این جانب در طی مدت بیش از بیست سال «ور رفتن» با نسخههایخطی کلیات سعدی و نسخه بدلهای آن توانستهام نسخهای برای چاپ آماده کنم که در سال ۱۳۸۴ منتشر خواهد شد. در این مقاله به بعضی از نکتههایی که در حین تدقیق در آثار سعدی برخوردم میپردازم:
۱. در نسخههای کهن گلستان، اختلاف بیش از حد انتظار است، چنان که در مواردی فقط معنی جملهها همانند است و نه الفاظ. به نظر میرسد بعضی از کاتبان به مفهوم کلام بیش از لفظ توجه داشتهاند: معنی را گرفته با الفاظی متفاوت کتابت میکردهاند. شاید این امر از آن جا سرچشمه میگیرد که به گلستان به عنوان یک اثر حکمت علمی مینگریستهاند. به هر حال بر این عامل و عواملی که دربارۀ اختلاف نسخههای خطی همه آثار و به ویژه شاهکارها صادق است، از قبیل دشواری خط فارسی، تشابه حروف به همدیگر، بیسوادی و بیمسئولیتی کاتبان، هم چنان که شادروان عبدالعظیم قریب یادآوری کرده است، باید اختلاف بیش از حد انتظار نسخههای گلستان را در این عامل دانست که سعدی، گلستان را در سال ۶۵۶ه..ق. نوشته و سی و چهار سال، اگر تاریخ درگذشت او را ۶۹۰ بدانیم یا سی و نه سال، اگر تاریخ مذکور را ۶۹۴ بدانیم، بعد از تصنیف گلستان زیسته است. احتمال این که خود مکرر در آن دست برده و جرح و تعدیل کرده باشد، محتمل بلکه یقین است. از اینرو به نظر نگارنده، تکیه بر یک نسخۀ کهن و اساس قرار دادن آن، وافی به مقصود به نظر نمیرسد. حتی اگر نسخه به خط خود سعدی بوده باشد، مگر آن که یقین کنیم که نسخه مبتنی بر آخرین تصحیحات خود او بوده است و البته تصور وجود چنین نسخهای را امروز با توجه به اطلاعات کتاب شناختی و نسخه شناختی باید دور از انتظار دانست. این است که در تصحیح انتقادی گلستان باید روش التقاطی و انتقادی به کار ببریم.
۲. شمارۀ غزلهای سعدی در نسخۀ ما ۷۰۳ غزل است. در نسخههای قدیم کلیات این تعداد به چند بخش تقسیم شده است: طیبات، بدایع، خواتیم، غزلیات قدیم و ملمعات. در نسخهای که شادروان حبیب یغمایی از روی نسخههای کهن ترتیب داده، مجموعاً ۷۰۵ غزل در ذیل سه عنوان طیبات (۳۰۲ غزل)، بدایع (۳۴۹ غزل) و خواتیم (۵۴ غزل) آمده است.
بعضی گفتهاند که اساس این تقسیمبندیها از خود سعدی است؛ بدین معنی که بخشی از غزلها را در زمان حیات گردآوری کرده و مثلاً طیّبات یا بدایع نامیده است چنان که خود گوید:
|
اگر بدایع سعدی نباشد اندر بار
|
به پیش اهل و قرابت چه ارمغان آری
|
با این همه سعدیشناس نامدار، محمدعلی فروغی، در این امر تردید کرده و در نسخۀ خود ترتیب نسخههای کهن را به هم زده، غزلها را از جهت محتوایی تقسیم کرده، بیشترین غزلها را در ذیل غزلهای عاشقانه جای داده و بقیه را در مواعظ، مراثی و ملحقات و جز آنها جای داده است. ما در نسخۀ خود نه ترتیب یغمایی را رعایت کردیم و نه ترتیب فروغی را، بلکه همه آن چه را که از جهت ساختاری میتوان عنوان غزل به آنها داد، در یک جا جمع کردیم. چنان که در رباعیها، قطعات و قصاید هم همین کار را کردیم یعنی هر کدام از آنها را بدون توجه به محتوا در یک جا جمع کردیم.
۳. نسخه بدلهای غزلیات را میتوان در چند مقوله بررسی کرد. دستۀ معتنابهی از آنها، نسخه بدلهایی است که شکل مختار و متناظر آنها، هر دو از نوع نمط عالی کلام و هر دو سعدیوار است. دربارۀ این گونهها، یک نظر این است که خود شاعر در طول زندگانی، در غزلیات دست برده است یا بعضی از آنها را در محافل از حفظ میخوانده و به اقتضای مجلس و موقع آنها را با تغییر همراه میکرده است. در هر صورت هر دو شکل را میتوان از خود وی دانست. نظر دیگر این است که کاتبان که اغلب خود طبع شعرکی میداشتهاند، در حین کتابت به عمد یا من غیرعمد در اشعار شاعر نامدار، تغییراتی میدادهاند. بنا به این نظر، این تغییرات از سعدی نیست و از دیگران است. به هر حال مسئله این است که کار تدوین کنندۀ کلیات، دربارۀ این گونهها بسیار دشوار است؛ چه به راحتی میتوان آنچه را در متن آمده به حاشیه برد و حاشیه را به متن آورد و نکته این است که در این کار اغلب آنچه را به نظر «سعدیوارتر» و عالیتر و دلپذیرتر میآید ـ لااقل به زعم نویسنده ـ و کلام را از نوع نمط عالی میسازد، در متن میآوریم. معنای این سخن، این است که سعی نمیشود کلام سعدی کشف شود، بلکه چون اعتقاد بر این است که سعدی پیوسته باید عالیترین سخن را بر زبان آورده باشد، انتخاب متن نهایتاً به سود سعدی تمام میشود. پس چه باید کرد؟ میتوان همین فرض را پذیرفت و کار را به سود سعدی تمام کرد و با قول به «سعدی وارتر» قال قضیه را کند و میتوان گونۀ کهنترین نسخه را در متن آورد، اما از آنجا که در نسخههای کهنتر هم موارد قابل ردی هست، این کار هم وافی به مقصود به نظر نمیرسد، لذا ما همان راه اول را در پیش گرفته، گونههایی را که در آنها منطق کلام عموماً و سیاق فکر و سبک سعدی خصوصاً آشکار است، برای آوردن در متن انتخاب کردیم. در این جا تعدادی از این موارد را میآورم. روایت اول در متن و روایت دوم به حاشیه برده شده است:
|
همه شب در این خیالم که حدیث وصل جانان
|
به کدام دوست گویم که محل راز باشد
|
|
سخنی که نیست طاقت که ز دوستان بپوشم
|
|
دل آینۀ صورت غیب است ولیکن
|
شرط است که بر آینه زنگار نباشد
|
|
در صورت زیبا چه توان گفت ولیکن
|
|
ما صبر دگر باره نگوییم که تلخ است
|
کان میوه که از صبر برآمد شکری بود
|
|
من بعد شکایت نکنم تلخی هجران
|
|
اگر چه جمله جهانت به دل خریدارند
|
مَنَت به جان بخرم تا کسی نیفزاید
|
|
لطیف را همه کس مشتری بود، لیکن
|
|
رحمت نکـرد بـر قد همچون کمان من
|
چون تیر ناگهان ز کنارم بجست یار
|
|
چون قامتم کمان صفت از غم خمیده دید
|
|
عجب مدار که از غیرت تو وقت بهار
|
بگرید ابر و بخندد شکوفه بر چمنش
|
|
شگفت نیست گر از غیرت تو برگلزار
|
|
زخم شمشیر غمت را ننهم مرهـم کس
|
طشت زرینم و پیوند نگیرم به سریش
|
|
درد عشق تو به داروی کسان به نشود
|
|
سماع اهـل دل، آواز نالۀ سـعدی است
|
چه جای زمزمۀ عندلیب و سجع حمام
|
|
انیس خاطر سعدی سماع روحانی است
|
|
چـندم بـه سـر دوانـی، پرگاروار گردت
|
سرگشتهام ولیکن پای استوار دارم
|
|
آن نقطهام که گردم دایم به سر چو پرگار
|
|
خود گرفتم که نگویم که مرا واقعهای است
|
دشمن و دوست بگیرند قیاس از سخنم
|
|
ور بگویم که مرا آتش غم در جان نیست
|
|
آنجا که عشق خیمه زند جای عقل نیست
|
غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی
|
|
فرمان عشق و عقل به یک جای نـشنوند
|
|
ای غم از صحبت دیرین توأم دل بگرفت
|
هیچت افتد که خدا را ز سرم برخیزی
|
|
ای غم از هـم نفـسیّ تـو ملالم بـگرفت
|
|
معلّمت همه شوخی و دلبری آموخت
|
عجب عجب که نیاموخت وفاداری
|
|
به دوستیات وصیت نکرد و دلداری
|
|
بنال سعدی اگر چارۀ وصالت نیست
|
که نیست چارۀ بیچارگان به جز زاری
|
|
چو زور و زر نبود چاره نیست جز زاری
|
۴. از جمله دشواریها، در تصحیح آثار سعدی، دشواری انتخاب در افعالی است که در نسخهها به دو صورت مثبت و منفی آمده است. مثلاً در بوستان مندرج در کلیات چاپ فروغی در حکایتی در اواخر بوستان این بیت هست:
|
دل از کفر و دست از خیانت بشست
|
خدایش برآورد کامی که جست
|
در بعضی نسخهها فعل منفی به صورت «نشست» است و ما همین صورت منفی را اختیار کردهایم (بیت ۱۰/۷۷). طبق ضبط فروغی یعنی چون مغ مذکور در حکایت دل از کفر و دست از خیانت شست، خدا حاجت او را برآورد، در حالی که با توجه به بیت پیشین که میگوید:
|
که سرگشتۀ دون یزدان پرست
|
هنوزش سر از خَمر بتخانه مست
|
|
|
دل از کفر و دست از خیانت نشست
|
خدایش بر آورد کامی که جست
|
در حالی که دل از کفر و دست از خیانت نشسته بود، خدا حاجت او را برآورده کرد به همین دلیل است که حقایق شناس مذکور در حکایت تعجب و حیرت میکند و پیغامی از سوی خداوند به گوشش میآید:
|
که پیش صنم پیر ناقص عقول
|
بسی گفت و قولش نیامد قبول
|
|
|
گر از درگه ما شود نیز رد
|
پس آن گه چه فرق از صنم تا صمد
|
در غزلیات تعداد این قبیل افعال که در نسخهها به صورت مثبت و منفی آمده، خیلی بیشتر از جاهای دیگر کلیات است. من حدود چهل فعل از این دست یادداشت کردهام، چند نمونه در اینجا نقل میکنم، چنان که خوانندگان ملاحظه میکنند در مواردی انتخاب یک صورت و مردود شمردن صورت دیگر چندان دشوار نیست ولی در مواردی، انتخاب یک گونه و آوردن آن در متن و گونۀ دیگر در حاشیه دشوار است چرا که هر دو گونه توجیهپذیرند:
|
بامدادی تا به شب رویت مپوش (بپوش)
|
تا بپوشانی (نپوشانی) جمال آفتاب
|
فروغی و نسخۀ منتخب ما «مپوش» و «بپوشانی» و نسخۀ یغمایی «بپوش» و «نپوشانی» است.
پیداست که در این بیت هر دو وجه توجیهپذیرند. «مپوش» در مصراع اول با «بپوشانی» تناسب دارد و بالعکس «بپوش» با «بپوشانی»؛ در صورت اول میگوید: رویت را مپوش تا آفتاب جرأت نکند در مقابل زیبایی تو [مثلاً از پشت ابر] به درآید و خود را نشان دهد و در صورت دوم برعکس میگوید: رویت را بپوش تا آفتاب جرأت کند و خود را نشان دهد. در هر دو صورت تشبیه مضمر و تفضیل در بیت هست.
فروغی صورت اوّل را در متن آورده و ما هم همین کار را کردهایم به نظر میآید در صورت اوّل لطفی بیشتر در کلام هست زیرا به طور ضمنی در این صورت این نکتهها هم هست:
الف. چون چهرۀ تو نورانیتر از آفتاب است (با توجه به تشبیه تفضیل) جهان را بهتر روشن خواهد کرد.
ب. اگر تو رویت نپوشانی علاوه بر این که جهان روشنتر خواهد شد، عشاق تو از دیدن طلعت زیبای تو محفوظ میشوند.
|
مردم هلال عید بدیدند (ندیدند) و پیش ما
|
عید است و آنک اَبروی همچون هلال دوست
|
نسخۀ فروغی و نسخۀ منتخب ما «بدیدند» و نسخۀ یغمایی «ندیدند» است.
به نظر میرسد وجه اوّل یعنی «بدیدند» توجیهپذیرتر است. میگوید: مردم هلال عید بدیدند، ولی ما نیازی به دیدن هلال عید نداریم، ما هر روز هلال ابروی دوست را میبینیم و عید داریم. صورت دوم هم بیوجه نیست، میگوید: مردم هلال ندیدند در حالی که ما هر روز هلال عید را در ابروی دوست میبینیم. صورت اوّل زیباتر مینماید.
|
گر آستین دوست بیفتد (نیفتد) به دست من
|
چندان که زندهام سرِ من و آستان دوست
|
نسخۀ فروغی و نسخۀ منتخب ما «بیفتد» و نسخۀ یغمایی «نیفتد» است.
صورت منفی هم بیوجه نیست میتوان توجیه کرد که اگر به وصال دوست نرسم سر بر آستان درش میگذارم و ملازم درگاهش میشوم. البته در صورت اوّل گفته اگر به وصال دوست برسم تا پایان عمر دست از دامنش بر نخواهم داشت.
|
کسی نماند که بر درد من نبخشاید (ببخشاید)
|
کسی نگفت که بیرون از او دوایی هست
|
نسخۀ فروغی و نسخۀ منتخب ما «نبخشاید» و نسخۀ یغمایی «ببخشاید» است.
قطعاً در اینجا نبخشاید باید گفتۀ سعدی بوده باشد؛ یعنی کسی نماند که دلش بر من نسوزد همه دلشان بر من سوخت.
|
شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن
|
بامدادت که ببینم (نبینم) طمع شامم نیست
|
نسخۀ منتخب ما «ببینم» و نسخۀ فروغی و یغمایی «نبینم» است.
وجه مثبت فعل توجیهپذیر است. میگوید: بامداد که تو را ببینم دیگر آرزوی دیدنت را شامگاه نخواهم داشت و البته این با نظام فکری سعدی سازگار نیست، سعدی یک لحظه نمیخواهد از دیدار دوست غافل باشد به ویژه که در مطلع غزل گفته است: خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست، وجه منفی فعل توجیهی ندارد و احتمالاً سهوالقلم ناسخان است که به نسخههای معتبری چون فروغی و یغمایی راه یافته است.
|
صید بیابان سر از کمند بپیچد (نپیچد)
|
ما همه پیچیده در کمند تو عمدا
|
فروغی و یغمایی و نسخۀ ما «بپیچد» و در سه نسخۀ خطی قدیم «نپیچد» است هر دو وجه قابل توجیه است؛
الف: صید بیابان سر به کمند نمیدهد، در حالی که ما عمداً سر به کمند تو دادهایم. جانوران سر به کمند نمیدهند تا به انسان چه برسد ولی تو چنان جاذبهای داری که ما عمداً سر به کمند تو دادهایم.
ب: حتی صید بیابان سر از کمند [تو] نمیپیچد [پس جای شگفت نیست] که ما همگی سر به کمند دادهایم. وجه اول پذیرفتنیتر است و وجه دوم با تأویل و توجیه کمی دور از ذهن.
|
من از تو پیشِ که نالم در شریعت عشق
|
معاف دوست بدارند (ندارند) قتل عمدا را
|
فروغی و نسخۀ ما «بدارند» و نسخۀ یغمایی «ندارند»، انتخاب یغمایی ظاهراً وجهی ندارد. میگوید: تو ای معشوق داری مرا در عشق میکشی و در شریعت عشق هم، قتل عمد معاف است و آن را دوست دارند، پس من پیش چه کسی از تو ناله کنم.
|
بیا که وقت بهار است تا من و تو به هم
|
به دیگران بگذاریم (نگذاریم) باغ و صحرا را
|
فروغی، یغمایی، نسخۀ ما «بگذاریم» چند نسخۀ خطی «نگذاریم» هر دو توجیهپذیر است؛ الف: همه به صحرا رفتهاند ولی من و تو به خانه رویم و خلوت کنیم، تأیید این معنی، این بیت است:
|
ما را سرِ باغ و بوستان نیست
|
هر جا که تویی تفرج آنجاست
|
یغمایی این وجه را لطیفتر میداند (ص ۵۸۶). ب: زودتر از دیگران به باغ و صحرا رویم، یار و بهار و باغ و صحرا هر سه آن چیزهایی است که سعدی واله و شیدای آنهاست. این بیت هم تأییدی بر این معنی است:
|
آنان که در بهار به صحرا نمیروند
|
بوی خوش ربیع بر آنها محرّم است
|
|
|
***
|
||
|
اگرت مراد باشد که هلاک ما برآید
|
چه کند؟ که شیر گردن بنهد (ننهد) چو گوسفندت
|
|
هر دو وجه توجیهپذیر و دارای معنی محصلی است.
الف: شیر چه کند؟ گردن مینهد مانند گوسفند.
ب: اگر گردن ننهد چه کار میتواند بکند؟
|
چو در میانۀ خاک اوفتادهای بینی
|
از او مپرس (بپرس) که چوگان از او بپرس (مپرس) که گوست
|
فروغی و یغمایی «از او بپرس که چوگان از او مپرس…» را انتخاب کردهاند. ما شکل «از او مپرس که چوگان از او بپرس» را انتخاب کردهایم و به نظر ما اصح این است. چوگان اینجا نماد معشوق و گو نماد عاشق است. معشوق از این که بدو عشق میورزند، غرق در سرور است و لزومی ندارد حالی از او بپرسند و خود معلوم است که حالش چون است. باید از عاشق بیچاره پرسید که چونی. عاشق است که از بیچارگی به سر میگردد:
|
گر به سر میگردم از بیچارگی، عیبم مکن
|
چون تو چوگان میزنی، جرمی نباشد گوی را
|
ضمناً باید گفت که در بیشتر نسخههای مورد مراجعۀ فروغی مصراع مطابق متن منتخب ما بوده است. (ص ۴۴۵، چاپ فروغی).
|
عشق و سودا و هوس در سر بماند (نماند)
|
صبر و آرام و قرار از دست رفت
|
فروغی و متن منتخب ما «بماند» و متن یغمایی «نماند» است و قطعاً سعدی «بماند» گفته بوده است. اگر عشق و سودا و هوس در سر نمانده باشد، چرا صبر و آرام و قرار از دست میرود!!
|
وقتی اگر برانیام بندۀ دوزخم بکن (مکن)
|
کاتش آن فرو کشد گریهام از جداییات
|
یغمایی «مکن»، فروغی [ص ۷۸۹] و نسخۀ منتخب ما «بکن» و ظاهراً اصح «بکن» است. میگوید: اگر مرا میرانی به دوزخم بفرست زیرا گریهام (اشک حاصل از گریهام) که به علت جدایی از توست، آتش دوزخ را خاموش میکند و در نتیجه دوزخ از میان میرود یا من دوزخی نمیشوم.
|
شاخکی تازه برآورد صبا بر لب جوی
|
چشم بر هم نزدی (بزدی) سرو سهی بالا شد
|
هر دو وجه درست است: الف: تا چشم بر هم نزدی. ب: تا چشم بر هم زدی.
|
تو در آینه نگه کن که چه دلبری ولیکن
|
تو که خویشتن ببینی (نبینی) نگهت به ما نباشد
|
فروغی و نسخۀ منتخب ما «ببینی» و نسخۀ یغمایی «نبینی» است و هر دو توجیه دارد. الف: اگر خودت را در آینه ببینی و زیبایی خود را بنگری دیگر به ما توجهی نخواهی کرد. ب: تو که حتی به خودت توجهی نداری، طبعاً به ما توجهی نخواهی داشت.
|
ز من بپرس (مپرس) که فتوی دهم به مذهب عشق
|
نظر به روی تو شاید که بر دوام کنند
|
فروغی و نسخۀ منتخب ما «بپرس» و یغمایی «مپرس» و هر دو توجیهپذیر است.
الف: از من بپرس که مطابق مذهب عشق فتوی میدهم که دایم به روی تو نگاه کنند.
ب: از من مپرس [که اگر بپرسی] فتوی میدهم که…
|
در چمن سرو ستاده است و صنوبر خاموش
|
که اگر قامت زیبا ننمایی (بنمایی) بچمند
|
فروغی و نسخۀ منتخب ما «ننمایی» و یغمایی «بنمایی» و هر دو وجه توجیهپذیر است.
الف: اگر قامت زیبای خود را نشان ندهی، [قامتی که در حال چمیدن و خرامیدن است] سرو و صنوبر مجال چمیدن پیدا میکنند.
ب: اگر… نشان بدهی سرو و صنوبر هم به شوق میآیند و به چمیدن و خرامیدن میپردازند. وجه اوّل ارجح به نظر میآید.
|
گر نبرم (ببرم) بارِ دوست، کیست که مانند اوست؟
|
کبر کند بی خلاف، هر که ندارد نظیر
|
فروغی «نبرم»، نسخۀ منتخب ما هم همین طور «نبرم»، یغمایی «ببرم»، اصح «نبرم» است، اگر چه «ببرم» هم بیتوجیه نیست.
|
بار غمت میکشم، وز هم عالم خوشم
|
گر نکند التفات یا بکند (نکند) احترام
|
یغمایی و نسخۀ منتخب ما «بکند» و فروغی «نکند» است. هر دو وجه صحیح است، اما وجه اوّل اصح است.
|
چه دشمنی که نکردی (بکردی) چنان که خوی تو باشد
|
به دوستی که شکایت به هیچ دوست نبردم
|
فروغی و نسخۀ منتخب ما «نکردی» و یغمایی «بکردی» هر دو صحیح است؛ الف: نکردی: دشمنیی نبود که نکرده باشی. ب: بکردی: هر چه دشمنی بود، بکردی، اولی لطیفتر است.
|
ستادهام به غلامیگرم قبول کنی
|
وگر نخواهی (بخواهی)، کفش غلام برگیرم
|
فروغی و نسخۀ منتخب ما «نخواهی» و یغمایی «بخواهی» است. در صورت اوّل میگوید: اگر غلامی مرا نخواهی کفش غلام تو را میگیرم. به سخن دیگر غلام غلام تو میشوم. در صورت دوم شاید میگوید: اگر اراده کنی کفش غلامت را میگیرم. یغمایی نوشته است: به هر صورت که باشد مناسب نمینماید. (ص ۵۸۸)
|
دُرم از دیده چکان است به یاد لب لعلت
|
نگهی باز به من کن که بسی دُر نچکانم (بچکانم)
|
یغمایی و نسخۀ منتخب ما «نچکانم» و نسخۀ فروغی «بچکانم» است. ظاهراً «نچکانم» درست است. میگوید: نگاهی دوباره به من کن که گریه نکنم. اگر عاشق، هنگامی که معشوق به او توجه دارد، باز هم گریه کند که خلاف مذهب عشق است مگر این که توجیه کنیم که گریه، گریۀ شوق است.
|
گویند سعدیا مکن، از عشق توبه کن
|
مشکل توانم و نتوانم که نشکنم (بشکنم)
|
فروغی و نسخۀ منتخب ما «نشکنم» و یغمایی «بشکنم» و قطعاً انتخاب یغمایی درست نیست، الّا این که در بعضی نسخهها به جای «نتوانم»، «بتوانم» است. «بتوانم»، «بشکنم» را توجیه میکند، اما زیبا نیست.
|
دیوانگان نترسند از صولت قیامت
|
بشکیبد اسبِ چوبین، از شیب تازیانه
|
فروغی و نسخۀ منتخب ما «بشکیبد»، یغمایی بیت را در حواشی (ص ۵۶۴) آورده و نشکیبد ضبط کرده، اصح «بشکیبد» است. ضمناً فروغی به جای شیب تازیانه، سیف و تازیانه دارد.
|
چون تو درخت دل نشان، تازه بهار و گل فشان
|
حیف بود که سایهای بر سر ما بگستری (نگستری)
|
فروغی و یغمایی و صارمی و مصدق، هر سه نسخه «نگستری»، نسخۀ منتخب ما بگستری. در بادی امر و ظاهراً «نگستری» صحیح به نظر میآید، امّا با توجه به بیت بعد که میگوید:
|
دیده به روی هر کسی بر نکنم ز مهر تو
|
در ز عوام بسته بِهْ چون تو به خانه اندری
|
معلوم میشود سایه بر سر سعدی گسترده و در خانۀ اوست، از این رو میگوید: تو آن قدر والایی که حیف است که سایه بر سر ما بگستری؛ نظیر این در سعدی نسبتاً زیاد است از جمله:
|
منِ بیمایه که باشم که خریدار تو باشم
|
حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم
|
|
|
***
|
||
|
از دولت وصالش حاصل نشد مرادی
|
وز محنت فراقش بر دل بماند (نماند) باری
|
|
فروغی و نسخۀ منتخب ما «بماند»، یغمایی «نماند»، «بماند» اصح است. اگر چه «نماند» هم نوعی توجیهپذیر است. در این صورت میگوید: محنت فراقش چنان دل را پر کرده که برای بار غمی دیگر جا نمانده است.
|
گرت چو من غم عشقی زمانه پیش آرد
|
دگر غم همه عالم به هیچ نشماری (بشماری)
|
در اکثر نسخهها «نشماری» است، ولی «بشماری» که در نسخ معدودی آمده هم بیمناسبت نیست. یغمایی نیز این مناسبت را متذکر شده است. (ص ۲۵۹)
|
دلم از تو چون نرنجد (برنجد) که به وهم درنگنجد
|
که جواب تلخ گویی تو بدین شکر دهانی
|
یغمایی و نسخۀ منتخب ما «نرنجد» و فروغی «برنجد». شاید توجیه فروغی آن چیزی باشد که ما ضمن شرح بیت «چون تو درخت گل نشان…» گفتیم.
|
عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم
|
عجب است اگر نسوزم (بسوزم) چو بر آتشم نشانی
|
یغمایی و نسخۀ منتخب ما «نسوزم» و فروغی «بسوزم» است. اگر «بسوزم» گفته بود، دیگر جای تعجب نبود.