تساهل‌ و تحرک‌ دو صفت‌ بارز سعدی‌

احمد سمیعی‌

سعدی‌شناسی دفتر چهارم ۱۱ دقیقه مطالعه
 زنده‌ نگاه‌ داشتن‌ آثار بزرگان‌ تنها به‌ این‌ نیست‌ که‌ درباره‌ آنها بحث‌ نظری‌ عالمانه‌ (آکادمیک‌) بشود. زنده‌نگاه‌ داشتن‌ این‌ آثار بیشتر به‌ آن‌ است‌ که‌ در پرتو مفاهیم‌ تازه‌ای‌ که‌ در جهان‌ نو برآمده‌ به‌ محتوای‌ آنها معنای‌تازه‌تر و زنده‌تر ببخشیم‌. در پژوهشگاه‌ علوم‌ انسانی‌ (گروه‌ علوم‌ اجتماعی‌) طی‌ سال‌ گذشته‌ طرح‌ جالبی‌ اجراشد و آن‌ بررسی‌ مفهوم‌ توسعه‌ در آثار سعدی‌ بود. در این‌ طرح‌، شاخص‌های‌ متعدد توسعه‌ در آثار سعدی‌ وموضع‌گیری‌ شیخ‌ شیراز در قبال‌ آنها به‌ روش‌ علمی‌ به‌ بررسی‌ درآمد. نتیجه‌ بسیار جالب‌ بود، امید است‌ بانشر آن‌ صفحات‌ تازه‌ای‌ در باب‌ تحقیق‌ در اندیشه‌ها و آراء سعدی‌ گشوده‌ شود. به‌ انگیزه‌ای‌ شاید عنوان‌سخنرانی‌ خود را «تساهل‌ و تحرک‌ دو صفت‌ بارز سعدی‌» اختیار کردم‌.
در این‌ باب‌، علم‌ اجمالی‌ داشتم‌ و پرداختن‌ به‌ این‌ موضوع‌ باعث‌ شد که‌ یک‌ بار دیگر گلستان‌ را مرور وبوستان‌ را از آغاز تا انجام‌ بیت‌ به‌ بیت‌ بخوانم‌ و شواهدی‌ برای‌ این‌ دو صفت‌ ممتاز شاعر شیراز استخراج‌ کنم‌.
سعدی‌ برای‌ بیان‌ مفهوم‌ تساهل‌، تعابیر گوناگون‌ به‌ کار برده‌ است‌. تعبیرهایی‌ چون‌ تحمل‌:
سر پر غرور از تحمل‌ تهی
‌حرامش‌ بود تاج‌ شاهنشهی‌
تحمل‌ کند هرکه‌ را عقل‌ هست
‌نه‌ عقلی‌ که‌ خشمش‌ کند زیر دست‌
و مدارا:
همی‌ تا برآید به‌ تدبیر کار
مُدارای‌ دشمن‌ به‌ از کارزار
و سهلی‌ که‌ با تساهل‌ هم‌ ریشه‌ است‌:
تو با خلق‌ سهلی‌ کن‌ ای‌ نیکبخت‌
که‌ فردا نگیرد خدا با تو سخت‌
***
گرش‌ سخت‌ گفتی‌ سخن‌ گوی‌ سهل‌
که‌ بیرون‌ کن‌ از سر جوانی‌ و جهل‌
خیال‌ و غرورش‌ بر آن‌ داشتی‌
که‌ درویش‌ را زنده‌ نگذاشتی‌
در بیتی‌ تحمل‌ و سهلی‌ را مترادف‌ می‌آورد:
چو پرخاش‌ بینی‌ تحمل‌ بیار
که‌ سهلی‌ ببندد درِ کارزار
هم‌ چنین‌ تعبیر نرمی‌ در مقابل‌ سختی‌:
به‌ نرمی‌ ز دشمن‌ توان‌ کرد دوست‌
چو با دوست‌ سختی‌ کنی‌ دشمن‌ اوست‌
در حکایات‌ گلستان‌، شواهد متعددی‌ بر گرایش‌ مسلم‌ سعدی‌ به‌ تساهل‌ است‌. شیخ‌ در این‌ حکایات‌ همواره‌از مجازات‌ به‌ خصوص‌ کیفر سخت‌ گنه‌کار پرهیز دارد:
چو خشم‌ آیدت‌ بر گناه‌ کسی
‌تأمل‌ کنش‌ در عقوبت‌ بسی‌
صواب‌ است‌ پیش‌ از کُشش‌ بند کرد
که‌ نتوان‌ سرکُشته‌ پیوند کرد
سعدی‌ ماجرا را عموماً با عفو و بخشایش‌ به‌ پایان‌ می‌برد و گاهی‌ با لطیفه‌ای‌ و بذله‌ای‌ غایله‌ را ختم‌می‌کند. در همان‌ حکایت‌ اول‌ گلستان‌، اسیری‌ به‌ ملک‌ دشنام‌ می‌دهد و ملک‌ از این‌ جهت‌ که‌ با زبان‌ او آشنانیست‌ یا اسیر از او دور است‌ پی‌ نمی‌برد که‌ چه‌ گفته‌ است‌. از وزیران‌ خود می‌پرسد. دو وزیر به‌ دو روایت‌پاسخ‌ می‌دهند: وزیر اول‌ به‌ قصد آن‌ که‌ اسیر در امان‌ بماند و وزیر دوم‌ به‌ این‌ قصد که‌ او کشته‌ شود. اظهارنظر پادشاه‌ جالب‌ است‌ که‌ می‌گوید: «آن‌ دروغ‌ وی‌ پسندیده‌تر مرا زاین‌ راست‌ که‌ تو گفتی‌ که‌ روی‌ آن‌ درمصلحتی‌ بود و بنای‌ این‌ بر خبثی‌».
نتایجی‌ که‌ سعدی‌ از حکایات‌ متعدد می‌گیرد همه‌ به‌ گرایش‌ او به‌ عفو و رحمت‌ دلالت‌ دارد؛ محض‌ نمونه‌ درحکایتی‌ از باب‌ اول‌:
«بر رعیت‌ ضعیف‌ رحمت‌ کن‌ تا از دشمن‌ قوی‌ زحمت‌ نبینی‌».
در حکایت‌ هفده‌ از همین‌ باب‌:
«خدای‌ راست‌ مسلم‌ بزرگواری‌ و حکم‌ که‌ جرم‌ بیند و نان‌ برقرار می‌دارد، تو را تحمل‌ امثال‌ ما بباید کرد که‌هیچ‌کس‌ نزند بر درخت‌ بی‌بر سنگ‌».
سعدی‌ خشونت‌ و ستیز را کار جاهلان‌ می‌داند:
دو عاقل‌ را نباشد کین‌ و پیکار
نه‌ دانایی‌ ستیزد با سبکبار
اگر نادان‌ به‌ وحشت‌ سخت‌ گوید
خردمندش‌ به‌ نرمی‌ دل‌ بجوید
دو صاحبدل‌ نگه‌ دارند مویی‌
همیدون‌ سرکشی‌ و آزرمجویی‌
وگر بر هر دو جانب‌ جاهلانند
اگر زنجیر باشد بگسلانند
یکی‌ را زشت‌ خویی‌ داد دشنام‌
تحمل‌ کرد و گفت‌ ای‌ نیک‌ فرجام‌
تبرزانم‌ که‌ خواهی‌ گفتن‌ آنی‌
که‌ دانم‌ عیب‌ من‌ چون‌ من‌ ندانی‌
سنت‌ جاهلان‌ است‌ که‌ چون‌ به‌ دلیل‌ از خصم‌ فرو مانند سلسله‌ خصومت‌ بجنبانند.
حتی‌ تحمل‌ در برابر پرخاشگران‌ و نیکی‌ با بدان‌ را توصیه‌ می‌کند:
چو پرخاش‌ بینی‌ تحمل‌ بیار
که‌ سهلی‌ ببندد درِ کارزار
به‌ شیرین‌ زبانی‌ و لطف‌ و خوشی
‌توانی‌ که‌ پیلی‌ به‌ مویی‌ کَشی‌
***
با بداندیش‌ هم‌ نکویی‌ کن‌
دهن‌ سگ‌ به‌ لقمه‌ دوخته‌ به‌
لیکن‌ این‌ نکویی‌ تا آن‌ جاست‌ که‌ اندیشه‌ به‌ عمل‌ نیانجامیده‌ است‌ و در همین‌ نقطه‌ است‌ که‌ راه‌ او از راه‌تعلیم‌ مسیح‌ جدا می‌شود، اما در مجازات‌، رعایت‌ اعتدال‌ را شرط‌ می‌داند و این‌ همان‌ است‌ که‌ امروز به‌ «مقابله‌قانونی‌ حتی‌ با بی‌قانونی‌» تعبیر شده‌ است‌.
هارون‌الرشید به‌ پسر خود که‌ از سرهنگ‌ زاده‌ای‌ دشنام‌ شنید چنین‌ توصیه‌ می‌کند:
«ای‌ پسر، کرم‌ آن‌ است‌ که‌ عفو کنی‌ وگر نتوانی‌ تو نیز دشنام‌ مادر ده‌ نه‌ چندان‌ که‌ از دشنام‌ درگذرد».
در تساهل‌ سعدی‌ تکلف‌ نیست‌. تساهل‌ او بررسته‌ است‌ نه‌ بربسته‌، و این‌ ناشی‌ از بینش‌ اوست‌. سعدی‌واقع‌ بین‌ است‌. در حکایت‌ کنیزک‌ چینی‌ که‌ ملک‌ بر او خشم‌ گرفت‌ و به‌ دست‌ سیاهی‌ داد که‌ لب‌ زبَرینش‌ از پره‌بینی‌ درگذشته‌ بود و زیرینش‌ به‌ گریبان‌ فرو هشته‌ و سیاه‌ مهرش‌ بجنبید و مُهرش‌ برداشت‌، در قبال‌ خشم‌ملک‌ به‌ سیاه‌، طبیعت‌ و غریزه‌ غالب‌ انسانی‌ را یادآور می‌شود و می‌گوید:
ملحد گرسنه‌ در خانه‌ خالی‌ بر خوان‌
عقل‌ باور نکند کز رمضان‌ اندیشد
او مقتضای‌ مقام‌ و به‌ اصطلاح‌ امروزی‌ شرایط‌ و احوالی‌ را که‌ جُرم‌ در آن‌ واقع‌ شده‌ از نظر دور نمی‌دارد ومی‌گوید:
قاضی‌ ار با ما نشیند برفشاند دست‌ را
محتسب‌ گر می‌ خورد معذور دارد مست‌ را
ضعف‌ انسانی‌ را می‌شناسد و آن‌ را سزاوار بخشایش‌ می‌بیند. قاضی‌ همدان‌ که‌ ملک‌ در حالی‌ به‌ سروقتش‌ می‌رسد که‌ شمع‌ را دید ایستاده‌ و شاهد نشسته‌ و می‌ریخته‌ و قدح‌ شکسته‌ و قاضی‌ در خواب‌ مستی‌بی‌خبر از ملک‌ مستی‌، وقتی‌ از هر جانب‌ راه‌ گریز را بسته‌ می‌بیند می‌گوید: «این‌ گناه‌ نه‌ تنها من‌ کرده‌ام‌ که‌دیگری‌ را بیانداز تا من‌ عبرت‌ گیرم‌» که‌ ملک‌ را خنده‌ می‌گیرد و از خطایش‌ در می‌گذرد.
رسیدیم‌ به‌ صفت‌ تحّرک‌. تحّرک‌ البته‌ با تساهل‌ مانعه‌الجمع‌ نیست‌؛ ولی‌ میان‌ این‌ دو چه‌ نسبتی‌ هست‌؟ درعرف‌ متساهل‌ را بی‌ تحرک‌ می‌پندارند ولی‌ از قضا تساهل‌ سعدی‌ تا حد زیادی‌، نتیجه‌ تحرک‌ اوست‌، نتیجه‌سفر او در اقصای‌ عالم‌، جهان‌ دیدگی‌، حشر با اقوام‌ و طوایف‌ گوناگون‌، آشنایی‌ با انواع‌ آداب‌ و رسوم‌ وخُلقیات‌ و مذاهب‌، این‌ تحرک‌ هم‌ در شعر سعدی‌ بازتاب‌ یافته‌ است‌ هم‌ در نثر او. در مقاله‌ «سعدی‌ در غزل‌» نشردانش‌ شواهد آن‌ را به‌ شرح‌ آورده‌ام‌ و در این‌ جا چند شاهدی‌ را، به‌ تکرار می‌آورم‌. تحرک‌ در شعر سعدی‌ باشعرهای‌ هنری‌ و فنون‌ متعدد به‌ بیان‌ در می‌آید با کاربرد فعلی‌ در وجوه‌ و زمان‌ها و شخص‌های‌ گوناگون‌ به‌سبب‌ مایه‌ اعجاب‌:
تو را بینم‌ و خواهم‌ که‌ خاک‌ پای‌ تو باشم‌
مرا بینی‌ و چون‌ باد بگذری‌ که‌ ندیدم‌
نه‌چنین‌ حساب‌ کردم‌ چو تو دوست‌می‌گرفتم‌
که‌ ثنا و حمد گویم‌ و جفا و ناز باشد
که‌ با چرخش‌ کلام‌ قرین‌ است‌.
ندانمت‌ که‌ اجازت‌ نوشت‌ و فتوا داد؟
که‌ خون‌ خلق‌ بریزی‌ مکن‌ که‌ کس‌ نکند
که‌ پیچ‌ و تاب‌ سخن‌ در مصرع‌ دوم‌ آن‌ هیجان‌انگیز است‌.
چه‌ گنه‌ کردم‌ و دیدی‌ که‌ تعلّق‌ ببریدی‌بنده‌ بی‌جرم‌ و جفایی‌ نه‌ صواب‌ است‌مرانش‌که‌ در آن‌ سخن‌، مستانه‌ می‌خرامد
گفتم‌ ببینمش‌ مگرم‌ درد اشتیاق ساکن‌ شود، بدیدم‌ و مشتاق‌تر شدم‌
که‌ شاعر مظروف‌ یک‌ قطعه‌ را در بیتی‌ گنجانیده‌ است‌.
با شخصیت‌ بخشیدن‌ به‌ معانی‌:
صبر قفا خورد و به‌ راهی‌ گریخت
‌عقل‌ بلا دید و به‌ کنجی‌ نشست‌
و هم‌ با لحن‌ خودمانی‌:
گفتم‌ لب‌ تو را که‌ دل‌ من‌ تو برده‌ای‌گفتا
کدام‌دل‌؟ چو نشانی‌؟ کی‌؟ کجا؟ که‌ برد؟
و گاهی‌ با لحن‌ محاوره‌ به‌ سخن‌ دادن‌ به‌ مدد آهنگ‌ و مکث‌ و حذف‌ حرف‌ شرط‌:
لبت‌ بدیدم‌ و لعلم‌ بیوفتاد از چشم‌
سخن‌ بگفتی‌ و قیمت‌ برفت‌ لوءلوء را
که‌ در آن‌ صفت‌ ایهام‌ نیز خوش‌ به‌ کار رفته‌، لعلم‌ بیوفتاد از چشم‌:
۱. لعل‌ در نظرش‌ بی‌ قدر شد ۲. اشک‌ از چشمش‌ روان‌ شد. به‌ مناسبت‌ «لعل‌» با «لب‌» و «لوءلوء» با «دندان‌»اشاره‌ رفته‌ است‌.
به‌ خسته‌ بر گذری‌ صحتش‌ فراز آید
به‌ مرده‌ در نگری‌ زندگی‌ ز سر گیرد
که‌ در آن‌ نیز صفت‌ ایهام‌ می‌توان‌ سراغ‌ گرفت‌. صحتش‌ فراز آید:
۱. صحت‌ = تندرستی‌ ۲. صحت‌ = خود معشوق.
ز سودای‌ آن‌ پوشم‌ و این‌ خورم
‌نپرداختم‌ تا غم‌ دین‌ خورم‌
که‌ تعبیر «آن‌ پوشم‌ و این‌ خورم‌» را به‌ جای‌ «پوشاک‌ و خوراک‌» به‌ کار برده‌ و سخن‌ را پویاتر و زنده‌ترساخته‌ است‌.
و سرانجام‌ با ایجاز حذف‌ که‌ راه‌ را کوتاه‌ می‌سازد و آهنگ‌ سخن‌ را شتاب‌ می‌بخشد:
مرا که‌ گفت‌ دل‌ از یار مهربان‌ بردار
به‌ اعتماد صبوری‌ که‌ شوق نگذارد
(با حذف‌ «بیهوده‌ گفت‌»).
دو کس‌ بر حدیثی‌ گمارند گوش
‌از این‌ تا بدان‌ ز اهرمن‌ تا سروش‌
(با حذف‌ «راه‌ است‌»).
باری‌ سعدی‌ در گلستان‌ نیز به‌ ایجاز گرایش‌ دارد؛ ولی‌ در بوستان‌ شواهد اطناب‌ کم‌ نیست‌. بارها به‌پاره‌هایی‌ برمی‌خوریم‌ که‌ نوعی‌ اندیشه‌ورزی‌ و ور رفتن‌ با یک‌ معنی‌ و فکر، به‌ اصطلاح‌ فرهنگی‌هاSpeculation است‌، اما این‌ اندیشه‌ ورزی‌ با اندیشه‌ ورزی‌های‌ مولوی‌ فرق دارد که‌ بیشتر در معنی‌ است‌ وبیشتر شباهت‌ دارد به‌ اندیشه‌ورزی‌های‌ خاقانی‌ که‌ جنبه‌ بیانی‌ و لفظی‌ دارد. نظیر قطعه‌ای‌ که‌ خاقانی‌ در آن‌مضمون‌ «برتری‌ خلف‌ بر سلف‌» را با تعبیرات‌ گوناگون‌ بیان‌ می‌کند:
اول‌ بوحنیفه‌ شب‌ در گذشت‌ شافعی‌ آ خر شب‌ از مادر بزاد
گفتیم‌ تساهل‌ سعدی‌ بیشتر زاده‌ تحرک‌ اوست‌. بدین‌ سان‌ صفت‌ تحرک‌ فرع‌ است‌ و تساهل‌ اصل‌.
اما این‌ تساهل‌ در شیوه‌ بیانی‌ سعدی‌ چه‌ اثری‌ نهاده‌ است‌. هر گاه‌ شیوه‌ بیا ن‌ سعدی‌ را با حافظ‌ بسنجیم‌،چه‌ بسا به‌ نتیجه‌ جالبی‌ برسیم‌. سعدی‌، بر خلاف‌ حافظ‌ طنزپرداز نیست‌، لطیفه‌ آفرین‌ و بذله‌ گوست‌. هدف‌طنز دهن‌ کجی‌ به‌ نهادهای‌ جامعه‌ است‌. طنز ملازم‌ بدبینی‌ است‌ و بذله‌ و لطیفه‌ ملازم‌ خوش‌ بینی‌. در چشم‌سعدی‌ آن‌ چه‌ ناقص‌ و معیوب‌ است‌، طبیعی‌ است‌ نه‌ آن‌ چه‌ کامل‌ و بی‌ عیب‌ است‌.
کامل‌ و بی‌ عیب‌ خداست‌. کمال‌ و بی‌ عیبی‌ در قاموس‌ ما نسبی‌ است‌. کمال‌ و نزهت‌ خداست‌ که‌ مطلق‌ است‌.ما همه‌ گنه‌ کار و نادان‌ و ظالمیم‌. ظلوم‌ جهول‌ به‌ چه‌ حقی‌ ظلم‌ و جهل‌ را آماج‌ طنز سازد وانگهی‌:
از خدا دان‌ خلاف‌ دشمن‌ و دوست‌
کاین‌ دل‌ هر دو در تصرف‌ اوست‌
گر چه‌ تیر از کمان‌ همی‌ گذرد
از کماندار بیند اهل‌ خرد
سعدی‌ از ته‌ دل‌ بر آن‌ است‌ که‌ اگر هم‌ نهادهای‌ موجود زیر و رو شود، آن‌ چه‌ بر جای‌ آنها نشیند معلوم‌نیست‌ خوش‌تر باشد. سعدی‌ بیشتر می‌داند چه‌ می‌خواهد، بر خلاف‌ حافظ‌ که‌ بیشتر می‌داند چه‌ نمی‌خواهد.
سعدی‌، به‌ خلاف‌ حافظ‌، در اخلاقیات‌ مصلح‌ است‌ نه‌ فیلسوف‌. در زندگی‌ به‌ خیر اجتماعی‌، که‌ جامعه‌اسلامی‌ مصداق آن‌ است‌، توجه‌ دارد نه‌ به‌ خیر مطلق‌. جامعه‌ اسلامی‌ را در اساس‌ می‌پذیرد. اگر این‌ جامعه‌نارسایی‌ها و کاستی‌هایی‌ دارد با پند و موعظه‌ باید در رفع‌ آنها کوشید. دگرگون‌ سازی‌ نهادها اصلاً به‌ مغزش‌راه‌ نمی‌یابد. در صدد شکافتن‌ سقف‌ فلک‌ و در انداختن‌ طرحی‌ نو نیست‌. متساهل‌ و همرنگ‌ جامعه‌ رسمی‌ است‌.به‌ نظر او اگر عیبی‌ و نقصی‌ هست‌ در افراد و مراجع‌ قدرت‌ است‌ نه‌ در نهادها. به‌ دیده‌ او، اگر سخنی‌ هست‌ درخلیفه‌ و قاضی‌ و فقیه‌ است‌. تازه‌، قصور و حتی‌ فساد اینان‌ نیز بخشودنی‌ است‌. تا آفتاب‌ از مشرق بر می‌دمد درِ توبه‌ باز است‌.
اما این‌ شهروند همرنگی‌ جوی‌ جامعه‌ اسلامی‌ دل‌ دارد و از مشاهده‌ فساد و ستم‌ و جهل‌ متأثر می‌گردد وشاید برای‌ سنگینی‌ همین‌ درد پنهان‌ باشد که‌ به‌ شعر پناه‌ می‌برد و از مشغله‌ روز به‌ این‌ خلوت‌ خوش‌ می‌خزد،اما در این‌ مأمن‌ دیگر حاضر نیست‌ از آن‌ چه‌ زندگی‌ واقعی‌ او را می‌سازد، یاد کند.
در این‌ جا از عشق‌، فراق، هجران‌، شوق، جفای‌ دلبر، لطف‌ و زیبایی‌ معشوق، ذوق دیدار، خار مغیلان‌ راه‌وصل‌، همدردی‌، ناله‌، شکوه‌، غم‌ و شادی‌، حسرت‌، پایداری‌، غیرت‌ و شیرینی‌ وصال‌ حکایت‌ و شکایت‌ است‌.
جهان‌ دیگری‌ است‌، ولی‌ این‌ جهان‌ دیگر، همه‌ زندگی‌ شاعر نیست‌. گاهی‌ در این‌ خلوت‌، دردِ پنهان‌ خود راچون‌ پاره‌ ابری‌ در آسمان‌ شفاف‌، رو می‌کند:
شب‌ها من‌ و شمع‌ می‌گدازیم
‌این‌ است‌ که‌ سوز من‌ نهان‌ است‌

نوشتارهای سعدی‌شناسی دفتر چهارم

همهٔ دفترهای سعدی‌شناسی ←
  1. دیباچه
  2. سعدی‌ نو اندیش‌
  3. حافظ‌ و سعدی‌، دو آفتاب‌ در یک‌ سرزمین‌
  4. نکته‌ای‌ از شعر سعدی‌
  5. سعدی‌ و زبان‌ فارسی‌
  6. فراخی‌ها و تنگناهای‌ سخن‌ سعدی‌
  7. سعدی‌ غزل‌سرایی‌ حکایت‌پرداز
  8. مرثیه‌های‌ سعدی‌ و چارچوب‌ ارتباط‌ زبانی‌
  9. تنزیه‌ قدرت‌ از دیدگاه‌ سعدی‌
  10. سعدی‌ و سلغریان‌
  11. سنت‌ مدیحه‌پردازی‌ ضمن‌ غزل‌ با اشاره‌ای‌ به‌ جایگاه‌ سعدی‌
  12. جستجویی‌ برای‌ بهترین‌ غزل‌ سعدی‌۱
  13. مگر این‌ پنج‌ روزه‌ در ترازو
  14. جولان‌ سرخوشانه‌ در جهان‌ قدیم‌!
  15. عرض‌ خود می‌بری‌ و زحمت‌ ما می‌داری‌
  16. کارنامه‌ سعدی‌ پژوهی‌ ۱۳۷۹