پارسایی و زهد، ترک دنیاست علیالعلوم و دامن تمنا و تقاضا درچیدن از خطوط و لذات نفسانی را گویند علیالخصوص.
زهد حقیقی در نزد عارفان از مقامات عالیه سلوک به شمار میآید و در کتب معتبر این قوم درباره مقامزهد و مرتبه زهّاد مطالب بسیار آوردهاند. برطبق یکی از تعاریف صوفیّه، زهد دارای سه درجه است: زهد عوامو آن ترک حرام است و زهد خواص در ترک فضول از امور حلال و زهد عارفان ترک هر چیزی است که بنده رااز خدای تعالی باز دارد.
برخی از صوفیان هم زهد را به کلی منکر شدهاند و میگویند دنیا خود چیزی نیست که کس دل در آن بنددیا دل از آن برگیرد و دغدغه زهد را نوعی غفلت از یاد خدا دانستهاند.۱
در رفتار بعضی از زاهدان هم که به نام روی آوردن به خالق، روی از مخلوِ برتافتهاند و به طمع نعیمعقبی دست از نعمت حلال دنیا برداشتهاند، جای حرف و حدیث بسیار است. چه، این گروه معامله گرانی بیشنیستند که دنیا را میدهند و آخرت را میخرند. عارفان این شیوه زهد ورزیدن را نمیپسندند. در شرح احوالسریّ سقطی مینویسند: «… و در ابتدا در بغداد نشستی و دکان داشتی. پردهای از در آویختی و نماز کردی. هرروز چندین رکعت نماز کردی. یکی از کوه لُکام به زیارت وی آمد و پرده از آن در برداشت و سلام کرد و سریرا گفت: فلان پیر از کوه لکام تو را سلام گفت. سری گفت: وی در کوه لُکام ساکن شده است؟ بس کاری نباشد.مرد باید که در میان بازار مشغول تواند بود، چنان که یک لحظه از حق تعالی غایب نشود».۲
همین نکته را به تعبیری دیگر در اسرار التوحید میخوانیم که «شیخ را گفتند فلان کس بر روی آب میرود.سهل است. بزغی و صعوهای نیز برود. گفتند: فلان کس در هوا میپَرَد. گفت: مگسی و زغنهای میپَرَد. گفتند:فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری میشود. شیخ گفت: شیطان نیز در یک نفس از مشرِ به مغربشود. این چنین چیزها را بس قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و بخورد ودر میان بازار در میان خلق ستد و داد کند و با خلق بیامیزد و یک لحظه به دل از خدای غافل نباشد».۳
گروه دیگر کسانی هستند که چون دستشان از جاه و مال دنیوی کوتاه است و کامشان از چرب و شیرینلذتهای زندگی تهی، میگویند: «شور» است نمیخواهیم و خود را در هیأت و هیبت زاهدان عزلت گزین وعابدان گوشهنشین کنج عبادت فرا مینمایند و نه چنین است که جلوه میکنند، بلکه چون فرصت مناسب دستدهد، گربه عابد «عبید»اند:
دو بدین چنگ و دو بدان چنگال یک به دندان چو شیر غرّان
سعدی در گلستان پرده از کار چنین پارسایان فرصتطلب برگرفته و در ضمن حکایاتی عبرتآموز، حساب زاهد نمایان را از عابدان حقیقت جوی اهل ایمان جدا میسازد تا پشک و مشک به همنیامیزد. در باب دوم از عابدی حکایت میکند که: «پادشاهی او را طلب کرد. اندیشید که داروی بخورم تا ضعیفشوم مگر اعتقادی که دارد در حق من زیادت کند. آوردهاند که داروی قاتل بخورد و بمرد.
|
آن که چون پسته دیدمش همه مغز
|
پوست بر پوست بود همچو پیاز
|
|
پارسایان روی در مخلوِ
|
پشت بر قبله میکنند نماز»۴
|
شیخ اجل، معمولاً این زاهدان متظاهر را در کنار پادشاه زمان مینشاند تا بدین ترتیب همدستی دین و دنیا و به اصطلاح اتحاد زر و زور و تزویر را نشان دهد و به اشاره و رمز بگوید عابدان به جایتوجه به «الله» روی به «ظلالله» دارند و به «شکار سایه» رفتهاند. رفتار ریاکارانه یکی از این زاهدان را که بامراکز قدرت حشر و نشر داشته در این حکایت گلستان میخوانیم:
«زاهدی، مهمان پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نمازبرخاستند، بیش از آن کرد که عادت او تا ظنّ صلاحیت در حق او زیادت کنند:
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی کاین ره که تو میروی به ترکستان است
چون به مقام خویش آمد، سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت. گفت: ای پدر! باری، به مجلس سلطان در طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید.گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید.
|
ای هنرها گرفته بر کف دست
|
عیبها برگرفته زیر بغل
|
|
تا چه خواهی خرید ای مغرور
|
روز درماندگی به سیم دغل»۵
|
مفصلترین حکایت در این زمینه، داستان عابد بیشهنشین۶ است که موضوع سخن ماست. این داستان به حیث صحنهآرایی، نکتهپردازی، طنز و تعریض پوشیده، انتخاب شخصیتهای حکایت وسرانجام نتیجهگیری از داستانهای پر مغز و ممتاز گلستان سعدی است.
این متعّبد شام که سالها «در بیشه زندگانی کردی و برگ درختان خوردی» دعوت پادشاه وقت رامیپذیرد و به شهر میآید تا «دیگران هم به برکت انفاس او مستفیذ گردند و به صلاح اعمال وی اقتدا کنند»، امانقل از بیشه به بستان سرای ملک و تمتّع یافتن از فواکه و مشموم و حلاوت درباری به جای برگ درختخوردن از یکسو و نظربازی و عشقورزی با غلام وکنیزک ـ خوبرویانی که شاه به رسم هدیه پیش اومیفرستد ـ از سوی دیگر عابد را دگرگون میکند و از هیأت و حالت نخستین میگرداند و سرخ و سپید و فربهمیسازد. اینها که گفتیم صورت ظاهر داستان است. ولی سعدی بیآن که آشکارا در متن داستان و عبادات وکلمات آن به طنز و تعریض بپردازد، یا تغییر رفتار و حالات عابد مشارالیه را مورد سرزنش و ملامت قراردهد، در بطن قضیه خواسته است بگوید این قبیل عابدان ظاهرالصلاح «چون به خلوت میروند آن کار دیگرمیکنند».
در صحنه نخست حکایت، ابتدا از محل اقامت و خورد و خوراک عابد صحبت به میان میآید. پادشاه باجمعی از بزرگان و اعیان مملکت به زیارت عابد میآید و از وی دعوت میشود که به شهر بیاید «تا فراغ عبادتبه از این دست دهد» و عابد نمیپذیرد، اما سرانجام با این توضیح زیرکانه وزیر که میگوید: «پاس خاطر ملکرا روا باشد که چند روزی به شهر اندر آیی و کیفیت مکان معلوم کنی. پس اگر صفای وقت عزیزان را ازصحبت اغیار کدورتی باشد، اختیار باقی است». پیشنهاد را میپذیرد. موضوع ملاقات و گفت و گوی پادشاه باعابد ظاهراً طبیعی و ساده به نظر میرسد، ولی گویا نویسنده داستان با انتخاب دو مکان متضاد ـ یعنی بیشهو سرابستان ملک ـ عدم سنخیت میان میزبان و میهمان و تحول شگفتانگیزی که در نوع زندگی عابد پیشمیآید، هدفی داشته است که در سطور بالا بدان اشاره رفت و این جا مکرر میکنیم که این طایفه «اگر آب ببینندشناگران قابلی هستند»!
«بیشه» محلی است دور از دسترس و غوغای خلق و مناسب برای عزلت و عبادت. فرض هم بر این است کهاهل بیشه حرمت این مرد خدا را پاس میدارند و آزاری به او نمیرسانند؛ یعنی حسن همجواری و زندگیمسالمتآمیز بین جانوران بیشه و عابد خلوتنشین برقرار است. از طرف دیگر چون زاهد ما اهل شکمپرستینیست با برگ درختان ـ و نه میوه آن ـ سدّ جوع میکند در حدی که توان جسمانی و حرکات فیزیکی اعمالعبادی برایش میسر باشد و اندرون از طعام خالی میدارد تا در او نور معرفت بیند.
روی هم رفته آرامش خاطر و صفای وقت عابد در فضای بیشه به خاطر آن است که آتش گناهی آن جاروشن نیست که دودش به چشم او برود. ضمناً در بیشهنشینی عابد و نوع غذای او طنزی سخت گزنده وتحقیرآمیز اما پنهانی و نهفته است که ذکر آن نکردن اولی.
در صحنه دوم، عابد بیشهنشین به شهر میآید و کاخنشین میشود. «بستان سرای خاص ملک را بدوپرداختند. مقامی دلگشای روان آسای که گل سرخش چو عارض خوبان است و سنبلش همچو زلف محبوبان».
سعدی گویی خواسته است با این اوصاف هوس خفته و میل سرکوفته عشق به گلرخیان را در دل و جانعابد بیدار کند و چون با این تشبیه و تشابه و زمینه سازی روحیه عابد برای برخورد و دیدار زیبارویانهوسانگیز آماده میگردد «ملک در حال کنیزکی خوبروی پیش» او میفرستد.
|
از این مه پارهای عابد فریبی
|
ملایک صورتی طاووس زیبی
|
|
که بعد از دیدنش صورت نبندد
|
وجود پارسایان را شکیبی
|
و اکنون، چشمان خسته از شب زندهداریهای عابدانه عهد بیشهنشینی و عابد گرم تماشای این مهپاره عابد فریب شده است و در عالم توهم و پندار ذهنی خویش، بستانسرای ملک را باغ بهشتو کنیزک خوبروی را حور بهشتی تصور میکند. هنوز از لذت این دیدار و نظربازی با کنیزک «ملایک صورتطاووس زیب» سیر نشده که ناگهان از میان سایهسار سروهای سر به فلک کشیده باغ شاهی «غلامیبدیعالجمالِ لطیف الاعتدال» ـ که هدیه دیگر ذات ملوکانه است ـ خرامان خرامان از راه میرسد. زیبا پسری کهدر طنز پنهان و گزنده سعدی نقش غلامان بهشت را در این ماجرا به او سپردهاند. سعدی در وصف شمایل اینغلام میگوید:
دیده از دیدنش نگشتی سیر همچنان کز فرات مستسقی
و برای این که ظاهراً شبه تصور گناه در ذهن خواننده داستان خطور نکند و دامن عصمت زاهد را منزّه بنمایاند، به تازی میگوید:
هلاکالناس حوله عطشا و هو ساِ یری ولایسقی
و به تعبیر دیگر شیخ اجل، این تحفه:
باغ تفرّج است و بس میوه نمیدهد به کس جز به نظر نمیرسد سیب درخت قامتش
تا این جا روضه رضوان و حور و غلمان عابد مزدور برقرار است و اینک خوراک و پوشاک و اسباب عیش مهنّا: «عابد طعامهای لذیذ خوردن گرفت و کسوتهای لطیف پوشیدن و از فواکه ومشموم و حلاوت تمتع یافتن و در جمال غلام و کنیزک نظر کردن».
با تغییر مکان، خوراک، پوشاک و معاشران عابد ـ که علیالظاهر به قصد فراغ خاطر وی صورت پذیرفته ـ«دولت وقت مجموع»ش به روز زوال میآید. سعدی عاقبت سرنوشت شوم این چنین کسان را که دین به دنیامیفروشند با تحقیری هرچه تمامتر در این دو بیت باز گفته است:
|
هر که هست از فقیه و پیر و مرید
|
وز زبانآوران پاکنفس
|
|
چون به دنیای دون فرود آید
|
به عسل در بماند پای مگس
|
صحنه سوم، نمایش دیدار دوباره ملک است. پادشاه در این ملاقات عابد را میبیند که «بر بالش دیبا تکیه زده و غلام پری پیکر به مروحه طاووسی بالای سرش ایستاده» یعنی نوعی جلوسشاهانه! ملک بر سلامت حال عابد ـ که سرخ و سپید بر آمده و فربه شده ـ شادمانی میکند و از هر دری سخنمیگویند. شاه در پایان مجلس میگوید: «چنین که من این هر دو طایفه ]یعنی علما و زهاد[ را دوست دارم، کسندارد». در این میان «وزیر فیلسوف جهاندیده محاذِ» ـ شاید همان وزیر که در صحنه اول، زاهد را تشویقمیکند که به شهر بیاید ـ زیرکانه در این گفت و گو شرکت میکند و خطاب به پادشاه میگوید: «ای خداواند!شرط دوستی آن است که با هر دو طایفه نکویی کنی. عالمان را زر بده تا دیگر بخوانند و زاهدان را چیزی مدهتا زاهد بمانند».
ناگفته نماند که در همین کتاب گلستان، حکایاتی هم هست که معرّف خلق و خوی زاهدان حقیقی است.زاهدانی که زرِ و برِ دنیا آنها را نمیفریبد و در برابر قدرتمندان و زورمداران نه تنها سر تسلیم فرونمیآورند و نمیهراسند، که سخنان تند و بیپروا بر زبان میآورند و از صاحبان قدرت، به شدت انتقادمیکنند:
«یکی از ملوک بیانصاف پارسایی را پرسید: از عبادتها کدام فاضلتر است؟ گفت: تو را خواب نیمروز تادر آن تا در آن یک نفس خلق را نیازاری».۷ این جوابی بود بر بالای او!
در حکایت زیرین هم با آن که پاسخ مرد پارسا ملایم و محترمانه به نظر میرسد، اما در عین حال توانستهشرنگ تلخ بیاعتنایی را به کام شاه خودکامه فرو ریزد. این گفت و گو را از زبان سعدی بشنویم:
«پادشاهی پارسایی را دید. گفت: هیچت از ما یاد میآید؟ گفت: بلی، وقتی که خدا را فراموش میکنم».۸
پینوشت:
۱. ترجمه رساله قشیریه، ص ۱۸۰.
۲. تذکرهالاولیا، ص ۳۲۰.
۳. اسرارالتوحید (چاپ دکتر شفیعی کدکنی) ج ۱، ص ۱۹۹.
۴. گلستان (چاپ اقبال)، ص ۶۲.
۵. همان، ص ۵۷ـ ۵۶.
۶. همان، ص ۷۴ـ ۷۳.
۷. همان، ص ۲۵.
۸. همان، ص ۶۱.