آرام و ناباور در حالی که گونه های خیسش را در لابه لای انگشتانش پنهان کرده بود و بازوهایش را بر چهارچوبه پنجره تکیه داده بود، به آسمان نگاه می کرد. … آه بزرگی کشید و بوی نمناک خاک را در اعماق وجودش احساس نمود. هنوز هم باورش نمی شد…انگار گرداگردش را کابوسی جانکاه احاطه کرده بود .
دوباره نفس هایش به شماره افتاد. آرزو می کرد می توانست با تمام قدرت کابوسش را به آتش بکشد . اما خود را قادر به هیچ کاری نمی دید…. افسوسی جانکاه بر وجودش سنگینی میکرد. احساس دلتنگی غریبی بر او چیره شده بود. میدانست که دیگر او را نخواهد دید. این فکر چون حریقی بر جانش زبانه میکشید. نه تنها دایی عزیزش را از دست داده بود که استادش را ، رفیق گلستانش را که یار و همراه یاران یکشنبه اش را…
دلتنگی، امانش را بریده بود. تمام خاطرات شیرین گذشته در ذهنش تداعی میشد. خندههای بی غل و غش او را به یاد می آورد و نگاه پر صلابتش را که هرگز از زلال مهربانی تهی نبود.
حکایت خود را میگویم ؛ حکایت تمامی آنچه را که از استاد صادق همایونی به خاطر میآورم…. پای صحبتش که مینشستی ، آرام سخن میگفت و طوفان درونت را با طنین دلنوازش آرام میساخت. بیهوده برآشفته نمیشد. حکایات و تمثیلهای بسیاری در ذهن داشت که در هر محفلی با شیرینی خاص و جزییات کامل به بیان آنها میپرداخت. بعضی وقتها هم که سرحال تر بود ؛ شعرهای خودش را برایمان زمزمه میکرد؛ شعرهایی که ایماژهایش به زلالی باران بود و عطر کوچه باغهای نسترن نشان میداد:
بهار را به تماشا نشستهام
ای دوست
در این غروب سربی بارانی
از پشت شیشههای دریچه
و موج چلچلهها را
که در به درند
میان گاهواره باد
و غنچه بلور حباب را
به روی ساکت و آرام آبگینه آب
که میشکنند
دریغ
جای تو سبز است و کلبهام پاییز!
آزاداندیش ، آزادمنش و مدافع حقوق انسانی بود. سرزمین خود را عمیقاً دوست داشت. او از دیدگاه آن گروه از دوستانی که او را می شناختند و نیز از نظر استادان و فرهیختگان انسان مستعدی بود که در عرصههای حقوق، ادبیات و پژوهش خوش درخشید و خدمتگزار فرهنگ و جامعه خود شد، برگ برگ آثارش را که ورق میزنی، از این حکایت غریب با تو سخن میگوید. بسیار کوشید و برآن بود تا به قدر همتش بر فرهنگ و ادب این سرزمین برگی بیافزاید. فرهنگ مردم را بکاود، از عاشورا تعزیه برآورد و در شعر و داستان و سفرنامه حدیث عمر بگوید.
از تبعیض، تحمیق، قانون شکنی، بی عدالتی و هر آنچه شایسته انسان و اجتماع ما نبود ، عذاب میکشید . قلبش برای مردمانش، برای خاکش و برای فرهنگ و تمدن سرزمینش میتپید و چنین بود که حاصل عمرش را در تحقیق و پژوهش گذارند و خالصانه به دوستدارن این مرز و بوم پیشکش نمود. امّا سرانجام در هرم عصرگاهی پایان بهار، برای ادامه زندگی، مرگ را برگزید و جانش را از این کره خاکی پرواز داد…
در معبر زمان هزاران رنگ ، در هودج غریبی وتنهایی در شهر شب تبار پر از طوفان یارای غربتمان بود. گویی از تراکم یکرنگی ازسمت سروها وسپیداران آمده بود…از نهایت آبی ها ،ازسمت دریای بی نهایت آمده بود تا در این کویر زخمی بی پایان مرهمی بر خستگیهایمان باشد.
امروز از پس کوچش بسیار تنها ماندهایم و به راستی نمیدانیم که جای خالی او را چگونه می توان نظاره کرد؟