۱۶. مستعصم بالله آخرین خلفای بنی عباس
که در واقعه بغداد در روز چهارشنبه چهاردهم صفر سنه ششصد و پنجاه و شش او و اغلب اعضاء خاندان او به فرمان هولاکو به قتل رسیدند و شهرت این واقعه و شهرت خود صاحب ترجمه ما را از بسط کلام در این ابواب مستغنی میدارد.
شیخ را در مرثیه او و تحسر بر واقعه بغداد و انقراض خلافت بنی عباس دو قصیده غرّا است یکی به عربی که مطلع آن این است:
|
حسبت بجفنیّ المدامع لاتجری
|
فلمّا طغا الماء استطال علی السّکر
|
تا آنجا که گوید:
|
فاین بنو العباس مفتخر و الوری
|
ذو و الخلق المرضی و الغرر الزهر
|
|
غدا سمراً بین الانام حدیثهم
|
وذا سمر یدمی المسامع کالسمر
|
|
ایذکر فی اعلی المنابر خطبه
|
و مستعصم بالله لم یک فی الذّکر
|
|
تحیّه مشتاق و الف ترحم
|
علی الشهداء الطاهرین من الوزر
|
الی آخر القصیده و القصیده معروف دیگر فارسی است و مطلع آن این است:
|
آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمین
|
بر زوال ملک مستعصم امیرالمؤمنین
|
|
ای محدم گر قیامت می بر آری سر زخاک
|
سر برآور وین قیامت در میان خلق بین
|
الی آخر الابیات.
۱۷. ایلخان یعنی هولاکو ظاهراً
شیخ را قصیدهای است در مدح یکی از اعظم پادشاهان مغول ایران که از او فقط به لفظ «ایلخان» تعبیر میکند بدون تعیین اسم و مطلع آن قصیده با بعضی ابیات اوایل آن از قرار ذیل است:
|
این منتی بر اهل زمین بود از آسمان
|
وین رحمت خدای جهان بود بر جهان
|
|
تا گردنان روی زمین منزجر شدند
|
گردن نهاده بر خط و فرمان ایلخان
|
|
اقضای برّ و بحر به تأیید عدل او
|
آمد ز تیغ حادثه درباره امان
|
|
شاهی که عرض لشکر منصور اگر دهد
|
از قیروان سپه بکشد تا به قیروان۱۲۲
|
|
سلطان روم و روس به منت دهد خراج
|
چیپال هند و سند به گردن کشد قلان۱۲۳
|
|
ملکی بدین مسافت و حکمی بدین نسق
|
ننوشتهاند در همه شهنامه داستان
|
و چون «ایلخان» لقب نوعی عموم پادشاهان مغول ایران بوده است از هولاکو تا ابوسعید از مجرد این تعبیر معلوم نمیشود که ممدوح شیخ در این قصیده کدامیک از ایشان بوده، چه شیخ با چهار تن از پادشاهان اول این طبقه یعنی هولاکو و اباقا و تکودار و ارغون معاصر بوده است، ولی چون در غالب نسخ قدیمه در عنوان این قصیده چنین مرقوم است «فی انتقال الملک من بنی سلغر الی قوم آخرین» (یا عبارتی شبیه بدان) و چون به تصریح عموم مورخین سلطنت سلسله سلغریان به قتل سلجوقشاه به دست مغول در سنه ششصد و شصت و دو خاتمه یافت و از آن تاریخ به بعد مملکت فارس در تحت تصرف مستقیم مغول درآمد و سلطنت صوری ابش خاتون که بعد از سلجوقشاه نام اتابکی بر او نهادند جز مجرّد اسم محض عاری از هرگونه حقیقت و رسم چیز دیگری نبود و قتل سلجوقشاه و دخول مغول به خاک فارس و تصرف جمیع قلاع همه این وقایع در عهد هولاکو و به فرمان او روی داده بود پس اصلاً و ابداً جای هیچ شک و شبههای نیست که ممدوح شیخ در این قصیده قطعاً و بدون ادنی تردیدی هولاکو است نه اباقا یا تکودار یا ارغون۱۲۴ و ابیات ذیل از این قصیده تقریباً صریح است در اشاره به طغیان سلجوقشاه و کشتن او شحنگان مغول را و فرستادن هولاکو لشکری عظیم بر اثر آن به فارس به دفع او و کشته شدن سلجوقشاه به دست لشکر مغول و فرستادن سر او به شیراز که به جمیع این وقایع ماسابقاً در شرح احوال سلجوقشاه اشاره اجمالی نمودیم، و ابیات این است:
|
هر کو به بندگیت کمر بست تاج بافت
|
بنهاد مدعی سرو بر سر نهاد جان
|
|
باشیر پنجه کردن روبه نه عقل بود
|
باطل خیال بست و خلاف آمدش گمان
|
|
سر بر سنان نیزه نکردیش روزگار
|
گر سر به بندگیت نهادی بر آستان
|
|
گنجشک را که دانه روزی تمام شد
|
از پیش باز باز نیاید در آشیان
|
|
اقبال نانهاده به کوشش نمیدهند
|
بر بان آسمان نتوان شد به نردبان
|
الیآخر الابیات.
۱۸. شمسالدین محمد جوینی صاحب دیوان
وزیر معروف هولاکو و اباقا و تکودار که در چهارم شعبان سال ششصد و هشتاد و سه در نزدیکی اهر به فرمان ارغون به قتل رسید، چون تفصیل احوال این وزیر مشهور دولت مغول در عموم کتب تواریخ مبسوطه مشروحاً و مفصلا مذکور است و ما نیز در مقدمه جلد اول جهانگشای جوینی، ص س ـ سآشمه از آن ذکر کردهایم لهذا در اینجا از بسط مقال در این موضوع صرفنظر کرده طالب مزید اطلاعات را به کتب مزبوره حواله میدهیم.
شیخ زا در مدح این شمسالدین جوینی صاحبدیوان و برادر او علاءالدین جوینی صاحبدیوان مدایح غرّ است، آنچه راجع به برادر اوست در فصل آتی انشاءالله مذکور خواهد شد، و اما مدایح او در حق خود صاحب ترجمه از قرار ذیل است:
اولاً قصیده ذات مطلعین بسیار معروف او که از غرر قصاید شیخ محسوب و مطلع اول آن، این است:
|
به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار
|
که برّ و بحر فراخ است و آدمی بسیار
|
و مطلع دوم این:
|
کجا همی رود آن شاهد شکر گفتار
|
چرا همی نکند بر دو چشم من رفتار
|
و در تخلص به مدح گوید:
|
سخن به اوج ثریا رسد اگر برسد
|
به صدر صاحبدیوان و شمع جمع کبار
|
|
خدایگان صدور زمانه شمسالدین
|
عماد قبّه اسلام و قبله زوار
|
|
محمد بن محمد که یمن همت اوست
|
معین و مظهر دین محمد مختار
|
|
اکابر همه عالم نهاده گردن طوع
|
بر آستان جلالش چو بندگان صغار
|
الیآخر القصیده، و دیگر قصیده نونیه که مطلع آن این است:
تبارک الله از آن نقش بند ماء معین که نقش روی تو بستست و چشم و زلف و جبین
و در تخلص به مدح گوید:
|
اگر تو بر دل مسکین من نبخشایی
|
چه لازم است که جور و جفا کشم چندین
|
|
به صدر صاحبدیوان ایلخان نالم
|
که در ایاسه۱۲۵ او جور نیست بر مسکین
|
|
خدایگان صدور زمان و کهف امان
|
پناه ملت اسلام شمس دولت و دین
|
|
خدای مشرق و مغرب به ایلخان دادست
|
تو بر خزاین روی زمین حفیظ و امین
|
الیآخرالقصیده و دیگر در آخر قصیده سابقالذکر در مدحایلخان(یعنی هولاکو) که مطلع آن این است:
|
این منتی بر اهل زمین بود از آسمان
|
وین رحمت خدای جهان بود بر جهان۱۲۶
|
چند بیت نیز در مدح وزیر او شمسالدین جوینی صاحب ترجمه مدرج است از جمله:
|
اکفی الکفاه روی زمین شمس دین و ملک
|
جانب نگاهدار خدای و خدایگان
|
|
صدر جهان و صاحب صاحبقران که هست
|
قدرِ مهان روی زمین پیش او مُهان
|
الیآخرالابیات، و دیگر در اواخر کلیات بعد از غزلیات قدیم در اغلب نسخ رساله مختصری موسوم به «صاحبیّه» موجود است مشتمل بر عده اشعار عربی و فارسی که تمام یا اغلب آنها در مدح همین صاحبدیوان شمسالدین جوینی است و به همین مناسبت است نیز بدون شک که این رساله به صاحبیّه موسوم است.
و بالاخره در رساله سوم و ششم از رسائل ششگانهای که در اغلب نسخ کلیات به عنوان مقدمه به آن ملحق است و ظاهراً از جامع کلیات شیخ است دو حکایت راجع به روابط مابین شیخ و این شمسالدین جوینی صاحبدیوان و برادرش علاءالدین جوینی صاحبدیوان مذکور است که چون در جمیع نسخ چاپی کلیات موجود و علیهذا در محل دسترس عموم ناس است حاجتی به تکرار مضامین آن در این مقاله نیست. حکایت اول این قسم شروع میشود: «صاحب صاحبقران خواجه زمان نیکو سیرت و صورت جهان شمس الدنیا و الدین صاحب الدیوان الماضی علیه الرحمه کاغذی به خدمت شیخ عارف سالک ناسک قدوه المحققین مفخرالسالکین سعدی علیه الرحمه نوشت و از خدمت او پنج سئوال کرد الخ»، و حکایت دوم چنین: «شیخ سعدی رحمه الله علیه فرمود کی در وقت مراجعت از زیارت مکه چون به دارالملک تبریز رسیدم الخ»، همین قدر اینجا گوییم که دو حکایت مزبور هر چند به احتمال قوی به کلی بیاصل و عاری از صحت نبوده است ولی در صحت جمیع جزییات و تفاصیل آن بسیار محل تأمّل است و در هر صورت خالی از مبالغه و اغراق فوقالعاده نیست.۱۲۷
۱۹. علاءالدین عطا ملک جوینی صاحب دیوان
برادر شمسالدین جوینی مذکور قبل و مؤلف تاریخ جهانگشای جوینی معروف، صاحب ترجمه در عهد هولاکو و دو پسرش اباقا و تکودار از سنه ششصد و پنجاه و هفت الی سنه ششصد و هشتاد و یک یعنی آخر عمر خود قریب بیست و چهار سال تمام حاکم بغداد و کلیه عراق عرب و خوزستان بود و بالاخره در چهارم ذیالحجه سنه ششصد و هشتاد و یک درمغان وفات یافت و در مقبره معروف چرنداب تبریز مدفون شد و چون تفصیل احوال و سرگذشت جزئیات حیات صاحب ترجمه را ما با بسط و اشباع هرچه تمامتر در مقدمه جلد اول از تاریخ جهانگشای جوینی که به اهتمام راقم سطور در مطبعه لیدن در بلاد هلاند به طبع رسیده شرح دادهایم لهذا اینجا مجدداً به تکرار آن مطالب نمیپردازیم همینقدر گوییم که چنانکه از ملاحظه تاریخ تولد و وفات صاحب ترجمه(۶۲۳-۶۸۱) واضح میشود وی در تمام عمر خود معاصر بوده است با شیخ بزرگوار و دوره حکومت او در عراق عرب و خوزستان(۶۵۷-۶۸۱) یعنی در ولایاتی که به کلی در نواحی مجاوره فارس بوده مصاف بوده است درست با بحبوحه دوره «فعالیت ادبی» شیخ(به اصطلاح امروزه) که چنانکه معلوم است عمده از اواسط قرن هفتم به بعد بروز و ظهور نموده بوده است، این معاصرت و این قریب جوار به علاوه سنخیت فضل و ادب بدون شک همه از اسباب و مقربات مناسبات خصوصی بوده که مابین این دو برادر فاضل هنر دوست با شیخ بزرگوار(چنانکه از مطاوی مدایح او در حق ایشان و از مضمون دو حکایت سابقالذکر مقدمه کلیات واضح میشود) همواره برقرار بوده است:
باری شیخ را در مدح علاءالدین جوینی صاحب ترجمه چندین قصیده غرّاست، از جمله قصیده که مطلع آن این است:
|
اگر مطالعه خواهد کسی بهشت برین را
|
بیا مطالعه کن گو به نو بهار زمین را
|
و در تخلص به مدح گوید:
|
هزار دستان بر گل سخن سرای چو سعدی
|
دعای صاحب عادل علاء دولت و دین را
|
|
وزیر مشرق و مغرب امیر مکّه و یثرب
|
که هیچ ملک ندارد چون او حفیظ و امین را
|
|
ایا رسیده به جایی کلاه گوشه قدرت
|
که دست نیست برآن پایه آسمان برین را
|
|
گر اشتیاق نویسم به وصف راست نباید
|
که از اشتیاق چنانم که تشنه ماء معین را
|
|
تو قدر فضلشناسی که اهل فضلی و دانش
|
شبه فروش چه داند بهای درّ ثمین را
|
الیآخرالقصیده و دیگر قصیدهای که مطلع آن این است:
|
کدام باغ به دیدار دوستان ماند
|
کسی بهشت نگوید به بوستان ماند
|
و در تخلّص به مدح گوید:
|
خطی مسلسل شیرین که کژ نیارم گفت
|
به خط صاحبدیوان ایلخان ماند
|
|
امین مشرق و مغرب علاء دولت و دین
|
که بارگاه رفیعش به آسمان ماند
|
|
خدای خواست که اسلام در حمایت او
|
ز تیر حادثه درباره امان ماند
|
|
وگرنه فتنه چنان کرده بود دندان تیز
|
کزین دیار نه برج۱۲۸ و نه آشیان ماند
|
الخ، و دیگر قصیدهای که مطلع آن ایناست:
|
هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل
|
به صورتی ندهد صورتی است لایعقل
|
و در مدیحه گوید:
|
به هیچ خلق نباید که قصّه برداری
|
مگر به صاحبدیوان عالم عادل
|
|
سپهر منصب و تمکین علاء دولت و دین
|
سحاب رأفت و باران رحمت وابل
|
|
سخن به نقل شنیدیم و مخبرش دیدیم
|
ورای آنکه ازو نقل میکند ناقل
|
الیآخر القصیده، و دیگر قصیده ذات مطلعین که مطلع اول آن ایناست:
|
شکر به شکر نهم در دهان مژده دهان
|
اگر تو باز بر آری حدیث من به زبان
|
و مطلع دوم این:
|
تو را که گفت که برقع برافکن ای فنّان
|
که ماه روی تو ما را بسوخت چون کتّان
|
و در تخلّص به مدح گوید:
|
تو که آفتاب زمینی به هیچ سایه مرو
|
مگر به سایه دستور مفخر ایران
|
|
بزرگ روی زمین پادشاه صدر نشین
|
علاء دولت و دین صدر پادشاه نشان
|
|
که گردنان اکابر نخست فرمانش
|
نهند بر سرو پس سر نهند بر فرمان
|
|
چو بر صحیفه املی روان شود قلمش
|
زبان طعن نهد بر بلاغت سحبان
|
الخ، و ابیات ذیل از همین قصیده نظر مخصوص صاحبدیوانیان را نسبت به شیخ مدلّل میدارد:
|
اگر نه بندهنوازی از آن طرف بودی
|
من این شکر نفرستادمی به خوزستان
|
|
مرا قبول شما نام در جهان گسترد
|
مرا به صاحبدیوان عزیز شد دیوان
|
و همچنین غزل بسیار معروف ذیل از بدایع گرچه تخلّص مدح آن فقط به نام «صاحبدیوان» مطلق است بدون تعیین نام یکی از دو برادر ولی به قرینه ذکر بغداد که مستقر حکومت علاءالدّین بوده واضح است که مراد شیخ همین علاءالدین جوینی صاحب ترجمه بوده است نه برادرش شمسالدّین جوینی، مطلع غزل مذکور ایناست:
|
من از آن روز که در بند توام آزادم
|
پادشاهم چو به دست تو اسیر افتادم
|
و در آخر آن گوید:
|
دلم از صحبت۱۲۹ شیراز به کلی بگرفت
|
وقت آن است که پرسی خبر از بغدادم
|
|
هیچ شک نیست که فریاد من آنجا برسد۱۳۰
|
عجب ار۱۳۱ صاحبدیوان نرسد فریادم
|
|
سعدیا حب وطن گرچه حدیثی است صحیح
|
نتوان مرد به سختی که من اینجا۱۳۲زادم
|
۲۰. فخرالدین منجم
در نسخه متقن قدیمی پاریس مورخه۷۶۷ در عنوان یکی از قصاید عربی شیخ که مطلع آن این است:
|
الحمدلله ربالعالمین علی
|
ما اوجبالشکر من تجدید آلائه
|
چنین مرقوم است، «استبشاش به قدومالصّاحب فخرالدین المنجم» و در یکی از نسخ قدیمی تهران متعلق به آقای دانش خراسانی مورخه۷۲۱ نیز عنوان قصیده مذکوره چنین است: «یمدح السّعید فخرالدین المنجم»، و در حقیقت نام فخرالدّین در اثناء خود قصیده نیز مذکور است ولی با فحص بلیغ هیچگونه اطلاعی راجع به این فخرالدّین منجم بهدست نیامد.
۲۱. عزالدین احمد بن یوسف
باز در همان نسخه قدیمی پاریس مورخه۷۶۷ در عنوان یکی از قصاید مراثی شیخ که مطلع آن این است:
|
دردی به دل رسید که آرام جان برفت
|
وان هرکه۱۳۳ در جهان به دریغ از جهان برفت
|
مرقوم است: «در مرثیه عزّالدین احمد بن یوسف» و از سیاق خود قصیده معلوم میشود که آن کس که مرثیه در حق اوست جوانی بوده که بیگناه در بحبوحه جوانی به فرمان یکی از وزرا با حکّام که از او فقط به «صاحب صاحب قرآن» تعبیر میکند بدون تعیین نام کشته شده بوده و پدر و مادر و برادران از او باقی مانده بودهاند چنانکه گوید:
|
تلخ است شربت غم هجران و تلختر
|
بر سر و قامتی که به حسرت جوان برفت
|
|
چندان برفت خون ز جراحت به راستی
|
که از چشم مادر و پدر مهربان برفت
|
|
همچون شقایقم دل خونین سیاه شد
|
کان سرو نو برآمده از بوستان برفت
|
|
اقبال خاندان شریف و۱۳۴ برادران
|
جاوید باد گر یکی از خاندان برفت
|
|
حکم خدای بود قرانی که از سپهر
|
بر دست و تیغ صاحب۱۳۵ صاحبقران برفت
|
|
عمرش دراز باد که بر قتل بیگناه
|
وقتی دریغ گفت که تیر از کمان برفت
|
با فحص شدید هیچگونه معلوماتی در خصوص این عزّالدین احمد بن یوسف نیز نتوانستم به دست بیاورم.
۲۲. شیخ شهابالدین سهروردی
صاحب این عنوان و سه عنوان بعد جزو ممدوحین شیخ نیستند چه شیخ را درباره آنان مدحی یا مرثیهای نیست ولی چون سه نفر اول ایشان معاصر با شیخ بودهاند و شیخ نام ایشان را در گلستان یا بوستان برده و چهارمین یعنی شیخ عبدالقادر گیلانی نیز در نتیجه سهو نسّاخ در بعضی نسخ گلستان نزد برخی از ارباب تذکره از قبیل دولتشاه سمرقندی و مرحوم هدایت به غلط از جمله معاصرین شیخ و مشایخ او به قلم رفته لهذا طرداً للباب و تکمیلاً للفایده بیمناسبت ندیدیم که بعضی توضیحات در خصوص این چهار نفر نیز در ختام این رساله ذکر نماییم لهذا گوییم:
امّا شیخ شهابالدّین سهروردی و هو شهابالدّین ابوحفص عمر بن محمّد بن عبدالله بن محمّد بن عمویه البکری السّهروردی از مشاهیر مشایخ صوفیّه و مؤلف کتاب مشهور عوارفالمعارف است که مکرّر در مصر به طبع رسیده است.
تولد شیخ شهابالدین مذکور در اواخر رجب یا اوایل شعبان سنه پانصد و سی و نه بوده به سهرورد زنجان، و وفات وی در غرّه محرم سنه ششصد و سی و دو به بغداد در سن نود و دو سالگی، صاحب ترجمه علاوه بر مقام عالی او در علم و فضل و زهد و صلاح و رتبه شیخالشیوخی بغداد مردی بسیار معروف و در نزد خلفا و سلاطین وقت به غایت محترم و معزّز بوده است و از جانب خلیفه ناصرالدین الله عباسی مکرّر به سفارت به دربار ملوک و سلاطین اطراف تردد مینموده، از جمله قبل از سنه ۶۱۴ خلیفه مزبور او را به دربار سلطان علاءالدین محمّد خوارزمشاه گسیل ساخت و شرح این سفارت در سیره جلالالدّین منکبرنی تألیف محمّد منشی نسوی، ص۱۲-۱۳ مسطور است، و در حدود سنه۶۱۷-۶۱۸ باز از جانب همان خلیفه به دربار سلطان علاءالدین کیقباد از سلاجقه روم به قونیه مأمور شد و حامل منشور سلطنت و نیابت حکومت ممالک روم و تشریف شهریاری و شمشیر و نگین بود از جانب ناصر خلیفه برای پادشاه مزبور، و شرح این سفارت و پذیرایی فوقالعاده با احترام و تجلیلی که سلطان علاءالدین کیقباد ازشیخ شهابالدین صاحب ترجمه نموده در تاریخ سلاجقه روم از ابن بیبی، ص۹۴-۹۷ مفصلاً مشروح است رجوع بدانجا شود و برای اطلاع از سایر کیفیات سوانح احوال صاحب ترجمه رجوع شود به مآخذ مذکوره در حاشیه همین صفحه.۱۳۶
برویم برسر مقصد اصلی خود یعنی روابط شیخ سعدی با شیخ مزبور، از حکایات ذیل در اوایل باب دوم بوستان که اینگونه شروع میشود:
|
مقالات مردان به مردی شنو
|
نه سعدی که از سهروردی شنو۱۳۷
|
|
مرا شیخ دانای مرشد شهاب
|
دو اندرز فرمود بر روی آب
|
|
یکی آنکه در نفس۱۳۸ خود بین مباش
|
دگر آنکه بر غیر۱۳۹ بد بین مباش
|
واضح میشود که شیخ سعدی با شیخ شهابالدین سهروردی در یک کشتی سفر دریا نموده بوده است و شیخ شهابالدین که در آن وقت بدون شک مردی بسیار مسنّ و معمّر بوده چه تولّد او چنانکه گفتیم در سنه۵۳۹ یعنی اقلاً قریب شصت سال قبل از تولد سعدی بوده او را به شرف مفاوضت و موانست خود مشّرف نموده بوده است، و در ضمن نیز معلوم میشود که شیخ سعدی قبل از سنه۶۳۲ که سال وفات شیخ شهابالدّین سهروردی است مردی بوده بالغ مبلغ رجال و سن او به حدّ رشد و کمال یعنی به حدّی بوده که توانسته با شیخ مزبور سفر دریا نماید و طرف مخاطبه و مفاوضه او واقع گردد و این خود یکی از قرائن است بر آنکه شیخ سعدی چندان مؤخر از حدود ششصد هجری نیز نبوده است.
۲۳. ابوالفرج بنالجوزی
حکایت هجدهم از باب دوّم گلستان این قسم شروع میشود: «حکایت چندانکه مرا شیخ۱۴۰ ابوالفرج بنالجوزی۱۴۱ رحمه الله ترک سماع فرمودی و به خلوت و عزلت اشارت کردی عنفوان شبابم غالب آمدی و هوی و هوس طالب، ناچار به خلاف رأی مربی قدمی برفتمی و از سماع و مجالست حظّی برگرفتمی و چون نصیحت شیخم یاد آمدی گفتمی
|
قاضی اربا ما نشیند برفشاند دست را
|
محتسب گر میخورد معذور دارد مست را
|
الیآخرالحکایه، از این عبارت «شیخ ابوالفرج بن الجوزی» بدیهی است که در اولین وهله عالم و واعظ مشهور بغداد جمالالدین ابوالفرج عبدالرحمن بن الجوزی صاحب تاریخ منتظم و غیره به ذهن متبادر میشود، ولی چون این ابوالفرج ابن الجوزی در ۱۲رمضان سنه۵۹۷ وفات یافته و وفات شیخ سعدی به اختلاف اقوال در سنه۶۹۰یا۶۹۱ یا۶۹۴ بوده و مابین این دو تاریخ۹۳ الی۹۷ سال فاصله است این فقره عموم فضلا و ادباء فارسی زبان را تاکنون دچار اشکالات عدیده لاینحلّ نموده که چگونه کسی که به نحو قدر متیقن تا ۹۳سال دیگر بعد از وفات ابنالجوزی در حیات بوده درک صحبت این اخیر را بالغاً عاقلاً رشیداً چنانکه مقتضای حکایت مزبور نموده بوده است، زیرا که اگر هم فرض کنیم که سعدی صد سال تمام هم عمر کرده بوده باز وی در وقت وفات ابنالجوزی در سنه۵۹۷ طفلی بوده است منتهی هفت ساله و بدیهی است که طفلی هفت ساله موضوع این حکایت نمیتواند باشد که شیخ معمّر نود سالهای همواره او را از سماع نهی کند و به خلوت و عزلت اشارت فرماید! به علاوه اینکه این فرض بانص خود حکایت: «عنفوان شبابم غالب آمدی» که صریح است که سعدی در آن اوان در سنّ شباب بوده نه طفلی خردسال منافی است.
لهذا برای تخلّص از این اشکال(و پاره اشکالات دیگر مستنبط از تضاعیف آثار نظم و نثر شیخ مانند حکایت جامع کاشغر و جوان نحوی و ورود سعدی به آن شهر در سال صلح محمّد خوارزمشاه با لشکر خطا یعنی مابین سنوات۶۰۶-۶۱۲ و معروف بودن اشعار او در آن نواحی اقصی نقاط ترکستان شرقی در آن تاریخ! و مانند مراجعت او از حج به بغداد در ایام ناصرالدینالله عباسی یعنی مابین سنوات۵۷۵-۶۲۲ در سنّ پیری! چنانکه مقتضای یکی از حکایت بوستان است در باب هفتم که در بعضی نسخ مغلوط این قسم شروع میشود.
|
سفر کرده بودم ز بیت الحرام
|
در ایّام ناصر به دارالسّلام)
|
باری برای تخلّص از امثال این اشکالات بعضی فقط از راه اضطرار و بدون هیچ دلیل نقلی از خارج برای شیخ عمرهای خارج از معتاد یعنی صد و دو سال یا صد و دوازده سال یا حتی صد و بیست سال قائل شدهاند، و بعضی دیگر در اصل صدق و صحت این حکایات کلیه تردید کرده و آنها را از قبیل تخیّلات شاعرانه و اختراعات قصّهسرایان که غرض اصلی ایشان نه اخبار از امور واقعی حقیقی تاریخی است، بلکه مجرّد سوق حکایات و نقل سرگذشتهای شیرین ممتّع دلکش است گرچه مواضیع آنها با حقایق تاریخی وفقی نداشته باشد تصوّر کردهاند، و غرض ما فعلاً حلّ جمیع این اشکالات نیست چه اولاً از موضوع مقاله خود بسیار دور خواهیم افتاد و ثانیاً بعضی از آنها مانند حکایت جامع کاشغر فیالواقع لاینحلّ است و بعضی دیگر مانند حکایت مراجعت شیخ از حج به بغداد در عهد ناصر خلیفه یا ملاقات او با شیخ عبدالقادر گیلانی در مکه نتیجه رجوع به نسخ مغلوطه نسّاخ متأخر است و به مجرد رجوع به نسخ قدیمه قریبالعهد به عصر شیخ اغلب آن اشکالات خود به خود حلّ میشود، باری غرض ما فعلاً فقط سعی در حلّ اشکال راجع به ابوالفرج بنالجوزی بهخصوصه است لهذا گوییم:
این اشکال تاکنون همچنان لاینحلّ و در بوته اجمال باقی مانده بود تا آنکه در چند سال قبل کتاب نفیس «الحوادث الجامعه و التجارب النافعه فی المائه السابعه» تألیف ابوالفضل عبدالرزّاق بن احمد فوطی بغدادی متوفی در سنه۷۲۳ و از معاصرین سعدی در بغداد به طبع رسید و چون در آن کتاب مشروحاً و مفصلاً از شرح احوال جمیع اعضاء خاندان ابن الجوزی و اولاد او و احفاد او بحث مینماید از جمله معلوم شد که یکی از نوادگان ابن الجوزی که محتسب بغداد و مدرس مدرسه مستنصریّه و وی نیز مانند جدّ خود واعظی مشهور و عالمی معروف بوده و در سنه۶۵۶ در واقعه هایله بغداد با اغلب اعضاء خاندان ایشان به قتل رسیده اتفاقاً وی نیز موسوم بوده به جمالالدین ابوالفرج عبدالرّحمن بنالجوزی یعنی وی نیز عیناً و بدون کم و زیاد دارای همان اسم و همان لقب و همان کنیه و همان نسبت جد خود ابن الجوزی معروف بوده و او عبارت است از جمالالدین ابی الفرج عبدالرحمن بن محیی الدین ابی محمّد یوسف بن جاملالدین ابی الفرج عبدالرحمن بن الجوزی مشهور، ولی این ابن الجوزی دوم یا ابن الجوزی صغیر چون مانند جد معروف خود صاحب تألیفات و تصنیفات خارج از حدّ احصا۱۴۲ نبوده لهذا شهرت وی مانند شهرت جد خود عالمگیر نشده و حتی بعد از انقضاء عصر او در اعصار بعد هیچکس از وجود او خبری هم نداشته، باری فوراً معلوم شد(و گمان میکنم که دوست فاضل من آقای عبّاس اقبال آشتیانی اولین کسی بودند که ملتفت این نکته شدند و مقالهای در این خصوص در جریده «ایران» در سنه۱۳۱۱ شمسی نشر کردند) که بدون هیچ شک و شبهه و به نحو قطع و یقین مراد شیخ در حکایت مزبور از «شیخ اجلّ ابوالفرج بن الجوزی» همین ابوالفرج بن الجوزی دوم نواده ابوالفرج الجوزی اول بوده است که درست معاصر شیخ سعدی بوده و در همان سنه تألیف گلستان یعنی در سال۶۵۶ چنانکه گفتیم به دست مغول در بغداد کشته شده است و عصر او کاملاً با عصر شیخ و مخصوصاً با دوره تحصیلات او در بغداد وفق میدهد و بنابراین جمیع اشکالات راجع به عمر شیخ و معاصر بودن او با ابن الجوزی خود به خود حلّ و سوانح احوال و عمر و حیات شیخ همه به کلی به طریق عادی و در مجرای طبیعی معمولی جاری بوده نه حاجتی به فرض عمر صد و بیست ساله برای او باقی میماند و نه ضرورتی به حمل کلام او بر قصهسرائی و داستانگویی و تخیّلات شاعرانه.
و بدون شبهه تعبیر «محتسب» در بیت مزبور: «محتسب گر می خورد معذور دارد مست را» تلویحی است به همین شغل احتساب بغداد صاحب ترجمه که چنانکه گفتیم به تصریح صاحب حوادثالجامعه شغل مزبور از جانب مستنصر و مستعصم عباسی به عهده این ابوالفرج بن الجوزی دوم مفّوض بوده است.۱۴۳
و این نکته را نیز ناگفته نگذاریم که در بعضی از نسخ جدید گلستان عبارت ابتداء حکایت مزبور چنین است: «چنانکه مرا شیخ اجلّ شمسالدّین ابوالفرج بن جوزی علیه الرّحمه ترک سماع فرمودی الخ»، یعنی کلمه «شمس الدین»ی قبل از «ابوالفرج» اضافه دارد و این علاوه غلط فاحش و خطای صریح است که بلاشک یکی از قراء که با تاریخ چندان انسی نداشته به خیال خود برای تخلّص از اشکال مذکور یعنی اشکال وفق ندادن عصر شیخ با عصر ابن الجوزی بر اصل عبارت شیخ افزوده به تصوّر اینکه مقصود شیخ سعدی از ابوالفرج بن الجوزی دخترزاده او شمسالدّین یوسف بن قزغلی معروف به سبط ابن الجوزی صاحب تاریخ مرآه الزّمان و تذکره خواص الاّمه و غیرهما و متوفی در سنه۶۵۴ بوده است، ولی دیگر خیال نکرده که در این صورت کنیه «ابوالفرج» که صریح عبارت گلستان است و لقب «شمسالدین» با هم نمیسازد چه آنکس که لقب او شمسالدّین بوده (یعنی سبط ابن الجوزی مذکور) کنیه او ابوالمظفر بوده نه ابوالفرج، و آنکس که کنیه او ابوالفرج بوده (یعنی ابن الجوزی معروف) لقب او جمالالدین بوده نه شمسالدین، پس چنانکه ملاحظه میشود این «اصلاح» به کلی افساد و غلط قبیح و خطای صریح است و با هیچ تأمل و توجیهی و محملی نمیتوان آن را با اصل عبارت شیخ التیام داد، و لازم نیست علاوه کنیم که هیچیک از نسخ قدیمه گلستان که اینجانب تتبع نموده و همچنین در نسخه چاپ آقای عبدالعظیم قریب گرگانی ص۷۲ و در نسخه چاپ آقای فروغی ص۶۵ مطلقاً و اصلاً این علاوه «شمسالدین» وجود ندارد و فقط در بعضی نسخ خطّی بسیار جدید یا در چاپهای بسیار مغلوط سقیم هندوستان و ایران علاوه مزبور یافت میشود لاغیر.
۲۴. اغلمش
حکایت پنجم از باب اول گلستان بدین نحو شروع میشود: «حکایت سرهنگزادهای۱۴۴ بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زایدالوصف داشت از عهد خردی۱۴۵ آثار بزرگی در ناصیه او پیدا
|
بالای سرش ز هوشمندی
|
میتافت ستاره بلندی
|
الیآخر الحکایه»، اغلمش مذکور در این حکایت یکی از ممالیک ترک اتابک ابوبکر بن محّمد بن ایلدکز از اتابکان آذربایجان بود۱۴۶ و بعد از اتابک ابوبکر در عهد برادرش ازبک بن محمّد بن ایلدکز پس از شکست و قتل ناصرالدین منکلی حاکم عاصی بلاد جبل(یعنی ری و همدان و اصفهان و مضافات) به دست عساکر متحده که عبارت بود از عساکر اتابک ازبک مزبور و ناصرالدینالله عباسی و جلالالدین حسن نو مسلمان از ملوک اسمعیلیّه الموت حکومت بلاد مذکوره از جانب اتابک ازبک در سنه۶۱۱ به اغلمش صاحب ترجمه واگذار گردید و وی از آن تاریخ تا سنه۶۱۴ قریب سه یا چهار سال در آن بلاد، حکومتی تقریباً بالاستقلال نمود و هر چند اغلمش چنانکه گفتیم از ممالیک اتابکان آذربایجان بود ولی چون مدتی در ملازمت سلطنت علاءالدّین محمّد خوارزمشاه به سر برده بود۱۴۷ خود را از بستگان و منتسبان او میدانست و در بلادی که در تحت تصرف او بود خطبه به نام سلطان مزبور میخواند۱۴۸ و این معنی بر خلیفه ناصرالدینالله که از بزرگترین دشمنان محمّد خوارزمشاه بود سخت گران میآمد، تا آنکه بالاخره در اوایل سنه ۶۱۴ در موقعی که اغلمش به استقبال حجاج بیتالله الحرام که از مکّه مراجعت میکردهاند بیرون رفته بود به تحریک ناصرالدینالله مزبور۱۴۹ جمعی از فدائیان باطنیّه که منکروار به لباس حجاج ملبّس شده بودند بر او حمله کرده او را به ضرب کارد مقتول ساختند۱۵۰، و قتل او یکی از علل عمده لشکرکشی محمّد خوارزمشاه بود به عراق در سنه۶۱۴ به قصد تسخیر بغداد و قهر ناصر خلیفه که به تفصیل مذکور در کتب تواریخ در نتیجه برف و سرمای سخت که در گریوه اسدآباد همدان ایشان را فرو گرفت اغلب آن لشکر و چهار پا تلف و خود خوارزمشاه نیز خائباً خاسراً مجبور به مراجعت گردید.
محلّ اقامت و مرکز حکومت اغلمش(و سایر ممالیک ترک اتابکان آذربایجان) که عدهای از ایشان در فترت مابین انقراض سلجوقیّه و خروج مغول از حدود ۵۹۰ الی ۶۱۴ در عراق عجم سلطنتی کمابیش به استقلال نمودهاند و اغلمش آخرین ایشان بود۱۵۱) چنانکه از کتب تواریخ مستفاد میشود غالباً در همدان بوده است و بنابراین پس «سرای اغلمش» در حکایت مزبور گلستان نیز به ظنّ غالب در همان شهر واقع بوده است ولی چون اغلمش چنانکه در فوق ذکر شد در اوایل۶۱۴ به قتل رسیده و در آن تاریخ شیخ بزرگوار ظاهراً هنوز در سنّ طفولیت یا به کلّی در اوایل دوره جوانی بوده و هنوز شروع به سفرهای دور و دراز خود نکرده بوده به احتمال بسیار قوی مضمون حکایت مزبور که شیخ خود ادعای مشاهده میکند در حیات خود اغلمش روی نداده بوده بلکه مدّتها بعد از عصر او ظاهراً وقوع یافته۱۵۲ و بنابراین پس «سرای اغلمش» لابدّ نام قصری از اغلمش یا دارالحکومه او بوده که بعد از او نیز تا مدّتی به همان اسم او مشهور بوده همانند قصر عیسی در بغداد و قصر ابن هبیره در کوفه و صدها امثال آن.
۲۵. شیخ عبدالقادر گیلانی
دولتشاه سمرقندی در تذکره الشّعراء(طبع لیدن ص۲۰۲) و ظاهراً به تبع او مرحوم رضا قلیخان هدایت در مجمعالفصحا(ج۱ ص۲۷۴) هر دو تصریح کردهاند که شیخ سعدی شیخ عبدالقادر گیلانی عارف مشهور را ملاقات کرده است، عین عبارت دولتشاه ایناست: «و [شیخ سعدی] مرید شیخالشیوخ عارفالمعارف عبدالقادر گیلانی است قدّسالله سرّه العزیز و در صحبت شیخ عبدالقادر عزیمت حج کرده» و عبارت مجمعالفصحا این: «بسیاری از مشایخ عهد را دیده مانند شیخ عبدالقادر جیلانی و ابن جوزی و دیگران»، حال گوییم که این فقره یعنی ملاقات شیخ سعدی با شیخ عبدالقادر گیلانی مطلقاً از محالات و ممتنعات است و به هیچ تأویلی و توجیهی و حیله و تدبیری محملی برای آن نمیتوان تراشید حتی اگر هم به طبق افسانه عامیانه معروف به شیخ عمری صد و بیست ساله بدهیم، زیرا که به اتفاق مورّخین وفات شیخ عبدالقادر گیلانی در ماه ربیعالثانی سنه پانصد و شصت و یک بوده است۱۵۲ و وفات شیخ سعدی چنانکه مکرّر گفته شد به اختلاف اقوال در سنه۶۹۰ یا۶۹۱ یا ۶۹۴ و مابین این دو تاریخ وفات به اقلّ تقدیرات صدو بیست و نه سال و به اکثر آن صد و سی و سه سال فاصله است پس اگر هم فرضاً به طبق افسانه مذکور شیخ سعدی صد و بیست سال عمر کرده بوده واضح است که در این صورت تولد او (برحسب تفاوت اقوال ثلاثه مذکور در تاریخ وفات او) یا در سنه۵۷۰ خواهد بود یا در سنه۵۷۱ و یا در سنه۵۷۴ یعنی به اقل تقدیرات ولادت او نه سال بعد از وفات شیخ عبدالقادر گیلانی خواهد بود و به اکثر تقدیرات سیزده سال بعد از آن، پس چگونه تصوّر آن ممکن است که شیخ سعدی در صحبت شیخ عبدالقادر گیلانی چنانکه دولتشاه گوید عزیمت حج کرده باشد!
و همانا منشأ این اشتباه فاحش دولتشاه و به تبع او مرحوم هدایت غلطی است که در بعضی از نسخ گلستان در حکایت دوم از باب دوم که بدینگونه شروع میشود: «حکایت عبدالقادر گیلانی را رحمهالله علیه دیدند در حرم کعبه روی بر حصبا نهاده همی گفت ای خداوند ببخشای و گر هر آینه مستوجب عقوبتم در روز قیاتم نابینا برانگیز تا در روی نیکان شرمسار نشوم الخ» روی داده و کلمه «دیدند» را بعضی نساخ نادان «دیدم» نوشتهاند و این غلط که معلوم میشود نسبتاً تا درجه قدیم هم بوده، چه لابد نسخه گلستان دولتشاه که تذکره خود را در سنه۸۹۲ یعنی قریب دو قرن بعد از وفات شیخ تألیف کرده نیز همین غلط را داشته این مؤلف اخیر را که دورترین ناس است از تحقیق و تعمّق و انتقاد تاریخی به این اشتباه فاحش مضحک انداخته و مرحوم هدایت نیز لابد بنا به حسن ظنّ خود درباره دولتشاه و بدون مقایسه شخصی مسطورات این اخیر با مآخذ تاریخی دیگر و التفات به استحاله این امر این فقره را در کتاب نفیس خود مجمعالفصحا ذکر کرده است و حال آنکه در عموم نسخ قدیمه گلستان که اینجانب توانسته تتبع نماید بدون استثناء و حتی در غالب نسخ جدیده متقنه مظبوطه که تا درجهای از روی دقت کتابت شده. در حکایت مزبور همه «دیدند» نه «دیدم» و همچنین در نسخه گلستان چاپ آقای عبدالعظیم قریب گرگانی ص۶۱ و در گلستان چاپ آقای فروغی ص۵۵ نیز هر دو در عبارت مزبور «دیدند» دارند نه «دیدم» که بدون شبهه و به بداهت عقل صواب همین است لاغیر.
توضیح در خصوص «ملک سلیمان»
(راجع به ص۳۹ س۳)
تعبیر «ملک سلیمان» در اصطلاح مورخین ایرانی در قرون وسطی به خصوص در دوره سلغریان مراد از آن مملکت فارس بوده است و در تاریخ وصاف بسیار مکرّر از آن مملکت به «ملک سلیمان» یا «مملکت سلیمان» تعبیر شده، رجوع شود از جمله به صفحات۱۴۵، ۱۵۵، ۲۳۷، ۳۳۰، ۳۸۵، ۳۸۶، ۶۲۴ و همچنین است در شیرازنامه مکرراً از جمله در صفحات۴، ۱۷، ۲۰، ۱۲۸ و شیخ سعدی در یکی از قصاید خود در وصف شیراز که مطلع آن این است:
|
خوشا سپیده دمی باشد آنکه بینم باز
|
رسیده بر سر الله اکبر شیراز
|
گوید:
|
نه لایق ظلمات است بالله این اقلیم
|
که تختگاه سلیمان به دست و حضرت راز
|
و یکی از القاب رسمی بسیاری از سلغریان و شاید نیز عموم ایشان «وارث ملک سلیمان» بوده است. صاحب تاریخ وصاف گوید که طغرای سعد بن زنگی چنین بوده: «وارث ملک سلیمان سلغر سلطان مظفرالدنّیا والدین تهمتن سعد بن اتابک زنگی ناصرامیرالمؤمنین»(وصاف ص۱۵۵) و طغرای پسرش ابوبکر چنین: «وارث ملک سلیمان عادل جهان سلطان البر و البحر مظفر الدّنیا والدّین ابوبکر بن سعد ناصر عبادالله المؤمنین»(همان مأخذ ص۱۷۸) و شیخ در مقدمه گلستان درباره همین اتابک ابوبکر بن سعد بن زنگی یکجا «قایم مقام سلیمان» و جای دیگر «وارث ملک سلیمان» استعمال کرده است و همچنین در اواخر باب هفتم در فصل جدال سعدی با مدعی: «وارث ملک سلیمان» و همو در مدح اتابک محمّد بن سعد بن ابوبکر گوید:
|
خداوند فرمان ملک سلیمان
|
شهنشاه عادل اتابک محمّد
|
و در مقدمه المعجم فی معاییر اشعار العجم نیز مؤلف آن کتاب شمس قیس باز از همین اتابک ابوبکر به «وارث ملک سلیمان» تعبیر کرده است، و در قصاید کمالالدّین اسمعیل در مدح اتابک سعدبن زنگی و پسرش اتابک ابوبکر همیشه ایشان را به نعوت «وارث تخت سلیمان» میستاید، از جمله در قصیده در مدح سعد زنگی گوید:
|
مملکت را زنوی داد شکوهی دیگر
|
شاه جمشید صفت خسروا فریدون فر
|
|
وارث تخت سلیمان ملک حیدر دل
|
که بگسترد در آفاق جهان عدل عمر
|
الیآخر الابیات، و در قصیدهای دیگر گوید در مدح همو:
|
خسرو روی زمین شاه مظفر که به رزم
|
گذر نیزه او بر دل سندان باشد
|
|
سعدبنزنگی شاهی که فرود حق اوست
|
سعد اکبر اگرش نایب دربان باشد
|
|
وارث تخت سلیمان چو تو شاهی زیبد
|
که آصفی از جهتش حاکم دیوان باشد
|
و در قصیدهای دیگر در مدح اتابک ابوبکر بن سعد بن زنگی گوید:
|
قطب گردون ظفر شاهنشه سلغر نسب
|
وارث تخت سلیمان خسرو جمشیدفر
|
|
شاه ابوبکر بنسعد آن که از دم جانبخش او
|
زنده شد در دامن آخر زمان عدل عمر
|
و منشأ این تعبیر یعنی اطلاق «ملک سلیمان» بر ممکلت فارس چنانکه صاحب فارسنامه ناصری(ج۲ ص۱۸) نیز بدان اشاره کرده بدون شک آن بوده که از طرفی ایرانیان تختگاه جمشید باستانی را در مملکت فارس فرض میکردهاند و آثار ابنیه تخت جمشید را که در حقیقت چنانکه امروز معلوم شده اطلاق قصور داریوش کبیر و پسرش خشایارشاه است به واسطه بعد عهد و بیاطلاعی از تاریخ وطن خود چنانکه اسم «تخت جمشید» حاکی از آن است به همان پادشاه باستانی میدادهاند، و از طرف دیگر در نتیجه یک افسانه مذهبی که بعد از اسلام به واسطه تشابه کامل بین بعضی احوال و اعمال منقوله از جمشید و بعضی احوال و اعمال منقوله از حضرت سلیمان از قبیل قهر شیاطین و استخدام دیوان و جنیّان و طاعت جنّ و انس مرایشان را و سفر کردن در هوا از شهری به شهری دیگر در زمانی کوتاه و امثال ذلک ما بین ایرانیان مسلمان تولید شده بوده بسیاری از عوام ایشان جمشید را با حضرت سلیمان یکی میپنداشتهاند۱۵۴ و از مجموع این دو افسانه بالطبع این عقیده ما بین عامّه ناس شایع شده بوده که مملکت فارس تختگاه حضرت سلیمان بوده و ابنیه فخیمه تختجمشید عبارت بوده از مسجدی از مساجد سلیمان یا ملعب سلیمان یا حمّام سلیمان یا شادروان سلیمان(بر حسب اختلاف تعبیر مؤلفین از قبیل اصطخری، ص۱۲۳ و۱۵۰ و ابن حوقل۱۹۴ و مقدّسی۴۴۴ و نرهه القلوب۱۲۱ و شیرازنامه۱۷) و ظاهراً وقتی که در اواسط قرن ششم سلغریان ترک به عروج بر تخت سلطنت فارس نایل آمدند برای اولین بار از این عقیده شایعه بین عوام استفاده کرده خود را قایم مقام سلیمان و «وارث ملک سلیمان» خوانده و این لقب باطمطراق را بر القاب رسمی خود افزودند.
۳۰ بهمن ۱۳۱۶
پینوشت:
۱. جمیع ملوک سلغریان فارس از اول تا به آخر تماماً ملقب به «مظفرالدین» بودهاند به استثنای دو نفر از ایشان: یکی اتابک محمدبن سعد بن ابوبکر بن سعد بن زنگی که در جامعالتواریخ(طبع بلوشه ص۵۵۵و ۵۵۷) گوید لقب وی عضدالدین بود ولی به تصریح مورخ معاصر او قاضی ناصرالدین بیضاوی در نظامالتواریخ، ص۸۵ و۸۹ وی نیز سلغر و دیگری عضدالدین و دیگر اتابک ابش خاتون که در هیچیک از کتب تاریخی که به دست داشتم مطلقاً لقبی برای او نیافتم.
۲. و حال آنکه صواب چنانکه بعد ازین در شرح احوال اتابک سعد بن ابوبکر بن سعد بن زنگی ذکر خواهیم کرد آن است که تخلص او مأخوذ از نام این پادشاه اخیر است.
۳. بیست و نه سال قول صاحب تاریخ وصاف و مزارات شیراز و روضه الصفا و حبیبالسیر است و بیست و هشت سال قول صاحب تاریخ گزیده و لبالتواریخ، و عجب است که کلمه «بیست و نه» در بعضی از مآخذ مانند دو نسخه جامعالتواریخ کتابخانه ملی پاریس که راقم سطور به دست دارد و نظام التواریخ چاپی، ص۸۸ و شیرازنامه چاپی، ص۵۳ به واسطه تشابه خطی بین نه و سه به «بیست و سه» تصحیف شده است ولی عبارت مزارات شیراز عربی که صریحاً واضحاً گوید: «و بقی فی السلطنه تسعاً و عشرین سنه (نسخه عکسی وزارت معارف ورق۹۹) جای شبهه باقی نمیگذارد که فقط بیست و نه صحیح و بیست و سه تصحیف آن است چه در عربی واضح است که کلمه «تسع» و «ثلاث» به واسطه عدم تشابه خطی به یکدیگر مشتبه نمیشوند.
۴. ابنالاثیر ج۱۲ در عنوان «ذکر الحرب بین جلالالدین و التتر»، و این نکته را نیز ناگفته نگذریم که ابن الاثیر با وجود اینکه به کلی معاصر سعد بن زنگی ما نحن فیه بوده، چه وفات او فقط هفت سال بعد از وفات سعد روی داده در سنه۶۳۰ دائماً و مطرداً از او به «سعد بن دکلا»(=تکله) تعبیر مینماید یعنی خیال میکرده که سعد پسر تکله بن زنگی بوده است در صورتی که برادر تکله بوده است و منشأ این اشتباه لابد از آنجا است که چون سعد جانشین تکله بوده در سلطنت ابنالاثیر قیاساً علی الاعم الاغلب در امثال این موارد تصور کرده که وی پسر سلف خود بوده است.
۵. وصاف، ص ۱۵۶-۱۵۷.
۶. این قصیده مکرر در ایران و اروپا به طبع رسیده است.
۷. توقیع رسمی اتابک سعد بن زنگی به تصریح وصاف، ص۱۵۵ «الله بس» بوده است که گویا مأخوذ از این جمله منسوب به شیخ ابو سعید ابوالخیر است: «الله بس و ماسواه هوس و انقطع النفس»(نفحات الانس در شرح حال شیخ مذکور) ولی در نسخه چاپی وصاف کلمه «بس» سهواً «پس» با پاء فارسی چاپ شده است در صورتیکه در چند نسخه خطی کتاب مزبور که رجوع شد در همه بر طبع واقع بس با باء موحده مسطور است و مخفی نماناد که در بعضی از نسخ بوستان این عبارت «الله و بس» با واو عاطفه بین الله و بس مسطور است و آن سهو است و صواب به طبق اکثر نسخ «الله بس» بدون واو عاطفه است چه این جمله مبتدا و خبر است یعنی خدا بس است و کافی است و با واو معنی به کلی فاسد است، و این نکته را نیز ناگفته نگذریم که صاحب روضه الصفا و حبیبالسیر در فهم عبارت وصاف در مورد ما نحن فیه سهو غریبی کرده این توقیع را به پسر سعد بن زنگی اتابک ابوبکر نسبت دادهاند در صورتی که توقیع مزبور از خود اتابک سعد است نه از اتابک ابوبکر بن سعد.
۸. جامعالتواریخ در فصل سلغریان.
۹. جامعالتواریخ فصل سلغریان و وصاف، ص۱۵۶ و روضه الصفا و حبیب السیر نیز هر دو در فصل سلغریان ـ قتلغ به ترکی به معنی مبارک و سعید و خوش بخت است و خان به معنی پادشاه، پس قتلغخان به معنی پادشاه مبارک و خوش بخت و مسعود است.
۱۰. رشیدالدین در اوایل عمر خود سنین اواخر سلطنت اتابک ابوبکر را درک کرده بوده چه قتل رشیدالدین در سنه۷۱۸ بوده در حدود سن هشتاد سالگی پس تولد وی لابد در حدود سنه۶۳۸ بوده و در وقت وفات اتابک ابوبکر در سنه۶۵۸ وی جوانی تقریباً در حدود سن بیست سالگی.
۱۱. علاوه بر رشیدالدین عموم مورخین دیگر نیز از قبیل قاضی بیضاوی در نظامالتواریخ و شیرازنامه و تاریخ گزیده و روضه الصفا و حبیب السیر و لب التواریخ همه همین سنه۶۵۸ را برای تاریخ وفات اتابک ابوبکر ضبط کردهاند و همچنین در بعضی نسخ خطی وصاف نیز به عینه همین قسم است ولی در نسخه چاپی کتاب مزبور(چاپ بمبئی ص۱۸۰) بر خلاف عموم مورخین تاریخ وفات او را سنه تسع و خمسین و ستمائه نگاشته و آن بدون شبهه سهو نساخ است.
۱۲. جامع التواریخ، طبع بلوشه ص ۳۶.
۱۳. ایضاً همان کتاب در قسمت سلغریان در دو نسخه خطی کتابخانه ملی پاریس نمره ۱۳۶۵ ورق۲۳۵، نمره ۲۰۰۵ ورق۲۰۲.
۱۴. این دو بیت اخیر از این قصیده در دیباچه گلستان نیز مذکور است.
۱۵. اشاره صریح است به سیاست مماشات و مجامله با مغول که چنانکه سابق گفتیم اتابک ابوبکر برای حفظ بلاد قلمرو خود از آسیب آن طوفان عالمگیر اتخاذ نموده بود.
۱۶. عین عبارت تاریخ گزیده از قرار ذیل است: «سعدی شیرازی و هو مشرفالدین مصلحالشیرازی و به اتابک سعد بن ابیبکر بن سعد بن زنگی منسوب است» و عبارت مزارات شیراز این: «الاتابک سعد بن ابی بکر بن سعد بن زنگی کان ملکا شابا جمیلا حسن السیره صافی السریره محبا لاهل الفضل مرببالهم قدانتسب الیه الشیخ مشرفالدین مصلح و مدحه بمدایح و زین باسمه الکتب و لما توفی ابوه الاتابک ابوبکر کان هو عند ملک الترک لمصلحه اهل شیراز قبلغه خبر وفاهوالده عند رجوعه فی الطریق و کان مریضاً فبقی بعده ایاما ثم توفی بارض العراق فی جمادی الاخره سنه ثمان و خمسین و ستمائه فارسلت ترکان خاتون قال الفقیه و کانت صالحه معتقده حتی اتوابه و دفنته فی شیراز و بنت علیه قبه رفیعه و جعلت عندها مدرسه سمتها العضدیه ثم دفن ابنه محمد بن سعد فی جنبه» انتهی.
۱۷. جامعالتواریخ خطی، فصل تاریخ سلغریان و نیز قسمت هولاکوی همان کتاب طبع کاترمر، ص۳۲۲.
۱۸. کذا فی جامعالتواریخ، قسمت سلغریان: «طبرش از اعمال قم» ولی در قسمت مغول طبع بلوشه ص۵۵۵: «تورقو از اعمال پراهان» با نسخه بدل «تورتو» که همین اخیر صواب و مطابق «طبرتو»ی وصاف است ص۱۸۱ و تورتو با طبرتو بدون شک همان موضع است که در تاریخ قم ص ۱۱۹و۱۴۱ به اسم تبریه مسطور و جزو رستاق کوزدر است مجاور رستاق فراهان و ظاهراً مراد از طبرتو نام خود قریهای که اتابک سعد آنجا وفات یافته بوده و از طبرش اصل تمام ناحیه و بنابراین اختلافی در بین مآخذ مختلفه نیست.
۱۹. جامعالتواریخ در فصل سلغریان و وصاف و مزارات شیراز.
۲۰. در بعضی نسخ: «ورم به لطف ندارد». و در بعضی دیگر: «ورم به لطف بدارد»
۲۱. قاضی بیضاوی در نظامالتواریخ لقب ابن اتابک محد را(مانند لقب عموم آل سلغر) مظفرالدین ذکر کرده و ظاهر این بیت سعدی در مدح او در ضمن مرثیه پدرس سعد: در این گیتی مظفرشاه عادل محمد نام بردارش بماناد نیز همین است ولی رشیدالدین در جامعالتواریخ، طبع بلوشه ص۵۵۵ و۵۵۷ لقب او را عضدالدین نگاشته و محتمل است که هر دو لقب را داشته یکی قبل از جلوس و یکی بعد از آن و نظایر آن مابین ملوک و سلاطین گذشته بسیار است و سابق نیز بدین فقره اشاره نمودیم.
۲۲. جامعالتواریخ، طبع بلوشه ص۵۵۵.
۲۳. ترکان در اسامی زنان اتراک با القاب ایشان به فتح تاء و کاف عربی است نه به ضم تاء چنانکه در وهله اول از تشابه این کلمه با ترکان جمع ترک ممکن است توهم رود و اصل این کلمه در اصطلاح خاقانیه ماوراءالنهر از القاب پادشاهان بوده است اعم از مرد یا زن ولی بعدها به نحو خصوصی بر ملکه یعنی بر زن یا مادر یا مطلق ارقاب زنانه پادشاه اطلاق میشده است، رجوع شود به دیوان لغات الترک کاشغری، ج۱، ص۳۱۴ و۳۶۸ و ج۲، ص۱۶۵ که دائماً این کلمه را «ترکمن» مینویسد به ضبط قلم به فتح تاء و بدون الف قبل از حرف اخیر و نیز بحیلیه الانسان ابن مهنا، ص۱۴۵ و عین عبارت او این است: «الملک = خاقان(خان)، الملکه=ترکان» و در غیاث اللغات گوید: «ترکان بالفتح و کاف عربی لقب زنان از عالم بیبی و بیگمه از لطائف» رجوع شود نیز به ترجمه «ترکستان» بارتولد به انگلیسی، ص۳۳۷.
۲۴. جامعالتواریخ، قسمت سلغریان و وصاف، ص۱۸۱ و شیرازنامه، ص۶۲.
۲۵. جامعالتواریخ، طبع بلوشه، ص۵۵۵ و۵۵۷.
۲۶. جامعالتواریخ، قسمت سلغریان.
۲۷. جامعالتواریخ، قسمت سلغریان و وصاف، ص۱۸۲ و شیرازنامه، ص۶۲.
۲۸. کذا در وصاف، ص۱۸۲ و شیرازنامه، ص۶۲، ولی در تاریخ گزیده ص۵۰۸، تاریخ وفات او را در ذیالحجه۶۶۰ نگاشته.
۲۹. مزارات شیراز، نسخه موزه بریتانیا، ص۱۲۳ب.
۳۰. در بعضی نسخ: «پوری»
۳۱. در خصوص ملک سلیمان رجوع شود و به توضیخ آخر این مقاله.
۳۲. کذا در اغلب نسخ خطی و در بعضی مجدد.
۳۳. کذا در نسخه مورخه ۷۶۷ (؟) و در نسخه دیگر: عبید، و در چند نسخه دیگر: و عید.
۳۴. کذا در نسخه مورخه ۷۶۷ و غالب نسخ دیگر(؟) در نسخه: مفاد.
۳۵. در آن وقت که شیخ این ابیات را به نظم میآورده هیچ تصور نمیکرده که درست سیسال دیگر بعد از وفات این طفل باز شیخ بزرگوار در حیات خود خواهد بود:۶۶۱-۶۹۱.
۳۶. اشاره است بدون شک به مادرش ترکان خاتون که محاکمه و مدبره ملک بود.
۳۷. برای ضبط کلمه ترکان رجوع شود به پینوشت۲۳ صفحه۸۱.
۳۸. جامعالتواریخ، طبع بلوشه، ص ۵۵۶ و سمط العلی نسخه موزه بریتانیا ورق ۱۰۸ ب.
۳۹. کذا فی تاریخ گزیده، ص ۵۰۸ و شیرازنامه، ص۶۳، جامعالتواریخ نیز در تاریخ ماه و روز به عینه به همین نحو است ولی تاریخ سال را معین نکرده است.
۴۰. جامعالتواریخ، قسمت سلغریان و وصاف، ص۱۸۴.
۴۱. کذا فی جامعالتواریخ و تاریخ گزیده و شیرازنامه ولی ظاهر عبارت وصاف، ص۱۸۴ این است که مدت سلطنت او چهارماه بوده و ظاهراً آن سهو واضح است چه از روی حساب تاریخ جلوس سلف او محمد بن سعد که در اواخر جمادیالاخره سنه۶۵۸ بوده و مدت سلطنت او که دو سال و هفت ماه بوده و تاریخ توقیف همین اتابک محمد شاه که در دهم رمضان سنه۶۶۱ بوده واضح میشود که محال است مدت سلطنت او چهار ماه بوده باشد و بدون شبهه هشت ماه بوده به طبق روایات سایر مورخین.
۴۲. جامعالتواریخ، قسمت سلغریان و وصاف، ص ۱۸۶.
۴۳. عنوان این مدیحه را با عنوان مدیحه آتی الذکر و همچنین کلیه عناوین قصاید و غزلیات شیخ را به خواهش این ضعیف آقای حبیب یغمایی از جوانان بسیار فاضل ادیب با ذوق ایران و از اعقاب دختری مرحوم یغما شاعر معروف از روی چند نسخه بسیار قدیمی مصحح مضبوط تهران مرحمت فرموده سواد برداشته و برای اینجانب فرستادهاند موقع را مغتنم دانسته کمال تشکر و سپاسگزاری و امتنان قلبی خود را از زحمات فاضل معزیالیه خدمت ایشان تقدیم میدارم.
۴۴. ملاحظه شود که شیخ در دو سه مورد از ترکانخاتون به همین عبارت یعنی «حرم» تعبیر کرده است یکی در ضمن مرثیه شوهرش سعد بنابوبکر و مدح پسرش محمد بن سعد که سابق نیز بدان اشاره شده آنجا که گوید:
|
نمرد سعد ابوبکر سعد بن زنگی
|
که هست سایه امیدوار فرزندش
|
|
گر آفتاب بشد سایه همچنان باقی است
|
بقای اهل حرم باد و خویش و پیوندش
|
و دیگری در همین مدیحه مذکور در متن که در خطاب به او و اشاره به مدح پسرش محمد بن مذکور گوید:
|
حرم عفت و عصمت به تو آراسته باد
|
علم دین محمد به محمد بر پای
|
و دیگر در عنوان قصیده آتیه در یکی از نسخ قدیمی تهران: «و له یمدح الحرم»
۴۵. تصحیح قیاسی، در سوادی که آقای حبیب یغمائی برای من فرستادهاند: «السر المعالی»
۴۶. در نسخه آقای بزرگزاد به جای این مصراع: و هم بیرون سراپرده عصمت موقوف.
۴۷. سکوت شیخ از ذکر نام ممدوح در این دو قصیده بدون هیچ شک و شبهه تعمدی و قصدی بوده نه از باب اتفاق یا غفلت و مسامحه و نحو ذلک چه مقتضای نهایت تأدب و احترام به بانوان حریم سلطنت در آن اعصار بدون شک سکوت مطلق از ذکر نام ایشان بوده در قصاید و اشعار تا چنانکه شخص ایشان از ابصار مستور است نام ایشان نیز از اسماع محجوب ماند و در غزلی که شیخ راست در مدح ابشخاتون و بعد ازین در شرح حال او مذکور خواهد شد نیز به هیچ وجه نام ممدوح در اثناء مدیحه برده نشده.
۴۸.سواد این عنوان و وصف کامل این نسخه و سایر نسخ تهران را نیز آقای حبیب یغمائی شکرالله سعیه برای من فرستادهاند و کل خیر عندنا من عنده، در خصوص تعبیر «حرم» رجوع شود به پینوشت۴۴ صفحه۸۲.
۴۹. در مزارات شیراز در شرح اتابک سعد بن ابوبکر شوهر ترکانخاتون نقلاً از قول فقیه صائنالدین حسین از معاصرین ترکانخاتون گوید: «قال الفقیه و کانت[ترکانخاتون] صالحه معتقده».
۵۰. وصاف، ص۱۸۳ و شیرازنامه،ص۶۳.
۵۱. جامعالتواریخ، قسمت سلغریان و وصاف، ص۱۸۳.
۵۲. تاریخ قتل ترکانخاتون را به فرمان سلجوقشاه جایی نیافتم ولی واضح است که در سلطنت کوتاه سلجوقشاه یعنی مابین دهم رمضان۶۶۱ و شهور اوایل۶۶۲ بوده است.
۵۳. خورسیف به فتح خاء معجمه و سکون واو و سپس راء مهمله و کسرسین مهمله شهرکی بوده بر ساحل خلیج فارس نزدیک سیراف (=بندر طاهری) مابین آن شهر و بصره و بازاری داشته که مسافران دریا در آنجا تهیه زاد و توشه برای خود مینمودهاند(معجمالبلدان ج۲ ص ۴۴۸ و تقویم البلدان ابوالفدا ص۳۲۵، این اخیر کلمه را خورالسیف با الف و لام ضبط کرده)، در وصاف نیز ذکر این موضوع بسیار آمده از جمله ص۱۷۷، ۱۸۶، ۱۸۷، ۱۹۵ ولی غالباً در آن کتاب کلمه خورشیف با شین معجمه مرقوم است.
۵۴. کذا فی جامعالتواریخ، قسمت سلغریان و شیرازنامه، ص۶۴ و روضهالصفا و حبیبالسیر هر دو در فصل سلغریان، ولی وصاف، ص۱۸۹ قتل سلجوقشاه را در آخر شهور سنه۶۶۱ ضبط کرده و بدون شبهه همان روایت اول اقرب به صواب به نظر میآید چه گرفتاری سلف او محمدشاه بن سلغورشاه چنانکه گفتیم در دهم رمضان سنه۶۶۱ بوده و مدت سلطنت خود سلجوقشاه نیز با اختلاف اقوال چنانکه خواهیم گفت پنجماه یا هفت ماه بوده پس علی ای حال از روی حساب و به نحو قدر متیقن قتل او زودتر از صفر۶۶۲ یا ربیعالثانی همان سال ممکن نیست روی داده باشد، در تاریخ گزیده، ص۵۰۹ قتل سلجوقشاه را در صفر سنه ثلث و ستین و ستمائه نگاشته و بلا شبهه «ثلث» غلط ناسخ است بجای «اثنتین».
۵۵. رجوع شود به نظامالتواریخص۹۰ و تاریخ گزیده، ص۵۰۸ و شیرازنامه، ص۶۳.
۵۶. کذا فی اکثرالنسخ و در بعضی نسخ جدیده: کمر که بست.
۵۷. نظامالتواریخ، ص۹۰.
۵۸. طبع اوقاف گیب، ص۵۰۹.
۵۹. طبع بمبئی، ص۱۹۰-۱۹۷.
۶۰. وصاف، ص۲۱۱.
۶۱. وصاف، ص۲۱۲-۲۲۱.
۶۲. وصاف، ص۲۲۲.
۶۳. روضهالصفا، طبع بمبئی، ج۴، ص۲۰۸.
۶۴. جامعالتواریخ، طبع بلوشه، ص۵۵۷، ولی مزارات شیراز، نسخه موزه بریتانیا، ورق۹۹ ب در شرح حال سعدبن زنگی گوید که ابش خاتون به رباط ابش مدفون شد.
۶۵. جلب نظر راقم سطور را به عنوان این غزل در این دو نسخه آقای حبیب یغمایی که سابق نیز از الطاف و مساعدتهای ایشان در حق اینجانب و فرستادن سواد اغلب عناوین قصاید و غزلیات شیخ را از روی بعضی از نسخ بسیار قدیم معتبر ایران برای من شمه اشاره نمودیم معطوف ساختند، مجدداً و مکرراً از همراهیهای ایشان کمال تشکر و سپاسگزاری قلبی خود را اظهار میدارم.
۶۶. در بعضی نسخ قدیمه: که هیچش خلق.
۶۷. وصاف، ص۱۶۰-۱۶۱، رجوع شود نیز به نظامالتواریخ، ص۸۹ و تاریخ گزیده، ص۵۰۷ و شیرازنامه، ص۵۹-۶۰.
۶۸. وصاف، ص۱۹۸.
۶۹. وصاف، ص۱۶۱.
۷۰. وصاف، ص۱۸۱.
۷۱. در نسخه قدیمی پاریس مورخه۷۶۷ عنوان این قصیده چنین است: «ذکر وفاه الامیر فخرالدین ابیبکر طاب ثراه».
۷۲. وصاف، ص۱۹۳-۱۹۵ و شیرازنامه، ص۶۵.
۷۳. وصاف، ص۱۹۵.
۷۴. دو بیت از این قصیده در بعضی نسخ گلستان در حکایت اخیر از باب اول نیز موجود است و آن دو بیت این است:
|
این همه هیچ است چون میبگذرد
|
تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار
|
|
نام نیک رفتگان ضایع مکن
|
تا بماند نام نیکت بر قرار
|
ولی چون تألیف گلستان(سنه۶۵۶) قریب یازده سال قبل از ورود انکیانو به فارس(سنه۶۶۷) بوده پس واضح است که ابیات مزبور را بعدها نساخ یا خود شیخ در بعضی از نسخ متأخره گلستان الحاق کردهاند و نظیر این فقره یعنی الحاق ابیاتی از قصاید شیخ در گلستان که تاریخ انشاء آن قصاید متأخر از تاریخ تألیف گلستان بوده مکرر واقع شده است، باری دو بیت مزبور در نسخ بسیار قدیمه گلستان مثلاً در نسخهای که اساس طبع آقای عبدالعظیم قریب بوده ابداً وجود ندارد و همچنین در گلستان چاپ آقای فروغی ص۵۳ نیز در اصل متن موجود نیست و فقط در حاشیه افزوده شده.
۷۵. کذا در غالب نسخ قدیمه، و در بعضی نسخ: انکیانو، ولی واضح است که برای وزن شعر انکیانه اقرب به صواب است در این قصیده از انکیانو، در نسخه چاپ بمبئی به جای انکیانه «آن یگانه» که بدیهی است تحریف کاتب است که مقصود از انکیانه را چون نفهمیده تصور کرده تحریف «آن یگانه» است و همینطور به خیال خود تصحیح کرده است.
۷۶. وصاف، ص۱۹۵ و شیرازنامه، ص۶۵ و جامعالتواریخ در تاریخ آباقاخان.
۷۷. جامعالتواریخ در قسمت راجعبه اباقاخان ـ شرح حال این شمسالدینتازیکو عنقریبمذکور خواهد شد.
۷۸. جامعالتواریخ در تاریخ آباقا و وصاف، ص۲۰۰.
۷۹. وصاف، ص۲۳۰.
۸۰. کذا در اغلب قدیمه به تکرارخانه، ولی در بعضی نسخ جدیده: خانه تحویل کرد و خرقه بدل.
۸۱. کذا در اکثر نسخ باطاء مؤلفه و از جمله نیز در نسخه مورخه۷۶۷، ولی در بعضی از نسخ جدیده: «ستاره» باتاء دو نقطه.
۸۲. از الغ به ضمتین به ترکی به معنی بزرگ و بیتکچی به معنی دبیر و نویسنده و کاتب.
۸۳. وصاف، ص۱۹۵.
۸۴. وصاف، ص۲۰۸.
۸۵. وصاف، ص۲۲۱.
۸۶. وصاف، ص۲۲۴.
۸۷. جامعالتواریخ در فصل راجع به ارغون و وصاف، ص۲۲۳-۲۲۴.
۸۸. ظاهر سیاق جامعالتواریخ و وصاف در تاریخ قتل این جماعت همین سنه است و شیرازنامه، ص۷۳ تاریخ قتل مجدالدین رومی را تصریحاً در همین سنه ضبط کرده است و چون این جماعت همه با هم و در یک وقت به دستجوشی کشته شدهاند پس واضح است که تاریخ قتل سایرین نیز در همین سال بوده است.
۸۹. مجالس المؤمنین، نسخه خطی راقم سطور در اواخر مجلس پنجم.
۹۰. به علامت «ضمیمه فارس۱۷۷۸» قصیده اول در ورق۱۲۴-۱۲۵ از این نسخه است و قصیده دوم در ورق۱۳۳ و قصیده سوم در ورق۱۳۴.
۹۱. کذا فی اکثر النسخ، و این عبارت اشاره است به حدیث معروف «الخیل معقود بنو اصیها الخیر الی یومالقیامه» (الجامع الصغیر۲: ۲۵۴)، و در بعضی نسخ چاپی: چترش و آن تصحیف قبیح و غلط فاحش است.
۹۲. کذا فی اکثر النسخ و در بعضی نسخ چاپی: حاکمی.
۹۳. کذا.
۹۴. وصاف، ص۱۹۷.
۹۵. وصاف، ص۲۰۸.
۹۶. وصاف، ص۱۹۷-۱۹۸.
۹۷. وصاف، ص۱۹۸.
۹۸. رجوع شود به صفحات۱۹۷-۱۹۸، ۲۰۶، ۲۰۷، ۲۰۸.
۹۹. از جمله در ورق۲۹۸ و ۳۱۱ ب از نسخه کتابخانه ملی پاریس به علامت «ضمیمه فارسی۲۰۹».
۱۰۰. سابق در شرح احوال امیر محمد بیک گفتیم که در بعضی از نسخ جدیده کلیات در عنوان قصیدهای که مطلع آن این است:
|
به خرمی و به خیر آمدی و آزادی
|
که از صروف زمان در امان حق بادی
|
مسطور است «در مدح شمسالدین تازیکوی» که عنوان همین قصیده در نسخه بسیار متقن مصحح پاریس مورخه۷۶۷ چنین است «فی تهنیه قدوم امیر محمد بیک» و چون نام ممدوح در اثناء خود قصیده مذکور نیست اطمینان قلب به نسخه مزبوره قریب العهد به عصر شیخ به مراتب بیشتر است از نسخ کثیرالاغلاط جدیده که فیالواقع هیچگونه اعتمادی نه به عناوین آنها و نه به مندرجات آنها نمیتوان نمود.
۱۰۱.رجوع شود نیز به فارسنامه ناصری، ج۱، ص۳۹ و فهرست نسخ فارسی موزه بریتانیا، از ریو، ص۵۹۷ و فهرست نسخ فارسی دیوان هند در لندن تألیف ایته، ص۶۶۱.
۱۰۲. «حرف واو و زواید آن دواست: حرف تصغیر و آن واوی است که به جای کاف تصغیر استعمال کنند چنانکه شاعر گفته است:
|
چشم خوش تو که آفرین باد بر او
|
بر ما نظری نمیکند ای پسرو»
|
(المعجم فی معاییر اشعار العجم ص۲۱۳)
و خفاجی در شفاء الغلیل گوید: «و یه فی سیبویه و نحوه علاقه تصغیر قال فی ربیع الابرار اذا سمی اهل البصره انسانا بفیل و صغروه قالوا فیلویه کمایجعلون عمرا عمرویه و حمدا حمدویه انتهی»
(شفاء الغلیل فیما فی کلام العرب من الدخیل طبع مصر(ص۲۱۲).
۱۰۳. شیرازنامه، طبع تهران، ص۷۲-۷۳.
۱۰۴. جامعالتواریخ در تاریخ ارغون و تاریخ وصاف، ص۲۲۴ و شیرازنامه، ص۷۳.
۱۰۵. چون این قصیده که در مدح مجدالدین رومی است اغلب احتمال در ایام حکومت او در شیراز یعنی مابین سنوات۶۸۶-۶۸۸ ساخته شده معلوم نیست که آیا شیخ این دو بیت را بعدها از این قصیده به بعضی نسخ متأخره گلستان (که مدتها قبل از آن تاریخ تألیف شده بوده) افزوده یا برعکس از گلستان در این قصیده داخل کرده بوده است.
۱۰۶. این نسخه گرچه قدیمی است ولی تاریخ کتابت ندارد و برحسب تقدیر آقای حبیب یغمائی که خود به دقت آن را معاینه کردهاند خیال میکنند که از اواخر قرن هشتم از حدود ۷۵۰ الی۸۰۰ باید باشد.
۱۰۷. سابقاً در شرح احوال امیر فخرالدین ابوبکر نیز ما اجمالاً به این فقره اشاره کردیم.
۱۰۸. کذا در نسخه۷۶۷ به تأنیت ضمیر در مورد اول و تذکیر آن در مورد ثانی و لابد یکی به اراده «بلده» و دیگری به اراده «موضع» بوده است(بر فرض صحت نسخه).
۱۰۹. عین عبارات حوادث الجامعه راجع به نورالدین بن صیاد از قرار ذیل است: در حوادث سنه ۶۸۳ گوید: « و فیها رتب نورالدین احمد بن الصیاد التاجر صدرالاعمال الواسطیه عوضاً عن فخرالدین مظفربن الطراح فانفذ خادما اسمه اقبال لینوب عنه فاصعد فخرالدین الی بغداد و تحدث فی ضمان اهمال واسط فعقد ضمانها علیه فانحدر الیها و کانت مده ولایه ابن الصیاد شهرا واحدا(ص۴۴۴). و در حوادث سنه۶۸۵ گوید: «و فیها عزل فخرالدین مظفر بن الطراح عن الاعمال الواسطیه و رتب بها نورالدین بن الصیاد»(ص۴۴۹). و در حوادث سنه۶۸۸ گوید: «و فیها عزل نورالدین بن الصیاد من واسط و رتب عوضه الملک نورالدین عبدالرحمن بن تاشان»(ص۲۵۹).
۱۱۰. جامعالتواریخ، قسمت سلغریان در شرح احوال اتابک ابوبکر بنسعد بنزنگی و وصاف،ص۱۵۷و ۱۹۷.
۱۱۱. این کلمه نیکروز صریحاً واضحاً به همین صورت در مزارات شیراز، نسخه موزه بریتانیا، ورق ۱۶۸ و همچنین در شیرازنامه، ص۱۴۲ مسطور است ولی در ص۱۲۷ از کتاب اخیر غلطاً «مکرم» چاپ شده است و آن غلط فاحش و تحریف است، و در طبقات الشافعیه سبکی، ج۶، ص۸۳ «نیکروز» با تاء مثناه فوقانیه به جای نون چاپ شده است که واضح است تحریف نون است.
۱۱۲. فال نام قدیم یکی از بلوکات گرمسیر فارس است که امروزه به گلهدار شهرت دارد و در طرف مغرب و جنوب لارستان و مشرق کنگان یعنی ناحیه سیراف قدیم واقع است(رجوع شود به فارسنامه ناصری ج۲ ص۲۵۸-۲۶۰).
۱۱۳. شیرازنامه، ص۱۲۸.
۱۱۴. شیرازنامه، ایضاً.
۱۱۵. مزارات شیراز، ورق۱۶۸ و شیرازنامه، ص۱۲۷-۱۲۸.
۱۱۶. وصاف، ص۱۶۳.
۱۱۷. وصاف، ص۲۰۵-۲۰۶
۱۱۸. رجوع شود به صفحات ۲۰۵-۲۰۶، ۲۴۸-۲۴۹، ۳۶۰ از کتاب مزبور.
۱۱۹. مزارات شیراز، ورق ۱۶۹ از نسخه موزه بریتانیا.
۱۲۰. به علامت «ضمیمه۱۸۱۸۵»، ورق۱۵۰ب.
۱۲۱. مزارات شیراز، ورق۱۷۰.
۱۲۲. کذا فیاکثرالنسخ، و در بعضی: تا به خاوران.
۱۲۳. قلان با قاف به معنی مالیات و خراج است و ظاهراً لغت مغولی است، در جامعالتواریخ(طبع بلوشه، ص۳۴۱) گوید: «وبعد از آنکه قلان اهالی این طرف هر سال بر متمولی هفت دینار و بر نازل حالی یک دینار مقرر شده بود فرمود که به غیر از این هیچ مطالبه نرود». پوربهای جامی گوید در قصیدهای که غالب اصطلاحات مغول را در آن جمع کرده:
|
کوچ و قلان خویش به دیوان عشق تو
|
گه جان دهم به مالی و گه سر بقوبجوری
|
(دولتشاه، ص۱۸۳).
۱۲۴. چون در آخر این قصیده نونیه مدح شمسالدین جوینی وزیر هولاکو و اباقا و تکودار که در اول جلوس ارغون و به حکم وی به قتل رسید نیز مندرج است پس احتمال اینکه این قصیده در مدح ارغون باشد از اصل منتفی است.
۱۲۵. کذا فی اکثر النسخ و در بعضی نسخ جدیده: ریاست، و آن تصحیف است، و ایاسه و ایاسا محرف یاسه و یاساست که به مغولی به معنی قاعده و قانون و آیین و احکام عدلیه است(در حلیه الانسان ابن مهنا در قسمت لغات مغولی ص۲۰۸ این کلمه به صورت ایاسا مرقوم است ولی املای اصلی آن چنانکه گفتیم یاسا و یاسه است بدون الف در اول).
۱۲۶. کذا در نسخه مورخه۷۶۷ و یکی دو نسخه دیگر و در بعضی نسخ: خدای جهان بر جهانیان.
۱۲۷. رجوع شود به مقدمه راقم این سطور بر تاریخ جهانگشای جوینی، ج۱، ص، ع – عب.
۱۲۸. کذا در نسخه مورخه۷۶۷ و در بعضی نسخ: مرغ.
۱۲۹. در بعضی نسخ: وحشت.
۱۳۰. در بعضی نسخ «نرسد» و آن بدون شک غلط است.
۱۳۱. کذا در اکثر نسخ به راء مهمله و در بعضی دیگر «از» به زاء معجمه و آن بدون شک غلط است.
۱۳۲. در بعضی از نسخ: آنجا.
۱۳۳. کذا در نسخه مورخه۷۶۷ و در بعضی نسخ: و زهر که و در بعضی دیگر: زان هر که.
۱۳۴. کذا در نسخه بسیار مصحح مضبوط پاریس مورخه۷۶۷ با واو عاطفه که از ظاهر این عبارت چنان مستفاد میشود که مقتول از خاندان شرفا و سادات بوده است و در بعضی نسخ دیگر: «شریف برادران» بدون واو عطف.
۱۳۵. کذا در نسخه مذکوره مورخه۷۶۷، ولی در بعضی نسخ جدیده: خسرو صاحب قران و در بعضی دیگر: حضرت صاحب قران.
۱۳۶. آن مآخذ از قرار ذیل است: معجمالبلدان یاقوت در عنوان «سهرورد»، ابن خلکان در حرف عین ج۱ ص۴۱۴-۴۱۵، حوادثالجامعه فوطی، ص۵۱، ۷۴-۷۵، طبقاتالشافعیه سبکی، ج۵، ص۱۴۳-۱۴۴، تاریخ گزیده، ص۷۹۰، نفحاتالانسجامیطبع کلکته، ص۵۴۵-۵۴۶، مفتاحالسعادهج۲ ص۲۱۴، مجالسالمؤمنین قاضی نورالله ششتری، در اواسط مجلس ششم، ریاضالعارفین مرحوم هدایت ص۹۵، مجمعالفصحای همان مؤلف ج۱ ص۳۱۲.
۱۳۷. این بیت اول در بسیاری از نسخ بوستان چه قدیم و چه جدید(و از جمله نسخه مورخه۷۶۷ پاریس) موجود نیست و فقط در بعضی از نسخ آن کتاب یافت میشود از جمله در نسخ خطی ذیل در موزه بریتانیا: «ضمیمه۱۷۳۳۰ و شرقی۴۱۲۱» مورخه۹۵۰ و «شرقی۹۵۶۷» که در سنه۸۶۸ کتابت شده و همچنین در بوستان طبع گراف در سنه۱۸۵۸م در وینه ص۱۵۰ و نیز در بوستان چاپ لندن سنه۱۸۹۱ م ص۸۳، (این اطلاعات راجع به نسخ لندن را مدیون لطف و مرحمت دوست فاضل اندیشمند خود آقای مجتبی مینوی که فعلاً در لندن اقامت دارند میباشم که به خواهش اینجانب در کتابخانه مزبوره تتبع نموده نتیجه تحقیقات خود را برای من فرستادهاند و مصراع دوم در بعضی از نسخ مذکوره چنین است: نه سعدی که از سهروردی شنو).
۱۳۸. در بعضی از نسخ: بر خویش.
۱۳۹. در بعضی از نسخ: در جمع.
۱۴۰. در بعضی از نسخ: شیخ اجل.
۱۴۱. در بعضی از نسخ: جوزی(بدون الف و لام).
۱۴۲. تألیفات ابن الجوزی کبیر متجاوز از سیصد و چهل کتاب یا رساله بوده است(مختصر طبقات الحنابله لجمیل الشطی طبع مصرص۳۸).
۱۴۳. برای اطلاع از سوانح احوال این ابوالفرج عبدالرحمن بن الجوزی دوم که موضوع گفتگوی ماست رجوع شود به حوادثالجامعه در مواضع ذیل: ص۵۵، ۷۹، ۸۳، ۱۰۱، ۱۲۴، ۱۳۳، ۱۴۴، ۱۶۱، ۱۶۲، ۱۷۳، ۱۸۴، ۲۰۱، ۲۱۶، ۲۸۸، ۳۲۸ و به مختصر طبقات الحنابله للشطی طبع مصر، ص۵۰ و به حواشی راقم سطور بر جلد سوم جهانگشای جوینی، ص۴۶۴-۴۶۶.
۱۴۴. در بعضی نسخ: سرهنگزادهای را.
۱۴۵. در بعضی نسخ: هم از عهد خردی.
۱۴۶. ابن الاثیر در حوادث سنه۶۱۲ (طبع مصر سنه۱۳۰۱ ج۱۲ ص۱۴۱).
۱۴۷. ابنالاثیر در حوادث سنه۶۱۲(ج۱۲، ص۱۴۱).
۱۴۸. ابنالاثیر در حوادث سنه۶۱۴، ج۱۲، ص۱۴۵ و سیره جلالالدین منکبر نیلنسوی، ص۱۳ و جهانگشای جوینی، ج۲، ص۱۲۱.
۱۴۹. جهانگشا، ج۲، ص۱۲۱.
۱۵۰. جهانگشا ایضاً و نسوی،۱۳ و روضه الصفا،۴: ۱۳۹ و حبیب السیر، جزء۲ از جلد۲ ص۱۷۹.
۱۵۱. مابقی عبارت بودند از نورالدین کوکجه(۵۹۱-۶۰۰)، و میاجق(۵۹۱-۵۹۵) و شمسالدین آیتغمش(۶۰۰-۶۰۸) و ناصرالدین منکلی(۶۰۸-۶۱۱ یا۶۱۲)، و آخرین ایشان چنانکه در متن گفته شد همین اغلمش ما نحن فیه بود(۶۱۱-۶۱۴)، رجوع شود به حواشی راقم سطور بر جلد سوم جهانگشای جوینی، ص۴۰۷-۴۱۱ و ۴۱۴-۴۱۸.
۱۵۲. سابق در حواشی جلد سوم جهانگشای جوینی، ص۴۱۷ راقم سطور چنین تصور کرده بودم که از مضمون این حکایت شاید بتوان استنباط نمود که شیخ در یکی از سنوات۶۱۱-۶۱۴ یعنی در ظرف دوره حکومت اغلمش در عراق عجم بوده است ولی اکنون که به دقتی بیشتر در این موضوع مینگرم و تتبعی کاملتر در سوانح حیات شیخ بزرگوار نمودهام این احتمال چنانکه در متن گفته شد به نظر من تا درجهای مستبعد میآید و گمان می کنم که در آن سنوات شیخ هنوز از شیراز خارج نشده بوده و به کلی طفل یا مراهق بوده است.
۱۵۳. رجوع شود به مآخذ ذیل: معجمالبلدان یاقوت در عنوان «بشتیر»، ج۱، ص۶۳۱(ربیعالاول در اینجا سهو است از تاسخ یا از خود مؤلف به جای ربیعالثانی)، ابنالاثیر در حوادث سنه۵۶۱، ج۱۱، ص۱۴۵، مختصر تاریخ الخلفاء لابن انجب البغدادی، ص۱۰۱-۱۰۳، فواتالوفیات ابن شاکر کتبی، ج۲، ص۲-۳، نفحاتالانس، جای طبع کلکته، ص۵۸۶-۵۹۰، حبیبالسیر، جزو۳ از جلد۲، ص۷۲، طبقات شعرانی، ج۱، ص۱۰۸-۱۱۴، شذراتالذهب ابنالعماد حنبلی، ج۴، ص۱۹۸ـ۱۰۲، خزیتهالاصفیاء، ج۱، ص۹۴-۱۰۰، روضاتالجنات، ص۴۴۱-۴۴۳، طرائقالحقائق، ج۲، ص۱۶۲، مختصر طبقات الحنابلهجمیل الشطی، ص۳۴-۳۶، رجوع شود نیز به کتاب بهجهالاسرار و معدنالاسرار نورالدین علی شطنوفی مصری متوفی در سنه۷۱۳ که تمام کتاب(۲۳۸ص طبع مصر۱۳۳۰) در شرح احوال و مناقب شیخ عبدالقادر گیلانی است.
۱۵۴. اصطخری در کتاب مسالک و ممالک ص۱۲۳و۱۵۰گوید: «به ناحیه اصطخر ابنیه حجاره عظیمه الشان من تصاویر و اساطین و آثار و ابنیه عادیه یذکر الفرس انه مسجد سلیمان بن داود و ان ذلک من عمل الجن و یزعم قوم من عوام الفرس الذین لایرجعون الی تحقیق ان جم الذی کان قبل الضحاک هو سلیمان» انتهی به اختصار و شیخ الرئیس در کتاب قانون در عنوان ریحان سلیمان گوید: «ریحان سلیمان، نبات یوجد بجبال اصفهان یشبه ان یکون النبت الذی یسمی جمسفرم فانالعامه یحسبون ان جماً هو سلیمان» انتهی به اختصار و ثعالبی در غرر و سیر گوید:
«جمشید و یقال له جم ترخیماً و یقال انه سلیمان بن داود علیه السلام تخمیناً و ذلک محال کبیر و غلط عظیم و لما کانت فی ملکه و حاله مشابه من ملک سلیمان و حاله فی القدره القوه و طاعه الجن و الانس و غیرها قیل انه هو و هیهات ما ابعد بینهما فیالنسب و الزمان و المکان» انتهی به اختصار،و در زمینه همینگونه عقاید عامیانه بوده که یکی دیگر از آثار قدیمه فارس واقعه فارس واقعه در مشهد مرغاب را که ظاهراً مقبره کوروش کبیر است آن را نیز عوام قبر مادر حضرت سلیمان فرض کردهاند و به همین جهت به مشهد مادر سلیمان یا مشهد امالنبی مشهور شده.