر است‌. به‌ همین‌ دلیل‌ به‌ جای‌ «طالع‌» هم‌ کلمه‌ دیگر نمی‌توان‌ نهاد. در این‌ بیت‌کلمه‌ها به‌ اعتبار معنای‌ صرف‌ به‌ کار نرفته‌اند. کلمه‌ها شی‌ءهایی‌ هستند با ابعاد گوناگونی‌ که‌ هر شی‌ء دارد.
            اگر این‌ بیت‌ را نقل‌ به‌ معنا کنیم‌، کار بی‌معنایی‌ که‌ بسیاری‌ می‌کنند، آن‌ چه‌ باقی‌ می‌ماند معنایی‌ است‌ پیش‌پا افتاده‌ که‌ به‌ زحمت‌ دانستنش‌ نمی‌ارزد. اگر در شعر شاعران‌ بزرگ‌ ما تنها مسئله‌ مهم‌، معنا بود، امروز کسی‌دفترهای‌ آنان‌ را ورق نمی‌زد. معنای‌ بسیاری‌ از این‌ اشعار یا اموری‌ بدیهی‌ یا کهنه‌ و قدیمی‌ است‌. واقعاً معنای‌این‌ بیت‌ حافظ‌ چیست‌؟
پیراهنی‌ که‌ آید از آن‌ بوی‌ یوسفم‌
ترسم‌ برادران‌ غیورش‌ قبا کنند
            من‌ در این‌ بیت‌ چیزی‌ جز آفریدن‌ شی‌ء هنری‌ از زبان‌ نمی‌بینم‌، شیئی‌ که‌ می‌توان‌ آن‌ را مثل‌ یک‌ مجسمه‌ ازمنظرهای‌ گوناگون‌ تماشا کرد، از منظر موسیقی‌، اسطوره‌، تصویر و وزش‌ نسیم‌های‌ نامریی‌ عاطفی‌ و درنهایت‌ معنایی‌ که‌ چنان‌ به‌ همه‌ این‌ عناصر گره‌ خورده‌ است‌ که‌ نمی‌توان‌ بدون‌ نابود کردن‌ زیبایی‌ شعر آن‌ راشرح‌ داد. چگونه‌ می‌خواهید در این‌ جا شکل‌ و محتوا را از هم‌ جدا کنید؟ کدام‌ محتوا؟
            در شعر زبان‌ موجودیت‌ دیگری‌ می‌یابد و تبدیل‌ به‌ شیئی‌ هنری‌ می‌شود. برای‌ درک‌ زیبایی‌ شعر نمی‌توان‌آن‌ را به‌ عناصر سازنده‌ آن‌ تجزیه‌ کرد. مجموعه‌ را باید با هم‌ دید. تجزیه‌ شعر به‌ شکل‌ و محتوا انتزاعی‌ است‌بی‌فایده‌ و بحثی‌ متروک‌. مثل‌ این‌ که‌ برای‌ شناختن‌ آب‌ به‌ عنوان‌ آن‌ چه‌ زیبایی‌ دریاچه‌ و آبشار مدیون‌ آن‌است‌، بحث‌ را به‌ اکسیژن‌ و ئیدروژن‌ بکشانیم‌. آب‌ یعنی‌ ترکیب‌ این‌ دو. هیچ‌ کدام‌ به‌ تنهایی‌ آب‌ نیست‌. این‌دیدگاه‌ اتمیستی‌ نسبت‌ به‌ شی‌ء هنری‌ است‌ که‌ بحث‌های‌ معنایی‌ و محتوایی‌ درباره‌ شعر را با خود شعر اشتباه‌می‌گیرد و کار را در محدوده‌ این‌ نظام‌ اخلاقی‌ یا آن‌ نظام‌ ایدئولوژیک‌ به‌ نفی‌ حافظ‌ و مولوی‌ و سعدی‌می‌کشاند.
            بحث‌ شعر اصلاً این‌ نیست‌. آن‌ که‌ شعر را به‌ اعتبار مضمون‌ سیاسی‌ یا اخلاقی‌ آن‌ می‌شناسد، در واقع‌کاری‌ به‌ شعر ندارد. این‌ که‌ بگوییم‌ ما فلان‌ شعر را دوست‌ نداریم‌ زیرا مضمون‌ آن‌ را دوست‌ نداریم‌ مثل‌ این‌است‌ که‌ بگوییم‌ ما از زیبایی‌ دریاچه‌ خوشمان‌ نمی‌آید، زیرا از ئیدروژن‌ خوش‌مان‌ نمی‌آید. بحث‌ از مبنا غلط‌است‌.
            منظور من‌ نفی‌ معنا نیست‌. حرف‌ این‌ است‌ که‌ شعر اولاً و بالذات‌ شیئی‌ است‌ هنری‌. در هر شعر آن‌ چه‌ بایدحساب‌ آن‌ اول‌ روشن‌ شود این‌ است‌ که‌ در آن‌ کلام‌ توانسته‌ است‌ تا حد شیئی‌ هنری‌ ارتقا پیدا کند و از ابزارانتقال‌ معنای‌ صرف‌ بودن‌ درگذرد یا نه‌.
            سعدی‌ در گلستان‌ می‌خواهد به‌ کاروانی‌ بپیوندد، کاروانیان‌ موافقت‌ نمی‌کنند. یکی‌ به‌ دلجویی‌ از سعدی‌می‌گوید کسی‌ را پیش‌ از این‌ به‌ کاروان‌ راه‌ دادیم‌، دزدی‌ کرد و گریخت‌. من‌ در این‌ روایت‌ داستان‌ زبان‌ را به‌عنوان‌ ابزار انتقال‌ معنا به‌ کار بردم‌. در روایت‌ من‌ هر کلمه‌ تنها دلالت‌ بر معنایی‌ می‌کند. همین‌ و بس‌. حالاداستان‌ را از زبان‌ سعدی‌ بشنوید:
            «یکی‌ از آن‌ میان‌ گفت‌: از این‌ سخن‌ که‌ شنیدی‌ دل‌ تنگ‌ مدار که‌ در این‌ روزها دزدی‌ به‌ صورت‌ صالحی‌برآمد و خود را در سلک‌ صحبت‌ ما منتظم‌ کرد و از آن‌ جا که‌ سلامت‌ حال‌ درویشان‌ است‌ گمان‌ فضولش‌نبردند و به‌ یاری‌ قبولش‌ کردند. روزی‌ تا به‌ شب‌ رفته‌ بودیم‌ و شبانگه‌ به‌ پای‌ حصاری‌ خفته‌ که‌ دزد بی‌توفیق‌،ابریق‌ رفیق‌ برداشت‌ که‌ به‌ طهارت‌ می‌روم‌ و خود به‌ غارت‌ می‌رفت‌. چندان‌ که‌ از نظر درویشان‌ غایب‌ شد به‌برجی‌ بر رفت‌ و دُرجی‌ بدزدید. تا روز روشن‌ شد آن‌ تاریک‌ مبلغی‌ رفته‌ بود و رفیقان‌ بی‌گناه‌ خفته‌».
            در این‌ روایت‌ تنها در همان‌ توصیف‌ فرار دزد پیش‌ از صبحگاه‌ چندان‌ هنر به‌ کار رفته‌ که‌ نثر را به‌ شیئی‌هنری‌ تبدیل‌ کرده‌ است‌: «تا روز روشن‌ شد آن‌ تاریک‌ مبلغی‌ رفته‌ بود». مضمون‌ این‌ داستان‌ چیزی‌ است‌ بسیارعادی‌ و متداول‌.
            جاودی‌ شاعران‌ بزرگ‌ گذشته‌، توانایی‌ آنان‌ در آفریدن‌ این‌ شی‌های‌ هنری‌ است‌. دفتر سعدی‌ موزه‌ای‌ است‌از این‌ شی‌ها. سال‌ها پیش‌ این‌ غزل‌ را از رادیو شنیدم‌:
تا کی‌ ای‌ آتش‌ سودا به‌ سرم‌ برخیزی
‌تا کی‌ ای‌ ناله‌ زار از جگرم‌ برخیزی‌
تا کی‌ ای‌ چشمه‌ سیماب‌ که‌ در چشم‌ منی
‌از غم‌ دوست‌ به‌ روی‌ چو زرم‌ برخیزی‌
یک‌ زمان‌ دیده‌ من‌ ره‌ به‌ سوی‌ خواب‌ برد
ای‌ خیال‌ ار شبی‌ از رهگذرم‌ برخیزی‌
ای‌ دل‌ از بهر چه‌ خونابه‌ شدی‌ در بر من
‌زود باشد که‌ تو هم‌ از نظرم‌ برخیزی‌
            دیدم‌ عجب‌ زبان‌ پرشور و نشاط‌ و جوانی‌ است‌. باور نمی‌کردم‌ از سعدی‌ باشد، اما بود. در این‌ غزل‌ هیچ‌چیز تازه‌ عمیقی‌ بیان‌ نشده‌ است‌، اما احساس‌ می‌کنید چگونه‌ عواطف‌ شیئیت‌ یافته‌، متبلور شده‌ و با بافتی‌ تازه‌به‌ سخن‌ در آمده‌. سعدی‌ استاد بافت‌ تازه‌ آوردن‌ و نقش‌ تازه‌ به‌ زبان‌ زدن‌ است‌.
            شاهکارهای‌ مینیاتور را دیده‌اید؟ درختی‌ که‌ همیشه‌ پر از شکوفه‌ است‌. دختر اثیری‌ که‌ هرگز پیرنمی‌شود. شوریده‌ آشفته‌ دستاری‌ که‌ همیشه‌ شیداست‌ و رنگ‌هایی‌ که‌ بیرون‌ از زمان‌ و مکانند. حضور ابدی‌،نگاه‌ داشتن‌ زمان‌، تجسم‌ آرزوی‌ ابدیت‌.
            چگونه‌ است‌ که‌ این‌ شاهکارها را، که‌ دیگر تلاش‌ برای‌ آفریدن‌ نظیر آنها کاری‌ عبث‌ است‌، در موزه‌ها ومجموعه‌ عتیقه‌ بازان‌ نگهداری‌ می‌کنند؟ وقتی‌ به‌ شعر هم‌ به‌ چشم‌ شی‌ء هنری‌ نگاه‌ کنیم‌ راز دیرپایی‌ آن‌ راخواهیم‌ یافت‌. وقتی‌ دریافتیم‌ که‌ شعر هم‌ شی‌ء هنری‌ است‌ این‌ را هم‌ در می‌یابیم‌ که‌:
            ۱. شعر ترجمه‌پذیر نیست‌ زیرا شی‌ء ترجمه‌پذیر نیست‌.
            ۲. شعر به‌ اعتبار شیئیت‌، همیشه‌ از دسترس‌ شناخت‌ کامل‌ به‌ دور می‌ماند. پدیدارشناسی‌ شی‌ء هنری‌ ازپدیدارشناسی‌ شی‌ء فیزیکی‌ هم‌ پیچیده‌تر است‌. راز تأویل‌ پذیری‌ شعر هم‌ در شیئیت‌ آن‌ نهفته‌ است‌.
            ۳. ارزش‌ شعر به‌ عنوان‌ شی‌ء مانند همه‌ شی‌ءهای‌ هنری‌ دیگر با گذشت‌ زمان‌ کم‌ نمی‌شود و در نهایت‌عتیقه‌ای‌ خواهد بود، گرانبها و محلی‌ برای‌ تأمل‌ در آن‌ چه‌ پیوند حال‌ را با گذشته‌ استوار نگه‌ می‌دارد وارزش‌های‌ هنری‌ هر دوره‌ را به‌ نمایش‌ می‌گذارد. از رواج‌ می‌افتد، اما کهنه‌ نمی‌شود.
            جان‌ کیتس‌ در «چکامه‌ای‌ در باب‌ خاکستردان‌ یونانی‌» نقش‌های‌ کشیده‌ بر خاکستردان‌ را مخاطب‌ قرارداده‌ است‌ و آن‌ چه‌ من‌ درباره‌ میناتورها گفتم‌ او درباره‌ آن‌ نقش‌ها گفته‌ است‌ و البته‌ با بیانی‌ که‌ شایسته‌شاعری‌ چون‌ اوست‌. آن‌ گاه‌ شعر را با سطر معروف‌: «زیبایی‌ حقیقت‌ است‌ و حقیقت‌ زیبایی‌». پایان‌ داده‌ است‌.تعبیر آرچیپالد مک‌ لیش‌ از این‌ سطر در کتاب‌ شعر و ترجمه‌ ,Cambridge (Poetry and Experiece۱۹۶۱) چیز دیگری‌ است‌. چیزی‌ متفاوت‌ از آن‌ چه‌ در این‌ جا تلاش‌ در بیان‌ آن‌ کردم‌، اما مک‌ لیش‌ درمعروف‌ترین‌ شعر خود، «هنر شعر» (Ars Poetica) ناگهان‌ به‌ همان‌ تعبیر رسیده‌ است‌ که‌ در این‌ نوشته‌رسیدیم‌. شعر مک‌ لیش‌ با این‌ دو سطر پایان‌ می‌یابد:
A poem should not mean But be.
            یعنی‌:
            شعر نباید معنا داشته‌ باشد، باید باشد.
            یا:
            شعر بودن‌ است‌، نه‌ معنا دادن‌
            و این‌ اشاره‌ به‌ زیبایی‌ به‌ معنای‌ حقیقت‌ یا امر وجودی‌ است‌. همان‌ که‌ سعدی‌ قرن‌ها پیش‌ به‌ حقیقت‌وجودی‌ آن‌ به‌ عنوان‌ شی‌ء هنری‌ اشاره‌ کرده‌ است‌. شی‌ء هنری‌ که‌ بر خلاف‌ شی‌ء فیزیکی‌ از دسترس‌ تغییر به‌دور است‌:
گل‌ همین‌ پنج‌ روز و شش‌ باشدو این‌ گلستان‌ همیشه‌ خوش‌ باشد
پی‌ نوشت‌:
۱. برای‌ تقریری‌ دیگر از شعر به‌ عنوان‌ شی‌ء تقریری‌ استادانه‌ و زیبا می‌توان‌ به‌ ادبیات‌ چیست‌؟ نوشته‌ ژان‌ پل‌سارتر، ترجمه‌ مصطفی‌ رحیمی‌ و ابوالحسن‌ نجفی‌، انتشارات‌ زمان‌ مراجعه‌ کرد. سارتر در ابتدای‌ فصل‌ اول‌ این‌ کتاب‌ به‌ این‌موضوع‌ پرداخته‌ است‌.

نوشتارهای سعدی‌شناسی دفتر پنجم

همهٔ دفترهای سعدی‌شناسی ←
  1. دیباچه‌
  2. سعدی‌ و حکومت‌
  3. گفته‌ سعدی‌ دگر است‌
  4. بسحق‌ اطعمه‌ شیرازی‌ و سعدی‌۱
  5. سعدی‌ آخرالزمان‌
  6. سعدی‌ و امرسون‌
  7. غزل‌ سعدی‌: بنای‌ تحوّل‌ و تجلّی‌ در غزل‌ فارسی‌
  8. بررسی‌ بسامدی‌ اوزان‌ و بحور غزل‌های‌ سعدی‌ و حافظ‌
  9. نکاتی‌ پیرامون‌ ساختار ادبی‌ ـ اندیشه‌ای‌ حکایت‌های‌ گلستان‌
  10. خِرَدورزی‌ در غزلیّات‌ سعدی‌
  11. سرو قامت‌ یار
  12. ساموئل‌ جانسون‌ و سعدی‌
  13. نگاهی‌ گذرا بر انسان‌ در گلستان‌ و بوستان‌ سعدی‌
  14. کارنامه‌ سعدی‌ پژوهی‌ ۱۳۸۰