چکیده:
نویسنده کوشیده است تا به معرفی بوستان سعدی به عنوان شاهکار و یکی از سه حادثه بینظیر ادب فارسی بپردازد و آنرا اثری یکدست، پخته، فصیح و نمونه عالی بلاغت معرفی نماید. او بوستان را از استواری یکنواخت برخوردار میداند و عواملی چون لفظ، پختگی بیان، ترکیبات منسجم، استحکام جملهبندی و روانی را مهمترین شاخص برتری این اثر بر دیگر آثار میداند. در ادامه نیز به بررسی محتوایی اشعار بوستان میپردازد و بر آن است که بوستان به طور مطلق به پند و نصحیت روی نمیآورد، بلکه در هدایت مردم به نیکی، به آنها نشان میدهد که خیر و مصلحت آنها در رفتار خوب آنهاست.
کلید واژه: بوستان، سعدی، زبان.
|
اگر شربتی بایدت سودمند
|
ز سعدی ستان تلخ داروی پند
|
|
به پرویزن معرفت بیخته
|
به شهد ظرافت برآمیخته
|
به جای گلستان اگر بوستان را شاهکار سعدی گفته بودند و یکی از سه حادثه بینظیر ادب فارسی، سزاوارتر بود. بوستان بیش از چهار هزار بیت است، ولی همه آنها یک دست، پخته، فصیح و نمونه بلاغت است. شاید نتوان بیش از صد بیت در آن یافت که بر طبع مشکل پسندان دقیق، سزاوار انتقاد باشد. این کیفیت را در کتاب ادبی دیگر نمیتوان یافت، حتی شاهنامه فردوسی که با همه وزن و اعتبار، تناسب غث و ثمین آن بسی فاحشتر است.
شاید همین استواری یکنواخت بوستان، مرحوم ادیب پیشاوری را (هنگامی که درباره فردوسی و سعدی از وی نظر خواستهاند) بدین رأی کشانیده بود که «بوستان به تنهایی میتواند با شاهنامه برابری کند».
خود این امر که شخصی پس از شاهنامه به نظم کتابی در همان وزن دست زند و سخن را بدین استحکام و رفعت رساند، اعتماد و ایمان او را به قریحه خویش نشان میدهد و چیزی که هم فهم و قوه تشخیص سعدی را مینمایاند و هم ارزش بوستان را زیاد میکند، این است که موضوع آن را غیر از موضوع شاهنامه قرار داده است.
بوستان را باید شاهکار سعدی نامید به دو دلیل آشکار: از حیث لفظ، پختگی بیان، ترکیبات منسجم، استحکام جملهبندی، عذوبت و روانی از سایر گفتههای سعدیپیشی گرفته است. در غزل که سعدی استاد بیگمان و بیجدل شناخته شده است الفاظ غلط مانند «کمالیّت»۱ یا نامأنوس چون غبینه، بوّاب، مجبول، مغسول و حتی مسلول ـ که آن را صفت «غمزه» آورده، به اعتبار اینکه غمزه را به تیغی مانند کرده است،۲ دیده میشود. اینگونه مسامحهها در بوستان روی نداده است یا اگر باشد به درجهای نادر است که به چشم نمیخورد.
همچنین گاهی در غزلهای وی اجزای جمله به طور فاحش و ناروایی در غیر جای خود قرار گرفته و به فصاحت زبان سعدی خلل میرساند، مانند: «احوال دو چشم منِ برهم ننهاده» که کلمه «من» میان چشم و صفت او قرار گرفته و جمله را خراب کرده است. اینگونه انحرافها در بوستان دیده نمیشود. استحکام جملهبندی آن ابیات بلند شاهنامه را به خاطر میآورد، ولی در همه آنها نرمی زبان سعدی لمس میشود:
|
برانداز بیخی که خار آورد
|
درختی بپرور که بار آورد
|
|
کسی را بده پایه مهتران
|
که بر کهتران سر ندارد گران
|
|
درون فروماندگان شاد کن
|
ز روز فروماندگی یاد کن
|
|
گرفتم ز تو ناتوانتر بسیست
|
تواناتر از تو هم آخر کسیست
|
|
پریشان شود گل به باد سحر
|
نه هیزم که نشکافدش جز تبر
|
|
جهان پر سماع است و مستی و شور
|
و لیکن چه بیند در آیینه کور؟
|
|
به خردان مفرمای کار درشت
|
که سندان نشاید شکستن به مشت
|
|
نخواهی که ضایع شود روزگار
|
به ناکاردیده مفرمای کار
|
|
که سفله، خداوند هستی مباد
|
جوانمرد را تنگدستی مباد
|
|
کسی را که همّت بلند اوفتد
|
مرادش کم اندر کمند اوفتد
|
|
طمع بند و دفتر ز حکمت بشوی
|
طمع بگسل و هرچه دانی بگوی
|
|
دل دوستان جمع بهتر که گنج
|
خزینه تهی بِهْ که مردم به رنج
|
|
مدر پرده کس به هنگام جنگ
|
که باشد تو را نیز در پرده ننگ
|
|
غم زیردستان بخور زینهار
|
بترس از زبردستی روزگار
|
|
به کوشش توان دجله را پیش بست
|
نشاید زبان بداندیش بست
|
این ابیات بدون جستوجو و کاوش از صفحههای مختلف بوستان که به طور تصادف گشودم، استخراج شده است. این یکدستی و پاکی اسلوب را به جرأت میتوان گفت در دفتر دیگری نمیتوان یافت. بوستان نمونه کامل بلاغت و فصاحت و پختگی طبع مقتدر و به کمال رسیده سعدی است و بسیاری از ابیات آن از فرط ایجاز و پرمغزی میتواند ضربالمثل و مایه استشهاد گردد.
مطالب اخلاقی و ملاحظههای اجتماعی، پندها و دستورالعملهای زندگی و خلاصه آنچه بوستان را از حیث معنی بلند و گرانمایه میکند، شاید خیلی ابتکاری نباشد و گویندگان دیگر گفته باشند، ولی سبک فصیح و بلیغ سعدی بر آن لباس برازندهای پوشانیده است که نزد هیچ یک از استادان پیشین حتی نظامی و ناصرخسرو، مطالب اخلاقی بدین رسایی و روشنی جلوه نمیکند.
بوستان از حیث مطلب پرمایهترین آثار سعدی است. در خلال آن بلندی مقصد، استواری فکر، نشر فضایل روحی و اجتماعی و بالجمله روح بزرگوار وی هویدا میشود.
از همان باب اول که «در تدبیر و عدل و رأی» سخن رانده و از نخستین حکایت بوستان، روح انساندوست سعدی، مرد اجتماع و اخلاق که عدالت و مردمی را اساس انسانیت و کشوربانی میداند، تجلی میکند:
|
شنیدم که در وقت نزع روان
|
به هرمز چنین گفت نوشیروان
|
|
که خاطر نگه دار درویش باش
|
نه دربند آسایش خویش باش
|
|
نیاساید اندر دیار تو کس
|
چو آسایش خویش جویی و بس
|
|
نیاید به نزدیک دانا پسند
|
شبان خفته و گرگ در گوسفند
|
|
برو پاس درویش محتاج دار
|
که شاه از رعیت بود تاجدار
|
|
رعیت چو بیخند و سلطان درخت
|
درخت ای پسر باشد از بیخ سخت
|
خیلی تفاوت است میان این لهجه و آن حکایت گلستان که پادشاهی به بر یکی از امناء دولت خود خشم گرفت و او را به زندان انداخت، امیر دیگری به وی نامه نوشت و رفتار شاه وقت را نکوهیده و وی را به خدمت خود دعوت کرد. خواجه زندانی از راه احتیاط جوابی به امیر نوشته، وفاداری خود را به خاندان شاه جائر ابراز داشت. این نامه به دست پادشاه افتاد و از کرده خود پشیمان شد و عذر خواست که: «خطا کردم تو را بیجرم آزردن» گفت: «ای پادشاه روی زمین! بنده در این حالت مر خداوند را خطایی نمیبیند، تقدیر خداوند تعالی رفته بود که مرین بنده را مکروهی رسد، به دست تو اولیتر که سوابق بر این بنده داری و ایادی منت».
نوشیروان همچنین به هرمز پند میدهد:
|
مراعات دهقان کن از بهر خویش
|
که مزدور خوشدل کند کار بیش
|
سعدی در بوستان به طور مطلق نصیحت نمیدهد، در هدایت مردم به نیکی به آنها نشان میدهد که خیر و مصلحت خود آنها در خوبی کردن است. از زبان نوشیروان به هرمز میگوید: در مراعات حال دهقان، تو رعایت خود میکنی و به خویشتن سود میرسانی، زیرا مزدور خوشدل بهتر و بیشتر کار میکند و تو از نتیجه کار او بهرهمند میشوی.
این همان اصلی است که خردمندان و مصلحین در قرون اخیر گفته و به کارفرمایان نشان دادهاند که راه انتفاع آنها ـ راه مطمئن و سالم بهرهبرداری ـ در این است که کارگران آسوده و از آینده خود مطمئن باشند.
بیان مبادی اخلاقی به طور مجرد، یعنی خوبی و بدی صفاتی را قطع نظر از نتایج آنی و طبیعی آن گفتن، چندان مؤثر نیست.
افراد بشر در پی منافع خویشند. بدکاران به قصد جلب نفع بدی میکنند، پس بر مربیان اخلاق است که با بیانها و تقریبهای گوناگون به آنها نشان دهند که خیر آنها و مصلحت آنها و نفع همین دنیا و زندگانی آنها در این است که از بدی بپرهیزند. علت اینکه بسیاری از اوامر و نواهی دینی سست و متروک میماند برای همین است که هادیان دین عواقب تخلف از آن اوامر و نواهی را به دنیای دیگر محول کردهاند.
دنیای دیگر به قدری دور است که نمیتواند بشر ضعیف و حریص را، بشری که منافع آنی و روزانه خود را میجوید، از ارتکاب شر باز دارد. همچنین اکثریت جامعه بشری حسن و قبح، خوبی و بدی را درک نمیکند، پس بهترین و نتیجه بخشترین راه تهذیب این است که تمام تعالیم دینی و اخلاقی را به خیر و مصلحت خود مردم مرتبط سازند و نشان دهند که راه کج مستلزم سقوط و تباهی زندگانی خود آنها میشود. سعدی در بوستان این روش را بیشتر به کار بسته است. به پادشاه مطلقالعنان نشان داده میشود که خیر و صلاح، یعنی بقاء ملک و سلطنت، در گسترش داد است و ظلم و تعدی موجب زوال ملک و قدرت میشود.
در جای دیگر بوستان، هنگامی که میخواهد از غیبت و بدگویی سخن گوید، تنها بدین اکتفا نمیکند که این عمل نکوهیده را به حال سایرین مضر جلوه دهد، بلکه در نخستین درجه زیان آن را متوجه خود شخص ـ شخص بدخواه بدگو ـ میکند:
|
مریز آبروی برادر به کوی
|
که دهرت نریزد به شهر آبروی
|
|
بد اندر حق مردم نیک و بد
|
مگوی ای جوانمرد صاحب خرد
|
|
که بد مرد را خصم خود میکنی
|
وگر نیک مرد است بد میکنی
|
در باب اول بوستان، سعدی داد سخن میدهد. او همه جا داد سخن داده است، ولی مسئله عدالت از مهمترین مسایل اجتماعی است و مورد ابتلای مردم. پادشاهان مستبد و امرای لگام گسیخته، از هیچ نوع جور و اجحاف فروگذار نمیکردند مخصوصاً در زمان سعدی که بحبوحه استیلای مغولان است. بوی خون، این قوم جنگجو و خشن را مست و آرزوی دستیافتن بر خواسته مردم، آنها را دیوانه کرده است. قومی غالب و از تمدن بیبهرهاند. تمام سدهای دینی و اجتماعی در مقابل آنها فرو ریخته است، مردم به داد و انصاف و اعتدال نیازمندند. زبان سعدی عکسالعمل این اوضاع است و در این باب فروگذار نکرده است. باب اول بوستان با فصاحت بینظیر، بدین موضوع اختصاص داده شده است. چنانکه همین زبان و همین شیوه را سعدی در مقابل امراء مغول که بعدها به فارس میآیند، از دست نمیدهد و در قصایدی که در مدح ایلخان و انکیاتو میگوید آثار روح ارجمند وی را مشاهده میکنیم.
در باب اول بوستان، سعدی به انواع روایات از شاهان قدیم و به تعبیرات لطیف گوناگون دست زده است، قطعه زیبای زیر از زبان پادشاهی نقل میکند:
|
شنیدم که فرماندهی دادگر
|
قبا داشتی هر دو رو آستر
|
|
یکی گفتش ای خسرو نیکروز
|
ز دیبای چینی قبایی بدوز
|
|
بگفت این قدر ستر و آسایش است
|
وز این بگذری زیب و آرایش است
|
|
نه از بهر آن میستانم خراج
|
که زینت کنم بر خود و تخت و تاج
|
|
چو همچون زنان حُله در تن کنم
|
به مردی کجا دفع دشمن کنم؟
|
|
مرا هم ز صد گونه آز و هواست
|
ولیکن خزینه نه تنها مراست
|
|
خزاین پر، از بهر لشکر بود
|
نه از بهر آذین و زیور بود
|
این طرز فکر سیره خلفای راشدین را به خاطر میآورد و چون سعدی مرد متدین و با ایمانی است و در ذهن ساده او مأخذ حکومت، روش خلفای صدر اسلام است، بنابراین هر گونه انحرافی را از سیره آنان قصور در وظیفه و انحراف از تکلیف میداند. مشرب دموکراسی سعدی از این سرچشمه زلال آب میخورد. دو حکایت از علی و عمر در بوستان نقل میکند که این طرز فکر را به خوبی نشان میدهد. در باب چهارم راجع به عمر چنین حکایت میکند:
|
گدایی شنیدم که در تنگ جای
|
نهادش عمر پای بر پشت پای
|
|
ندانست درویش بیچاره کاوست
|
که رنجیده، دشمن نداند ز دوست
|
|
برآشفت بر وی که: «کوری مگر؟»
|
بدو گفت سالار عادل عمر:
|
|
«نه کورم ولیکن خطا رفت کار
|
ندانستم، از من گنه در گذار»
|
|
چه منصف بزرگان دین بودهاند
|
که با زیردستان چنین بودهاند
|
|
فروتن بود هوشمند گزین
|
نهد شاخ پر میوه سر بر زمین
|
|
مکن خیره بر زیردستان ستم
|
که دستیست بالای دست تو هم
|
در همین باب حکایت زیر را راجع به علی(ع) گوید:
|
کسی مشکلی برد پیش علی
|
مگر مشکلش را کند مُنْجَلی
|
|
امیر عدو بند مشکل گشای
|
جوابش بگفت از سر علم و رای
|
|
شنیدم که شخصی در آن انجمن
|
بگفتا چنین نیست یا بوالحسن
|
|
نرنجید از او حیدر نامجوی
|
بگفت «ار تو دانی از این بِهْ، بگوی»
|
|
بگفت آن چه دانست و بایسته گفت
|
به گِل چشمه خور نشاید نهفت
|
|
پسندید از او شاه مردان جواب
|
که من بر خطا بودم او بر صواب
|
|
بِهْ از ما سخنگوی دانا یکیست
|
که بالاتر از علم او علم نیست
|
|
گر امروز بودی، خداوند جاه
|
نکردی خود از کبر در وی نگاه
|
|
به در کردی از بارگه حاجبش
|
فرو کوفتندی به ناواجبش
|
|
که «مِنْ بعد بیآبرویی مکن»
|
«ادب نیست پیش بزرگان سخن»
|
|
یکی را که پندار در سر بود
|
مپندار هرگز که حق بشنود
|
|
ز علمش ملال آید، از وعظ ننگ
|
شقایق به باران نروید ز سنگ
|
|
نبینی که از خاک افتاده خوار
|
بروید گل و بشکفد نوبهار
|
|
مریز ای حکیم آستینهای دُر
|
چو میبینی از خویشتن خواجه پر
|
در این باب علاوه بر اینکه ابیات وزین و متینی همسنگ ابیات بلند شاهنامه میخوانیم، به نکات دقیقی برمیخوریم که طرز فکر سعدی را روشنتر نشان میدهد: صوفیان برای مشایخ خود معجزاتی نقل میکنند، سعدی معجزه بایزید را در این نمیداند که مریدان به جسم وی کارد فرو کردند و کارگر نیفتاد، زیرا در حقیقت کارد را به جسم خود میزدند، بلکه از حیث اخلاق او را انسانی برتر از انسانها نشان میدهد که فروتنی را به این شکل زیبا از خود ظاهر میکند:
|
شنیدم که وقتی سحرگاه عید
|
ز گرمابه آمد برون بایزید
|
|
یکی طشت خاکسترش بیخبر
|
فرو ریختند از سرایی به سر
|
|
همی گفت ژولیده دستار و موی
|
کف دست شکرانه مالان به روی
|
|
که: «ای نفس، من در خور آتشم»
|
«به خاکستری روی در هم کشم؟»
|
بزرگی اشخاص در بزرگی روح و آراستگی آنهاست به مکارم و این خود خرق عادت است که بشر سرشار از شهوت پا بر سر شهوات گذارد. هر بشری که چنین کند، بایزید است. با اسیر کردن دیو خشم و طمع، با رام کردن اهریمن خودخواهی و غرور، با افتادگی و گذشت و عطوفت به نوع، صورت حقیقی آدم ظاهر میشود، اما اینکه شخص بر آب راه رود و فرونرود، آهن گداخته در گریبانش ریزد و نسوزد، امثال این اوهام نه تنها قابل تصدیق عقل نیست و مغز مردم را به قبول خرافات عادت میدهد، برای افراد بشر نیز قابل پیروی نیست؛ وانگهی برای مردم از این چه حاصل که شخص بر آهن گداخته راه رود؟ بلکه فضایل و مکارم هر فردی برای خود و جامعه او سودمند است. از روشنترین خصایل سعدی سلامت ذوق و فکر مثبت است. در نقل روایات عبرتانگیز پیوسته سرمشق فضیلت به مردم میدهد نه معجزه و کرامت.
جنید، عارف بزرگ، در مسیر خود با سگی مواجه میشود که از پای عاجز بوده و نمیتوانسته است دنبال روزی رود. برحسب حکایت بوستان، جنید نیمی از توشه خود را بدو داده چنین میگوید:
|
شنیدم که میگفت و خوش میگریست
|
که داند، که بهتر ز ما هر دو کیست؟
|
|
گرم پای ایمان نلغزد ز جای
|
به سر بر نهم تاج عفو خدای
|
|
وگر کسوت معرفت در برم
|
نماند به بسیار از این کمترم
|
|
ره این است سعدی که مردان راه
|
به عزّت نکردند در خود نگاه
|
|
از آن بر ملایک شرف داشتند
|
که خود را بِهْ از سگ نپنداشتند
|
و حتی گاهی خرق عادتها را بدین شکل تأویل و تفسیر میکند:
|
شنیدم که در روزگار قدیم
|
شدی سنگ در دست ابدال سیم
|
|
مپندار که این قول معقول نیست
|
چو قانع شدی سنگ و سیمت یکیست
|
|
چو طفل اندرون دارد از حرص پاک
|
چه مشت زرش پیش همّت، چه خاک
|
و در همین باب حکایت مفصلی از رأفت و افتادگی معروف کرخی دارد که تمام آن زیباست: بیماری بر او فرود میآید، ولی از فرط تندخویی همه از دور او پراکنده میشوند، معروف خود از او پرستاری میکند، ولی شبی که از فرط خستگی به خواب میرود. بیمار کج خلق سقط گفتن آغاز میکند:
|
که لعنت بر این نسل ناپاک باد
|
که نامند و ناموس و زرقند و باد
|
|
پلید اعتقادان پاکیزه پوش
|
فریبنده پارسایی فروش
|
|
سخنهای منکر به معروف گفت
|
که یک دم چرا غافل از وی بخفت
|
یکی از مریدان، شیخ بزرگوار را ملامت میکند که بر سفلگان کرم کردن نشاید:
|
مکن با بدان نیکی ای نیکبخت
|
که در شوره نادان نشاند درخت
|
|
نگویم مراعات مردم مکن
|
کرم پیش نامردمان گم مکن
|
|
به اخلاق، نرمی مکن با درشت
|
که سگ را نمالند چون گربه پشت
|
|
گر انصاف خواهی سگِ حقشناس
|
به سیرت بِهْ از مردم ناسپاس
|
ولی معروف با خوشرویی مردان بزرگ میگوید: من از فحش او بدم نیامد برای اینکه رنجور است و از فرط رنج تندخوی شده است:
|
چو خود را قوی حال بینی و خوش
|
به شکرانه بار ضعیفان بکش
|
|
اگر پرورانی درخت کرم
|
بَرِ نیکنامی خوری لاجرم
|
بوستان لبریز از مطالب است، ولی بعضی ابواب آن به طور خاصی جذاب و فتان است: فصل چهارم «در فضیلت تواضع» است، اما تنها در فضیلت تواضع نیست، در انصاف، گذشت و جوانمردی تمثیلهای ارزندهای دارد که گاهی دستورهای حضرت مسیح را به یاد انسان میآورد:
|
چرا دامن آلوده را حد زنم
|
چو در خود شناسم که تردامنم؟
|
|
مکن عیب خلق ای خردمند فاش
|
به عیب خود از خلق مشغول باش
|
از جمله، حکایت مرد تباهی است که سراسر عمر را با فساد و شر گذرانده بود. روزی حضرت مسیح را میبیند که به صومعه زاهدی فرو میآید، مجذوب روحانیت او شده به صومعه میرود، ولی عابد که مرد فاسد را میشناخت روی در هم کشیده وی را از محضر خود میراند، در حال از خداوند به عیسی وحی آمد که:
|
به بیچارگی هر که آید برم
|
نیندازمش ز آستان کرم
|
|
وگر عار دارد عبادت پرست
|
که در خلد با وی شود هم نشست
|
|
بگو ننگ از او در قیامت مدار
|
که آن را به جنّت برند این به نار
|
در بوستان گاهی «فضایل» برای ذات خود ستودنی است، زیرا زیباست و زیبایی، زبان سعدی را به سرودن میگشاید و گاهی از لحاظ اثر وضعی و بیچون و چرایی که بر آن مترتب است. گاهی تواضع و گذشت به صورت عملی پسندیده از روح کریمی سر میزند؛ مانند حکایت مستی که بربط را بر سر پارسایی شکست:
|
یکی بربطی در بغل داشت مست
|
به شب در، سر پارسایی شکست
|
|
چو روز آمد آن نیکمرد سلیم
|
برِ سنگدل برد یک مشت سیم
|
|
که دوشینه معذور بودی و مست
|
تو را و مرا بربط و سر شکست
|
|
مرا بِهْ شد آن زخم و برخاست بیم
|
تو را بِهْ نخواهد شد الّا به سیم
|
و گاهی اثر شوم و زیانبخش غرور و خودپسندی بدین صورت بیان میشود:
|
یکی در نجوم اندکی دست داشت
|
ولیک از تکبر سری مست داشت
|
|
برِ کوشیار آمد از راه دور
|
دلی پر ارادت سری پر غرور
|
|
خردمند از او دیده بردوختی
|
یکی حرف در وی نیاموختی
|
|
چو بیبهره عزم سفر کرد باز
|
بدو گفت دانای گردنفراز:
|
|
تو خود را گمان بردهای پرخرد
|
انایی که پر شد دگر چون برد؟
|
|
ز دعوی پری زان تهی میروی
|
تهی آی تا پرمعانی شوی
|
|
ز هستی در آفاق، سعدی صفت
|
تهی گرد و باز آی پرمعرفت
|
از خواندن حکایت فوق بیماری مزمن عُجب و خودپسندی که امروز محسوسترین نقطه ضعف ما را تشکیل میدهد، در ذهن شخص مصور میشود. وقتی خوب کاوش کنیم، میبینیم همین یک خوی نکوهیده مصدر بسیاری از ناهنجاریها و ناسازگاریهای اجتماعی ما میباشد: انصاف و مروّت در زیر تازیانه آن کرخ میشود، معایب و نقایص ما در هر ناحیه از زندگانی راکد و سیر تحول و رفتن به سوی کمال متوقف میماند. حکومت تاب شنیدن انتقاد ندارد، انتقاد کننده اعتدال و انصاف را از دست میدهد، نویسنده و شاعر گفتههای خود را نمونه کمال پنداشته، هرگونه خردهگیری را بر بیانصافی حمل میکند. کار خودپسندی و غرور ما به جایی رسیده است که هر مادری دختر خود را زیباترین دختران شهر میداند. هر پدری پسر خود را نابغه و برتر از تمام جوانان تصور میکند، چنانکه سعدی هم در این باب میگوید: «هر کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال».
گاهی حکایت بوستان تصویر زندهای است از وضع اجتماع مانند سرگذشتی که برای خود سعدی روی داده است و از قراین برمیآید که هنگام سیر و سیاحت در یکی از بلاد غربت به خانه قاضی شهر که عدهای اهل فضل نیز حضور داشتهاند، وارد میشود و صف نعال را اختیار نکرده، بر جایی که متناسب شأن خود پنداشته است، مینشیند. نوکر قاضی که از سر و وضع سعدی، او را ولگردی گستاخ تشخیص میدهد، از آنجایش بلند کرده، در پایین مجلس مینشاند که:
|
نه هرکس سزاوار باشد به صدر
|
کرامت به فضل است و رتبت به قدر
|
|
به عِزّت هر آن کاو فروتر نشست
|
به خواری نیفتد ز بالا به پست
|
سعدی قانع و عزیزالنفس که در ایام سیر و سیاحت امور خود را با وعظ میگذرانیده، لابّد سر و وضع ژولیده و درویشانه داشته است. گماشتگان خانههای بزرگان مانند سگ با لباس کهنه و مردمان ژولیده میانه خوشی ندارند. صاحبخانه هم که به عزّ و تمکین خویش میبالد، راضی نمیشود که مردی از عامه ناس یا درویشی بیابانگرد در میان صدرنشینان قرار گیرد، از این رو با سکوت خود رفتار نوکر را تأیید میکند. در اینگونه مجلسها غالباً صحبتهای علمی و مذهبی به میان میآید و از قضا همان روز مباحثهای در میگیرد که سعدی آن را با چند بیت زیبا نقاشی کرده است و هنگامی که شخص ابیات مزبور را میخواند، صحنه مباحثاتی که هماکنون نیز میان طلاب در میگیرد، برابر ذهنش مصور میشود:
|
گشادند بر هم درِ فتنه باز
|
به «لا» و «نعم» کرده گردن فراز
|
|
تو گفتی خروسان شاطر به جنگ
|
فتادند در هم به منقار و چنگ
|
|
یکی بیخود از خشمناکی چو مست
|
یکی بر زمین میزند هر دو دست
|
سعدی ژندهپوش از پایین مجلس وارد بحث میشود و با بیان فصیح و مستدل قضیه را روشن میکند. از هر طرف صدای آفرین بلند میشود:
|
سمند سخن تا به جایی براند
|
که قاضی چو خر در وَحَل بازماند
|
آن وقت خواستند بدو اکرام کنند. قاضی دستار خود را به وی میدهد، ولی سعدی بینیاز و منیعالطبع آنرا قبول نمیکند:
|
به دست و زبان منع کردش که دور
|
منه بر سرم پای بند غرور…
|
|
تفاوت کند هرگز آب زلال
|
گرش کوزه زرین بود یا سفال؟
|
|
خرد باید اندر سر مرد و مغز
|
نباید مرا چون تو دستار نغز
|
در حکایت زیر صحنه زندهای از روش ناپسند مردمی که به طمع به در کسی روی میآورند و اگر نیازشان برآورده نشد، زبان به طعن و لعن میگشایند، مجسم میسازد، اما سه نکته مهم را به طور مؤثر بیان میکند: نخست توصیف زیبایی است از ریاکاران: مردی به خانه صاحبدلی روی میآورد، ولی شخص وارسته کریم در آن وقت چیزی در دست ندارد که حاجت نیازمند را برآورد. مرد نیازمند که مأیوس برمیگردد، بد گفتن آغاز میکند. در این بدگویی سعدی یک یک صفات ریاکاران روحانینما را برمیشمرد:
|
که زنهار از این کژدمان خموش
|
پلنگان درنده ژنده پوش
|
|
که چون گربه زانو به دل مینهند
|
وگر صیدی افتد چو سگ میجهند
|
|
ره کاروان شیرمردان زنند
|
ولی جامه مردم اینان کنند
|
|
سپید و سیه پاره بردوخته
|
به سالوس و پنهان زر اندوخته…
|
بعد از این، نکته دوم اجتماعی را مطرح میکند و آن این است که مریدی که سخنان مرد بدگو را شنیده است، از راه ارادت آن را به شیخ باز میگوید. سعدی این عمل مرید را از لحاظ نتیجه ناپسندی که در بردارد مخالف عقل و اخلاق میداند ـ زیرا هم آتش کینه برمیافروزد و هم دوستی را متألم میکند ـ و از زبان شیخ که این بدگوییها درباره او شده است، چنین میگوید:
|
بدی، در قفا عیب من کرد و خفت
|
بتر زو قرینی که آورد و گفت
|
|
یکی تیری افکند و در ره فتاد
|
وجودم نیازرد و رنجم نداد
|
|
تو برداشتی و آمدی سوی من
|
همی در سپوزی به پهلوی من…
|
و چنانکه ملاحظه میکنید، این رأی سعدی کاملاً خردمندانه و دستور ارزندهای است برای معاشرت. کسی پشتِ سر ما بدگویی میکند، ما از آن اطلاع نداریم پس رنجی نمیبریم، علاوه، کینهای از بدگو در سینه ما ریشه نمیگیرد و این کینه مثل خوره صفای قلب ما را نمیخورد، به واسطه همین امر که ما آن را نشنیدهایم کینهای در دل نگرفتهایم چه بسا ممکن است در موقع دیگر به شخص بدگو محبتی کنیم و در نتیجه شخص بدگو با ما دوست شود، اما دوست نادانی که بدگوییهای او را بازگو میکند هم به رنج میدهد و هم «تخم کین میکارد» و در نتیجه وسیله آشتی و صلح و صفا را از بین میبرد.
شیخ اجل در جای دیگر (باب هفتم) همین معنی را آورده است:
|
یکی گفت با صوفیی در صفا
|
ندانی فلانت چه گفت از قفا
|
|
بگفتا خموش ای برادر بخفت
|
ندانسته بهتر که دشمن چه گفت
|
|
کسانی که پیغام دشمن برند
|
ز دشمن همانا که دشمنترند
|
|
کسی قول دشمن نیارد به دوست
|
جز آن کس که در دشمنی یار اوست
|
|
نیارست دشمن جفا گفتنم
|
چنان کز شنیدن بلرزد تنم
|
|
تو دشمنتری کآوری بر دهان
|
که دشمن چنین گفت اندر نهان
|
|
از آن همنشین تا توانی گریز
|
که مر فتنه خفته را گفت: خیز
|
|
میان دو تن جنگ چون آتش است
|
سخنچین بدبخت هیزمکش است
|
نکته سومی که سعدی در حکایت بالا گنجانیده است، نشان دادن فضیلت گذشت و سعه صدر بزرگان است. شیخ مراد پس از شنیدن تمام سخنان ناروای مرد بدگو به خنده آمده، میگوید: «آنچه او گفته کم است، زیرا مرا خوب نمیشناسد من در حقیقت بدتر از آن هستم که او تصور کرده است:
|
وی امسال پیوست با ما وصال
|
کجا داندم عیب هفتاد سال
|
|
ندیدم چنین نیک پندار کس
|
که پنداشت عیب من این است و بس
|
اما سعدی پیوسته در این دایره اخلاق باقی نمیماند. گذشت فضیلت بزرگی است، ولی همه کس تاب داشتن آن را ندارد. علاوه قضیه جنبه دیگر دارد، سعدی که مرد اجتماع و به سلامت جامعه علاقهمند است، جنبه دیگر قضیه را فراموش نمیکند و آن در مورد اشخاصی است که فطرتاً موذی و بدکارند و شر آنها استثنایی نیست و به یک نفر محصور نمیماند؛ اینگونه شرور باید کیفری در پی داشته باشد تا رواج نیابد و به جامعه از آن زیان نرسد:
|
بگفتیم در باب احسان بسی
|
ولیکن نه شرط است با هرکسی
|
|
بخور مردم آزار را خون و مال
|
که از مرغ بد، کنده بِهْ پر و بال
|
|
برانداز بیخی که خار آورد
|
درختی بپرور که بار آورد
|
|
نبخشای در هر کجا ظالمیست
|
که رحمت بر او جور بر عالمیست
|
|
جهانسوز را کشته بهتر چراغ
|
یکی بِهْ در آتش که خلقی به داغ
|
|
جفاپیشگان را بده سر به باد
|
ستم بر ستم پیشه عدل است و داد
|
بسط گفتار درباره بوستان و نشان دادن نکتهها، پندها، آرای صائب و ظرافت فکری سعدی از گنجایش این فصل بیرون است، از این رو به آوردن چند نمونه دیگر از فکر و بلاغت سعدی در موضوعهای مختلف اکتفا میشود:
نوع دوستی:
|
شبـی دود خـلـق آتشی برفروخت
|
شـنـیدم کـه بغداد نیمی بسوخت
|
|
یکـی شـکر گفتی در آن خاک و دود
|
کــه دکّـان مـا را گــزنــدی نـبـود
|
|
جـهانـدیدهای گفتش: ای بـوالهوس
|
تو را خود غم خویشـتن بود و بس
|
|
پسـندی که شهـری بـسوزد به نار
|
اگـر خـود سـرایت بـود بر کنار!؟
|
ارزش حقیقی انسان
|
چنان قحط سالی شد اندر دمشق
|
که یاران فراموش کردند عشق…
|
|
… نگه کرد رنجیده در من فقیه
|
نگه کردن عالم اندر سفیه
|
|
که مرد ارچه بر ساحل است ای رفیق
|
نیاساید و دوستانش غریق
|
|
من از بینوایی نیم روی زرد
|
غم بینوایان رخم زرد کرد
|
|
منغّض بود عیش آن تندرست
|
که باشد به پهلوی بیمار سست…
|
|
اگر مشک خالص نداری مگوی
|
ورت هست خود فاش گردد به بوی
|
|
کمال است در نفس مرد کریم
|
گرش زر نباشد چه نقصان و بیم؟
|
خاموشی
|
زبان درکش ای مرد بسیار دان
|
که فردا قلم نیست بر بیزبان
|
|
صدفوار گوهرشناسان راز
|
دهن جز به لؤلؤ نکردند باز
|
|
کم آواز هرگز نبینی خجل
|
جوی مشک بهتر که یک توده گل
|
|
چرا گوید آن چیز در خفیه مرد
|
که گر فاش گردد، شود روی زرد
|
|
تو را خامشی ای خداوند هوش
|
وقار است و نااهل را پرده پوش
|
|
اگر عالمی هیبت خود مبر
|
وگر جاهلی پرده خود مدر
|
نیک اندیشی
نیکبینی و نیکاندیشی فضیلت، بلکه بالاتر گویم از نعمات خداوندی است. دارندگان چنین خوی، پیوسته در آسایش و لذتند، در هر کجا و در هر چیزی زیبایی و خوبی میبینند. علاوه بر بهرهمندی دایم از خوشی، دوستی و احترام خلق را به سوی خود جلب میکنند. سعدی در باب هفتم بوستان حکایت زیر را میسراید:
|
جوانی هنرمند فرزانه بود
|
که در وعظ چالاک و مردانه بود
|
|
قوی در بلاغات و در نحو چست
|
ولی حرف ابجد نگفتی درست
|
|
یکی را بگفتم ز صاحبدلان
|
که دندان پیشین ندارد فلان
|
|
برآمد ز سودای من سرخ روی
|
کز این جنس بیهوده دیگر مگوی
|
|
تو در وی همان عیب دیدی که هست
|
ز چندان هنر چشم عقلت ببست
|
|
یکی را که فضل است و فرهنگ و رای
|
گرش پای عصمت بلغزد ز جای
|
|
به یک خرده مپسند بر وی جفا
|
بزرگان چه گفتند «خُذما صفا»
|
|
که را زشتخویی بود در سرشت
|
نبیند ز طاووس جز پای زشت
|
|
منه عیب خلق ای فرومایه پیش
|
که چشمت فرو دوزد از عیب خویش
|
|
چرا دامن آلوده را حد زنم؟
|
چو در خود شناسم که تردامنم
|
|
من ار حق شناسم و گر خودنمای
|
برون با تو دارم درون با خدای
|
|
تو خاموش اگر من بِهم یا بدم
|
که حمّال سود و زیان خودم
|
|
نکوکاری از مردم نیک رای
|
یکی را به ده مینویسد خدای
|
|
تو نیز ای عجب هر که را یک هنر
|
ببینی، زده عیبش اندر گذر
|
|
یکی خوشتر از خویشتن دار نیست
|
که با خوب و زشت کسش کار نیست
|
|
یکی خوب کردار خوشخوی بود
|
که بدسیرتان را نکو گوی بود
|
|
به خوابش کسی دید چون درگذشت
|
که باری حکایت کن از سرگذشت
|
|
دهانی به خنده چو گل باز کرد
|
چو بلبل به صوتی خوش آغاز کرد
|
|
که بر من نکردند سختی بسی
|
که من سخت نگرفتمی بر کسی
|
سلطان حقیقی
|
تو با دشمن نفس همخانهای
|
چه در بند پیکار بیگانهای؟
|
|
تو خود را چو کودک ادب کن به چوب
|
به گرز گران مغز مردم مکوب
|
|
وجود تو شهریست پر نیک و بد
|
تو سلطان و دستور دانا، خرد
|
|
رضا و ورع نیکنامان حرّ
|
هوی و هوس، رهزن و کیسه بُر
|
|
چو سلطان عنایت کند با بدان
|
کجا ماند آسایش بخردان
|
|
تو را شهوت و حرص و کین و حسد
|
چو خون در رگانند و جان در جسد
|
تمثیل زیبایی از تواضع
|
مگر دیده باشی که در باغ و راغ
|
بتابد به شب کرمکی چون چراغ
|
|
یکی گفتش ای کرمک شب فروز
|
چه بودت که بیرون نیایی به روز
|
|
ببین کآتشین کرمک خاکزاد
|
جواب از سرِ روشنایی چه داد
|
|
که من روز و شب جز به صحرا نیام
|
ولی پیش خورشید پیدا نیام
|
فرومایه
|
مپندار اگر سفله قارون شود
|
که طبع لئیمش دگرگون شود
|
|
وگر در نیابد کرم پیشه، نان
|
نهادش توانگر بود هم چنان
|
|
ز نعمت نهادن بلندی مجوی
|
که ناخوش کند آب اِستاده بوی
|
|
به بخشندگی کوش کآب روان
|
به سیلش مدد میرسد ز آسمان
|
شاید یک علت تفوق بوستان بر گلستان این است که سخن به لباس نظم در آمده و نظم قلمرو و بلامعارض سعدی است. سعدی در نظم چون ماهی در آب است، در محیط مساعد خود قرار گرفته و مطالب را روانتر و بیخدشهتر میگوید. در بوستان نیز حکایتهای سست و نقطههای ضعیف هست، مانند حکایت جوان آهنین پنجه اردبیل که اسیر نمدپوشی شد (باب پنجم بوستان) سعدی به جای اینکه به شیوه واقعبینی خود علت زبونی او را بازگوید، واقعه را معلول قضا و قدر جلوه میدهد، یا حکایتی که در باب هفتم آورده است:
|
شبی دعوتی بود در کوی من
|
ز هر جنس مردم در آن انجمن
|
که باز تحت تأثیر عادات و آداب عمومی قرار گرفته و حکایتی کم مغز را در لباس نظمی محکم در آورده است و همین استحکام و پختگی زبان و قوت نظم، پردهای بر آن کشیده است. در گلستان این نکته زود به چشم میخورد و اشارهای نیز بدان شد که غالب ابیاتی که به شکل شاهد در آخر مطلب یا حکایتی میآید بدان مطلب و حکایت قوت میبخشد. بسا اوقات، خود مطلب قابل شبهه یا ضعیف است، ولی یکی دو بیتی که در آخر آن آمده است، آن را مسجل میکند، اما بوستان عرصه «زبانآوری» سعدی است. علاوه بر موضوعها شیوهای که سعدی در تلفیق حکایات و بیان آراء خود به کار بسته است، مطالب را استوارتر و خلل ناپذیرتر و خردمندی او را بیشتر هویدا میکند.
در بوستان «حکایت» زمینه یا مقدمهای است برای نشر آرای اجتماعی سعدی و در این راه توفیق بیمانند یافته است. انتخاب از بوستان دشوار است، زیرا غالب مطالب شایسته نقل است، مخصوصاً باب اول که سزاوار است در کتابهای درسی دبستانها و دبیرستانها گنجانیده شود و در زیر برای نمونه به چند حکایت که مرا بیشتر گرفته است اشاره میکنم:
حکایت مفصلی که بدین بیت آغاز میشود:
|
شنیدم که دارای فرخ تبار
|
ز لشکر جدا ماند روز شکار
|
حکایتی که از عمر بن عبدالعزیز نقل میکند که در ایام قحطی انگشتری گرانبهای خود را فروخت و به یاری گرسنگان شتافت.
حکایت پادشاهی که میخواست از سلطنت کناره گرفته زاهد شود و روشن ضمیری به وی نصیحت داد که:
|
تو بر تخت سلطانی خویش باش
|
به اخلاق پاکیزه درویش باش
|
|
طریقت به جز خدمت خلق نیست
|
به تسبیح و سجاده و دلق نیست
|
حکایت «یکی از پادشاهان غور» که سراسر بر ضد ظلم و استبداد است و ابیات ارزندهای به استحکام و بلندی ابیات خوب شاهنامه در آن میخوانیم.
پینوشت:
۱. زمین را از کمالیت شرف بر آسمانستی.
۲. سپر بیفکند از تیغ غمزه مسلول.