شیراز نماد فرهنگی سعدی

دکتر منصور رستگارفسایی

سعدی‌شناسی دفتر شانزدهم ۳۵ دقیقه مطالعه
چکیده:

سعدی شیرازی،‌ نخستین شاعر بزرگ فارس است که از دیدگاهی عمیق و همه جانبه نسبت به فرهنگ ایرانی برخوردار است و تمامی لایه‌های آن را با دیدی هوشمندانه می‌بیند و در سخنان خود مظاهر فرهنگی مردم ایران و جلوه‌های متفاوت آن را به طرزی گسترده و با نمایش دقایق و ظرافت‌های رفتاری و کرداری به تجلی می‌گذارد. این جلوه‌های فرهنگی را می‌توان در گلستان با لایه‌های طبقاتی آن از پادشاه تا درویش و با همه ابعاد نیک و بد آن و در بوستان در ترسیم دنیای آرمانی و مطلوب فرهنگی و اجتماعی سعدی و در اشعار غنایی در لابه‌لای عواطف و احساسات شاعر بازیافت. در این مقاله کوشیده شده تا ضمن بررسی جلوه‌های گوناگون این عناصر به ارتباط سعدی با هر یک از این ویژگی‌ها پرداخته شود.

کلید واژه: سعدی، شیراز، فرهنگ، گلستان، بوستان، اشعار غنایی.

روی گفتم که در جهان بنهم

گردم از قید بندگی، آزاد


که نه بیرون پارس، منزل هست


شام و روم است و بصره و بغداد


دست از دامنم نمی‌دارد


خاک شیراز و آب رکناباد

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۴۰۹)۱


ملک‌الکلام‌ و افصح‌ المتکلّمین‌، سعدی‌ شیرازی‌ (۶۰۶ـ۶۹۰هـ.ق.) که‌ او را بزرگ‌ترین‌ سخن‌سرای‌ ایران‌ پس‌ از فردوسی ‌دانسته‌اند، نخستین‌ شاعر بزرگ‌ فارس‌ و اندیشمندی است که از دیدی عمیق و همه جانبه نسبت به فرهنگ ایرانی برخوردار است و از سطح تا اعماق آن را می‌شناسد و با دیدی هوشمندانه آن را با زبانی ساده که برآیند تجربه‌ها و تفکرات اوست، در شعر و نثر خود به تماشا می‌گذارد. بنابراین طبیعی است که در سخن وی، مظاهر فرهنگی مردم ایران و جلوه‌های متفاوت و متمایز آن، به طرزی گسترده و معنی‌دار و با نمایش دقایق و ظرافت‌های رفتاری و کرداری، در تجلی باشد. این نکته در خور توجه است که سعدی چگونه می‌تواند در یک حکایت ظاهراً کم‌اهمیت و به طرزی طبیعی و ساده، مایه‌هایی بزرگ فرهنگ قومی خود را به عنوان مایه‌ای برای اندیشیدن و دریافتن و به کار بردن به خوانندگان خود عرضه کند و در عین حال، روحیات فردی و اجتماعی خود را نیز نشان دهد.

جلوه‌های فرهنگی در آثار مختلف سعدی

به نظر می‌رسد که سعدی عالماً عامداً، این فرهنگ را با لایه‌های طبقاتی آن، در گلستان، به تماشا می‌گذارد و درآنجاست که جلوه‌های فرهنگی جامعه را که به همه گروه‌های اجتماعی مربوط است و سعدی به انتقال آن به نسل‌های آینده علاقه‌مند است، در شعر و نثر گلستان در جلوه می‌بینیم و همه ابعاد نیک و بد و مثبت و منفی آن را مشاهده می‌کنیم و جالب آن است که سعدی با واقع‌نگری و شیوه بیان منسجم و کوتاه و روشنگر خود، هیچ گروهی را از مشاهده سیمای واقعی خود محروم نمی‌گذارد و به همگان نیش و نوش واقعیت را می‌چشاند و بدین ترتیب است که از پادشاه تا درویش، در گلستان فرصت می‌یابند تا تصویر مثبت یا منفی فرهنگی خود را بنگرند و از دیدن آن متنبه شوند.

«یکی… محمود سبکتکین را به خواب دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که هم‌چنان در چشمخانه همی گردید و نظر می‌کرد… درویشی به جای آورد و گفت: هنوز نگران است که ملکش با دگران است.» (سعدی، ۱۳۸۳: ۱۲ـ۱۱).

اما سعدی، در بوستان، علاوه بر آنچه درطرح واقعیات فرهنگی در گلستان انجام می‌دهد، به ترسیم دنیای مطلوب فرهنگی و اجتماعی خود می‌پردازد و جامعه فرهنگی آرمانی خود را معرفی می‌کند و مردم را آنچنان که خود آرزو می‌کند، می‌خواهد:

تنت زورمند است و لشکر، گران

ولیکن در اقلیم دشمن مران


که وی در حصاری گریزد بلند


رسد کشوری بی‌گنه را گزند

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۱۷۳)
خبر یافت گردنکشی در عراق

که می‌گفت مسکینی، از زیر طاق


تو هم بر دری هستی امیدوار


پس امید بر در نشینان، برآر

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۱۷۵)


اما در اشعار غنایی سعدی که برآمده از احساسات شخصی و عواطف فردی و «من» شاعراست، ناخودآگاهِ سعدی، بیش از حکمت و خردورزی آگاهانه وی در کار است و آنچه در آنجا مطرح می‌شود، برآمده از فرهنگی است که خودجوشانه و طبیعی، بر اندیشه‌های شاعر حاکم است و ریشه در طبیعت و خاستگاهای خانوادگی، فرهنگی و قومی او دارد که شاعر، به نیروی آنها می‌تواند آزادانه و رها، عنان عقل و حکمت و مصلحت و شایست نشایست‌های معمول در بوستان و گلستان را از گردن اندیشه بردارد و به آن گونه افکار و اندیشه‌ها، فرصت بروز و ظهور ببخشد. بنابراین در بخش اشعار غنایی سعدی که به لحاظ کمّی، بیشترین میزان سخن سعدی را دربردارد، ما به تجلیات فرهنگی طبیعی‌تر و تراوش‌های ناپالوده‌تر ذهن شاعر، دسترسی بیشتری داریم، شاعر در این بخش از اشعار خود، ناآگاهانه و به طرزی طبیعی، رفتار و کردار فردی شیرازی را که در سنین و اوضاع و احوال متفاوت روزگار، در محیط اجتماعی فارس و شیراز و با آداب و رسوم و نگرش‌های عامه مردم این دیار بزرگ شده است، به نمایش می‌گذارد و زلال فرهنگ خانوادگی و شهری خود را در روابط اجتماعی و عاشقانه‌ای که در سخنش در جریان است، نشان می‌دهد و در نتیجه، خواننده از خلال سخن وی درمی‌یابد که شیراز، برای سعدی، تنها یک جغرافیا نیست، بلکه معرّف فرهنگی ویژه با خصلت‌های زنده و پایداری است که انسانی والا چون سعدی را می‌پرورد و همه عمر وی را شیفته و بی‌قرار خود می‌سازد و شعر و نثر و دیگر آثارش را در تحت تأثیر مداوم خود قرار می‌دهد.

«شیراز» در شعر و نثر سعدی، یکی از پربسامدترین واژگان شعر اوست که بیش از ۴۵ بار در دیوان او تکرار می‌شود و محور بیان حقیقی یا استعاری بسیاری از حوادث و ویژگی‌های فرهنگی این شهر و مردم آن قرار می‌گیرد و این امر در همه آثار وی بیش و کم، مشهود است، اما به کار بردن ۱۸ بیت به گویش محلی و قدیم شیراز در مثلثات سعدی۲ علاوه برآنکه تسلط شاعر را بر زبان مادری و غیررسمی شهرش که در آنجا بزرگ شده، نشان می‌دهد، کاربرد آن می‌تواند دلبستگی درونی سعدی را نسبت به شیراز و فرهنگ و آداب و رسوم و لهجه مردم آن دیار، به خوبی اثبات کند و آن لهجه را در کنار دو زبان رسمی فارسی و عربی تشخصی مهم ببخشد. در مقایسه مثلثات سعدی با مثلثات حافظ به این نتیجه می‌رسیم که غزل مثلث حافظ ۷ سطر دارد با ۷ مصراع عربی، ۶ مصراع به گویش شیرازی و ۳ مصراع فارسی که به صورتی نامرتب در تنه شعر به هم آمیخته است. بنابراین می‌توان گفت با آنکه سعدی بسیار بیش از حافظ به دور از شیراز زیسته است، اما تعداد اشعار او درباره شیراز و اشارات او به طبیعت، آداب و رسوم و میراث‌های فرهنگی مردم شیراز، به مراتب بیشتر از حافظ است که همه عمرش را در شیراز گذرانده است، حتی کمیّت مثلثات وی نیز، از مثلثات حافظ بیشتر است. به علاوه سعدی در گلستان نیز بیتی به گویش شیرازی کهن آورده است؛ آنجا که حکایت پیرمردی را بازگو می‌کند که به او گفتند: «چرا زن نکنی؟» گفت: «با پیرزنانم عیشی نباشد». گفتند: «جوانی بخواه، چون مکنت داری». گفت: «مرا که پیرم، با پیرزنان الفت نیست؛ پس او را که جوان باشد، با من که پیرم، چه دوستی صورت بندد؟»

پرِ هَفطاثَله جونی می‌کند

عُشِغ مُقْرِی وَ خَوْ بِنی چِش رَوْشْت

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۱۰۷)


«پیر هفتاد ساله جوانی می‌کند، چشم خشکیده (= کور) مگر به خواب چشم روشن را ببیند!»

همچنین سعدی در باب هشتم بوستان نیز واژه‌ای شیرازی به کار برده است:

به آرام دل خفتگان در بُنه

چه دانند حال کُم ِگرسنه؟

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۲۹۷)


هم‌چنین، سعدی در بسیاری موارد خود را شیرازی، سعدی شیراز یا سعدی از شیراز می‌خواند، در حالی‌که حافظ همه جا حافظ است و اگر چه به شیراز می‌نازد، اما «حافظ شیرازی» را به کار نمی‌برد:

گوش بر ناله مطرب کن و بلبل، بگذار

که نگوید سخن از سعدی شیرازی بِهْ

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۵۵۶)
هر متاعی ز معدنی خیزد

شکّر از مصر و سعدی از شیراز

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۴۷۷)


سعدی در آثارغنایی خود، دیگر در سیمای فردی که درس خوانده نظامیه و عالم و مجلس‌گوی و فقیه و واعظ است، کسی که سرد و گرم روزگار چشیده و تجربه اندوخته روزگار است، ظاهر نمی‌شود، بلکه سخنگوی صادق عواطف و احساسات و ناخودآگاه فرهنگی خویش است که ذوق شیراز او را به خود واقعی‌اش باز می‌گرداند و با این بازگشت، کودکی و نوجوانی و گذشته دور خانوادگی و زندگی در دورانی طلایی از عمر خود را تداعی و احیاء می‌کند و از همه آنچه به دور از شیراز بر او رفته است، پشیمانی می‌جوید و بازگشت او به شیراز، بدین معناست که سعدی به قول خودش، به سرزمین احـرار یا فرهنگی که خانه زاد آن است، یا به عبارت دیگر به خویشتن خویش، بازمی‌گردد.

شیراز فرهنگی سعدی

هنوز واقعاً بر اهل تحقیق مسلّم نیست که فوران ذهن خلاق سعدی در نثر و نظم، از چه زمانی آغاز شده است و شعرهای دوران آغاز شاعری وی، پیش از دوران مهاجرت از شیراز و بازگشت او به شیراز، کدام است و آثار عربی وی در چه دورانی از سفر و در کدامین سرزمین‌ها سروده شده است و قالب‌های شعر و نثر وی، چه ارتباط معنی‌داری با دوران زندگی وی در شیراز یا مهاجرت دارند؛ اما آنچه مسلّم است این است که بازگشت سعدی به شیراز را می‌توان نقطه عطف بزرگ زندگی شاعر و آغاز دوران سکون و آرامش و شهرت و مسندیابی به حق وی در صدر مجلس نظم و نثر در زبان و ادبیات فارسی دانست که سبب می‌شود شاهکارهای ادبی او؛ بوستان و گلستان در سال‌های ۶۵۵ و ۶۵۶ هجری در شیراز خلق شود، ولی غزلیات وی که مبیّن عواطف و احساسات و ناخودآگاه شخصی شاعر هستند، دارای تاریخ و مکان سرایش معینی نیستند، امّا مضمون آنها در شناخت فرهنگ و روحیات شخصی سعدی، در ارتباط با زاد بومش شیراز، بسیار راه گشاست. به عنوان مثال در ضمن غزل ـ قصیده‌های سعدی، به شهرآشوبی زیبا برمی‌خوریم که «بازگشت به شیراز» عنوان دارد و از کلمه به کلمه آن، دلبستگی شدید به شیراز و محیط و مردم آن و دلزدگی از دوری از این شهر مادر بوم، که آن را شهر عزیزان کریم، دریای گهر و دیار اهل هنر می‌نامد، دیده می‌شود:

سعدی اینک به قدم رفت و به سر باز آمد

مفتی ملّت اصحاب نظر باز آمد


فتنه شاهد و سودا زده باد بهار


عاشق نغمه مرغان سحر باز آمد


تا نپنداری کآشفتگی از سر بنهاد


تا نگویی که ز مستی به خبر باز آمد


دلِ بی‌خویشتن و خاطر شورانگیزش


هم‌چنان یاوگی و تن به حضر، باز آمد


سال‌ها رفت مگر عقل و سکون آموزد


تا چه آموخت کز آن شیفته‌تر، باز آمد


عقل بین، کز بر سیلاب غم عشق گریخت


عالمی گشت و به گرداب خطر بازآمد


تا بدانی که به دل، نقطه پا بر جا بود


که چو پرگار بگردید و به سر، باز آمد


وه که چون تشنه دیدار عزیزان می‌بود


گوییا آب حیاتش به جگر بازآمد


پای دیوانگی‌اش برد و سر شوق آورد


منزلت بین که به پا رفت وبه سر باز آمد


میلش از شام به شیراز به خسرو مانست


که به اندیشه شیرین، ز شکر باز آمد


چه ستم کاو نکشید از شب دیجور فراق


تا بدین روز که شب‌های قمر، بازآمد


بلعجب بود که روزی به مرادی برسید


فلک خیره کش از جور مگر باز آمد


دختر بکر ضمیرش پس از این


جور بیگانه نبیند که پدر بازآمد


نی چه ارزد دو سه خر مهره که در پیله اوست


خاصه اکنون که به دریای گهر باز آمد


چون مسلّم نشدش ملک هنر چاره ندید


به گدایی به در اهل هنر باز آمد

  (سعدی، ۱۳۸۳: ۶۳۹)


این نوع شیفتگی به شهر و دیار، در بوستان سعدی هم که قدیم‌ترین اثر تاریخ‌دار اوست و در سال ۶۵۵ هجری سروده شده، دیده می‌شود و شاعر در سبب نظم کتاب، پس از اشاره به سفرهای دور و دراز خود، تولّای مردم این بوم پاک را دلیل بازگشت خود به شیراز می‌داند و می‌سراید:

در اقصای عالم بگشتم بسی

به سر بردم ایّام با هر کسی


چو پاکان شیراز خاکی نهاد


ندیدم که رحمت بر این خاک باد


 تولّای مردان این پاک بوم


برانگیختم خاطر از شام و روم

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۱۵۹)


در مقدمه گلستان هم که درآغاز اردیبهشت ماه سال ۶۵۶ هجری قمری در شیراز نوشته شده، همین دلبستگی را با ستایشی همه جانبه و شاید اغراق‌آمیز از فضای فرهنگی شیراز دوران ورود خود به این شهر، بروز می‌دهد که بیش از آنکه بتوان آن را تعارف‌آمیز دانست، می‌تواند بیان‌کننده اوج احترام و عشق سعدی به شیراز و فرهنگ و هنر و میراث ادبی و فرهنگی آن در روزگار مقارن با ورود وی به شیراز باشد، آنجا که می‌گوید: «فکیف در نظر اعیان حضرت [شیراز] خداوندی عزّ نصره که مجمع اهل دل است و مرکز علمای متبحّر، اگر در سیاقت سخن دلیری کنم، شوخی کرده باشم و بضاعت مُزجاه‌، به حضرت عزیز آورده و شَبَه در جوهریان جوی نیارد و چراغ، پیش آفتاب، پرتوی ندارد و مناره بلند، بر دامن کوه الوند پست نماید…. نخل‌بندی دانم، ولی نه در بستان، شاهدی فروشم، ولی نه در کنعان،… اما به اعتماد سِعَت اخلاق بزرگان که چشم از عوایب زیردستان بپوشند و در افشای جرایم کهتران نکوشند، کلمه‌ای چند به طریق نوادر و امثال و شعر و حکایات و سیر ملوک ماضی ـ رحمهم الله ـ در این کتاب درج کردیم و برخی از عمر گرانمایه، بر او خرج،… ایزد تعالی‌ و تقدّس خِطه پاک شیراز را به هیبت حاکمان عادل و همّت عالمان عامل تا زمان قیامت در امان سلامت نگه‌داراد.» (سعدی، ۱۳۸۳: ۳).

در ضمن قصاید فارسی سعدی نیز، شهر آشوب کوتاهی وجود دارد که شاعر در آن، شیراز را بهشت روی زمین، تختگاه سلیمان، حضرت راز، مدفن هزاران پیر و ولی که کعبه آنان را طواف می‌کند، شهر نیک مردان، قبّـه‌الإسلام و بالاخره شهباز شهرها می‌خواند:

خوشا سپیده دمی باشد آنکه بینم باز

رسیده بر سر الله‌اکبر شیراز


بدیده بار دگر، آن بهشت روی زمین


که بار ایمنی آرد، نه جور و قحط و نیاز


نه لایق ظلمات است بالله این اقلیم


که تختگاه سلیمان بُدست و حضرت راز


هزار پیر ولی بیش‌ باشد اندر وی


که کعبه بر سر ایشان همی کند پرواز


به ذکر و فکر و عبادت به روح شیخ کبیر


به حق روزبهان و به حق پنج نماز


که گوش دار تو این شهر نیک مردان را


ز دست ظالم بد دین و کافر غمّاز

 
به حق کعبه و آن کس که کرد کعبه بنا،


که دار مردم شیراز، در تجمل و ناز


هر آن کسی که کند قصد قبّـه‌الإسلام


بریده باد سرش، همچو زرّ و نقره، به گاز


که سعدی از حق شیراز روز و شب می‌گفت


که شهرها همه بازند و شهر ما شهباز

  (سعدی، ۱۳۸۳: ۶۵۳)


ولی سعدی در غزلیاتش، بیش از دیگر قالب‌های شعرش، ستایشگر شیراز، مردم، طبیعت و بزرگان علم و ادب و فرهنگ این دیار است و حتی ستایش‌های سعدی از کلام و سخن خویش نیز به نوعی با شیراز و مردم با ذوق و سخن ‌سنج آن پیوند می‌یابد. سعدی باد صبح و خاک شیراز را آتشین و شورانگیز می‌شمارد که آتش عشق را شعله‌ور می‌سازد و در هر کس که بگیرد، آرام و قرار از وی می‌رباید:

مستی از من پرس و شور عاشقی

و آن کجا داند که دُرد آشام نیست


باد صبح و خاک شیراز آتشی است


هر که را در وی گرفت آرام نیست

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۳۹۴)


و طبعاً همیشه دعاگوی این شهر و مردم آن است و این دعا را در جاهای دیگر نیز تکرار می‌کند:

برآر دست تضرّع، ببار اشک نَدَم

ز بی‌نیاز بخواه، آنچه بایدت به نیاز


سرِ امید فرودآر و روی عجز، بمال


بر آستان خداوندگار بنده‌نواز


به نیک مردان، یاربّ که دست فعل بدان


ببند بر همه عالَم، خصوص بر شیراز

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۶۵۴)


و در اشعار عربی خود نیز شیراز و فارس را از دعا فراموش نمی‌کند:

دُم، یا سَحابُ لِجَوِّ الفُرسِ مُنبَسِطاً

وَامطُر، نَداکَ عَلَی الحُضّارِ وَ البادِی


خَیرٌ أُریدَ بِشیرازٍ حَلَلتَ بِهِ


یا نِعمَـه‌َ اللهِ! دومی فیهِ وَ أزدادِی

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۶۹۸)


شیراز، نماد خانواده و هویت سعدی

شیراز، زادگاه سعدی است و در هر فرصتی با افتخار، انتساب خود را به این شهر خاطر نشان می‌سازد: «گفتم ای پسر خوارزم و ختا، صلح کردند و زید و عمرو را همچنان خصومت باقی است، بخندید و مولدم پرسید. گفتم: خاک شیراز. گفت: از سخنان سعدی چه داری؟ گفتم:

طبع تو را تا هوس نحو کرد

صورت صبر از دل ما محو کرد


ای دل عشّاق به دام تو صید


ما به تو مشغول و تو با عمرو و زید؟!»

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۹۶)


سعدی خود را پرورده شیراز و بلبل این شهر می‌داند که از معدن شیراز برخاسته است:

هیچ بلبلی نداند این دستان

هیچ مطرب ندارد این آواز


هر متاعی ز معدنی خیزد


شکّر از مصر و سعدی از شیراز

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۴۷۷)


 و خاک مشکبوی شیراز را دوست دارد:

یا رب آن روی است یا برگ سمن

یا رب آن قد است یا سرو چمن


فَیح ریحان است یا بوی بهشت


خاک شیراز است یا باد ختن


 (سعدی، ۱۳۸۳: ۵۳۸)


و معشوق او در این خاک عنبرین با زلف پریشان و چشمانی خمار که بامدادان از خواب نوشین برخاسته، دیدنی است:

این نسیم خاک شیراز است یا مشک ختن

یا نگار من پریشان کرده زلف عنبرین


بامدادش‌بین که چشم ازخواب نوشین برکند


گر ندیدی سحر بابل در نگارستان چین


گرسرش داری،چو سعدی سر بنه مردانه‌وار


باچنین‌معشوق نتوان باخت عشق،الّا چنین

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۵۵۱)


پدر سعدی

شیراز، خانه سعدی است که همه عهد خردی و نوجوانی و دوران پیری خود را در آن به سر برده است و یادآور پدر، مادر و خانواده اوست که با همه فراز و فرودهای زندگی وی پیوند خورده است و «پدر» این خانواده نقشی بسیار احترام‌آمیز و سنجیده دارد. آنکه چنین می‌نماید که پدر سعدی در خدمت ملوک و بزرگان شیراز و شاید از صاحب‌منصبان آن شهر بوده و سعدی در قطعه‌ای که متأسفانه معلوم نیست درباره چه کسی است، بدان اشاره دارد:

پدرم بنده قدیم تو بود

عمر در بندگی به سر برده است


بنده‌زاده که در وجود آمد


هم به روی تو دیده بر کرده است


خدمت دیگری نخواهد کرد


که مرا نعمت تو پرورده است

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۷۸۱)


 اما هرگز به صاحب جاهی پدر نمی‌نازد، بلکه «پدر» در سخن وی، علاوه بر مفهوم متعارف و معمول خانوادگی آن، در معانی وسیعی چون یک عالم متقی، یک خردمند، دانای حکیم با سعه صدر فراوان به کار می‌رود و به همین جهت، گاهی حضور «پدر» در حکایات سعدی کافی است که شیراز را به خاطر خواننده بیاورد، عهد خردی سعدی را تداعی کند و نشان دهد که داستان در این شهر اتفاق افتاده است.

در گلستان حکایت‌هایی وجود دارد که «پدر»ی خردمند در آنها نقشی مهم دارد و در اغلب آنها می‌توان تصور کرد که مراد پدر خردمند، خود سعدی است که همه قبیله وی عالمان دین بودند و به نظر می‌رسد که در بسیاری از حکایات سعدی «خردمند»، «دانا» و «عالم» وصف دیگر «پدر» خود او باشد و هر جا که سعدی می‌خواهد حکایتی پندآمیز از پدر خویش و روزگار طفلی و صباوت خود بیان کند، آن را از قول خردمند، حکیم یا دانایی نقل می‌کند که مسلّماً در کودکی برای سعدی مظهر کمال و خرد کامل بوده است. به حکایت‌های زیر از گلستان بنگرید که در هر یک می‌توانید «سعدی» کودک یا نوجوان را در محضر پدر خردمندش ببینید:

تو پاک باش و مدار ای برادر از کس باک

به یاد دار که این پندم از پدر یادست

(سعدی، ۱۳۸۳: ۶۳۳)


و هنگامی که سعدی در گلستان، حکایت حکیمی را که پسران را پند می‌دهد، نقل می‌کند، ناخودآگاه پندهای پدر دانش‌پرور خود را به خاطر می‌آورد: «حکیمی پسران را پند همی داد که جانان پدر هنرآموزید که ملک و دولت دنیا، اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محلّ خطر است. یا دزد به یکبار ببرد، یا خواجه به تفاریق بخورد، اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده و هنرمند هر جا که رود، قدر بیند و بر صدر نشیند:

وقتی افتاد فتنه‌ای در شام

هر کس از گوشه‌ای فرا رفتند


روستازادگان دانشمند


به وزیریّ پادشا رفتند


پسران وزیر، ناقص عقل


به گدایی به روستا رفتند»

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۱۰۹)


و در حکایت زیر که صریحاً به زندگی سعدی مربوط است، پدرش را با آنچنان منزلت روحانی و باز یافتگی فرهنگی توصیف می‌کند که در مقام شب خیزی و تعبّد و حسن نظر، به مقام عارفان بزرگ و رفتارهای آنان شبیه می‌سازد: «یاد دارم که در ایام جوانی متعبّد بودمی و شبخیز و مولع زهد و پرهیز. شبی در خدمت پدر رحمـه‌الله‌ علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه‌ای گرد ما خفته. پدر را گفتم: از اینان یکی سر برنمی دارد که دوگانه‌ای بگزارد؟ چنان خفته‌اند که گویی مرده‌اند. گفت: ای جان پدر! تو نیز اگر بخفتی، بِهْ که در پوستین خلق افتی؛

نبیند مدّعی جز خویشتن را

که دارد پرده پندار در پیش


گرت چشم خدا بینی ببخشند


نبینی هیچ کس عاجزتر از خویش»

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۴۲)


طبیعی است که از دست دادن چنان پدری، برای سعدی، دردی بزرگ و داغی همیشگی به شمار می‌آید و «درد یتیمی» به درد همیشگی وی بدل می‌گردد و سبب می‌شود تا نسبت به یتیمان عاطفتی بی‌نهایت داشته باشد و این حالت را در بوستان و گلستان، بروز دهد و به تصویر کشد:

پدر مرده را سایه بر سر فکن

غبارش بیفشان و خارش بکن


ندانی چه بودش، فرو مانده سخت


بود تازه، بی‌بیخ، هرگز درخت؟!


چو بینی یتیمی، سر افکنده پیش


مده بوسه بر روی فرزند خویش


یتیم ار بگرید که نازش خرد؟


وگر خشم گیرد، که بارش برد؟


الا تا نگرید که عرش عظیم


بلرزد همی چون بگرید یتیم


به رحمت بکن آبش از دیده پاک


به شفقت بیفشانش از چهره خاک


اگر سایه‌ای خود برفت از سرش


تو در سایه خویشتن پرورش


 من آنگه سرِ تاجور داشتم


که سر در کنار پدر داشتم


اگر بر وجودم نشستی مگس


پریشان شدی خاطر چند کس


کنون دشمنان گر برندم اسیر


نباشد کس از دوستانم نصیر


مرا باشد از درد طفلان خبر


که در طفلی از سر برفتم پدر


یکی خار پای یتیمی بکند


به خواب اندرش دید پیر خجند


همی گفت و در روضه‌ها می‌چمید


کز آن خار، بر من چه گل‌ها دمید

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۲۰۰ـ۱۹۹)


مادر، سرچشمه محبت زلال سعدی

مادر، برای سعدی بیش از آنکه زنی باشد که فرزندی را زاده و وی را بزرگ کرده است، با اعتبار فرهنگی و عاطفی ویژه‌ای تعریف می‌شود که بار فرهنگی آن بسیار بیشتر از معنای عاطفی و متداول آن است. به علاوه، یاد مادر، نماد کودکی‌ها و جوانی‌های سعدی است و روزگاران خوشِ گم گشته او، بنابراین مادر نیز به همان اندازه پدر، اما به جهاتی دیگر، برای او بزرگ و بسی محترم است:

کنار و برِ مادر دلپذیر

بهشت است و پستان، در او جوی شیر


درختی است بالای جان پرورش


ولد، میوه نازنین در برش


نه رگ‌های پستان درون دل است


پس ار بنگری، شیر، خون دل است


به خونش فرو برده دندان چو نیش


سرشته در او مهر خوانخوار خویش

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۲۹۴ـ۲۹۳)


و با پدر و مادراست که دوران زندگی کودکانه و کودکی‌های همگان و آداب و رسوم رایج در شیراز، در کلام سعدی به نمایش گذاشته می‌شود:

شنیدم که نابالغی روزه داشت

به صد محنت آورد روزی به چاشت


به کُتّابش آن روز سائق نبرد


بزرگ آمدش طاعت از طفل خرد


پدر دیده بوسید و مادر، سرش


فشاندند بادام و زر بر سرش


چو بر وی گذر کرد یک نیمه روز


فتاد اندر او آتش معده سوز


به دل گفت: اگر لقمه چندی خورم


چه داند پدر غیب، یا مادرم


چو روی پسر در پدر بود و قوم


نهان خورد پیدا به سر، برد صوم


که داند چو در بند حق نیستی


اگر بی‌وضو در نماز ایستی


پس این پیر از آن طفل نادان‌تر است


که از بهر مردم به طاعت در است


کلید درِ دوزخ است آن نماز


که در چشم مردم گزاری، دراز

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۲۶۴ـ۲۶۳)


و حکایت نافرمانی فرزندی از مادر خویش، نشان دهنده عشق وصف‌ناپذیر سعدی به مادر است:

جوانی، سر از رای مادر بتافت

دل دردمندش به آذر بتافت


چو بیچاره شد، پیشش آورد مهد


که ای سست مهر فراموش عهد


نه گریان و درمانده بودی و خرد؟


که شب‌ها ز دست تو خوابم نبرد


نه در مهد، نیروی حالت نبود


مگس راندن از خود مجالت نبود؟


تو آنی که از یک مگس رنجه‌ای


که امروز سالا و سرپنچه‌ای

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۲۹۴)


که همین حکایت را با عباراتی دیگر در گلستان مکرر می‌کند: «وقتی به جهل جوانی، بانگ بر مادر زدم. دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت: مگر خُردی فراموش کردی که درشتی می‌کنی؟

چه خوش گفت زالی به فرزند خویش چو دیدش پلنگ افکن و پیلتن

گر از عهد خُردیت، یاد آمدی


که بیچاره بودی در آغوش من


نکردی در این روز، بر من جفا


که تو شیر مردی و من پیرزن»

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۱۰۶)


معشوق شیرازی، نماد عشق سعدی به شیراز

سعدی و شیراز و عشق، از هم جدایی‌ناپذیرند. سعدی، شیراز را شهرِ یار و دلدار خود می‌شناسد و بسیاری از غزلیات عاشقانه وی، در ستایش یاری شیرازی است که فارغ از نظربازی‌ها و دل مشغولی‌های دوران جوانی شاعر، در شعر و نثر سعدی منعکس می‌شود و رنگ و منشی واحد و یگانه ندارد، اما گاهی تا عشقی روحانی و عارفانه اوج می‌گیرد. سعدی به طور کلی در اشعار دوران دوری از شیراز، شوریده‌ای است در غربت که یاد یار و دیار لحظه‌ای او را رها نمی‌کند و اشعار فراقی وی، همه حکایت از این دارند که او از سکونت در غربت، دل زده است و چون صورتی بی‌جان، در آنجا زندگی می‌کند، و پیوسته چشم به راه پیکی، نامه‌ای یا پیامی است که چون نمی‌رسد، از نسیم می‌خواهد تا از شیراز بگذرد و از یار برایش خبری بیاورد:

خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست

راحت جان و دوای دل بیمار آنجاست


من در این جای، همین صورت بی‌جانم و بس


دلم آن جاست که آن دلبر عیار آنجاست


تنم این جاست سقیم و دلم آن جاست مقیم


فلک این جاست ولی کوکب سیّار آنجاست


آخر ای باد صبا، بویی اگر می‌آری


سوی شیراز گذر کن که مرا یار آنجاست


درد دل پیش که گویم ؟ غم دل با که خورم؟


روم آنجا که مرا محرم اسرار آنجاست


نکند میل، دل من به تماشای چمن


که تماشای دل آنجاست که دلدار آنجاست


سعدی‌این‌منزل‌ویران‌چه کنی، جای تو نیست


رخت بربند که منزلگه احرار آنجاست

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۳۶۲)


غزل‌های فراقی سعدی همان‌هاست که در آنها به نحوی از فراق یار و شیراز می‌نالد ویا به دلیلی، به یاد این شهر و مردم آن و دل‌بستگی‌ها و ریشه‌هایش در این دیار می‌افتد:

گر من ز محبتّت بمیرم

دامن، به قیامتت بگیرم


آن کس که به جز تو کس ندارد


در هر دو جهان، من آن فقیرم


ای باد بهار عنبرین بوی


در پای لطافت تو میرم


چون می‌گذری به خاک شیراز


گو من به فلان زمین، اسیرم


در خواب نمی‌روم که بی‌دوست


پهلو، نه خوش‌ست بر حریرم


ای مونس روزگار سعدی


رفتی و نرفتی از ضمیرم

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۵۱۴)


امـا روزگاران خـوش بازگشت بـه شیـراز، با شـکفتگی بیشـتر طـبع خـلاق و شـهـرت همـه‌گیر وی همـراه اسـت و شـادی و طـرب از آن می‌تراود. پـیوند خوردن نام سعدی با شـیراز، شهـرت ایـن شهر و نام او را جهانـگیر می‌سازد. در این دوران است که شیـراز با جـاذبه‌های خاص خـود، شـور و عـشق سعدی را بیـش از پیـش برمی‌انگیزد:

شنیده‌ای که مقالات سعدی از شیراز

همی برند به عالَم، چو نافه ختنی


مگر که نام خوشت در دهان من بگذشت


که رفت نام من اندر جهان، به خوش سخنی

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۵۹۷)
نعیم خطه شیراز و لعبتان بهشتی

ز هر دریچه نگه کن که حور بینی و عین را


گرفته راه تماشا بدیع چهره بتانی


که در مشاهده، عاجز کنند بتگر چین را

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۶۳۰)


این دوران، روزگارخوش وصال یار به شمار می‌آید و با شور و شرهای فراوان سعدیانه، همراه است. و یار برای وی شیراز را مشکین می‌سازد و بی‌او زندگانی برای سعدی ذوق و نشاطی به همراه ندارد:

ذوقی چنان ندارد، بی‌دوست زندگانی

دودم به سر برآمد، زین آتش نهانی


شیراز در نبسته است بر کاروان ولیکن


ما را نمی‌گشایند، از قید مهربانی


ای بر در سرایت، غوغای عشقبازان


همچون بر آب شیرین، آشوب کاروانی

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۶۰۱)


معشوق شیرازی، در بازگشت سعدی به شیراز، همان کسی است که در هر جای این شهر که قدم نهاده باشد، سعدی خاک پای او را در چشم می‌کشد:

تو اگر چنین لطیف از در بوستان درآیی

گل سرخ، شرم دارد که چرا همی شکفتم


به امید آنکه جایی، قدمی نهاده باشی


همه خاک‌های شیراز، به دیدگان برُفتَم

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۵۰۳ـ۵۰۲)


و عشق این یار است که به سعدی اجازه نمی‌دهد که پا از شیراز برون بگذارد:

ای یار جفا کرده پیوند بریده

این بود وفاداری و عهد تو، ندیده


در کوی تو معروفم و از روی تو محروم


گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده


ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند


افسانه مجنونِ به لیلی نرسیده


گر پای به در می‌نهم از نقطه شیراز


ره نیست، تو پیرامُنِ من حلقه کشیده


با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد


رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۵۵۸ـ۵۵۷)


و یار شیرازی سفر کرده وی که در زیبایی از همگان ممتاز است، کاروانی است از شکر که به شیراز وارد می‌شود:

کاروانی شکر از مصر به شیراز آید

اگر آن یار سفر کرده ما باز آید
هرچه درصورت عقل آید و در وهم و قیاس

آنکه محبوب من است از همه ممتاز آید

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۴۶۴ـ۴۶۳)


در اشعار عربی سعدی نیز آهو چشمی است که دل از شاعر می‌رباید:

لقیتُ الْاَسدَ فی‌الغاباتِ، لا تَقوی عَلی صیدی

و هذا الظَّبی فی شیرازَ، یَسبینی بِأحداقِ

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۵۸۹)


شیراز و عشق سعدی به فرهنگ و هنر و ادب آن

 سعدی از اینکه شیرازیان در روزگار اتابک مظفرالدین سلجوق شاه، در امن و امان وآرامشند، بسیار شاد است:

چه نیک‌بخت کسانی که اهل شیرازند

که زیر بال همای بلند پروازند


دعای صالح و صادق، رقیب جان تو باد


که اهل پارس به صدق و صلاح ممتازند

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۶۴۲ـ۶۴۱)


او خود را غلام شاعران شیرازی معشوق می‌خواند:

که گفته است که صد دل به غمزه‌ای ببری

هزار صید، به یک تاختن بیندازی


ز لطف لفظ شکر بار گفته سعدی


شدم غلام همه شاعران شیرازی

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۵۸۵)


و می‌داند که خوش سخنی، موجب جاودانگی اوست:

ز خاک سعدی بیچاره، بوی عشق آید

هزار سال پس از مرگ ار بینبویی

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۶۲۱)
هر که سودانامه سعدی نبشت

دفتر پرهیزگاری گو بشوی


هر که نشنیده است وقتی بوی عشق


گو به شیراز آی و خاک من ببوی

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۶۰۹)
شنیدم هر چه در شیراز گویند

به هفت اقلیم عالَم باز گویند


که سعدی هر چه گوید پند باشد


حریص پند، دولتمند باشد

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۸۲۲)


عشق سعدی به طبیعت شیراز

طبیعت شیراز به ویژه در بهاران، ازعوامل دیگر شیفتگی سعدی به این شهر است خاصه که با دیدار یار همراه باشد:

نفسی وقت بهارم، هوس صحرا بود

با رفیقی دو که دایم نتوان تنها بود


خاک شیراز چو دیبای منقّش دیدم


و آن همه صورت شاهد که برآن دیبا بود


پارس در سایه اقبال اتابک، ایمن


لیکن از ناله مرغان چمن، غوغا بود


شکرین، پسته دهانی، به تفرّج بگذشت


که چه گویم، نتوان گفت که چون زیبا بود


یعلم الله که شقایق نه بدان لطف و سمن


نه بدان بوی و صنوبر نه بدان بالا بود

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۴۵۰)
…یکی به حکم نظر، پای در گلستان نِهْ

که پایمال کنی ارغوان و یاسمنش


خوشا تفرّج نوروز، خاصه در شیراز


که برکَند دل مرد مسافر از وطنش


عزیز مصر چمن شد، جمال یوسف گل


صبا به شهر درآورد بی‌پیرهنش


نماند فتنه در ایام شاه، جز سعدی


که بر جمال تو فتنه است و خلق بر سخنش

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۴۸۴)


عشق سعدی به آثار و مآثر و مظاهر فرهنگی شیراز

سعدی به همه مظاهر فرهنگی شیراز از رجال و بزرگان و نام‌آوران و مکان‌های تاریخی و محلات شیراز دلبستگی فراوان دارد و گاهی به آنها سوگند یاد می‌کند.

۱. مصلای شیراز

«یکی از ملوک پارس، نگینی گرانمایه بر انگشتری بود، باری به حکم تفرّج با تنی چند خاصان، به مصلّای شیراز برون رفت. فرمود تا انگشتری را بر گنبد عضد، نصب کردند….» (سعدی، ۱۳۸۳: ۷۹).

۲. مسجد آدینه و سرای اتابک

«فی‌الجمله شبی خلوتی میّسر شد. قاضی از تنعّم نخفتی و به ترنّم گفتی:

تا نشنوی ز مسجد آدینه بانگ صبح

یا از در سرای اتابک، غریو کوس


لب بر لبی چو چشمِ خروس ابلهی بود


برداشتن، به گفتن بیهوده خروس»

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۱۰۰)


۳. خاندان بوبکر سعد و آبادی شیراز در دوران سعدی

برآمد همی بانگ شادی چو رعد

چو شیراز در عهد بوبکر سعد

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۱۸۱)
چه گفتم، چو حل کردم این راز را

بشارت خداوند شیراز را


که جمهور در سایه همتّش


مقیمند و بر سفره نعمتش

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۲۱۷)


۴. روزبهان و تربت وی

به ذکر و فکر و عبادت، به روح شیخ کبیر

به حق روزبهان و به حق پنج نماز

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۶۵۳)


دلگیری‌های سعدی از شیراز

دلگیری‌های سعدی از شیراز، در مقایسه با عشق وی بدین شهر، چندان برجسته نیست و به نظر می‌رسد که از مقوله رنجش‌های معمول در زندگی اجتماعی است که رقیبان، حسودان، غیبت‌کنندگان و مدعیان، همیشه در کار آزار دیگرانند، اما مهم‌ترین دغدغه‌های وی‌، بیش از آنکه به مردم و دلبستگی‌های او مربوط باشد، از فقر و سختی‌های آن مایه می‌گیرد:

دستگاهی نه، که در پای تو ریزم چون خاک

حاصل آن است که چون طبل تهی، پر بادم


می‌نماید که جفای فلک از دامن من


دست کوته نکند، تا نکند بنیادم


دلم از صحبت شیراز، به کلّی بگرفت


وقت آن است که پرسی خبر از بغدادم


هیچ شک نیست که فریاد من آنجا برسد


عجب ار صاحبدیوان، نرسد فریادم


سعدیا حبّ وطن گرچه حدیثی است صحیح


نتوان مرد ز سختی که من اینجا زادم

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۵۰۴ـ۵۰۳)


 و گاهی از اینکه قدر سخنش در این شهر شناخته نیست، می‌نالد چنانکه این دلگیری را در قصیده‌ای در ستایش صاحبدیوان بیان می‌کند:

میان عرصه شیراز تا به چند آخر

پیاده باشم و دیگر پیادگان، فرزین؟


چو بید بُن که تناور شود به پنجه سال


به پنج روز به بالاش بردود، یقطین


ز روزگار برنجم، چنانکه نتوان گفت


به خاک پای خداوند، روزگار یمین

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۶۷۰)


در تصاویری که سعدی از شیراز عصر خود و کنش‌ها و واکنش‌های عاشقانه خود در این شهر دارد‌، ناخودآگاه به تبیین روحیات اجتماعی مردم این شهر، به ویژه خانواده و دوستان و طبقات مختلف اجتماعی این شهر می‌پردازد و فرهنگ حاکم بر اخلاق و رفتارهای معاصرانش را به تصویر می‌کشد. در اینجاست که می‌بینیم عاشقی چون سعدی،‌ در شیراز این روزگار، در معرض‌ طعن‌ و ستیز حسودان‌، عاقلان‌ و دانایان‌، رقیبان‌ و ملامتگران‌ است‌ و «عشق‌» با رسوایی‌ و انگشت‌نما شدن‌ و در زبان‌ مردم‌ افتادن‌، توأم‌ است‌ و «عشق‌» یک‌ عمل‌ غیر معمول‌ و عشق‌ ورزیدن‌ مایه‌ پشیمانی‌ و رنج‌ و پریشانی‌ به‌ حساب‌ می‌آید و طبعاً یک‌ خرق عادت‌ اجتماعی‌ است‌ که‌ سبب‌ می‌شود عاشق‌ را دیوانه‌ و مجنون‌ بشمارند و عاقلان‌، عشق‌ را برخلاف‌ عقل‌ و مصلحت‌ بدانند که‌ مستوری‌ و ناموس‌ و تقوا و زهد و پرهیز را بر باد می‌دهد و از همین‌ جاست‌ که‌ می‌بینیم‌ همه‌ ناصحان‌ و صوفیان‌ و عاقلان‌ و دانشمندان‌ و فقیهان‌«عاشق‌» را از عشق‌ ورزی‌ باز می‌دارند.

عشق‌ ورزیدم‌ و عقلم‌ به‌ ملامت ‌برخاست‌

کان‌ که عاشق ‌شد از او حکم‌ سلامت‌ برخاست


هر که‌ با شاهد گلروی‌ به‌ خلوت ‌بنشست


نتواند ز سر راه‌ ملامت‌ برخاست‌


عشق‌ غالب‌ شد و از گوشه‌ نشینان‌صلاح


نام‌ مستوری‌ و ناموس‌ کرامت‌ برخاست‌

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۳۶۲)


عاشقی‌ چون‌ سعدی‌ از دوستان‌ و آشنایان‌ به‌ ظاهر دانا نیز در رنج‌ است‌:

دوستان‌ عیب‌ کنندم‌ که‌ چرا دل‌ به‌ تو دادم‌

باید اول‌ به‌ تو گفتن‌ که‌ چنین‌ خوب‌، چرایی‌؟!

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۶۱۸)
دوستان‌ عیب‌ مگیرید و ملامت‌ مکنید

کاین‌ حدیثی‌ است‌ که‌ از وی‌ نتوان‌ بازآمد

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۴۳۲)


آنان‌ عشق‌ پنهانی‌ را مایه‌ خونین‌ دلی‌ می‌دانند و عاشق‌ را از آن‌ بر حذر می‌دارند:

کسان‌ عتاب‌ کنندم‌ که‌ ترک‌ عشق‌ بگوی

به‌ نقد اگر نکشد عشقم‌، این‌ سخن‌ بکشد

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۴۲۹)
ملامت‌ من‌ مسکین‌ کسی‌ کند که‌ نداند

که‌ عشق ‌تا به‌ چه‌ حد است‌ و حسن‌ تا به‌ چه‌ غایت

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۴۰۶)


و دشمنان‌ نیز به‌ طور طبیعی‌، او را ملامت‌ می‌کنند:

دشمنان‌ در مخالفت‌ گرمند

و آتش‌ ما بدین‌ نگردد سرد


مرد عشق‌ ار ز پیش‌ تیر بلا


روی‌ در هم‌ کشد، مخوانش مرد

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۴۱۲)


اما سعدی‌ هم‌ این‌ عیب‌‌جویی‌ها و ملامت‌ گری‌ها را «عوامانه‌» می‌خواند و عشق‌ ورزی‌ را هنر خود می‌داند:

«عوام‌» عیب‌ کنندم‌ که‌ عاشقی‌ همه‌ عمر

کدام‌ عیب‌!! که‌ سعدی‌ خود این‌ هنر دارد

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۴۱۴)


سعدی‌ در این‌ میان‌، چاره‌ را در انزوا و در بستن‌ بر روی‌ خود می‌یابد:

گفتم:‌ به‌ گوشه‌ای‌ بنشینم‌ چو عاقلان

دیوانه‌ام‌ کند چو پریوار بگذرد


گفتم:‌ دری‌ ز خلق‌ ببندم‌ به‌ روی‌ خویش


دردی‌ است‌ در دلم‌ که‌ ز دیوار بگذرد

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۴۱۷)
در بسته‌ به‌ روی‌ خود ز مردم

تا عیب‌ نگسترند ما را


در بسته‌ چه‌ سود و عالم‌الغیب


دانای‌ نهان‌ و آشکارا

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۴۹)


سعدی‌ در غزلیات‌ عاشقانه‌ خود از دست‌ گروهی‌ می‌نالد که‌ به‌ نوعی‌ در کار عشق‌ او اخلال‌ می‌کنند یا او را آرام‌ نمی‌گذارند، اینان‌ عبارتند از:

۱. آسودگان‌ ساحل‌نشین‌

نالیدن‌ بی‌حساب‌ سعدی

گویند خلاف‌ رای‌ داناست‌


از ورطه ما خبر ندارد


آسوده‌ که‌ بر کنار دریاست‌

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۳۶۰)


۲. بدگویان‌ بدفرجام‌

چون‌بخت‌ نیک‌ انجام‌ را با ما به‌ کلی‌ صلح‌ شد

بگذار تا جان‌ می‌دهد بدگوی‌ بدفرجام‌ ما

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۳۴۶)


۳. بی‌بصران‌

بارها گفته‌ام‌ این‌ روی‌ به‌ هر کس‌ منمای

تا تأمل‌ نکند دیده‌ هر بی‌بصرت‌


باز گویم‌ نه‌ که ‌این‌ صورت‌ و معنی‌ که‌ تو راست


نتواند که‌ ببیند مگر اهل‌ نظرت‌

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۳۵۶)


۴. خطا بینان‌

به‌ روی‌ خوبان‌ گفتی‌ نظر خطا باشد

خطا نباشد دیگر مگو چنین‌ که‌ خطاست‌

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۳۵۹)


۵. دشمنان‌

 تو دوستی‌ کن‌ و از دیده‌ مفکنم‌ زنهار!

که‌ دشمن‌ از برای‌ تو در زبان‌ انداخت

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۳۵۴)


۶. سرزنش‌ کنندگان‌

سعدی‌ از سرزنش‌ خلق‌ نترسد هیهات‌

غرفه‌ در نیل‌ چه‌ اندیشه‌ کند باران‌ را؟

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۳۴۷)


۷. سلامت‌طلبان‌ و پارسایان‌ سلامت‌ خواه‌

همه‌ سلامت‌ نفس‌ آرزو کند مردم

خلاف‌ من‌ که‌ به‌ جان‌ می‌خرم‌ بلایی‌ را

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۳۴۹)
ما ملامت‌ را به‌ جان‌ جوییم‌ در بازار عشق

کنج‌ خلوت‌ پارسایان‌ سلامت‌ جوی‌ را

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۳۵۰)


۸. طعنه‌ زنندگان‌

کجایی‌ ای‌ که‌ تعنّت‌ کنی‌ و طعنه‌زنی

تو بر کناری‌ و ما اوفتاده‌ در غرقاب‌

ا
اسیر بند بلا را چه‌ جای‌ سرزنش‌ است‌؟


گرت‌ معاونتی‌ دست‌ می‌دهد، دریاب‌

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۳۵۱)


۹. فقیهان‌

برو ای‌ فقیه‌ دانا به‌ خدای‌ بخش‌ ما را

تو و زهد و پارسایی‌، من‌ و عاشقی‌ و مستی

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۵۶۳)


‌۱۰. کامجویان‌

کامجویان‌ را ز ناکامی‌ چشیدن‌ چاره ‌نیست

بر زمستان‌ صبر باید طالب‌ نوروز را


عاقلان‌ خوشه‌چین‌ از سرّ لیلی‌ غافلند


این‌ کرامت‌ نیست‌ جز مجنون‌ خرمن‌سوز را


عاشقان‌ دین‌ و دنیا باز را خاصیتی‌ است


کان‌ نباشد زاهدان‌ مال‌ و جاه‌ اندوز را

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۳۴۴)


۱۱. کوتاه‌ نظران‌ خودپرست‌

هرکسی‌ را به‌ تو این‌ میل‌ نباشد که‌ مرا

کآفتابی‌ تو و کوتاه‌نظر مرغ‌ شب‌ است‌

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۳۶۲)
چشم‌ کوته‌نظران‌ بر ورق صورت‌ خوبان‌

خط‌ همی‌ بیند و عارف‌ قلم‌ صنع‌ خدا را

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۳۴۲)


۱۲. خودپرستان‌

همه‌ را دیده‌ به‌ رویت‌ نگران‌ است‌ ولیکن

خودپرستان‌ ز حقیقت‌ نشناسند هوا را

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۳۴۲)


۱۳. مدعیان‌

اوّل‌ پدر پیر خورد رطل‌ دمادم

تا مدعیان‌ هیچ‌ نگویند جوان‌ را

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۳۴۷)


۱۴. ملامت‌ کنندگان‌

سعدی‌‌ملامت‌نشنود ور جان‌ دراین ‌سر می‌رود

صوفی‌گران‌جانی‌ببر، ساقی‌ بیاور جام‌ را

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۳۴۶)
کسی‌ ملامت‌ وامق‌ کند به‌ نادانی

حبیب‌ من‌ که‌ ندیده‌ است‌ روی‌ عذرا را

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۳۴۱)


۱۵. ناصحان‌

ای‌ که‌ گفتی‌ دیده‌ از دیدار بت‌رویان‌ بدوز

هرچه‌ گویی‌ چاره‌ دانم‌ کرد جز تقدیر را

 (سعدی، ۱۳۸۳: ۳۴۴)


………………………..
پی‌نوشت:

۱. همه شماره‌های سمت چپ اشعار برگرفته از متن کامل دیوان شیخ اجل مصلح‌الدین سعدی شیرازی، به کوشش دکتر مظاهر مصفّا، است.

۲. مثلثات به شعرهایی گفته می‌شود که شاعر در سرودن آن از سه زبان یا دو زبان و یک گویش محلی استفاده می‌کرده‏ و نمونه‌های بارز آن مثلثات سعدی و دو غزل مثلث از حافظ و شاه داعی است که شادروان‏ محمد جعفر واجد شیرازی چند سال پیش فاضلانه به تصحیح و شرح و ترجمه آنها پرداخت. ← انواع شعر فارسی، تألیف دکتر منصور رستگارفسایی، انتشارات نوید شیراز، چاپ دوم و نیز: ← واجد شیرازی، محمد جعفر، مثلثات سعدی، یغما، شماره ۲۳۹مرداد ماه ۱۳۴۷، ص ۲۵۹ به بعد / دکتر جعفر مؤید شیرازی، مثلثات سعدی، حافظ و شاه داعی شیرازی، مهر، شماره ۳۶۷، ۱۳۵۷ / دکتر علی اشرف صادقی، گویش شیرازی، دانشنامه فارس / مجموعه مقالات دکتر نوابی، متن و حاشیه، ص ۲۱۳ تا ۲۱۵. هم‌چنین رجوع شود به مقاله «لهجه شیرازی تا قرن نهم» و نیز «زبان مردم شیراز در زمان سعدی‏ و حافظ» ص ۲۱۳ و ۲۳۶ مجموعه مقالات دکتر نوابی با مقدمه «نوید دیدار» از محمدجواد واجد.

………………………
منابع:

۱. سعدی، مصلح‌بن عبدالله (۱۳۸۳). متن کامل دیوان شیخ اجل سعدی شیرازی، به کوشش مظاهر مصفا، تهران: روزنه.

نوشتارهای سعدی‌شناسی دفتر شانزدهم

همهٔ دفترهای سعدی‌شناسی ←
  1. بیدل از بی‌نشان چه گوید باز
  2. سعدی، مفتی ملت اصحاب نظر
  3. حکمت نظری و حکمت عملی در آثار سعدی
  4. مذهب عشق الهی در غزلیات سعدی
  5. علت سکوت سعدی
  6. بررسی تطبیقی اخلاق از دیدگاه کانت و سعدی
  7. سعدی در سلاسل‏ جوانمردان
  8. پریشان‌گویی سعدی
  9. روایت «فَصیح المُلْک» از آثار «اَفْصَح المُتَکلِّمین»:گامی قدیم و قویم در طریق تصحیح کلّیّات سعدی شیرازی