به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن که شبی ندیده باشی به درازنای سالی!
چه چیزی میتواند از عقل و عشق خالی باشد؟ چه بُعدی از ابعاد و ساحتی از ساحتهای وجودی انسان است که فراگیرتر از عقل و یا عشق و یا هر دو بوده باشد؟ به واقع مشکل اساسی هم از همین جاشروع میشود. من با این بیان در واقع طرح مسئله کردم.
هیچ تردیدی نیست که شعر بزرگترین جلوه هنر آدمی است و جای هیچ گونه تردید نیز نیست که سعدیاز بزرگترین شعرای فارسی زبان جهان است و بنابراین با این دو مقدمه باید بگوییم که سعدی بزرگترینهنرمند جهان در ساحت ادب فارسی است.
شعر هم منشأیی جز عقل و عشق ندارد. نمیدانم منشأ شعر، عشق است یا عقل یا هر دو؟ شعر از شعوراست یا نه؟ اگر شعر از شعور باشد که هست، طبیعتاً باید به عقل و به عشق منتهی باشد و میشود. رابطه عقلو عشق و اساساً ماهیت عقل و عشق به خصوص در زبان سعدی از این جهت مشکلتر میشود که طبیعتاً اگرما بخواهیم عقل و عشق را با یک تحلیل عقلانی بررسی کنیم، موضوع عوض میشود و عظمت سعدی را با اینتجزیه و تحلیل دچار آسیب مینماییم. برای شناختن عقل و عشق باید یک نوع معرفتشناسی تحلیلی انجامدهیم، ولی آیا میشود عقلانیت سعدی و معرفت سعدی و یا هر شاعر دیگری را جدا از زبانش بررسی کرد؟
این عمل، کار بسیار خطرناکی است. اگر بخواهیم به اندیشههای صرف هر شاعری بسنده کنیم واندیشههایش را صرف نظر از هنر زبانی او مورد بررسی و تحلیل قرار دهیم، در این صورت مقام او را خیلیپایین آوردهایم و باید اعتراف کنیم که هر شاعری هر چقدر هم که بزرگ باشد، صرف نظر از زبانش، هیچاندیشه نویی ندارد.
همه سخنان سعدی را که خود یک ساحت لایتناهی است، اگر صرف نظر از هنر زبانیاش مورد بررسیقرار دهیم، خیلی بالا نیست. این نکته مطلبی است که قبلاً هم گفته شده و هیچ چیز تازهای نیست. نه در مورد اوو نه در مورد هیچ شاعر دیگر. از طرف دیگر اگر فقط به زبان او توجه کنیم و کلمات، چینش کلمات، ترکیبهاییکه به کار برده و به طور کلی کلام شاعر را از جهت زبانشناسی صرف نظر از اندیشه او مورد بررسی قراردهیم، این جا هم دچار اشتباه خواهیم شد. چینش کلمات در کنار یکدیگر چیزی را نشان نمیدهد، هیچ هنری رانشان نمیدهد. در این صورت این هنر بینظیرِ شگفتانگیزِ مسحور کننده اثرگذار در طول قرون و اعصارچگونه پیدا میشود؟ این هنر در واقع از همین اندیشهای است که وارد لفظ شده و به زبان سعدی جاری شدهاست. یعنی یک ترکیبی است که شما نمیتوانید آن را تحلیل کنید. عالم خیلی زیباست، عالم مجموعه اشیاءنیست، عالم از سنگ و دریا و صحرا و کوه و جماد و نبات تشکیل نشده، شما حتماً خواهید گفت: عالم همیناست کوه و دریا و… است، بله هست، اما عالم انضمام جماد به علاوه نبات به علاوه حیوان به علاوه دریا، بهعلاوه سنگ، به علاوه کوه، به علاوه صحرا و… نیست. این اشتباه بزرگ همین است که همه مرتکب میشوند واین جاست که تعریف عالم مشکل میشود که عالم چیست؟ همه اینها در عالم معنی دارد. سنگ، سنگ است درعالم، دریا، دریاست در عالم، نبات، نبات است در عالم، خود عالم چیست؟ من وارد این بحث نمیشوم. چون اینبحث، بسیار بحث دقیقی است.
شعر سعدی و اندیشه سعدی در کلامش متجلی است و اینجاست که کار امثال بنده که فلسفه میبافیم واز عالم هنر بهره نداریم، مشکل میشود. شعر و اندیشه سعدی در کلامش متجلی است. در اوج است.
من نمیتوانم هنر سعدی را تعریف کنم و اساساً تعریف هنر خیلی مشکل است. چه کسی یک تعریف جامعو مانع برای هنر کرده که هیچ ماده نقضی نداشته باشد؟ هنر چیست؟ تعریف هنر مثل تعریف ملاحت است.ملاحت چیست؟ آن را نمکین بودن تعریف میکنند. حالا تعریف کنید که بانمک است یعنی چه؟
ملاحت از جهان بیمثالی درآمد همچو رند لاابالی
ملاحت یک رند لاابالی است. لاابالی یعنی چه؟ یعنی مرز و حد را نمیشناسد. همه چیز را میشکند و به جلو میرود. اسیر فکر شما نمیشود. یک جا خیمه زده است. حالا نمیدانم به صورت یک خالیاست، یا رنگی، یا کرشمهای، یا چشم و ابرویی. به هر روی یک جایی جلوه میکنند، بیداد میکند و میرود. اینملاحت است. حسن هم همین طور است. حسن را هم نمیشود خیلی تعریف کرد.
خوب این مقدمات را عرض کردم برای این که اگر سخنم ناقص بود یا مطلوب نبود، عذر مرا بپذیرید وبدانید که من نمیتوانم اندیشه سعدی را بررسی کنم مگر این که دست به تحلیل بزنم. این هنر را که من بتوانماندیشه سعدی را با آن فصاحت غریب سعدی بیان کنم، خیلی مشکل است.
این نزاع عقل و عشق، نزاع دیرینه تاریخی است حتی قبل از فرهنگ ما که فرهنگ اسلامی است، وجودداشته. از وقتی بشر بوده، وجود داشته. عمدهترین ساحات وجودی انسان عقل و عشق است. ما از این دوساحت بالاتر نداریم. این دو در اوجند. هیچ چیز از عقل بالاتر نیست، هیچ چیز از عشق هم بالاتر نیست، اما اینکه از میان این دو کدام یک بالاتر است، محل حرف است. این دو بالاترین هستند، اما این دو با هم چه رابطهایدارند؟ آیا رابطه صلحآمیز است یا با هم جنگ دارند؟
به آثار ادبا و شعرا و عرفا و بزرگان ادب که مراجعه کنید، ناسزاگویی به عقل را به فراوانی مییابید. عقلبه صورت یک پتیاره در اشعار شعرای ما تجلی کرده است. یکی از بزرگترین عرفای ما عطار است. که مقامکمی ندارد، ولی وقتی به عقل و فلسفه میرسد، خیلی لحن گزندهای دارد. به خصوص فلسفه:
کاف کفر ای جان به حق المعرفه خوشترم آید ز فاء فلسفه
میدانید چه میگوید؟ کاف کفر را به فاء فلسفه ترجیح میدهد. فلسفه عقلانی است. کاف کفر خیلی بهتر از فاء فلسفه است.
چون که این علم لزج، چون ره زند بیشتر بر مردم آگه زند
باید بپرسیم که شما به کدام عقل ناسزا میگویید؟ عقل چیست و چه تعریفی از عقل دارید؟ عشق چیست؟ چه تعریفی از عشق دارید؟ این جاست که من اگر بخواهم قضاوت کنم باید تحلیل کنم.
عشق چیست؟ مگر میشود تعریف برایش کرد؟ از زبان خود عشاِ باید بشنویم. مولانا بزرگترینعاشق عارف ما میگوید:
عشق آن شعله است کاو چون برفروخت هرچه جز معشوِ، باقی جمله سوخت
عشق این است که هیچ چیزی را باقی نمیگذارد. همه چیز را میسوزاند، شمع و پروانه هر دو میسوزند. هر دو عاشقند. همه از عالم الَست صحبت میکنند. اصلاً این عالم الست که کمتر به آن توجهمیشود، یکی از ارکان اساسی کار عرفا و شعرای ماست. الست را باید فهمید چیست. غیب است، اینگونهنیست که یک زمانی بوده و گذشته باشد. عهد الست الآن هم هست. عهد الست هم گذشته بوده و هم حال و همآینده. عهد الست همیشه عهد الست است. عهد الست در زمان نیست، مافوِ زمان است، ولی ما معمولاً در امتدادزمان به سراغ عهد الست میرویم. عهد الست همین حالاست و آینده هم خواهد بود. هیچ وقت نیست که عهدالست نباشد. همیشه حضور دارد و همیشه محبت از آن جا میآید.
خوب حالا عقل از کجا میآید؟ سؤال اساسی این است. از یک غربی میپرسی میگوید: عقل را من میسازم. میگوید: عقل در یک پروسهای برای من حاصل میشود. من به وجودش میآورم. عقلی نیست. صدرالمتألهینهم از همین جا شروع میکند ولی نه به شیوه غربی. وقتی او نقص جسمانیت را حدوث میداند، یعنی چه؟ یعنیانسان از بدو تولد فقط جسم است، فقط جسم است. نفس و روحانیت از نظر ملاصدرا دروغ است. اصلاً بر رویحرف هزار سال قبل از خود خط بطلان کشید. بر روی «نفخت فیه من روحی» و بر روی «مرغ باغ ملکوتم» و…خط بطلان کشیده و میگوید اینها معقول نیست. میگوید مجرد که در نفس ماده محبوس نمیشود، این امرنامعقول است. مجرد یعنی نسبتش علی السویه است با همه چیز. مجرد حبس نمیشود.
حرف ملاصدرا معقول و عقلانی است. میگوید جسم است اما مثل غربی نیست که بگوید من خودممیسازم. میگوید من آماده که بشوم، افاضات میآید. باز هم عالم غیبش حفظ است. ولی این غربیها عالمغیب نمیشناسند، میگویند عقل ساخته میشود. این عقل است که کاف کفر عطار از این فاء فلسفه بهتر است،ولی عقلی که «اوّلُ ما خلقالله العقل» وضعیتش فرِ میکند این حدیث معتبر است و از طریق شیعه هم نقل شدهاست. تمام محدثین ما این سند را صحه گذاشتهاند. در این مورد «اوّل ما خلقالله نوری» هم ذکر شده، یعنی نورحضرت ختمی مرتبت. خوب این دو روایت را با هم جمع کنید. هر دو درست و معتبر است. یعنی عقل همان نورمحمدی است. همان «اول ما خلقالله العقل».
آخر جایی که عقل نباشد، چی هست؟ یک لحظه فکر کنید. اگر عقل نباشد چگونه حکم میکند که چیزیهست منهای عقل. اصلاً حکم نیست. حکم مال عقل است. اگر عقل نیست، حکم نیست. اگر عقل نیست حکم بهنیستی هم جایز نیست. همه عقولی را که در این آدمها میبینیم، جلوهای است از آن عقل. اصلاً عقل تعدد ندارد،اگر هم برای تعدد قایل شدهاند، برحسب مراتب تقسیمبندی کردهاند نه تباین، عقول متباین نیستند. نسبت عقولـ اگر عقولی داشته باشیم ـ متنازل و متصاعد است، ترتبّ طولی است، تباین نیست. هر عقلی جلوهای از اوست.باید سعی کرد به آن عقل رسید. حضرت ختمی مرتبت همان عقل است که هم نزول کرده و هم صعود. با همانعقل. نزولاً همان عقل است و صعوداً هم همان عقل. حضرت ختمی مرتبت عاقلترین موجود و بشری است کهدر عالم آمده و خواهد آمد چون خود عقل کل است و عاشقترین عارفی است که در عالم آمده و خواهد آمد.شما عاشقتر از حضرت ختمی مرتبت چه کسی را پیدا میکنید؟ و عاقلتر چه کسی را؟ حالا عقل و عشقحضرت ختمی مرتبت در جنگ هستند؟ عقلش با عشقش در دعواست؟ نه والله. در وجود او هیچ چیزی با هیچچیزی دعوا نمیکند. وجود حضرت ختمی مرتبت صلح کل است. آن چنان کامل است و آن چنان به کمال استکه همه چیز جایگاه خودشان را در جای خودشان پیدا کردهاند.
همه عرفا قدری ناسزا به عقل نثار کردهاند. خوب حالا فلاسفه هم یک چیزهایی گفتند. شما هم که میگوییدفلاسفه خیلی مغرورند، فیلسوفان ممکن است مغرور باشند، ولی من معتقدم که عقل مغرور نیست. اگر عقلیمغرور بود آن عقل نیست. متواضعترین موجود عالم هستی، عقل است. چرا؟ عقل تنها موجودی است کهمحدودیتش را خودش میفهمد. هیچ موجود دیگری نیست که محدودیتش را بفهمد. عقل هم خودش میتواندبفهمد که محدود است و هم محدودیت دیگران. تنها موجودی است که به محدودیت خودش آگاه میشود،میگوید این حد من است، بالاتر نمیتوانم بروم، فروغ تجلی مرا میسوزاند. بنابراین متواضعترین موجودعالم هستی عقل است و اگر یک فیلسوف و یا یک آدم عاقلنمایی غرور پیدا کرد، بدانید که هواها و هوسها آمدهعقلش را اسیر کرده و گرفتار عقل سرخی است که هزار رنگ دارد.
ناسزا به عقل در ادب ما سابقه دیرینهای دارد. سعدی تنها کسی است که در آثارش این نزاع خیلی کمرنگ ویا اصلاً هیچ نیست. هیچوقت در مقام یک عاشق و عارف به عقل ناسزا نمیگوید و هیچ وقت به عنوان یک عاقلهم محبت را تحقیر نمیکند. در کمال اعتدال ربیعی است. اصلاً سعدی مزاجش بهاری است. مزاج معتدل است.در نهایت اعتدال فکری به سر میبرد. سعدی آفاقی فکر میکند. ولی آفاقی به این معنی نیست که از انفس غافلاست و به واقع هنر هم همین است که آفاقی انفسی فکر میکند و اعتدال دارد و به عقل ناسزا نمیگوید. همه جااز عقل صحبت میکند. حالا اگر یک جا هم گفت:
|
ره عقل جز پیچ در پیچ نیست
|
برِ عارفان جز خدا هیچ نیست
|
خودش دارد صغری و کبرای تعیین میکند و همین خودش عقلانیت است و بعد خیلی آرام و عاقلانه و خود وحدت را عاقلانه مطرح میکند:
چو سلطانِ عزّت علم برکشد جهان سر به جیب عدم برکشد
این شعر پاسخ همان کسانی است که نمیتوانند بفهمند و عقلشان پیچ در پیچ است. این شعر عین عقلانیت و عرفان است و عین عشق. هم عشق است و هم عقل. تعادل برقرار میشود و این اعتدال رادر کمتر شاعری و عارفی میتوانیم پیدا کنیم. بعضی از عرفا چنان سرمست عشق میشوند که حلاجوار برسر دار میرود. البته من از حلاج به همان اندازه خوشم میآید که از سعدی خوشم میآید.
این نکته را هم بگویم که چرا سعدی در کلامش اعتدال دارد؟ سعدی بیشتر روی عقل عملی تکیه میکند. باعقل نظری کمتر سر و کار دارد. عقلش عقل عملی است. عقل عملی زندگی است، شریعت است، جامعه است،سیاست است. روابط ما با مردم است، با خدا و با همه. عقل عملی روابط را تنظیم میکند. عقل نظری گاهیمیرود به سیم آخر میزند. میرود یک جاهایی که آدم تعادلش به هم میخورد. ولی سعدی اهل عقل عملیاست پیش از آن که اهل عقل نظری باشد. حالا عقل عملی چیست؟ عقل نظری چیست؟ آیا هر دو متباین هستند؟
بنده این چنین عقیدهای ندارم. تقسیم عقل به نظری و عملی و سایر تقسیماتی که جای بحثش این جانیست، به لحاظ متعلقه، عقل فلسفی و عقل ریاضی هر دو عقل است. اگر عقل به ریاضیات به مقادیر تعلق گیرد،عقل ریاضی است چنان که دو به اضافه دو مساوی است با چهار. عقل قیاسی میرود روی قیاسات. از مقدار،از کمیات بالا میرود. از کیفیات هم حتی بالا میرود. حالا چه رابطهای بین عقل ریاضی و منطقی است کهامروز میخواهند منطقدانان جدید اینها را به هم نزدیک کنند، بحث جدایی است.
عقل نظری و عقل عملی هم همین طور است و حساب متعلقه آنها. عقل عملی حسابش باید و نبایدهاست.رابطه انسان با خدا، رابطه مردم با مردم، رابطه آدمها با خداست و در واقع متعلقش عملِ آدمی در ارتباط بامردم است. عقل نظری با عمل کاری ندارد. میخواهی بکن یا نکن، با خوب و بد هم کار ندارد. عقل نظری میزندبالا. «ما تماشاگران بستانیم». عقل نظری تماشا میکند:
خام طبعان نظر به میوه کنند ما تماشاگران بستانیم
عقل نظری عالم را تماشا میکند. کاری به عمل ندارد، اما سعدی عملگراست و این یکی از رمزهای ماندگاری او در فرهنگ ایرانی ـ اسلامی است.