مضامین‌ مشترک‌ در گلستان‌ و راسلاس‌

هلن‌ اولیایی‌نیا

سعدی‌شناسی دفتر هفتم ۳۳ دقیقه مطالعه
چکیده‌
            در پژوهشی‌ تطبیقی‌ که‌ نگارنده‌ درباره‌ گلستان‌ سعدی‌ و راسلاس‌ (Rasselas) جانسون‌، انجام‌ داده‌، به‌ تأثیرپذیری‌ احتمالی‌ ساموئل‌ جانسون‌ از آثار کلاسیک‌ فارسی‌ و به‌ ویژه‌ گلستان‌ سعدی‌پرداخته‌ شده‌ است‌. این‌ تأثیرپذیری‌ به‌ وجوه‌ اشتراک‌ بین‌ دو اثر از جمله‌ جهان‌بینی‌، ساختار، سبک‌ و مضامین‌مشابه‌ انجامیده‌ است‌. به‌ رغم‌ فاصله‌ زمانی‌ و مکانی‌ موجود بین‌ سعدی‌ (قرن‌ سیزدهم‌ میلادی‌) و جانسون‌(قرن‌ هجدهم‌ میلادی‌)، به‌ لحاظ‌ گرایش‌های‌ کلاسیستی‌، مضامین‌ مشترک‌ بسیاری‌ در گلستان‌ و راسلاس‌ یافت‌می‌شود که‌ شامل‌ مباحث‌ و نکات‌ نغز و پندآموز و با شیوه‌ای‌ بدیع‌ و دلنشین‌ است‌. به‌ همین‌ جهت‌ خواننده‌می‌تواند شباهت‌های‌ شگفت‌انگیزی‌ را میان‌ گلستان‌ و راسلاس‌ بیابد که‌ به‌ همان‌ شکل‌ به‌ گفتارهای‌ مختلف‌ درمورد مضامینی‌ چون‌ آز و طمع‌ قدرت‌ و موقعیت‌ قدرتمندان‌، غرور و بخل‌، کردار نیک‌، نخوت‌ و قدرت‌طلبی‌،سرنوشت‌ و بی‌اعتباری‌ عمر انسان‌، تفوِ عقل‌ بر احساس‌، منزلت‌ علم‌، کردار نیک‌، خانواده‌ و تربیت‌ فرزندان‌ ومضامین‌ مذهبی‌ تقسیم‌ شده‌ است‌. این‌ مقاله‌ تلاشی‌ است‌ در نمایش‌ همدلی‌ سعدی‌ و جانسون‌ که‌ از نزدیکی‌فرهنگی‌ و جهان‌بینی‌ آنان‌ نشأت‌ گرفته‌ و در ادبیات‌ آنان‌ تبلور یافته‌ است‌.
مقدمه‌
            راسلاس‌، داستان‌ شاهزداه‌ حبشی‌ است‌ که‌ در مکانی‌ بهشت‌ آسا به‌ نام‌ دره‌ خوشبختی‌ زندگی‌ می‌کند تا زمان‌ پادشاهی‌اش‌ برسد. ولی‌ ساکنان‌ این‌ درّه‌ حق‌ ترک‌ این‌ مکان‌ را ندارند. به‌ رغم‌ این‌ واقعیت‌که‌ آن‌ چه‌ هر انسانی‌ می‌خواهد در این‌ مکان‌ فراهم‌ شده‌ است‌ تا اسباب‌ شادمانی‌ و خوشبختی‌ شاهزداگان‌،راسلاس‌ و خواهرش‌ پکوا (Pekua) را فراهم‌ کند، راسلاس‌ از این‌ زندگی‌ یکنواخت‌ و ملال‌آور خسته‌ می‌شودو در پی‌ زندگی‌ پویا و هیجان‌انگیزی‌ است‌ که‌ تصور می‌کند می‌تواند در خارج‌ از این‌ مکان‌ بدان‌ دست‌ یابد. به‌همین‌ دلیل‌ راسلاس‌ پیش‌ استاد خود ایملاک‌ (Imlac) که‌ مردی‌ دنیا دیده‌ و دانایی‌ است‌، شکوه‌ می‌کند و از اومی‌خواهد تا او را یاری‌ دهد تا این‌ مکان‌ را ترک‌ کند. ایملاک‌ هرچه‌ می‌کوشد به‌ او بفهماند که‌ خارج‌ از درّه‌خوشبختی‌ نیز با هر انسانی‌ رو به‌ رو شود، به‌ نوعی‌ از زندگی‌ ناراضی‌ است‌، راسلاس‌ نمی‌پذیرد و این‌ سخن‌برای‌ او انگیزه‌ای‌ می‌شود که‌ راهی‌ برای‌ خروج‌ از درّه‌ بیابید و به‌ سایر انسان‌ها در دنیای‌ خارج‌ از این‌ بهشت‌ثانی‌ بپوندد و در سرنوشت‌ آنان‌ سهیم‌ شود.
            پس‌ از خروج‌ از این‌ مکان‌، راسلاس‌ به‌ همراه‌ خواهرش‌ پکوا و ندیمه‌ او نکایا و استادش‌ ایملاک‌ به‌جهانگردی‌ می‌پردازد. در این‌ سفرهای‌ کوتاه‌ با انسان‌های‌ گوناگون‌ از طبقات‌ و درجات‌ مختلف‌ مواجه‌می‌شوند و راسلاس‌ به‌ محض‌ رویارویی‌ با کسی‌ که‌ تصور می‌کند خوشبخت‌ترین‌ انسان‌ است‌، درمی‌یابد که‌این‌ فرد هم‌ تا چه‌ حد از زندگی‌ خویش‌ ناخرسند است‌، زیرا او هم‌ چون‌ هر انسانی‌ اندوهی‌ ناگفته‌ در دل‌ دارد. درپایان‌، راسلاس‌ به‌ همان‌ نتیجه‌ای‌ می‌رسد که‌ ایملاک‌ خردمند رسیده‌ بود، در این‌ دنیای‌ خاکی‌ هیچ‌ انسانی‌وجود ندارد که‌ از زندگی‌ خود رضایت‌ کامل‌ داشته‌ باشد. راسلاس‌ به‌ درّه‌ خوشبختی‌ برمی‌گردد تا به‌ زندگی‌خود و به‌ تاج‌ و تخت‌ خویش‌ بازگردد.
            داستان‌ در حالی‌ که‌ تمثیلی‌ است‌ از وضع‌ و حال‌ انسان‌ (و بعضاً حضرت‌ آدم‌ و رانده‌ شدن‌ وی‌ از بهشت‌ وآرزوی‌ بازگشت‌ بدان‌ پس‌ از هبوط‌) امکانی‌ فراهم‌ می‌کند تا راسلاس‌ انواع‌ شرایط‌ را تجربه‌ کند و در این‌ سیر وسفر به‌ سخنان‌ شیرین‌ پیامبرگونه‌ استاد خردمندش‌ گوش‌ دهد.
            ایملاک‌ در راسلاس‌ به‌ عنوان‌ راوی‌، همان‌ نقش‌ ناصحی‌ را ایفا می‌کند که‌ سعدی‌ در گلستان‌ به‌ عنوان‌ راوی‌به‌ عهده‌ دارد. آن‌ چه‌ در پی‌ می‌آید، مضامینی‌ است‌ که‌ در رخدادها و گفتمان‌های‌ راسلاس‌ و در حکایات‌ گلستان‌مطرح‌ شده‌ است‌.
آز و طمع‌
            ایملاک‌ در راسلاس‌ هنگام‌ پند دادن‌ به‌ شاهزاده‌ جوان‌ راسلاس‌، داستان‌ زندگی‌ خود را بیان‌ می‌کند و از آز و طمع‌ پدرش‌ سخن‌ می‌گوید. وی‌ می‌گوید که‌ او مردی‌ متمول‌ بود که‌ همواره‌ آرزو داشت‌فرزندش‌ نیز مانند او در پی‌ کسب‌ ثروت‌ و مال‌ باشد و وقتی‌ متوجه‌ هوش‌ و ذکاوت‌ فرزند خود می‌شود، به‌ اوسرمایه‌ای‌ می‌دهد که‌ به‌ تجارت‌ بپردازد. وی‌ درباره‌ پدر می‌گوید که‌ او ثروتمند بود، ولی‌ همواره‌ به‌ احتکارثروت‌ می‌پرداخت‌ و همواره‌ در این‌ وحشت‌ به‌ سر می‌برد که‌ قدرتمندان‌ مالش‌ را از چنگش‌ بیرون‌ آورند.راسلاس‌ با تعجب‌ می‌پرسد: چگونه‌ کسی‌ که‌ خود صاحب‌ ثروت‌ است‌، خواهان‌ افزایش‌ ثروت‌ خویش‌ است‌؟ایملاک‌ می‌گوید: برای‌ شخص‌ متمول‌ و حریص‌ هم‌ باید انگیزه‌ای‌ وجود داشته‌ باشد که‌ به‌ حیاتش‌ تحرک‌ببخشد و آن‌ که‌ خواسته‌هایش‌ برآورده‌ شده‌ باشد، در مورد افزایش‌ ثروت‌ نیز به‌ خیال‌ متوسل‌ می‌شود.(راسلاس‌ ۴۰۶ـ۴۰۵).
            هم‌ چنین‌ در روایت‌ ماجراهایی‌ که‌ برای‌ پکوا، شاهزاده‌ خانم‌ جوان‌ که‌ در دست‌ یک‌ قبیله‌ عرب‌ گرفتارمی‌آید، رخ‌ می‌دهد، پکوا در می‌یابد که‌ این‌ مردم‌ فقط‌ در پی‌ اندوختن‌ ثروت‌ هستند. او می‌گوید که‌ حرص‌ و طمع‌با سایر خصوصیات‌ ناخوشایند دیگر انسان‌ تفاوت‌ دارد و بیش‌ از همه‌ به‌ انسان‌ انعطاف‌پذیری‌ می‌دهد. مثلاًآن‌ چه‌ که‌ غرور یک‌ نفر را ارضا می‌کند، ممکن‌ است‌ غرور دیگری‌ را جریحه‌دار کند، اما برای‌ ارضای‌ حس‌ طمع‌انسان‌ یک‌ راه‌ کار مؤثر وجود دارد: «پول‌ را برسان‌ و دیگر هیچ‌ چیز از تو مضایقه‌ نخواهد شد» (راسلاس‌،۴۶۰).
            در دومین‌ حکایت‌ از حکایات‌ سعدی‌ نیز چنین‌ روایت‌ می‌شود که‌ یکی‌ از ملوک‌ خراسان‌ سلطان‌ محمود رابه‌ خواب‌ می‌بیند که‌ پس‌ از مرگ‌ سراسر وجودش‌ پوشیده‌ و خاک‌ شده‌ به‌ غیر از چشمان‌ او که‌ در «چشمخانه‌همی‌ گردید». حکما تعبیر می‌کنند که‌ او حتی‌ پس‌ از مرگ‌ نگران‌ مال‌ خویش‌ است‌ که‌ اکنون‌ در دست‌ دیگران‌قرار گرفته‌ است‌: «هنوز نگران‌ است‌ که‌ ملکش‌ با دگران‌ است‌». حکایت‌ با این‌ بیت‌ پایان‌ می‌پذیرد که‌:
خیری‌ کن‌ ای‌ فلان‌ و غنیمت‌ شمار عمر                                                                     زان‌ پیش‌تر که‌ بانگ‌ برآمد فلان‌ نماند
            هم‌ چنین‌ در حکایتی‌ «در تأثیر تربیت‌» سعدی‌ ضمن‌ برحذر کردن‌ انسان‌ از طمع‌ می‌گوید:
دیده‌ اهل‌ طمع‌ به‌ نعمت‌ دنیا                                                                       پُر نشود هم‌ چنان‌ که‌ چاه‌ به‌ شبنم‌
قدرت‌ و موقعیت‌ قدرتمندان‌
            در استان‌ راسلاس‌، مسافران‌ مدتی‌ میهمان‌ حکمران‌ باسا (Bassa) می‌باشند و از مهمان‌نوازی‌ وی‌ برخوردار می‌شوند. راسلاس‌ و همراهانش‌ همه‌ اطرافیان‌ حکمران‌ را خندان‌ و راضی‌ می‌یابندو با خود می‌اندیشند که‌ این‌ همان‌ سعادتی‌ است‌ که‌ در پی‌ آن‌ هستند. بابت‌ این‌ خوشبختی‌ به‌ حکمران‌ تبریک‌می‌گویند، ولی‌ او آهی‌ از دل‌ بر می‌آورد و می‌گوید: ما در ظاهر خوشبخت‌ هستیم‌ ولی‌ ظاهر همواره‌ فریبنده‌است‌. ثروت‌ و قدرت‌ِ من‌ جان‌ مرا تهدید می‌کند. باسای‌ مصر دشمن‌ من‌ است‌ که‌ فقط‌ با ثروت‌ و محبوبیت‌ من‌ ازمن‌ دور مانده‌ است‌ و تاکنون‌ شاهزادگان‌ کشور از من‌ در مقابل‌ او محافظت‌ کرده‌اند، ولی‌ از آن‌ جا که‌ دوران‌خوشبختی‌ و عظمت‌ بزرگان‌ نامعلوم‌ و بی‌اعتبار است‌، نمی‌دانم‌ چه‌ زمان‌ طول‌ خواهد کشید تا این‌ شاهزادگان‌با دشمن‌ در غارت‌ این‌ کشور شریک‌ شوند و مرا سرنگون‌ کنند. من‌ همه‌ ثروت‌ خویش‌ را به‌ کشوری‌ دورفرستاده‌ام‌ و به‌ محض‌ اولین‌ نشانه‌ خطر به‌ آن‌ جا خواهم‌ رفت‌. سپس‌ دشمنان‌ من‌ در خانه‌ من‌ خواهند شوریدو از باغ‌هایی‌ که‌ من‌ کاشته‌ام‌، لذت‌ خواهند برد. (راسلاس‌ ۴۲۸).
            مسئله‌ ماهیت‌ قدرت‌ انسان‌ چندین‌ روز ذهن‌ راسلاس‌ را مشغول‌ نگاه‌ می‌دارد و درمی‌یابد که‌ تقریباًقدرتمندان‌ هم‌ از دیگران‌ نفرت‌ دارند و هم‌ منفور دیگران‌ هستند و زندگی‌شان‌ با توطئه‌ و دسیسه‌های‌ مختلف‌،گریز و فرار و خیانت‌ همراه‌ است‌.
            در مدت‌ کوتاهی‌ حکمران‌ سرنگون‌ می‌شود و سلطانی‌ که‌ پس‌ از او به‌ حکومت‌ رسیده‌ بود، توسط‌ جان‌نثاران‌ به‌ قتل‌ می‌رسد و از نعمت‌های‌ جدید برخوردار می‌شود (راسلاس‌، ۴۳۴).
            بدین‌ سان‌ راسلاس‌ این‌ سؤال‌ را مطرح‌ می‌کند که‌ آیا فقط‌ زیردستان‌ در خطر هستند و قدرتمندان‌ همیشه‌در امنیت‌ و عظمت‌ به‌ سر خواهند برد؟ آیا سلطان‌ تنها انسان‌ خوشبخت‌ در قلمرواش‌ خواهد بود؟ آیا سلطان‌خود گرفتار سوءظن‌ و شکنجه‌ روحی‌ و وحشت‌ از دشمنان‌ است‌؟ بدیهی‌ است‌ که‌ پاسخ‌ به‌ این‌ سؤال‌ مثبت‌خواهد بود.
            روایت‌ فوِ از راسلاس‌ یادآور حکایت‌ یازدهم‌ در سیرت‌ پادشاهان‌ است‌ که‌ سعدی‌ می‌گوید:
ای‌ زبردست‌ زیردست‌ آزار                                                               گرم‌ تا کی‌ بماند این‌ بازار؟!
            و یا حکایت‌ دهم‌ که‌ در آن‌ یکی‌ از ملوک‌ عرب‌ که‌ به‌ بی‌انصافی‌ شهره‌ است‌، به‌ زیارت‌ تربت‌ یحیای‌ پیامبر می‌آید و حاجت‌ می‌خواهد. سعدی‌ می‌گوید:
درویش‌ و غنی‌ بنده‌ این‌ خاک‌ درند                                                                و آنان‌ که‌ غنی‌ترند، محتاج‌ترند
            «آن‌ که‌ مرا گفت‌: از آن‌ جا که‌ همت‌ درویشان‌ است‌ و صدِ معاملت‌ ایشان‌ خاطری‌ همراه‌ من‌ کنند که‌ از دشمنی‌ صعب‌ اندیشناکم‌. گفتمش‌: بر رعیت‌ ضعیف‌ رحمت‌ کن‌ تا از دشمن‌ قوی‌ زحمت‌ نبینی‌:
به‌ بازوان‌ توانا و قوّت‌ سرِ دست
‌خطاست‌ پنجه‌ مسکین‌ ناتوان‌ بشکست‌
نترسد آن‌ که‌ بر افتادگان‌ ببخشاید
که‌ گر ز پای‌ درآید کسش‌ نگیرد دست‌
هر آن‌ که‌ تخم‌ بدی‌ کشت‌ و چشم‌ نیکی‌داشت
‌دماغ‌ بیهوده‌ پخت‌ و خیال‌ باطل‌ بست‌
ز گوش‌ پنبه‌ برون‌ آر و داد خلق‌ بده
‌وگر تو می‌ندهی‌ داد، روز دادی‌ هست‌».
            در حکایت‌ شانزدهم‌ نیز سعدی‌ می‌گوید:
نبینی‌ که‌ پیش‌ خداوند جاه
‌نیایش‌ کنان‌ دست‌ بر برنهند
اگر روزگارش‌ درآرد ز پای
‌همه‌ عاملش‌ پای‌ بر سر نهند
            آن‌ چه‌ در ابیات‌ فوِ آمده‌ است‌، همان‌ است‌ که‌ بر سر حکمران‌ باسا در داستان‌ راسلاس‌ آمد و بدین‌ ترتیب‌ بی‌اعتباری‌ قدرت‌ زورمندان‌ و قدرتمندان‌ را به‌ ثبوت‌ می‌رساند.
            در نهمین‌ حکایت‌ از «سیرت‌ پادشاهان‌» نیز آمده‌ است‌ که‌:
            «یکی‌ از ملوک‌ عرب‌ رنجور بود. در حالت‌ پیری‌ و امید زندگانی‌ قطع‌ کرده‌ که‌ سواری‌ از در درآمد و بشارت‌داد که‌ فلان‌ قلعه‌ را به‌ دولت‌ خدواند گشادیم‌ و دشمنان‌ اسیر آمدند و سپاه‌ و رعیت‌ آن‌ طرف‌ به‌ جملگی‌ مطیع‌زمان‌ گشتند. ملک‌ نفسی‌ سرد برآورد و گفت‌: این‌ مژده‌ مرا نیست‌، دشمنانم‌ راست‌ یعنی‌ وارثان‌ مملکت‌.
بدین‌ امید به‌ سر شد دریغ‌ عمر عزیز
که‌ آن‌ چه‌ در دلم‌ است‌ از درم‌ فراز آید
امید بسته‌ برآمد، ولی‌ چه‌ فایده‌ زانک
‌امید نیست‌ که‌ عمر گذشته‌ باز آید».
            بدین‌سان‌ حکمران‌ به‌ بی‌اعتباری‌ و ناپایداری‌ قدرت‌ و سلطه‌ خود معترف‌ است‌ و می‌داند که‌ تقویت‌ قدرتش‌ به‌ سود وارثانش‌ بوده‌ است‌.
غرور، حسادت‌ و بخل‌
            همان‌ گونه‌ که‌ پیش‌ از این‌ ذکر شد، جانسون‌ در راسلاس‌ همواره‌ به‌ انسان‌ها علیه‌ غرور و حسادت‌ و بخل‌ هشدار داده‌ است‌. ایملاک‌ تجارب‌ گذشته‌ خود را برای‌ شاهزاده‌ جوان‌ بازگو می‌کند و برای‌ اومی‌گوید که‌ چگونه‌ همراهانش‌ به‌ گمان‌ این‌ که‌ او بی‌تجربه‌ است‌، به‌ فکر فریب‌ و آزار او افتادند بدون‌ این‌ که‌نفعی‌ برای‌ خودشان‌ داشته‌ باشد. راسلاس‌ با تعجب‌ می‌پرسد: که‌ ممکن‌ است‌ انسان‌ تا این‌ حد فاسد باشد؟ایملاک‌ در پاسخ‌ به‌ راسلاس‌ جوان‌ که‌ در مرحله‌ کسب‌ تجربه‌ و رشد شخصیتی‌ است‌، چنین‌ می‌گوید: غرور به‌ندرت‌ از لطافت‌ برخوردار است‌. شخص‌ بخیل‌ از راه‌های‌ پست‌ خود را ارضا می‌کند. بخیل‌ خوشبختی‌ خود رااحساس‌ نمی‌کند مگر این‌ که‌ آن‌ را با بدبختی‌ دیگران‌ مقایسه‌ کند. آنها دشمن‌ بودند، زیرا از این‌ که‌ من‌ متمول‌بودم‌ دچار اندوه‌ می‌شدند و به‌ ایذا و اذیت‌ من‌ می‌پرداختند، زیرا از این‌ که‌ مرا ذلیل‌ و خوار بیابند احساس‌خوشنودی‌ می‌کردند. (راسلاس‌، ۴۰۸).
            سپس‌ ایملاک‌ در ارایه‌ داستان‌ خود برای‌ راسلاس‌ روایت‌ می‌کند که‌ چگونه‌ در پایتخت‌ هندوستان‌ مقام‌شامخی‌ در دربار هندوستان‌ می‌یابد و ایملاک‌ جوان‌ بدی‌های‌ آنها را به‌ آنان‌ یادآور می‌شود. آنها پیشنهادرشوه‌ می‌کنند که‌ ایملاک‌ از قبول‌ آن‌ سرباز می‌زند چون‌ می‌داند آنان‌ از اعتبار او سوء استفاده‌ خواهند کرد وبلایی‌ را که‌ به‌ سر خودش‌ آوردند، سر دیگران‌ خواهند آورد زیرا چنین‌ افرادی‌ هرگز از بخل‌ و طینت‌ پست‌ خوددست‌ بردار نیستند.(همان‌).
            در سومین‌ حکایت‌ گلستان‌ داستانی‌ با مضمون‌ مشابه‌ در مورد بخل‌ و حسادت‌ روایت‌ شده‌ است‌. داستان‌ماجرای‌ دو برادری‌ است‌ که‌ یکی‌ خوبرو بود و دیگری‌ از جمال‌ بهره‌ای‌ نداشت‌ و پدر آنان‌ که‌ پادشاه‌ بود، بافرزند خوبرو از سر لطف‌ و با بردار زشت‌ از سر کم‌لطفی‌ رفتار می‌نمود. پسر به‌ پدر معترض‌ می‌شود و درجنگی‌ که‌ رخ‌ می‌دهد همین‌ فرزند از خود رشادت‌ها نشان‌ داده‌ و سبب‌ استیلای‌ پدر بر سپاه‌ دشمن‌ می‌شود.پدر پسر را عزیز می‌شمارد و پسر جایگاهی‌ در دل‌ پدر پیدا می‌کند. برادران‌ بر او حسد می‌برند و زهر در طعام‌او می‌کنند. خواهر که‌ از ماجرا مطلع‌ می‌شود، بردار را آگاه‌ می‌کند و پادشاه‌ حاسدان‌ را گوشمالی‌ می‌دهد.
            هم‌ چنین‌ در پنجمین‌ حکایت‌ نیز آمده‌ است‌ که‌ سرهنگ‌زاده‌ای‌ که‌ از «عقل‌ وکیاست‌ و فهم‌ و فراستی‌زایدالوصف‌» برخوردار بود، مورد حسد دیگران‌ قرار گرفت‌ و سعی‌ در هلاکش‌ داشتند، در پاسخ‌ ملک‌ که‌ علت‌را جویا می‌شود، می‌گوید: «در سایه‌ دولت‌ خداوندی‌ ـ دام‌ ملکه‌ ـ همگنان‌ را راضی‌ کردم‌ مگر حسود را که‌راضی‌ نمی‌شود الّا به‌ زوال‌ نعمت‌ من‌…:
توانم‌ آن‌ که‌ نیازارم‌ اندرون‌ کسی
‌حسود را چه‌ کنم‌ کاو ز خود به‌ رنج‌ در است‌
بمیر تا برهی‌ ای‌ حسود کاین‌ رنجی‌ است
‌که‌ از مشقّت‌ آن‌ جز به‌ مرگ‌ نتوان‌ رست‌».
نخوت‌ و قدرت‌طلبی‌
            در داستان‌ راسلاس‌، هنگامی‌ که‌ راسلاس‌ و خواهر و همراهانش‌ به‌ دیدار اهرام‌ ثلاثه‌ مصر می‌روند، بحثی‌ در مورد علت‌ صرف‌ این‌ همه‌ هزینه‌ و زحمت‌ برای‌ برپایی‌ چنین‌ آثاری‌ درمی‌گیرد.ایملاک‌ می‌گوید که‌ انسان‌ زیاده‌طلب‌ و مغرور پس‌ از این‌ که‌ عمارتی‌ ساخت‌ که‌ برای‌ دیگران‌ مفید است‌، به‌ فکرساختن‌ چیزی‌ می‌افتد که‌ قدرت‌ و عظمت‌ خود را به‌ رخ‌ دیگران‌ بکشد. او ادامه‌ می‌دهد که‌ من‌ این‌ ساختار (اهرام‌)را نشان‌ نارضایتی‌ انسان‌ می‌بینم‌. شاهی‌ که‌ قدرتش‌ بی‌پایان‌ است‌ و خزاینش‌ بر تمام‌ خواسته‌های‌ واقعی‌ وتخیلی‌ انسان‌ برتری‌ می‌جوید، ناچار است‌ برای‌ آرام‌ کردن‌ حرص‌ خود نسبت‌ به‌ سلطه‌جویی‌ و برطرف‌ کردن‌یکنواختی‌ لذت‌های‌ زندگی‌ با برپا کردن‌ هرمی‌ که‌ هزاران‌ نفر را به‌ بیگاری‌ وامی‌دارد و بدون‌ هدف‌ سنگی‌ را برسنگ‌ دیگر قرار می‌دهند، خود را خشنود گرداند. (راسلاس‌ ۴۴۹).
            سپس‌ او به‌ نتیجه‌گیری‌ از این‌ تجربه‌ خاص‌ می‌پردازد که‌ انسان‌ هر آن‌ که‌ باشد با دیدن‌ اهرام‌ و انگیزه‌ای‌که‌ سبب‌ ساخت‌ آنها شده‌ است‌، باید به‌ بیهودگی‌ نخوت‌ و زیاده‌طلبی‌ انسان‌ که‌ همان‌ بلاهت‌ او می‌باشد پی‌ببرد، به‌ ویژه‌ انسانی‌ که‌ این‌ چنین‌ نخوت‌ خود را به‌ نمایش‌ می‌گذارد.
            بیهودگی‌ این‌ غرور و نخوت‌ و زیاده‌طلبی‌ حکمرانان‌ و قدرتمندان‌، همان‌ مضمونی‌ است‌ که‌ مکرراً درباب‌های‌ «در سیرت‌ پادشاهان‌» و «اخلاِ درویشان‌» گلستان‌ به‌ آن‌ بر می‌خوریم‌. ذکر یکی‌ دو نمونه‌ شاید برای‌نشان‌ دادن‌ این‌ شباهت‌ میان‌ مضامین‌ بسنده‌ کند. در حکایت‌ اول‌ گلستان‌ سعدی‌ می‌گوید:
جهان‌ ای‌ برادر نماند به‌ کس‌
دل‌ اندر جهان‌ آفرین‌ بند و بس‌
مکن‌ تکیه‌ بر ملک‌ دنیا و پشت‌
که‌ بسیار کس‌ چون‌ تو پرورد و کشت‌
چو آهنگ‌ رفتن‌ کند جان‌ پاک‌
چه‌ بر تخت‌ مردن‌، چه‌ بر روی‌ خاک‌
            در حکایتی‌ دیگر، سعدی‌ نخوت‌ و غرور پادشاهان‌ را چنین‌ به‌ سخره‌ می‌گیرد؛ وی‌ می‌گوید که‌ درویشی‌ به‌ سلطان‌ التفات‌ نکرد و سلطان‌ از این‌ کردار او رنجیده‌ خاطر شد و از او پرسید که‌ چرادر برابر او شرط‌ ادب‌ به‌ جای‌ نیاورد؟ مرد پاسخ‌ می‌دهد: «توقع‌ خدمت‌ از کسی‌ دار که‌ توقع‌ نعمت‌ از تو دارد ودیگر بدان‌ که‌ ملوک‌ از بهر پاس‌ رعیتند نه‌ رعیت‌ از بهر طاعت‌ ملوک‌:
یکی‌ امروز کامران‌ بینی‌
دیگری‌ را دل‌ از مجاهده‌ ریش‌
روزکی‌ چند باش‌ تا بخورد
خاک‌ مغز سر خیال‌اندیش‌
فرِ شاهی‌ و بندگی‌ برخاست
‌چون‌ قضای‌ بنشسته‌ آمد پیش‌
گر کسی‌ خاک‌ مرده‌ باز کند
ننماید توانگر و درویش‌».
            بدین‌ سان‌ هر دو نویسنده‌ یعنی‌ جانسون‌ و سعدی‌ زیاده‌طلبی‌ انسان‌ را نشانه‌ کوته‌ فکری‌ و بلاهت‌ او می‌دانند، زیرا عظمت‌ و بزرگی‌ انسان‌ چند صباحی‌ وی‌ را سرگرم‌ می‌کند، ولی‌ در این‌ عرصه‌زندگی‌ به‌ گفته‌ شکسپیر «مرگ‌ است‌ که‌ فرمانروای‌ وقعی‌ است‌».
سرنوشت‌ و بی‌اعتباری‌ عمر
            سخن‌ از مرگ‌ به‌ میان‌ آمد و سرنوشت‌، مضمونی‌ که‌ در تمام‌ آثار کلاسیک‌ جهان‌ خودنمایی‌ می‌کند و در ادبیات‌ عبرت‌آموز جانسون‌ و سعدی‌ نیز متجلی‌ می‌گردد. در راسلاس‌، در ادامه‌ بازدیداز اهرام‌ ثلاثه‌، راسلاس‌ خود چنین‌ می‌گوید: بیایید از این‌ صحنه‌ نیستی‌ و فنا دور شویم‌. برای‌ کسانی‌ که‌می‌اندیشند هرگز این‌ دنیا را ترک‌ نخواهند کرد، این‌ مکان‌ها و دالان‌های‌ بازمانده‌ از مردگان‌ چه‌ اندوهگین‌ وناخوشایند است‌. چه‌ ساده‌ اندیشند آنان‌ که‌ تصور می‌کنند آن‌ چه‌ اکنون‌ فعال‌ است‌، تا ابد تداوم‌ خواهد یافت‌ وکسی‌ که‌ اکنون‌ می‌اندیشد، تا ابد به‌ اندیشیدن‌ ادامه‌ خواهد داد. آنان‌ که‌ چنین‌ در مقابل‌ ما غنوده‌اند، خردمندان‌ وزورمندان‌ عصر عتیق‌، به‌ ما هشدار می‌دهند تا کوتاهی‌ عمر خود را به‌ یاد آریم‌. آنها احتمالاً زمانی‌ از نعمت‌زندگی‌ ساقط‌ شدند که‌ سخت‌ به‌ مسایل‌ دنیوی‌ دل‌ مشغول‌ داشتند، چنان‌ چه‌ ما نیز به‌ جهت‌ انتخاب‌ راه‌ خود رادر عرصه‌ زندگی‌ ترغیب‌ شده‌ایم‌… از این‌ پس‌ فقط‌ به‌ ابدیت‌ خواهم‌ اندیشید. (۲ـ۴۸۱).
            این‌ گفته‌ شاهزاده‌ جوان‌ نمایانگر بلوغ‌ فکری‌ و گذشتن‌ از مرحله‌ ساده‌اندیشی‌ و خیال‌پردازی‌ دوران‌جوانی‌ می‌باشد. وی‌ با مشاهده‌ سرنوشت‌ پیشینیان‌ به‌ حقیقت‌ زندگی‌ و سرنوشت‌ خود به‌ عنوان‌ یک‌ انسان‌پی‌ می‌برد: هیچ‌ انسانی‌ را، در هر مقام‌ و مُقامی‌، از بند سرنوشت‌ رهایی‌ و گریز نیست‌.
            باز در حکایتی‌ دلنشین‌ می‌توان‌ پژواک‌ صدای‌ راسلاس‌ را از زبان‌ سعدی‌ شنید: «کسی‌ مژده‌ پیش‌انوشیروان‌ عادل‌ آورد. گفت‌: شنیدم‌ که‌ فلان‌ دشمن‌ تو را خدای‌ عزّوجل‌ برداشت‌. گفت‌: هیچ‌ شنیدی‌ که‌ مرابگذاشت‌؟
اگر بمرد عدو جای‌ شادمانی‌ نیست                                                             ‌که‌ زندگانی‌ ما نیز جاودانی‌ نیست‌».
            هم‌ چنین‌ در حکایت‌ نهم‌ از زبان‌ ملکی‌ که‌ در هنگام‌ ناتوانی‌ بشارت‌ پیروزی‌ سپاهش‌ بر دشمن‌ را به‌ وی‌ می‌دهند و او فغان‌ افسوس‌ بر می‌آورد که‌:
کوس‌ رحلت‌ بکوفت‌ دست‌ اجل
‌ای‌ دو چشمم‌ وداع‌ سر بکنید
ای‌ کف‌ دست‌ و ساعد و بازو
همه‌ تودیع‌ یکدگر بکنید
بر من‌ اوفتاده‌ دشمن‌ کام
‌آخر ای‌ دوستان‌ گذر بکنید
روزگارم‌ بشد به‌ نادانی
‌من‌ نکردم‌، شما حذر بکنید
            به‌ راستی‌ کدام‌ انسانی‌ است‌ که‌ با این‌ هشدار از خواب‌ غفلت‌ بیدار نشود و دست‌ حسرت‌ از بداندیشی‌ها و بدسگالی‌ها به‌ دندان‌ نگزد؟
تفوِّ عقل‌ بر احساس‌
            یکی‌ دیگر از مضامین‌ غالب‌ در فلسفه‌ کلاسیسیسم‌ برتری‌ عقل‌ بر احساس‌ است‌. بدین‌ جهت‌ اندیشمندان‌ این‌ مکتب‌ همواره‌ به‌ انسان‌ هشدار داده‌اند که‌ مراقب‌ استیلای‌ احساسات‌ بر اندیشه‌ و تعقّل‌خود باشند. در راسلاس‌ شاهزاده‌ جوان‌ را می‌بینیم‌ که‌ در سفرش‌ به‌ پیری‌ خردمند بر می‌خورد که‌ بحثی‌معضل‌ را با استفاده‌ از زبان‌ استعاره‌ به‌ میان‌ می‌کشد.
            راسلاس‌ که‌ سخت‌ تحت‌ تأثیر کلام‌ شیوا و سخنان‌ نغز این‌ استاد خردمند قرار گرفته‌ است‌، چنین‌ می‌گوید:او با احساس‌ تمام‌ و تنوع‌ مثال‌ها نشان‌ داد که‌ طبیعت‌ انسان‌ به‌ خواری‌ و پستی‌ دچار می‌شود هنگامی‌ که‌نیروهای‌ دون‌ بر نیروهای‌ عالی‌ فایق‌ آیند. یعنی‌ هنگامی‌ که‌ خیال‌، وَلدِ احساس‌، بر ذهن‌ چیره‌ می‌گردد، حاصل‌چیزی‌ نخواهد بود به‌ جز تأثیر طبیعی‌ حکمرانی‌ نامشروع‌، یعنی‌ بلوا و آشوب‌. یعنی‌ که‌ استحکامات‌ عقل‌ را به‌شورشیان‌ وامی‌گذارد و فرزندان‌ خویش‌ را علیه‌ عقل‌ که‌ فرمانروای‌ مشروع‌ است‌، می‌شوراند. او (استاد) عقل‌ رابه‌ خورشید تشبیه‌ نموده‌ که‌ درخشندگی‌ آن‌ همواره‌ ثابت‌، هماهنگ‌ و ماندگار است‌ و خیال‌ و احساس‌ را به‌شهابی‌ که‌ درخشان‌ است‌ ولی‌ در نورافشانی‌ ناپایدار، در حرکت‌ ناهماهنگ‌ و در جهت‌یابی‌ گمراه‌ کننده‌.
            سپس‌ او به‌ اصول‌ مختلف‌ که‌ گاهی‌ به‌ استیلای‌ احساس‌ می‌انجامد، پرداخته‌ و بر ما نموده‌ است‌ که‌خوشبخت‌ آنان‌ هستند که‌ به‌ پیروزی‌ مهمی‌ دست‌ یافته‌اند زیرا پس‌ از آن‌ انسان‌ دیگر اسیر هراس‌ و مضحکه‌امید نیست‌؛ از آن‌ پس‌ انسان‌ در بند بخل‌، طعمه‌ خشم‌، حقیر نازکدلی‌ یا برده‌ اندوه‌ نیست‌، بلکه‌ از میان‌ طوفان‌ وشورش‌ زندگی‌ خرامان‌ و باشکوه‌ گام‌ بر می‌دارد، چنان‌چه‌ خورشید راه‌ خویش‌ را از میان‌ آسمان‌ خروشان‌ وطوفانی‌ به‌ آرامی‌ و صلابت‌ طی‌ می‌کند. (راسلاس‌، ۴۲۵).
            سپس‌ سخنران‌ از راسلاس‌ و همراهانش‌ می‌خواهد که‌ همواره‌ خود را از پیشداوری‌های‌ شتابزده‌ دور نگه‌دارند و خود را در برابر پلیدی‌ و شوربختی‌ با سلاح‌ آسیب‌ناپذیر شکیبایی‌ مسلح‌ گردانند. این‌ حالت‌ را تنهامی‌توان‌ خوشبختی‌ نامید و این‌ خوشبختی‌ در اختیار و قدرت‌ هر انسانی‌ هست‌.
            اجتناب‌ از نفسانیات‌ و احساسات‌ و توسّل‌ به‌ اندیشه‌ و درایت‌ همان‌ مقوله‌ای‌ است‌ که‌ سعدی‌ به‌ ویژه‌ درباب‌ پنجم‌ یعنی‌ «در عشق‌ و جوانی‌» بدان‌ اشارت‌ها دارد. هنری‌ ماسه‌ می‌گوید: «آن‌ چه‌ ما را از حیوانات‌ ممتازمی‌گرداند، عقل‌ ماست‌. انسان‌ حیوان‌ ناطق‌ است‌ یعنی‌ عاقل‌. به‌ این‌ ترتیب‌ سعدی‌ درباره‌ لزوم‌ پاکدامنی‌ جوانان‌مکرّر سخن‌ می‌گوید: (جوان‌ سخت‌ می‌باید که‌ از شهوات‌ بپرهیزد). در واقع‌ این‌ پاکدامنی‌ همان‌ مبارزه‌ در جهت‌استغنا در برابر نفس‌ خویش‌ است‌».
            در حکایت‌ سوم‌ از باب‌ «در عشق‌ و جوانی‌» می‌خوانیم‌، «پادشاهی‌ را دیدم‌ به‌ محبت‌ شخصی‌ گرفتار، نه‌طاقت‌ صبر و نه‌ یارای‌ گفتار چندان‌ که‌ ملامت‌ دیدی‌ و غرامت‌ کشیدی‌، ترک‌ تصابی‌ نگفتی‌ و گفتی‌:
کوته‌ نکنم‌ ز دامنت‌ دست
‌ور خود بزنی‌ به‌ تیرم‌
بعد از تو ملاذ و ملجایی‌ نیست‌
هم‌ در تو گریزم‌ ار گریزم‌
            باری‌ ملامتش‌ کردم‌ و گفتم‌: عقل‌ نفیست‌ را چه‌ شد تا نفس‌ خسیس‌ غالب‌ آمد؟ زمانی‌ به‌ فکرت‌ فرو رفت‌ و گفت‌:
هر کجا سلطان‌ عشق‌ آمد نماند
قوت‌ بازوی‌ تقوی‌ را محل‌
پاک‌ دامن‌ چون‌ زید بیچاره‌ای
‌اوفتاده‌ تا گریبان‌ در وَحَل‌»
            پیرامون‌ همین‌ مضمون‌، روایتی‌ در بیستمین‌ حکایت‌ از باب‌ مذکور آمده‌ است‌ که‌؛ ملک‌ را خبر دادند که‌ شخصی‌ در ملک‌ او منکر اوست‌ و در انتظار فرمان‌ او برای‌ مجازات‌ مردمانند. وی‌ گفت‌ که‌ این‌ مرداز فضلا می‌باشد و او باور ندارد که‌ او آن‌ چنان‌ که‌ گویند باشد که‌ «این‌ سخن‌ در سجع‌ قبول‌ من‌ نیاید مگر آن‌که‌ معاینه‌ گردد که‌ حکما گفته‌اند:
به‌ تندی‌ سبک‌ دست‌ بردن‌ به‌ تیغ
‌به‌ دندان‌ برد پشت‌ دست‌ دریغ‌»
            بدین‌ سان‌ سعدی‌ و جانسون‌ هر دو واکنش‌ شتابزده‌ و بر اساس‌ احساس‌ و توهم‌ را بزرگ‌ترین‌ عامل‌ ناخشنودی‌ و شوربختی‌ انسان‌ می‌دانند و این‌ مضمون‌ را با کلامی‌ شیوا و دلنشین‌ به‌خواننده‌ القا می‌کنند.
            روزگار خویش‌ را غنیمت‌ شمردن‌ با مشاهده‌ محنت‌ دیگران‌ یکی‌ از مضامین‌ ثابتی‌ است‌ که‌ در آثارنویسندگان‌ کلاسیسیت‌ قرن‌ هیجدهم‌ چون‌ پوپ‌ (Pope) و جانسون‌ به‌ چشم‌ می‌خورد، مسئله‌ نارضایتی‌دایم‌ انسان‌ از احوال‌ خویش‌ و غبطه‌ خوردن‌ به‌ روزگار دیگران‌. در واقع‌ این‌ مضمونی‌ است‌ که‌ قالب‌ اصلی‌داستان‌ راسلاس‌ را دربرمی‌گیرد. راسلاس‌، شاهزداه‌ جوان‌، از زندگی‌ در بهشتی‌ چون‌ درّه‌ خوشبختی‌ خسته‌ ودلزده‌ شده‌ است‌ و به‌ گفته‌ خود دیگر انگیزه‌ای‌ برای‌ ادامه‌ زندگی‌ ندارد. همه‌ چیز برای‌ او ملال‌آور گشته‌ و درپی‌ ماجرا و هیجانات‌ جدید است‌. وی‌ به‌ استادش‌ که‌ سعی‌ دارد او را متقاعد کند که‌ زندگی‌ خارج‌ از درّه‌خوشبختی‌ بس‌ ملال‌آور است‌ و او باید قدر امنیت‌ و آسایش‌ خود را در درّه‌ خوشبختی‌ بداند، چنین‌ پاسخ‌می‌دهد: آن‌ چه‌ سبب‌ گلایه‌ من‌ شده‌ است‌، این‌ است‌ که‌ دیگر هیچ‌ چیز از این‌ دنیا نمی‌خواهم‌ و یا نمی‌دانم‌ که‌ درپی‌ چه‌ هستم‌. اگر خواسته‌ای‌ داشتم‌، آرزویی‌ داشتم‌، آن‌ آرزو مرا به‌ سوی‌ نیل‌ بدان‌ سوِ می‌داد. آن‌ گاه‌ حرکت‌خورشید به‌ سوی‌ کوه‌های‌ غرب‌ چنین‌ آرام‌ و ملال‌آور نمی‌نمود و یا وقتی‌ روز فرا می‌رسید و دیگر خواب‌نمی‌توانست‌ مرا از خویش‌ نهان‌ سازد، چنان‌ افسرده‌ نمی‌شدم‌. هنگامی‌ که‌ کودکان‌ و بره‌ها را می‌بینیم‌ که‌همدیگر را دنبال‌ می‌کنند، با خود چنین‌ می‌اندیشم‌ که‌ اگر من‌ هم‌ چیزی‌ می‌داشتم‌ که‌ مرا در پی‌ خود بکشاند،آن‌گاه‌ خوشبخت‌ بودم‌، ولی‌ از آن‌ جا که‌ آن‌ چه‌ بخواهم‌ در مالکیت‌ من‌ است‌، گذران‌ ساعات‌ و روزها برایم‌یکسان‌ است‌ و حتی‌ روزها از ساعات‌ در نظرم‌ یکنواخت‌تر و ملال‌آورتر است‌… من‌ از آن‌ چه‌ داشته‌ام‌ به‌ نهایت‌لذت‌ برده‌ام‌، از تجارب‌ گذشته‌ خود چیزی‌ به‌ من‌ بده‌ که‌ آتش‌ آرزو را در دلم‌ روشن‌ سازد. (راسلاس‌، ۳۹۶).
            پیرمرد که‌ از این‌ نوع‌ دلتنگی‌ و ملال‌ به‌ شگفت‌ آمده‌ بود و نمی‌دانست‌ چه‌ پاسخ‌ دهد، در برابر جوان‌نمی‌تواند ساکت‌ بماند و می‌گوید: «اگر تو رنج‌های‌ جهان‌ را دیده‌ و چشیده‌ بودی‌، می‌دانستی‌ چگونه‌ احوال‌خوش‌ خویش‌ را غنیمت‌ شمری‌».
            پس‌ از این‌ سخن‌ شاهزاده‌ با هیجان‌ می‌گوید که‌ اکنون‌ با این‌ سخن‌، به‌ او خواسته‌ای‌ داده‌ است‌ و آن‌ تجربه‌رنج‌های‌ زندگی‌ است‌، رنج‌هایی‌ که‌ «دیدن‌ آنان‌ لازمه‌ خوشبختی‌ است‌». (راسلاس‌، همان‌ صفحه‌).
            بدین‌ سان‌ شاهزاده‌ انگیزه‌ای‌ تازه‌ برای‌ ادامه‌ حیات‌ می‌یابد و راه‌ سفر پیش‌ می‌گیرد تا با مشاهده‌ مشقّات‌دیگران‌، قدر سعادت‌ خویش‌ بداند زیرا آن‌ گاه‌ که‌ انسان‌ سختی‌ نشناسد، خوشبختی‌ نیز در نظرش‌ بی‌بهامی‌نماید.
            در هفتمین‌ حکایت‌ از باب‌ «در سیرت‌ پادشاهان‌» شیخ‌ اجل‌ سعدی‌ نیز حکایتی‌ می‌آورد موجز که‌ خودترجمان‌ و تکرار مضمون‌ فوِ در راسلاس‌ است‌: «پادشاهی‌ با غلامی‌ عجمی‌ در کشتی‌ نشست‌ و غلام‌ دیگردریا ندیده‌ بود و محنت‌ کشتی‌ نیازموده‌، گریه‌ و زاری‌ در نهاد و لرزه‌ بر اندامش‌ اوفتاده‌ چندان‌ که‌ ملاطفت‌کردند، آرام‌ نمی‌گرفت‌ و عیش‌ ملک‌ از او منغّص‌ بود. چاره‌ ندانستند. حکیمی‌ در آن‌ کشتی‌ بود. ملک‌ را گفت‌: اگرفرمان‌ دهی‌ من‌ او را به‌ طریقی‌ خامش‌ گردانم‌، گفت‌: غایت‌ لطف‌ و کرم‌ باشد. بفرمود تا غلام‌ به‌ دریا انداختند،باری‌ چند غوطه‌ خورد، مویش‌ گرفتند و پیش‌ کشتی‌ آوردند. به‌ دو دست‌ در سکان‌ کشتی‌ آویخت‌ چون‌ برآمدبه‌ گوشه‌ای‌ بنشست‌ و قرار یافت‌. ملک‌ را عجب‌ آمد. پرسید: در این‌ چه‌ حکمت‌ بود؟ گفت‌: از اول‌ محنت‌ غرقه‌شدن‌ ناچشیده‌ بود و قدر سلامت‌ کشتی‌ نمی‌دانست‌. هم‌ چنین‌ قدر عافیت‌ کسی‌ داند که‌ به‌ مصیبتی‌ گرفتار آید.
ای‌ سیر تو را نان‌ جوین‌ خوش‌ ننمایدمعشوِ من‌ است‌ آن‌ که‌ به‌ نزدیک‌ تو زشت‌است‌حوران‌ بهشتی‌ را دوزخ‌ بود اعراف‌از دوزخیان‌ پرس‌ که‌ اعراف‌ بهشت‌ است‌».
            این‌ حکایت‌ خود با نماد دریا که‌ سختی‌ها و رنج‌های‌ زندگی‌ را به‌ تمثیل‌ می‌آورد، می‌تواند تمثیل‌ و شکل‌ مجازی‌ امری‌ باشد که‌ جانسون‌ در راسلاس‌ به‌ زبانی‌ دیگر بیان‌ می‌کند. راسلاس‌ نیز باید در رنج‌و محنت‌ دیگران‌ غرقه‌ شود تا قدر بهشتی‌ را که‌ در آن‌ به‌ سر می‌برد، بداند. در نهایت‌ او خود را از همه‌ کسانی‌که‌ در این‌ سفرها ملاقات‌ می‌کند، خوشبخت‌تر می‌یابد و به‌ درّه‌ خوشبختی‌ باز می‌گردد، همان‌ گونه‌ که‌ غلام‌عجمی‌ پس‌ از تجربه‌ غرِ شدن‌، کشتی‌ را مکانی‌ ایمن‌ می‌یابد و بدان‌ باز می‌گردد.
منزلت‌ علم‌
            جانسون‌ در راسلاس‌ از زبان‌ ایملاک‌ که‌ خود عالم‌ و ناصح‌ است‌، چندین‌ بار بر قدر و منزلت‌ علم‌ تأکید می‌ورزد. ایملاک‌ مردی‌ است‌ که‌ به‌ رغم‌ مکنت‌ پدر و علاقه‌ او به‌ این‌ که‌ فرزند کار تجارت‌ پیشه‌کند، از ثروت‌ او چشم‌ پوشیده‌ و به‌ سوی‌ علم‌ و دانش‌ روی‌ می‌آورد. پس‌ وی‌ بیش‌ از همگان‌ به‌ ارزش‌ علم‌ پی‌برده‌ است‌. وی‌ می‌گوید: زندگی‌ وقتی‌ وقف‌ علم‌ و دانش‌ شود، به‌ آرامی‌ می‌گذرد و کمتر توسط‌ رخدادهای‌زندگی‌ دگرگون‌ می‌شود. تفکر در خلوت‌، خواندن‌ و شنیدن‌، سخنرانی‌ کردن‌، پژوهش‌ و پاسخ‌ به‌ پرسش‌ها کاراصلی‌ یک‌ پژوهشگر است‌. چنین‌ انسانی‌ بدون‌ نخوت‌ و غرور و بدون‌ بیم‌ و هراس‌ دنیا می‌گذراند و فقط‌ نزدمردانی‌ چون‌ خودش‌ معروف‌ است‌ و قرب‌ و منزلت‌ دارد. (راسلاس‌ ۴۵۴)
            او سپس‌ توضیح‌ می‌دهد که‌ چگونه‌ عشق‌ به‌ علم‌، دانش‌، پژوهش‌، اکتشاف‌ و اختراع‌ سبب‌ شد که‌ چشم‌ ازثروت‌ و مال‌ دنیا بپوشد و خود را وقف‌ علم‌ گرداند: «احساس‌ می‌کردم‌ آتش‌ کنجکاوی‌ زایدالوصفی‌ در من‌شعله‌ور شده‌ است‌ و فقط‌ در پی‌ فرصتی‌ بودم‌ که‌ شیوه‌ زندگی‌ ملت‌های‌ دیگر را بشناسم‌ و علوم‌ را بیاموزم‌ که‌در حبشه‌ ناشناخته‌ بود». (راسلاس‌، ۴۰۶)
            در بخشی‌ دیگر از داستان‌ راسلاس‌، ایملاک‌ و شاهزاده‌ به‌ ستاره‌شناسی‌ برمی‌خورند که‌ سخن‌ از قدرت‌علم‌ خود می‌راند و برای‌ دیگران‌ می‌گوید که‌ چگونه‌ می‌توانست‌ اوضاع‌ جوی‌ را عوض‌ کند تا باران‌ بیشتری‌ بررودخانه‌ نیل‌ ببارد و کشورش‌ از نعمت‌ بیشتری‌ بهره‌مند شود، ولی‌ ناگهان‌ به‌ این‌ می‌اندیشد که‌ اگر چنین‌قدرتی‌ در دست‌ قدرت‌ مداران‌ بلند پرواز بیفتد، خطر آن‌ هست‌ که‌ به‌ فکر سوء استفاده‌ از این‌ علم‌ بیفتند و بامحروم‌ کردن‌ دیگر کشورها و ملت‌ها از نعمات‌ طبیعی‌، بخواهند خود را از نعمت‌ بیشتری‌ بهره‌مند کنند. به‌همین‌ جهت‌ تصمیم‌ می‌گیرد، رصدخانه‌ای‌ را که‌ مشغول‌ تحقیق‌ در آن‌ است‌، پس‌ از خود به‌ شخصی‌ بسپارد که‌ظرفیت‌ و توانایی‌ استفاده‌ از آن‌ را داشته‌ باشد، یعنی‌ به‌ فرد خردمندی‌ چون‌ ایملاک‌. (راسلاس‌، ۴۶۸)
            همان‌ گونه‌ که‌ جانسون‌ در راسلاس‌ به‌ بیان‌ ارزش‌ و منزلت‌ و کاربرد بخردانه‌ از علم‌ می‌پردازد، هنری‌ماسه‌ که‌ همواره‌ به‌ جایگاه‌ علم‌ ارج‌ می‌نهاد، می‌گوید: «از نظر سعدی‌، «علم‌ از بهر دین‌ پروردن‌ است‌ نه‌ از بهردنیا خوردن‌»؛ پس‌ آن‌ علم‌، علمی‌ که‌ سعدی‌ در نظر دارد، دانشی‌ است‌ که‌ انسان‌ را به‌ راه‌ تکامل‌ می‌برد. بنابراین‌کسانی‌ که‌ آن‌ را با بردباری‌ و در سایه‌ مطالعه‌ و تجربه‌ به‌ دست‌ آورده‌اند، چه‌ قدر شایسته‌ احترامند! حتی‌دانش‌ بسنده‌ است‌ که‌ خطاهای‌ زندگی‌ شخصی‌ دانشمندان‌ بخشوده‌ و سعدی‌ تردید به‌ خود راه‌ نمی‌دهد ومی‌گوید:
گفت‌ِ عالم‌ به‌ گوش‌ جان‌ بشنو                                                                    ورنماند به‌ گفتنش‌، کردار».
            در باب‌ هشتم‌ و حکایت‌ اول‌، سعدی‌ می‌گوید: «سه‌ چیز پایدار نمی‌ماند: مال‌ بی‌تجارت‌ و علم‌ بی‌بحث‌ و ملک‌ بی‌سیاست‌». (کلیات‌ سعدی‌، ۱۵۹) و یا می‌گوید:
علم‌ چندان‌ که‌ بیشتر خوانی‌
چون‌ عمل‌ در تو نیست‌ نادانی‌
نه‌ محقق‌ بود نه‌ دانشمند
چارپایی‌ بر او کتابی‌ چند
آن‌ تهی‌ مغز را چه‌ علم‌ و خبر
که‌ بر او هیزم‌ است‌ یا دفتر
            وی‌ با زبان‌ استعاره‌ به‌ تفاوت‌ میان‌ عالم‌ و انسان‌ بی‌علم‌ و عمل‌ می‌پردازد:
گر سنگ‌ هم‌ لعل‌ بدخشان‌ بودی                                                                 ‌پس‌ قیمت‌ لعل‌ و سنگ‌ یکسان‌ بودی‌
(همان‌، ص‌ ۱۶۶)
کردار نیک‌
            در دیدار راسلاس‌ و همراهانش‌ از اهرام‌ ثلاثه‌ مصر، راسلاس‌ می‌گوید: «کنجکاوی‌ من‌ به‌ سوی‌ انبوهی‌ از خاک‌ و سنگ‌ مرا رهنمون‌ نمی‌کند، دغدغه‌ خاطر اصلی‌ من‌ انسان‌ است‌. من‌ به‌ این‌ جا آمده‌ام‌ نه‌به‌ خاطر این‌ که‌ ذرات‌ معابد را اندازه‌گیری‌ کنم‌ و یا راه‌های‌ آبی‌ را ردیابی‌ کنم‌، بلکه‌ آمده‌ام‌ که‌ به‌ صحنه‌ جهان‌کنونی‌ نگاهی‌ بیندازم‌». (ص‌ ۴۴۵) و ایملاک‌ در مورد علت‌ دیدار انسان‌ از آثار باستانی‌، چنین‌ می‌گوید: «برای‌شناخت‌ هر چیز باید تأثیر آن‌ را بشناسیم‌. برای‌ شناخت‌ انسان‌ باید به‌ آثار و کردار آن‌ انسان‌ بپردازیم‌ ودریابیم‌ منطقی‌ که‌ به‌ این‌ رفتار سو و جهت‌ داده‌ و یا احساساتی‌ که‌ این‌ کردار را سبب‌ شده‌ است‌ و یا برای‌انجام‌ آن‌ انگیزه‌ای‌ ایجاد کرده‌ است‌، چیست‌».
            بدین‌ سان‌ جانسون‌ بر اهمیت‌ اعمال‌ انسانی‌ برای‌ شکل‌ دادن‌ داوری‌های‌ آیندگان‌ در مورد آن‌ اعمال‌ وماهیت‌ انسان‌هایی‌ که‌ این‌ اعمال‌ را مرتکب‌ شده‌اند، تأکید خاص‌ می‌ورزد. سعدی‌ در گلستان‌ نیز می‌گوید:
            «اعرابیی‌ را دیدم‌ که‌ پسر را همی‌ گفت‌… تو را خواهند پرسید که‌ عملت‌ چیست‌، نگویند پدرت‌ کیست‌؟
خانه‌ کعبه‌ را که‌ می‌بوسند
او نه‌ از کرم‌ پیله‌ نامی‌ شد
با عزیزی‌ نشست‌ روزی‌ چند
لاجرم‌ همچون‌ او گرامی‌ شد
(همان‌، ص‌ ۱۴۴)
            افزون‌ بر آن‌ در حکایت‌ یازدهم‌ «تأثیر تربیت‌» می‌گوید:
چو انسان‌ را نباشد فضل‌ و احسان
‌چه‌ فرِ از آدمی‌ تا نقش‌ دیوار
به‌ دست‌ آوردن‌ دنیا هنر نیست
‌یکی‌ را گر توانی‌ دل‌ به‌ دست‌ آر
(همان‌، ص‌ ۱۴۸)
خانواده‌ و تربیت‌ فرزندان‌
            جانسون‌ در راسلاس‌ بخشی‌ مشابه‌ «در باب‌ تربیت‌ فرزندان‌» در گلستان‌ دارد که‌ به‌ رفتار والدین‌ در خانواده‌ و تأثیر آن‌ در تربیت‌ فرزندان‌ می‌پردازد. در بخش‌ بیست‌ و ششم‌ راسلاس‌، نکایا، شاهزاده‌خانمی‌ که‌ خواهر راسلاس‌ است‌، از قول‌ ایملاک‌ خانواده‌ را به‌ یک‌ پادشاهی‌ بزرگ‌ تشبیه‌ می‌کند. همان‌ گونه‌ که‌ناهماهنگی‌ در یک‌ پادشاهی‌ کوچک‌، سبب‌ فروپاشی‌ آن‌ می‌شود، اصطکاک‌ و اختلاف‌ در خانواده‌ نیز زمینه‌نافرمانی‌ فرزندان‌ را فراهم‌ می‌آورد. هرکس‌ که‌ تجربه‌ کافی‌ در مورد مسایل‌ تربیتی‌ نداشته‌ باشد، انتظار داردکه‌ عشق‌ و احترام‌ فرزندان‌ به‌ پدر و مادر همواره‌ یکسان‌ و ثابت‌ باشد، در حالی‌ که‌ در خانواده‌ای‌ که‌ ناهمگونی‌و شکست‌ و کاستی‌ تربیت‌ وجود داشته‌ باشد، این‌ علاقه‌ و حرمت‌ از دوران‌ کودکی‌ فرزندان‌ فراتر نمی‌رود. درمدت‌ کوتاهی‌ فرزندان‌ در صدد رقابت‌ با والدین‌ بر می‌آیند. منافع‌ و صلاح‌ فرزندان‌ با شماتت‌ و سپاس‌ وقدردانی‌ با بخل‌ مخدوش‌ می‌شود. به‌ تدریج‌ اختلاف‌ سلیقه‌هایی‌ بین‌ فرزندان‌ و والدین‌ ظاهر می‌شود. پدران‌ دراثر تجربه‌ با بدبینی‌ با مسایل‌ فرزندان‌ خود روبه‌رو می‌شوند. فرزندان‌ از شکاکیت‌ پدر در عذاب‌ هستند و پدراز سادگی‌ و خوش‌ باوری‌ فرزندان‌. اگر پدران‌ و فرزندان‌ نتوانند باعث‌ تسکین‌ یکدیگر شوند، آن‌ گاه‌ کجامی‌توان‌ تسلّایی‌ یافت‌؟
            سعدی‌ در باب‌ «در تأثیر تربیت‌» می‌گوید:
تو به‌ جای‌ پدر چه‌ کردی‌ خیر                                                                       تا همان‌ چشم‌ داری‌ از پسرت‌؟
(همان‌، ۱۳۹)
            و یا در حکایت‌ سوم‌ همین‌ باب‌ می‌گوید:
هر که‌ در خردیش‌ ادب‌ نکنند
در بزرگی‌ فلاح‌ از او برخاست‌
چوب‌ِتر را چنان‌ که‌ خواهی‌ پیچ
‌نشود خشک‌ جز به‌ آتش‌ راست‌
            و یا در حکایتی‌ دیگر:
زنان‌ باردار ای‌ مرد هوشیار
اگر وقت‌ ولادت‌ مار زایند
از آن‌ بهتر به‌ نزدیک‌ خردمند
که‌ فرزندان‌ ناهموار زایند
مضامین‌ مذهبی‌ گلستان‌ و راسلاس‌
            آن‌ چه‌ در این‌ فصل‌ گذشت‌، مضامین‌ و مقوله‌هایی‌ بود که‌ هرکدام‌ در رخدادی‌ از داستان‌ راسلاس‌ و یا حکایتی‌ از گلستان‌ گنجانده‌ شده‌ است‌. مضامین‌ مذهبی‌ و آن‌ چه‌ مستقیماً به‌ عرفان‌ و تصوّف‌ ودیانت‌ مربوط‌ می‌شود و آن‌ چه‌ برگرفته‌ از مفاهیم‌ و مضامین‌ ناب‌ مذهبی‌ است‌، در جای‌ جای‌ این‌ دو اثر به‌چشم‌ می‌خورد و در تار و پود بافت‌ فکری‌ آن‌ تنیده‌ شده‌ است‌. بنابراین‌، در این‌ بخش‌ بیشتر به‌ اظهارنظرپژوهشگران‌ و صاحب‌نظران‌ در مورد ابعاد مذهبی‌ این‌ دو اثر می‌پردازیم‌ و هرجا که‌ ضرورت‌ ایجاب‌ نماید،شواهدی‌ از گلستان‌ سعدی‌ و راسلاس‌ جانسون‌ ارایه‌ خواهد شد.
            جروم‌ کلینتون‌ بر این‌ باور است‌ که‌ «سعدی‌ مطمئن‌ بود که‌ دینداری‌ و عرفان‌ و درویشی‌ او برتر از نفع‌جویان‌ اهل‌ ظاهر است‌». هنری‌ ماسه‌ بُعد عرفانی‌ و درویش‌ مسلکی‌ سعدی‌ را تبلور تفکر اسلامی‌ اومی‌پندارد. وی‌ با تخصیص‌ بخش‌ جدایی‌ با عنوان‌ «مرد خدا» در تحقیق‌ خویش‌، به‌ ماهیت‌ صوفی‌گری‌ سعدی‌می‌پردازد: پس‌ خدا چیست‌؟ آیا در برابر چشم‌ مؤمنان‌ ظاهر می‌شود؟ نه‌، خدا بیان‌ نشدنی‌ است‌. صفت‌ خداچنان‌ است‌ که‌ وقتی‌ بر پرستندگان‌ خود تجلّی‌ کند، آنان‌ از خود بی‌خود می‌شوند. چو عشق‌ آمد از عقل‌ دیگرمگوی‌! در این‌ هنگام‌ است‌ که‌ سالک‌ شوریده‌، خدا را بر خود محیط‌ می‌بیند و کاملاً تسلیم‌ او می‌شود و دنیای‌ظاهر را با بی‌اعتنایی‌ طرد می‌کند…
            از کائنات‌ نیز سرودی‌ به‌ پیشگاه‌ آفریدگار نثار می‌شود: «جهان‌ پر سماع‌ است‌ و مستی‌ و شور…» سالک‌اگر دمی‌ گوش‌ فرا دهد این‌ آواز را خواهد شنید: شوریده‌ای‌ در آن‌ سفر همراه‌ ما بود نعره‌ای‌ برآورد و راه‌بیابان‌ گرفت‌ و چون‌ روز شد، گفتمش‌: آن‌ چه‌ حالت‌ بود؟ گفت‌: بلبلان‌ دیدم‌ که‌ به‌ نامش‌ درآمده‌ بودند از درخت‌و کبکان‌ از کوه‌ و غوکان‌ در آب‌ و بهامی‌ از بیشه‌..این‌ ناله‌ همه‌ کائنات‌، عقل‌ و صبر و طاقت‌ و هوش‌ این‌ شوریده‌را از او می‌گیرد و او نیز از صمیم‌ قلب‌ با این‌ نغمه‌های‌ شورانگیز هم‌ آواز می‌شود.
            ماسه‌ تأکید می‌کند که‌ سعدی‌ این‌ آیات‌ قرآن‌ کریم‌ را که‌ «زندگی‌ دنیا لهو و لعب‌ است‌» ]سوره‌ انعام‌ (۶) آیه‌۳۲[ و این‌ که‌ «بازگشت‌ نیکو نزد خداوند است‌» ]سوره‌ آل‌ عمران‌ (۳) آیه‌ ۱۴[ در چند جای‌ کلیات‌ خود منعکس‌می‌سازد و در ابتدای‌ گلستان‌ خواننده‌ را دعوت‌ می‌کند تا از جهان‌، که‌ به‌ کسی‌ وفا نکرده‌ است‌، دست‌ بکشد.
            آرچر در مقدمه‌ای‌ که‌ توسط‌ جی‌.ام‌. ویکنز (Wickens) تهیه‌ شده‌ است‌، به‌ بحث‌ درباره‌ ادبیات‌ اسلامی‌ وگلستان‌ پرداخته‌ است‌ و در پایان‌ این‌ بحث‌ به‌ این‌ واقعیت‌ می‌پردازد که‌ گلستان‌ و محتوای‌ آن‌ تبلور محتوای‌قرآن‌ کریم‌ است‌ و به‌ همین‌ جهت‌ است‌ که‌ گلستان‌ در فرهنگ‌ اسلامی‌ ایران‌، پس‌ از قرآن‌ مجید بیش‌ از هر اثردیگری‌ نقل‌ قول‌ می‌شود و در میان‌ خوانندگان‌ محبوبیت‌ و شهرت‌ دارد.
            بدیهی‌ است‌ در مقیاس‌ با منابع‌ موجود درباره‌ گلستان‌، دسترسی‌ به‌ دیدگاه‌های‌ ناقدان‌ غربی‌ درباره‌راسلاس‌ جانسون‌ سهل‌تر است‌. از قرن‌ نوزدهم‌ که‌ بحث‌ و جدل‌ در مورد راسلاس‌ به‌ اوج‌ رسیده‌ است‌، ناقدان‌بسیاری‌ در مورد مضامین‌ غنی‌ مذهبی‌ راسلاس‌ اظهار نظر نموده‌اند که‌ به‌ برخی‌ از این‌ موارد اشاره‌ خواهدشد.
            برای‌ نخستین‌ بار راسلاس‌ را یک‌ تمثیل‌ مذهبی‌ دانستند و پرسی‌ هوستون‌ نیز راسلاس‌ را بر اساس‌جنبه‌های‌ مذهبی‌ و اخلاقی‌ آن‌ مورد بحث‌ و بررسی‌ قرار داد.
            در سال‌ ۱۹۲۴ چانسری‌ تینکر (Chauncery Tinker) راسلاس‌ را به‌ انجیل‌ تشبیه‌ نمود و حال‌ و هوای‌شرقی‌ آن‌ را زینت‌بخش‌ ساختار و محتوای‌ آن‌ محسوب‌ نمود. آنتونی‌ کرنی‌ در راسلاس‌ همان‌ دوزخ‌ و بهشت‌را می‌بیند که‌ فرشته‌ها و شیاطین‌ جای‌ خود را به‌ انسان‌ها داده‌اند… راسلاس‌ به‌ پایان‌ خوش‌ و پیروزمندانه‌ای‌نمی‌رسد بلکه‌ به‌ جایی‌ که‌ بهشت‌ گمشده‌ میلتون‌ آغاز شد، منتهی‌ می‌شود. پرستون‌ تعبیری‌ مذهبی‌ از اثرمی‌دهد بر این‌ مبنا که‌ جانسون‌ بر محدودیت‌ لذات‌ دنیوی‌ تأکید دارد نه‌ بر انکار مطلق‌ امید در این‌ دنیا.
            بیت‌ (Bate) نیز در ضمن‌ اشاره‌ به‌ محافظه‌ کاری‌ جانسون‌ در بیان‌ مستقیم‌ هرگونه‌ نتیجه‌گیری‌ مذهبی‌بر این‌ باور است‌ که‌ اثر مجموعه‌ای‌ از موضوعات‌ مذهبی‌ و دنیوی‌ و کمیک‌ و تراژیک‌ است‌.
نتیجه‌گیری‌
            گلستان‌ سعدی‌ و راسلاس‌ جانسون‌ فقط‌ دو نمونه‌ بارز از بسیاری‌ نمونه‌هایی‌ است‌ که‌ نشان‌ می‌دهد چگونه‌ پیوندهای‌ فکری‌، مکتبی‌ و فرهنگی‌ بر فواصل‌ زمانی‌ و مکانی‌ چیره‌ می‌شوند و تقارب‌فرهنگی‌ و فکری‌ موجب‌ نزدیکی‌ انسان‌ها می‌شود. تجلی‌ این‌ نزدیکی‌ را به‌ بهترین‌ وجه‌ می‌توان‌ در ادبیات‌مشاهده‌ نمود. آن‌ چه‌ گذشت‌، تلاشی‌ از سوی‌ نگارنده‌ بود تا با کنار هم‌ گذاری‌ و تطبیق‌ مضامین‌ مشترک‌ بین‌آنها این‌ دو نویسنده‌ بیگانه‌ ولی‌ آشنا، نشان‌ دهد که‌ چگونه‌ همدلی‌ دو نویسنده‌ و گرایش‌ فلسفی‌ آنها در آثاری‌که‌ آفریده‌اند، بازتاب‌ می‌یابد و گفته‌ نغز و اندیشمندانه‌ مولانا را اثبات‌ می‌کند که‌: «همدلی‌ از هم‌ زبانی‌ بهتراست‌».
پی‌نوشت‌:
. هانری‌ ماسه‌، تحقیق‌ درباره‌ سعدی‌، ترجمه‌ غلامحسین‌ یوسفی‌ و مهدوی‌ اردبیلی‌ (تهران‌: انتشارات‌ توس‌). ۱۳۶۴، ص‌ ۱۷۴.
. همان‌، ص‌ ۱۷۳.
. جروم‌ رایت‌ کلینتون‌، «متن‌ سخنرانی‌های‌ جروم‌ رایت‌ کلینتون‌»: ذکر جمیل‌ سعدی‌، (تهران‌، اداره‌ کل‌انتشارات‌ و تبلیغات‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامی‌)، ۱۳۶۴، ص‌ ۱۳۴.
. تحقیق‌ درباره‌ سعدی‌، ص‌ ۲۳۲.
. W.G.The Gulistan or Rose Garden of Saadi, (London: George Allen and UnwinLtd.), ۱۹۶۴,۵۸.
. G.Saintsbury,The English Novel, ۱۹۱۳, ۳۴-۳۵.
. P.H.Houston,Dr Johnson(۱۹۲۳), ۱۶۹.
. C.B. Tinker, “Rasselas in the New World, “Yale Review۱۴ (Oct. ۱۹۲۴), ۹۹.
. Anthony Kearney, “Johnson’s Rasselas and the Poets, “English Studies, Vol. ۵۳.No ۵, ۵۱۴-۱۸.
. T.R.Preston, “The Biblical Context of Johnson’s Rasselas, “PMLA۸۴ (۱۹۶۹), ۲۷۴-۸۱.

. W.J.Bate, Samuel Johnson (London: n.p.), ۱۹۷۸,۱۰۴

نوشتارهای سعدی‌شناسی دفتر هفتم

همهٔ دفترهای سعدی‌شناسی ←
  1. دیباچه
  2. عشق‌ِ سعدی‌
  3. زبان‌ حال‌ در سعدی‌
  4. غزل‌ سعدی‌: عاشقانه‌ یا عارفانه‌؟
  5. جنگ‌ و صلح‌ از مزغل‌ سعدی‌
  6. عقل‌ و عشق‌
  7. گویاترین‌ زبان‌ عشق‌
  8. سگ‌ در شعرها و تمثیل‌های‌ سعدی‌
  9. پیوند سعدی‌ با زیبایی‌
  10. اردیبهشت‌، سعدی‌ و شیراز
  11. تشخیص‌ یا استعاره‌۱ عشق‌ و عقل‌ در شعر سعدی‌
  12. پارسایان‌ روی‌ در مخلوِق (بازخوانی‌ حکایتی‌ از گلستان‌ سعدی‌)
  13. سعدی‌ و دوگویی‌
  14. سعدی‌؛ خردمندی‌ عاشق‌، یا عاشقی‌ خردمند