معانی ویژه حروف در شعر سعدی

حمیده نوح‌پیشه

سعدی‌شناسی دفتر یازدهم ۴۸ دقیقه مطالعه
حرف‌ها؛ واژک‌ها، واژه‌ها یا گروه‌هایی هستند که معنی مستقلی ندارند و فقط برای پیوند دادن گروه‌ها، کلمه‌ها یا جمله‌ها به یکدیگر، نسبت دادن کلمه‌ای به کلمه دیگر یا کلمه‌ای به جمله‌ای یا نمودن نقش کلمه در جمله به کار می‌روند.
در تمام کتاب‌های دستوری و زبان‌شناسی آمده است که حروف ـ ربط، اضافه و نشانه ـ معنی خاصی ندارند و نمی‌توان هیچ معنی مستقلی برای حروفی مانند: به، از، تا و… فرض کرد.
موجودیت و ماهیت این حروف تنها وابسته به جمله‌ای است که در آن به کار می‌روند. خارج از ساخت جمله، گروه یا ترکیب، هیچ معنی‌یی نمی‌توان برای آنها به دست آورد، اما وقتی در یک ساخت قرار می‌گیرند، گاه تا ده‌ها معنی پیدا می‌کنند، برای همین در کتاب‌های دستور زبان بخشی با عنوان «معانی حروف» وجود دارد.
در نهایت؛ ما با حروف بی‌معنیِ سرشار از معنی روبه‌روییم که هنوز در ساخت‌های زبانی، پذیرای معانی جدید می‌شوند و درطول تاریخِ زبان، رنگ عوض می‌کنند، برخی معانی خود را به دور می‌اندازند و گاه لباس معنیِ جدیدی می‌پوشند.
حال فرض کنیم بخواهیم از این حروفِ «خلّاق المعانی» در یک متن ادبی یا شعر استفاده کنیم، چه اتفاقی ممکن است، بیفتد؟ ذهن خلاق شاعر یا نویسنده چه لباسی از معنی می‌تواند بر تن حروف بپوشاند؟ کدام یک را می‌تواند بیرون بیاورد؟ و آیا هر هنرمندی توان طراحی و خلق معانی را دارد؟!
 چند احتمال مطرح می‌شود؛ این که هنرمند این حروف را در همان معانی رایجِ عصر خویش بی کم وکاست به کار بَرد یا این که به هردلیلی از معانی زمان خود چشم بپوشد و تنها به تقلیدی از گذشته اکتفا کند یا در نهایت ترکیبی از هردو را ارایه دهد. احتمال سومی ‌هم وجود دارد و آن، این که شاعر یا نویسنده گامی به جلو بگذارد و با استفاده از تمام امکانات زبانی، معانیِ جدیدی برای حروف به وجودآورد.
حروف، برای یک ذهن خلاق، غنیمتی باارزش هستند؛ زیرا از خود هیچ معنایی ندارند که باعث شود هنرمند در تنگنا قرارگیرد و حتی در عوض، ظرفیتی بالا برای حمل معانی مختلف دارند. معمولاً از لحاظ هجایی کوتاه هستند و در وزن یا موسیقیِ کلام مشکلی ایجاد نمی‌کنند. حتی می‌توان از تکرار آنها موسیقی نیز آفرید. می‌توان با هنرمندی آنها را در یک بیت یا مصراع تکرار کرد و یا این که در طولِ بیت جای مناسبی برای آن یافت. با ترکیب حروف، حرف‌های جدیدی با بارِ معنایی بیشتر یا متفاوت ساخت و با جا به جا کردن آنها در جمله، معانی را به کلی تغییر داد و از این رهگذر به صنایع و آرایه‌های ادبی بسیاری گریز زد.
ولی آیا دنیای شگفت انگیز و ظرفیت بالای هنرسازی حروف برای هر شاعر و نویسنده‌ای آشکار بوده و مورد استفاده بلاغی آنها قرار گرفته است؟ این امر مستلزم وجود چه نوع توانایی ویژه‌ای در یک شاعر یا نویسنده است؟
هنرمندی می‌تواند از این ظرفیت بالقوه استفاده کند که به «زبان» تسلط کامل داشته باشد. آشنایی با ظرایف، محدودیت و امکانات بالقوه و بالفعلِ زبان، هنرمند را یاری می‌دهد که بتواند هنر خود را به زیبایی عرضه کند؛ آن هم به بهترین شکل، در کمترین الفاظ و با خلق بیشترین معانی و تأثیرگذاری. این هنرمندی، کارِ هر کسی نیست و تنها اندک شاعران و نویسندگانی در طول تاریخ زبان و ادبیات فارسی موفق به انجام آن شده‌اند.
سعدی شاعری است که به زعم همگان «استادِ زبان» است؛ اما چگونه می‌توان آن را اثبات و توصیف کرد؟ همه در برابر جادوی زبان سعدی سرِ تعظیم فرو می‌آورند. محققان و استادان زیادی سعی کرده‌اند که هر یک به نوعی این هنرمندی را توصیف کنند و به طریقی آن را توضیح دهند: ایجاز، روانی کلام، نوع ترکیبات و جملات و… ده‌ها توصیف دیگر.
از سال ۱۳۰۰ تا ۱۳۷۵ تنها ۱۷ مقاله ـ جدا از ضعف و قوّت آنها ـ درباره زیبایی‌شناسی آثار سعدی نوشته شده است۱ که بسیار جای تأمّل دارد. صرف نظر از تعداد اندک مقالات، آن‌چه مهم‌تر است، روش و متُد انتخابی نویسندگانِ آنهاست.
نقطه رجوع در بیشتر این بررسی‌ها «جمله» است، یعنی آن‌چه مورد بررسی قرار می‌گیرد «واحدِ زبانیِ جمله» است. درحالی که به نظر می‌رسد لازم است از واحدهای زبانی کوچک‌تر آغاز کرد تا به جمله و آن‌گاه متن رسید. تا زمانی که تکلیف سطح‌های زبانیِ کوچک‌تر که جملات را می‌سازند، روشن نشود و ما نتوانیم تصویر و تحلیل صحیحی از آنها ارایه دهیم، پرداختن به جمله و متن کاری ناقص و بیهوده خواهد بود. اگرچه بررسی جمله بسی آسان‌تر از اجزای کوچک تر تشکیل دهنده آن است. بخش کوچک امّا بسیار مهم در اثبات و توصیف هنرمندی سعدی «رفتار وی با حروف» است.
ایجاز و سهل و ممتنع بودن زبان سعدی که همگان به آن اذعان دارند و آن را اصلی‌ترین هنر وی ـ درسطح زبانی ـ می‌شمارند، ریشه در نحوه رفتار وی با حروف ربط و اضافه دارد.
حروف در زبان مانند «شخصیت‌های یک نمایش» هستند که می‌توانند هر لحظه نقش‌های متفاوتی داشته باشند. سعدی چون بازی گردانی است که نقش‌های متفاوتی به حروف می‌دهد، ولی به این هم قانع نیست، بلکه آنها را در بهترین مکان برای ظاهر شدن و اجرای هرچه بهتر نقش نیز قرار می‌دهد و با آنها بازی می‌کند.
وی نه تنها به معانی آنها فکر می‌کند، بلکه نحوه ظاهر شدن آنها هم برای او اهمیت ویژه‌ای دارد.آنها را به حالِ خود رها نمی‌کند، بلکه برای آنها برنامه‌ای دقیق و حساب شده طرح می‌کند ـ البته ناگفته نماند که به نظر می‌رسد رفتار وی با تمام اجزای زبان این چنین است، اما در این‌جا بحث درباره «حروف ربط و اضافه» است، امّا چگونه می‌توان به این ساحت از هنر سعدی دست یافت و آن را توصیف کرد؟ گاهی چاره‌ای جز انتخاب راه و دل به دریا زدن نیست، باید همان قدر دقیق بود که سعدی.
«سعدی از آن گویندگانی است که قوت زبان آنها در کیفیت ترکیب جمله‌هاست نه در توسل به استعاره، تشبیه و سایر صنایع بدیعیه».۲ «در واقع شعر سعدی «شعرگفتاری» است و بار صنایع لفظی در این شعر بر دوش کلام و اندیشه است و شاعری می‌تواند آن را بنویسد که بر «زبان» تسلط داشته باشد. منشأ الهام چنین شعری «زبان» است».۳ حروف ربط و اضافه گاه نه برای نشان دادن، وابسته کردن یا ربط دادن اجزای کلام بلکه برای بیان پاره‌ای تفاوت‌های ظریف معنایی و عاطفی به کار می‌روند. برخی از حروف به کار رفته در غزلیات سعدی عبارتنداز:
از: به معنای «به خاطرِ، به سببِ»:
عاشق ‌آن‌ است‌ که بی خویشتن از ذوق سماع
پیش شمشیر بلا رقص کنان می‌آید
(۲۸۹/۶)
ز آن‌ بی‌خودم که عاشق صادق نباشدش
پروای‌ نفس خویشتن از اشتغال دوست
(۹۸/۴)
به‌خاک پای عزیزان که از محبت دوست
دل از محبت دنیا و آخرت کندم
(۳۷۷/۲)
به معنای «از طرفِ»:
کس را به قصاص من مگیرید
کز من بحل است قاتل من
(۴۷۰/۱۰)
نصیحت‌گوی ‌را از من ‌بگوی، ای خواجه دم درکش
چو سیل ‌از سر گذشت ‌آن‌ را چه‌ می‌ترسانی‌ از باران؟
(۴۵۱/۲)
بنده‌ام ‌گو تاج ‌خواهی ‌بر سرم‌ نِه ‌یا تبر
هر چه‌‌ پیش‌‌ عاشقان ‌آید ‌ز‌ معشوقان نکوست
(۹۲/۴)
به معنای «در برابرِ»:
تو جفا کنی و صولت، دگران دعای دولت
چه‌ کنند از این ‌لطافت که تو پادشاه داری؟
(۵۷۱/۸)
گر از شمشیر برگردی‌ نه ‌عالی ‌همتی‌ سعدی
تو کز نیشی ‌بیازردی‌ نخواهی ‌انگبین‌ رفتن
(۴۶۰/۱۰)
از پیش تو راهِ رفتنم نیست
چون ماهی اوفتاده در شست
(۴۱/۴)
به جای کسره اضافه:
عدیم را که تمنای بوستان باشد
ضرورت است تحمل ز بوستان‌بانش
(بدایع ۹۲/۳)
تحمل کردنِ بوستان‌بانش ضرورت است.
ای که سرتاپایت از گل خرمن است
رحمتی کن برگدای خرمنت
(۱۴۴/۵)
سرتا پایت خرمنِ گل است.
نگاه‌ من‌ به ‌تو و دیگران به خود مشغول؟
معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست
(۴۰/۸)
عارفان مستِ ساقی هستند.
معانی جدید:
به جایِ «با» یا «به وسیله، به واسطه»:
گفتم مگر ز رفتن غایب شوی ز چشمم
آن نیستی که رفتی آنی که در ضمیری
(۵۷۵/۶)
از پشتِ:
ملامتگوی‌ بی‌حاصل، ترنج‌ از دست نشناسد
در‌ آن‌ معرض ‌که ‌چون ‌یوسف‌ جمال‌ از ‌پرده ‌بنمایی
(۵۰۱/۲)
تو با این‌ حسن ‌نتوانی ‌که ‌روی ‌از خلق ‌درپوشی
که ‌همچون ‌آفتاب ‌از ‌جام ‌و حور از پرده پیدایی
(۵۰۱/۴)
از رویِ:
اگر آفتاب با او زند از گزاف لافی
مه‌ نو ‌چه زهره دارد که بود سُم سمندش
(۳۲۲/۳)
به روی:
شیراز در نبسته است از کاروان ولکن
ما را نمی‌گشایند از قید مهربانی
(طیبات ۹۷/۲)
از عهده:
این‌ دلبری و شوخی از سرو و گل نیاید
و این‌ شاهدی ‌و شنگی ‌در ماه و خور نباشد
(طیبات ۴۶/۲)
اگر(گرـ مگر): در معنای «حتی اگر»:
مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت
اسیرحکم توام گر تنم بخواهی خست
(۴۰/۶)
شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر
چون هست اگر چراغ نباشد منور است
(۶۳/۳)
روزی ‌اندر خاکت ‌افتم، ور به ‌بادم می‌رود سر
کآن‌ که‌ در پای ‌تو‌ میرد جان به شیرینی سپارد
(۱۶۶/۲)
مگر این‌که:
عجب ‌از کسی در این شهر که پارسا بماند
مگر او ندیده باشد رخ پارسا فریبت
(۲۹/۶)
شاخی که سر به خانه همسایه می‌برد
تلخی برآورد مگر از بیخ برکنی
                                                               (طیبات ۲۱۱/۶)
خود که‌ باشد که‌ تو را بیند و عاشق نشود
مگرش‌ هیچ نباشد که خریدار تو نیست
(۱۲۵/۳)
شاید که:
شب دراز به امّید صبح بیدارم
مگر که بوی توآرد نسیم اسحارم
(۳۸۶/۱)
دگر به‌ روی‌ خود از خلق درنخواهم بست
مگر کسی ز توام مژده‌ای فراز آرد
(بدایع ۱۴/۵)
کاش:
توامیر ملک حسنی به حقیقت ای دریغا
اگر التفات بودی به فقیر مستمندت
(۳/۵)
کمال‌ حسن‌ رویت‌‌را مخالف ‌نیست‌‌جز خویت
دریغا آن ‌لب ‌شیرین ‌اگر ‌شیرین‌ جوابستی
(۵۲۶/۸)
که، اگر که:
دلم از غمت زمانی نتواند ار ننالد
مژه یک دم آب حسرت نشکیبد ار نریزد
(۱۸۸/۳)
در آبگینه‌اش آبی اگر قیاس کنی
ندانی آب کدام است و آبگینه کدام
(طیبات ۵۱/۸)
و یا:
گر یک نظر به گوشه چشم ارادتی
با ما کنی وگر نکنی حکم ازآنِ توست
(۵۶/۴)
من ازاین باز نیایم که گرفتم در پیش
اگرم می‌رود از پیش اگر می‌نرود
(۲۶۶/۵)
دلم به آمدنی رفت اگر رضا به قضا
دهی وگر ندهی بودنی بخواهد بود
(طیبات ۳۳/۱۲)
معانیِ جدید:
وقتی، حتی وقتی:
هرگزم در سر نبود اندیشه سودا ولیک
پیل اگر در بند می‌افتد مسخر می‌شود
(۲۷۲/۵)
گر متفرق شود خاک من اندر جهان
باد نیارد ربود گرد من از کوی دوست
(۱۰۵/۵)
به وفای توکه گرخشت زنند از گل من
هم‌چنان در دل من مهر و وفای تو بود
(۲۶۰/۵)
نه ‌تا جان ‌در‌ جسد ‌باشد وفاداری ‌کنم با او
که ‌تا تن ‌در ‌لحد ‌باشد‌ اگر‌ خود استخوانستی
(بدایع ۳۳/۸)
هر چند، اگر چه:
من آنم ار تو نه آنی که بودی اندر عهد
به دوستی که نکردم ز دوستیت عدول
(۳۵۰/۴)
با یاد تو گر سعدی در شعر نمی‌گنجد
چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم
(۴۰۱/۹)
اگر هزار الم دارم از تو بردل ریش
هنوز مرهم ریشی و داروی المی
(۵۹۶/۵)
کمند سعدی اگر شیر شرزه صید کند
تو در کمند نیایی که آهوی حرمی
(۵۹۶/۱۰)
با: در معنای «با وجود»:
هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم
هنوز با همه بی مهریت طلبکارم
(۳۸۶/۷)
زمین ‌باغ‌ و ‌بستان‌ را‌ به عشق باد نوروزی
بباید ساخت ‌با جوری که ازباد خزان آید
(۲۸۷/۱۱)
زهر اگر در مذاق من ریزی
با تو همچون شکر بشاید خورد
(۱۶۳/۲)
«در برابر»:
ای خواجه بروکه جهد انسان
با تیر قضا سپر نباشد
(۱۹۹/۵)
با غمزه‌ خوبان ‌که چو شمشیر کشیده است
در صبر بدیدم که نه محکم سپری بود
(۲۶۱/۱۰)
با روی تو ماه آسمان را
امکان برابری ندیدم
(طیبات ۱۶/۴)
«به»:
باران ‌اشکم‌ می‌رود ‌وز ابرم ‌آتش‌ می‌جهد
با‌ پختگان‌ گوی ‌این ‌سخن ‌سوزش ‌نباشد خام را
(۱۵/۱۰)
گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل
با یاد تو افتادم از یاد برفت آنها
(۲۴/۲)
اگر آن عهد شکن با سر میثاق آید
جان رفته است که با قالب مشتاق آید
(۲۸۶/۱)
معانی جدید:
به جای کسره اضافه:
متناسبند و موزون حرکات دلفریبت
متوجه است با ما سخنان بی حسیبت
سفرقبله دراز است و مجاور با دوست
روی در قبله معنی به بیابان نرود
(طیبات ۱۲۰/۳)
«در»:
صفت یوسف نادیده بیان می‌کردند
با میان آمد و بی نام و نشان گردیدیم
گرتوشاهد با میان آیی چوشمع
مبلغی پروانه‌ها گرد آوری
(۵۵۳/۵)
چه‌‌ سود آب‌‌ فرات‌ آن‌گه ‌که ‌جان‌‌ تشنه ‌بیرون‌ شد
چو مجنون‌ بر کنار‌ افتاد لیلی ‌با‌ میان ‌آید
(۲۸۷/۵)
اگر آن عهد شکن با سر میثاق آید
جان رفته‌ست که با قالب مشتاق آید
(طیبات ۱۵۶/۱)
بر: در معنای «در برابر»:
کمال نفس خردمند نیکبخت آن است
که سرگران نکند بر قلندر قلاش
(طیبات ۳۲/۱۰)
بنفشه زلفی، نسرین بری، سمن بویی
که ماه را بر حسنش نماند بازاری
(۵۶۴/۳)
«با»:
عشرت‌ خوش‌ است ‌و‌ بر طرف‌ جوی ‌‌خوش‌تر است
می‌‌ بر ‌سماع ‌بلبل‌ خوشگوی ‌خوش‌تر است
(۶۹/۱)
احتمال ‌‌نیش ‌‌کردن ‌واجب ‌است ‌از ‌بهر نوش
حمل ‌کوه ‌بیستون‌ بر ‌یاد ‌شیرین ‌بار نیست
(۱۱۷/۹)
شیرین ‌بضاعت ‌بر مگس ‌چندان‌ که تندی می‌کند
او بادبیزن‌هم ‌چنان در دست ‌و می‌آید مگس
(۳۱۷/۴)
«برای»:
چنان غریو برآورده از غم عـشق
که برموافقتم زهره نوحه‌گر می‌گشت
(۱۳۳/۴)
به عمر خویش ندیدم شبی که مرغ دلم
نخواند بر گل رویت چه جایِ بلبل باغ
(۳۴۳/۱)
تا شود بر گل نکورویی وبال
تا شود بر سرو رعنایی حرام
(۳۵۵/۷)
«جای کسره اضافه»:
عقل ‌باری‌ خسروی ‌می‌کرد بر ملک وجود
باز‌ چون‌ فرهاد‌ عاشق ‌بر ‌لب ‌شیرین اوست
(۹۲/۵)
عاشق لبِ شیرین اوست.
چه‌ روی ‌است ‌آن ‌که‌ دیدارش ‌ببرد‌ از‌ من‌ شکیبایی
گواهی ‌می‌دهد‌ صورت‌ بر‌ اخلاقش ‌به ‌زیبایی
(۵۰۴/۱)
صورت او به اخلاقِ زیبایش گواهی می‌دهد.
«به»:
دلا اگرچه که تلخ است بیخ صبر ولی
چو بر امید وصال است خوشگوار آید
(۲۸۲/۹)
گر آن‌ ساقی‌ که‌ مستان‌ راست‌‌ هوشیاران‌‌ بدیدندی
ز‌ توبه ‌توبه‌ کردندی‌ چو من ‌بر ‌دست‌ خماران
(۴۵۱/۳)
باری به حکم کرم بر حال ما بنگر
کافتد که باردگر بر خاک ما گذری
(۵۴۸/۹)
برای: در معنای «به خاطرِ»:
آن کام ودهان ولب و دندان که تو داری
عیش است ولی تا ز برای که مهیاست
(۴۶/۱۰)
به: در معنای «با، به وسیله»:
تو هم‌چنان دل شهری به غمزه‌ای ببری
که بندگان بنی سعد خوان یغما را
(۵/۱۰)
به موی تافته پای دلم فروبستی
چوموی تافتی ‌ای نیکبخت روی متاب
(۲۵/۴)
گرهمه مرغی زنند سخت کمانان به تیر
حیف‌بود بلبلی کاین همه دستان اوست
(۹۵/۱۰)
«در»:
شب ‌فراق که داند که تا سحر چند است؟
مگر کسی ‌که به زندان عشق در بند است
(۶۰/۱)
با چون‌ تو حریفی ‌به‌ چنین‌جای دراین وقت
گر ‌باده‌ خورم ‌خمر بهشتی نه حرام است
(۷۷/۵)
با داغ تو رنجوری بِه کز نظرت دوری
پیش ‌قدمت ‌مردن خوش‌تر که به هجرانت
(۱۴۶/۷)
«به نزد، به سوی»:
در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه ‌چنان‌ لطیف‌ باشد ‌که به دوست برگشایی
(۵۰۵/۱۰)
من‌ نه‌ مخیّرم ‌که چشم از تو به خویشتن کنم
گرتو نظر به ما کنی ور نکنی مخیری
(۵۵۲/۷)
گرسرت مست کند بوی حقیقت روزی
اندرونت به گل و لاله و ریحان نرود
(طیبات ۱۲۰/۵)
«در برابر، در ازایِ»:
هزار جامه معنی که من براندازم
به قامتی که تو داری قصیر می‌آید
(۲۸۸/۸)
آن‌که‌ برگشت ‌و جفا کرد‌ و ‌به هیچم بفروخت
به همه عالمش از من نتوانند خرید
(۲۷۳/۲)
مرا به هیچ بدادی خلاف شرط محبت
هنوز‌با همه عیبت به جان و دل بخریدم
(۳۸۱/۴)
«براساس، برطبق»:
جرمی نکرده‌ام که عقوبت کند ولیک
مردم به شرع می‌نکشد ترک مست ما
(۲۳/۴)
زمن بپرس که فتوا دهم به مذهب عشق
نظر به روی تو شاید که بر دوام کنند
(۲۵۱/۸)
به اختیار تو سعدی چه التماس برآید؟
گر ‌او مراد نبخشد تو کیستی که بجویی؟
(۵۱۶/۱۱)
«به خاطرِ»:
هزار دشمنی افتد به قول بدگویان
میان ‌عاشق و معشوق دوستی برجاست
(۴۳/۷)
مگر به درد دلی بازمانده ام یارب
کدام دامن همت غبار من دارد
(۱۷۱/۷)
هرگز آشفته رویی نشدم یا مویی
مگر اکنون ‌که به روی تو چو موی آشفتم
(۳۷۰/۲)
«از»:
به آخر دوستی نتوان بریدن
به اول خود نمی‌بایست پیوست
(۴۲/۹)
شمشیر ظرافت بود از دست عزیزان
درویش نباید که برنجد به ظرافت
(۱۳۶/۱۰)
نفسی‌بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو
که به تشنگی بمردم برِ آبِ زندگانی
(۶۱۷/۳)
«برای»:
چشمت چوتیغ غمزه خونخوار برگرفت
با عقل و هوش خلق به پیکار برگرفت
(۱۴۰/۱)
به‌ خون ‌خلق‌ فرو برده پنجه کاین حنّاست
ندانمش که به قتل که شاطری آموخت
(۳۲/۱۲)
بیا که وقت بهار است تا من و تو به هم
به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
(۴/۳)
«به جای کسره اضافه»:
تشنگانت ‌به لب ای چشمه حیوان مردند
چند چون ماهی بر خشک توانند تپید؟
(۲۷۳/۱۰)
تشنگان لبِ تو…
برفت رونق بازارآفتاب و قمر
از آن‌که ره به دکان تومشتری آموخت
(۳۲/۵)
مشتری راه دکان تو را آموخت.
چند خواهی چو من بر این لب چاه
متعطّـش به آب حیوانش
(بدایع ۳۱/۶)
معانی جدید:
«از رویِ»:
کسی ملامت وامق کند به نادانی
حبیب من که ندیده است روی عذرا را
(۴/۸)
گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر
حکم ‌تو ‌بر ‌من ‌روان زجر تو بر من رواست
(۴۷/۹)
باشد که خود به رحمت یادآورند ما را
ور نه کدام قاصد پیغام ما گزارد؟
(۱۶۴/۴)
مرا رواست ‌که‌ دعوی کنم به صدق ارادت
که‌ هیچ‌ در همه عالم به دوست برنگزیدم
(۳۸۱/۱۰)
«از نظرِ»:
تو از نبات گرو برده‌ای به شیرینی
به اتفاق ولیکن نبات خودرویی
(۵۱۵/۲)
نه ‌بلندی است ‌به صورت که تو معلوم کنی
که بلند از نظر مردم کوته‌بین است
(۸۷/۲)
هر چه‌ در روی‌ تو گویند ‌به ‌زیبایی ‌هست
وآن ‌چه‌ در ‌چشم‌ تو‌ازشوخی ‌ورعنایی‌‌هست
(۱۱۰/۱)
«مشهور به»:
نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم
برفت در همه عالم به بیدلی خبرم
(۳۸۴/۱)
تا: در معنای «اگر»:
هر که به گل دربماند تا بنگیرند دست
هر چه کند جهد بیش پای فروتر شود
(۲۶۹/۸)
امروز حالا غرقه‌ام تا با کناری اوفتم
آن‌گه حکایت گویمت درد دل غرقاب را
(۸/۷)
«که»:
نیم‌ جانی ‌چه ‌بود‌ تا‌ ندهد دوست به دوست
که به صد جان دل جانان نتوان آزردن
(۴۶۴/۵)
کسان ‌به ‌حال ‌پریشان سعدی از غم عشق
زنخ زنند و ندانند تا چه حال است این
(۴۷۷/۱۰)
نوع ‌تقصیری ‌تواند بود ای سلطان عشق
تا به یک ره سایه لطف از گدا برداشتی
(۵۲۹/۲)
معانی جدید:
«مگر»:
دشمن ‌خویشتنم هر نفس ‌از‌ دوستی او
تا چه ‌دید‌از من‌ مسکین‌ که‌ ملول ‌است ز خویم
(۴۴۰/۴)
چون، چو: در معنای «اگر»:
صید از کمند اگر بجهد بوالعجب بود
ورنه چو در کمند بمیرد عجیب نیست
(۱۱۴/۵)
هر کس که ملامت کند از عشق توما را
معذور بدارنـد چو بینند عیانت
(۱۴۷/۷)
نشاید خون سعدی بی سبب ریخت
ولیکن چون مراد اوست شاید
(۲۷۴/۱۰)
معانی جدید:
«حالا که»:
سعدی چو گرفتار شدی تن به قضا ده
دریا دُر و مرجان بود و هول و مخافت
(۱۳۶/۱۱)
چون ‌دور عارض تو برانداخت رسم عقل
ترسم‌ که ‌عشق ‌در سر سعدی جنون شود
(۲۷۰/۹)
یا‌ دل‌ به ‌ما دهی چو دل ما به دست توست
یا مـهـر خـویشتن ز دل ما بـه درکنی
(۵۴۳/۸)
«به محض این که»:
سری دارم مهیا برکف دست
که در پایت فشانم چون درآیی
(۵۰۲/۴)
گفته‌ بودم ‌چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه‌ بگویم ‌که ‌غم ‌از دل برود چون تو بیایی
(۵۰۹/۹)
«ولی وقتی»:
گفتی که دیر و زود به حالت نظر کنم
آری کنی چو بر سر خاکم گذر کنی
(۶۲۰/۹)
چو گل به بار بود همنشین خار بود
چو در کنار بود خار درنمی‌گنجد
(۱۶۰/۸)
در،اندر: در معنای «به»:
که گفت در رخ زیبا نظرخطا باشد؟
خطا بود که نبینند روی زیبا را
(۴/۶)
باری ‌به ‌چشم احسان در حال ما نظر کن
کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
(۷/۲)
باش تا خون ما همی ریزد
ما در آن دست و قبضه می‌نگریم
(۴۳۸/۷)
«در مقابل»:
نه آدمی که اگر آهنین بود شخصی
در آفتاب جمالت چو موم بگدازد
(۱۸۵/۳)
پرتو آفتاب اگر، بدر کند هلال را
بدر وجود من چرا در نظرت هلال شد
(۲۱۰/۴)
گاهگاهی بگذر در صف دلسوختگان
تا ثناییت بگویند و دعایی بدمند
(۲۴۶/۵)
«به خاطرِ»:
غلام قامت آن لعبت قبا پوشم
که در محبت رویش هزارجامه قباست
(۴۳/۸)
«به جای کسره اضافه»:
تنهـا دل من است گرفتار در غمان
یا خود در این زمانه دل شادمان کم است؟
(۷۵/۳)
تنها دل من گرفتارِ غم‌هاست.
«برایِ»:
و ابرو که تو داری ای پریزاد
در صید چه حاجت کمانت؟
(۱۵۱/۹)
سعدی‌‌اگرخون‌ و مال ‌صرف شود در وصال
آنت مقامی بزرگ، اینت بهایی حقیر
(۳۰۶/۱۰)
نصیحتگوی ما عقلی ندارد
برو گو در صلاح خویشتن کوش
(۳۳۴/۶)
«درباره»:
در سرو و مه چه گویی ای مجمع نکویی
تو ماه مشک بویی، تو سرو سیم ساقی
(۵۸۸/۷)
در دهانت سخن نمی‌گویم
که نگنجد در آن دهان سخنی
(۶۰۵/۵)
هرچه ‌در‌ روی‌ تو‌ گویند به زیبایی هست
و آن‌چه ‌در ‌چشم‌ تو ‌از ‌شوخی‌رعنایی هست
(بدایع ۱۲۲/۱)
معنیِ جدید:
«با»:
آن‌ کیست ‌که‌ اندر ‌رفتنش ‌صبر ‌از ‌دل‌ ما ‌می‌برد
تُرک ‌از ‌خراسان ‌آمده ‌است‌ از‌ پارس ‌یغما‌ می‌برد
(۱۷۶/۱)
چون‌دلش‌ دادی ‌و مهرش‌ ستدی چاره نماند
اگر او با تو نسازد تو در او سازی بِِه
(۴۸۷/۲)
را: در معنای «برایِ»:
روا بود همه خوبان آفرینش را
که پیش صاحب ما دست برکمرگیرند
(۲۳۱/۵)
پای رفتن نماند سعدی را
مرغ عاشق بریده پر باشد
(۱۹۳/۹)
فریاد می‌دارد رقیب از دست مشتاقان او
آواز مطرب در سرا زحمت بود بوّاب را
(۸/۹)
«به»:
چشمان‌‌ ترک ‌‌و ابروان‌ جان ‌را به ‌‌ناوک ‌می‌زنند
یا‌رب‌ که ‌‌داده ‌‌است ‌‌این کمان آن ترک تیرانداز را
(۱۱/۵)
هر کسی‌ را‌ نتوان ‌گفت ‌که ‌صاحبنظر است
عشقبازی ‌دگر‌ و نفس پرستی دگر است
(۶۶/۱)
گفتم لب تو را کـه دل من تو برده ای
گفتا: کدام‌ دل، ‌چه نشان، کی، کجا، که برد؟
(۱۷۵/۴)
در:
تفاوتی نکند قدر پادشایی را
که التفات کند کمترین گدایی را
(۲۱/۱)
روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست
نقد را باش ای پسر کآفت بود تأخیر را
(۱۰/۶)
سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان
چون‌تأمل کند این صورت انگشت نما را
(۶/۸)
«در برابر»:
سعدی ‌قلم‌ به‌ سختی‌ رفته ‌است ‌و نیک‌بختی
پس ‌هر چه ‌پیشت آید، گردن بنه قضا را
(۷/۱۱)
من‌ صید وحشی‌ نیستم‌ در‌بند‌ جان ‌خویشتن
گروی‌ به‌ تیرم‌ می‌زند ‌استاده‌ام ‌نشّاب را
(۸/۴)
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را؟
چه کندگوی که عاجز نشود چوگان را؟
(۱۷/۱)
«از»:
آتش بیار و خرمن آزادگان بسوز
تا پادشه خراج نخواهد خراب را
(۹/۷)
مرا مپرس‌ که‌ چونی‌ به هر صفت که تو خواهی
مرا مگو که‌ چه‌ نامی ‌به هر لقب که تو خوانی
(۶۱۵/۳)
عجب دارم درون عاشقان را
که پیراهن نمی‌سوزد حرارت
(۱۷۹/۷)
با:
عشق‌ آدمیت ‌است‌ گر این ذوق درتو نیست
هم ‌شرکتی به خوردن و خفتن دواب را
(۹/۶)
لاابالی چه کند دفتر دانایی را
طاقت وعظ نباشد سرسودایی را
(۲۰/۱)
به‌ دریایی‌ درافتادم که پایابش نمی‌بینم
کسی‌ را پنجه ‌افکندم که درمانش نمی‌دانم
(طیبات ۱۸۲/۶)
معنیِ جدید: «به جای برای»:
صد سفره دشمن بنهد طالب مقصود
باشد که یکی دوست بیاید به ضیافت
(۱۳۶/۹)
شبِ تو روز دیگران باشد
کآفتاب است در شبستانت
            (۱۴۵/۵)
شب برای تو، روز دیگران است.
که: در معنای «بلکه»:
نه او به چشم ارادت نظر به جانب ما
نمی‌کند که من از ضعف ناپدیدارم
(۳۸۷/۴)
سعدی به پاک بازی و رندی مثل نشد
تنها در این مدینه که در هر مدینه‌ای
(۴۹۶/۸)
نه حرام است بر رخ تو نظر
که حرام است چشم بر دگری
(۵۵۶/۳)
«زیرا که، برای این که»:
دست‌ سعدی ‌به ‌جفا ‌نگسلد از دامن دوست
ترک ‌لؤلؤ ‌نتوان گفت که دریا خطر است
(طیبات ۲۵۵/۱۰)
به حدیث درنیایی که لبت شکر نریزد
نچمی ‌که ‌شاخ طوبی به ستیزه بر نخیزد
(۱۸۸/۱)
روی تو خوش می‌نماید آیینه ما
که آینه پاکیزه است و روی تو زیبا
(۳/۱)
«هم‌چنان که»:
برخی جانت شوم که شمع افق را
پیش بمیرد چراغدان ثریا
(۳/۷)
باری‌ به‌ چشم احسان در حال ما نظر کن
کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
(۷/۲)
نظری کن به من خسته که ارباب کرم
به ضعیفان نظر از بهر خدا نیز کنند
(۲۵۰/۳)
«اگر که»:
چه کند پایبند مهر کسی
که نبیند جفای اصحابش
(۳۱۹/۴)
حریف دوست که از خویشتن خبر دارد
شراب صرف محبت نخورده است تمام
(۳۵۷/۲)
چه کند بنده که بر جور تحمل نکند
بار برگردن و سر برخط فرمان بودم
(۳۸۰/۲)
«در حالی که»:
مرا که گفت دل از یار مهربان بردار
به اعتماد صبوری؟ که شوق نگذارد
(۱۶۵/۴)
کجا روم که دلم پایبند مهرکسی است
سفر کنید رفیقان که من گرفتارم
(۳۸۷/۳)
چند شب‌ها به غم روی تو روز آوردم
که تو یک روز نپرسیده و ننواخته‌ای
(۴۸۸/۳)
«و»:
خیال در همه عالم برفت و بــاز آمــد
که از حضور تو خوش‌تر ندید جایی را
(۲۱/۷)
عجب گر در چمن برپای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
(۲۰۳/۳)
«وقتی که»:
دو چشم‌ مست ‌تو ‌که ‌از خواب ‌صبح برخیزند
هزار فتنه به هر گوشه‌ای برانگیزند
(۲۳۲/۲)
دل‌ چنین ‌سخت نباشد که یکی بر سر راه
تشنه می‌میرد و شخص آب زلالی دارد
(۱۷۳/۳)
مرا که با تو سخن گویم و سخن شنوم
نه گوش فهم بماند نه هوش استفهام
(۳۶۲/۸)
معانی جدید: «ولی» (۱):
گرتوانی که بجویی دلم امروز بجوی
ور نه بسیار بجویی که نبینی بازم
(طیبات ۲۲۷/۲)
«در ازایِ این که»:
من‌ همه ‌عمر بر آنم که دعاگوی تو باشم
گر تو باشی که نباشم تن من برخی جانت
(۱۴۹/۸)
«وگرنه»:
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده ازتو بپوشم
(۴۰۵/۴)
و: در معنای «ولی»:
سر می‌نهم که پای برآرم ز دام عشق
و این‌کی‌شودمیسرم ای دوست دست گیر
(۳۰۷/۴)
از همه باشد به حقیقت گریز
وز تو نباشد که نداری نظیر
(۳۰۵/۱)
در همه ‌عالم ‌سخنم‌ رفت‌ و‌ به گوشت نرسید
آری آن‌جا که تو باشی سخن ما نرود
(۲۶۴/۹)
در حالی که:
آستین ‌از چنگ مسکینان گرفتم درکشد
چون‌ توان ‌رفت ‌و ‌چندین‌‌دست‌دل در دامنش
(۳۲۷/۶)
نشسته‌ بودم ‌و ‌خاطر به خویشتن مشغول
در سرای ‌به هم کرده از دخول و خروج
(۳۵۱/۱)
تو می‌روی ‌‌و ‌‌مرا ‌چشم ‌و دل ‌به جانب توست
ولی چه سود که جانب نگه نمی‌داری
(۵۶۵/۸)
«در مقابل آن، درازایآن»:
وفا کردیم و با ما غدر کردند
برو سعدی که این پاداش آن است
(۸۱/۱۲)
چو سعدی ‌عشق ‌تنها ‌باز‌ و راحت‌بین ‌و آسایش
به‌ تنها‌ ملک‌ می‌راند که ‌منظوری ‌نهان‌ دارد
(۱۷۰/۱۰)
لایق سعدی نبود این خرقه تقوا و زهد
ساقیا‌ جامی ‌بده ‌و این جامه ازسر برکنش
(۳۲۷/۱۱)
«یا»:
تو آن نه‌ای که دل از صحبت توبرگیرند
و گر ملول شوی صاحبی دگر گیرند
(۲۳۱/۱)
معانی جدید: «در عین حال»:
گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی
روا بود که ملامت کنی زلیخا را
(۵/۳)
راست‌خواهی نه حلال است که پنهان دارند
مثل این روی و نشاید که به کس بنمایی
(۵۰۳/۲)
مراد اهل طریقت لباس ظاهر نیست
کمر به ‌خدمت سلطان ببند و صوفی باش
(طیبات ۳۲/۱۳)
«درنتیجه، برای همین»:
قوم ‌از شراب ‌مست و ز منظور بی نصیب
من ‌مست ‌از او چنان که نخواهم شراب را
(۹/۸)
تو فارغی و عشقت بازیچه می‌نماید
تا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی
(طیبات ۹۷/۸)
شوخ ‌چشمی ‌چو مگس ‌کردم ‌و برداشت عدو
به مگس‌ران ملامت زکنار شکرم
(بدایع ۱۶۳/۱۹)
شاهد آیینه ‌ا‌ست ‌و هر کس ‌را که‌ شکلی‌ خوب ‌نیست
گو نگه بسیار درآیینه روشن مکن
(۴۶۸/۸)
حتی (زمانی که با حرف اگر همراه است):
بیا و گر همه بدکرده‌ای که نیکت باد
دعای نیکان از چشم بد نگهبانت
(۱۴۸/۹)
من ‌از این هر دو کمانخانه ابروی توچشم
برنگیرم و گرم چشم بدوزند به تیر
(۳۰۹/۹)
از خیال آمدن و رفتنش اندر دل و چشم
با گمان افتم و گر خود به یقین می‌گذرد
(طیبات ۳۱/۶)
«هم‌چنان که»:
گرم حیات بماند، نمانداین غم و حسرت
و گر نمیرد بلبل درخت گل به بر آید
(۲۸۱/۵)
رسید ناله سعدی به هر که در آفاق
و گر عبیر نسوزد به انجمن چه رسد
(۱۹۰/۱۰)
آواز دُهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق خاموش
(۴۴۷/۶)
کاربرد نحوی حروف در شعر سعدی
کاربرد نحوی حروف ذیل چند عنوان کلی تقسیم بندی شده‌اند که عبارتند از: دو معنایی، تناسب مکانی، حذف، زاید آمدن و…
دو معنایی:
به این معنی که یک حرف در بیت با دو کابرد بلاغی ـ معنایی به کار رفته و تمایز معنایی ایجاد کرده است. مثلاً درباره حرف «از» می‌توان گفت:
هر که دمی با تو بود یا قدمی رفت
از تو نباشد به هیچ روی شکیبا
(۳/۳)
«از چیزی شکیبا نبودن» به معنی «بردباری نداشتن نسبت به آن» است: «نسبت به تو بردباری ندارد»، در عین حال اگر از را «به خاطرِ» فرض کنیم می‌توان مصراع را به این صورت معنی کرد: «به خاطر عشق تو دیگر بردبار نخواهد بود».
تناسب مکانی:
همان‌طور که از نامش برمی‌آید،مقصود آن است که «جای به کار رفتن حروف ربط و اضافه» اهمیت ویژه و کاربرد بلاغی دارند:
یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم
تو بِه از من بتر از من بکشی بسیاری
(۵۶۰/۳)
حذف:
منظور حذف حروف ربط و اضافه و موارد خاصِّ آن و یا حذف قسمتی از جمله به خاطر حضور حروف ربط و اضافه است:
بتی دارم که چین ابروانش
حکایت می‌کند بتخانه چین
(۴۷۵/۲)
می‌دانیم که برخی از اسم‌ها با حرف اضافه خاص به کار می‌روند؛ مثل «حکایت» که حتماً احتیاج به حرف اضافه اختصاصیِ از دارد و بدون آن معنی ناقص است «از چیزی حکایت کرد». حرف از در این بیت حذف شده و فقط متممِ آن آمده است.
در این بیت دو مکان برای حذف از می‌توان فرض کرد: «از چین ابروانش» و«از بتخانه چین». در این حالت متممِ اسم «حکایت» در بیت می‌تواند هم، چین ابروان باشد و هم، بتخانه و بیت به دو صورت معنی می‌شود:
بتی دارم که چین ابروانش از بتخانه چین حکایت می‌کند.
و یا: بتی دارم که بتخانه چین از چین ابروانش حکایت می‌کند.
گر نمکدان پرشکر خواهی مترس
تلخیی کان شکرستان می‌کند
(۲۴۳/۵)
در بیت بالا نیز فعل «ترسیدن» نیز گذرا به متمم و حرف اضافه اختصاصی آن از است که در این بیت حذف شده و سعدی با این کار نوعی تعلیق در بیت به وجود آورده است.
چو به منتها رسد گل، برود قرار بلبل
همه خلق را خبر شد غم دل که می‌نهفتم
(۳۶۹/۳)
حرف از بعد از فعل «خبر شد» حذف شده است.
اگر ـ گر:
دو معنایی:
عجب ‌از کسی ‌در این شهر که پارسا بماند
مگر او ندیده باشد رخ پارسا فریبت
(۲۹/۶)
مگر در این بیت هم می‌تواند معنیِ مگر این که (شک وتردید) داشته باشد و هم معنیِ حتماً (یقین):
کسی که پارساست؛ احتمالاً روی تو را ندیده است و یا: حتماً روی تو را ندیده است.
تناسب مکانی:
نه‌ آن شب است که کس درمیان ما گنجد
به خاک پایت اگر ذره در هوا گنجد
(۱۵۹/۱)
ترکیبِ «اگر گنجد» معنیِ «نمی‌گنجد» دارد: به خاک پایت سوگند که حتی ذره هم در هوای میان من و تو نمی‌گنجد.
جا به جایی جمله و جواب شرط:
گاه در یک بیت جای جمله شرط و جواب آن عوض می‌شود که در ذهن خواننده تعلیق به وجود می‌آورد مانند:
از سر زلف عروسان چمن دست بدارد
به ‌سر زلف تو گر دست بود باد صبا را
                                                                          (طیبات ۵۸/۷)
بعد از این ‌چون‌ مهر مستقبل‌‌ نگردم ‌جز به امر
پیش ‌از این‌ گر‌ چون ‌‌فلک ‌چرخی‌ به‌ رعنایی زدم
(بدایع ۲۹۰/۱۰)
در دوبیت زیر معنی مصراع اول به تنهایی، کاملاً با مفهوم کل بیت متضاد است و خواننده تا تمام بیت را نخواند به مفهوم مورد نظرسعدی پی نمی‌برد. با این جا به جایی نحوی در ذهن مخاطب تعلیقی به وجود می‌آید که به زیبایی بیت می‌افزاید.
هر که آن روی ببیند بدهد پشت گریز
گر بداند که من از وی به چه پهلو خفتم
(طیبات ۸۸/۶)
مفهوم مصراع اول این است که «هر کس صورت او را ببیند فرار می‌کند» و این معنی با قصد سعدی در کل بیت کاملاً در تضاد است و وقتی تکمیل می‌شود که مصراع دوم بیت خوانده شود.
رایگان است یک نفس با دوست
گر به دنیا و آخرت بخری
(طیبات ۶۷/۱۱)
معنی مصراع اول بیت بالا نیز این است که «یک نفس با دوست بودن بی ارزش و مجانی است» و خواننده تنها با ادامه بیت به مفهوم بیت پی می‌برد و البته زیبایی بیت نیز به همین نحوه بیان برمی‌گردد، این نوع تعلیق در غزلیات فراوان به کار رفته است.
حذف:
در دو بیت زیر حرف اگر از ابتدای دو مصراع حذف شده است.
عافیت‌ می‌بایدت چشم از نکورویان بدوز
عشق ‌می‌ورزی، بساط نیکنامی درنورد
(۱۶۲/۵)
به خسته برگذری، صحّتش فراز آید
به مرده درنگری، زندگی ز سر گیرد
(۱۸۳/۵)
در بیت زیرحرف اگر از ابتدای مصراع اول حذف شده است و بدون آن معنی بیت دچار اشکال می‌شود.
دامن من به دست او روز قیامت اوفتد
عمر به نقد می‌رود در سر گفت‌وگوی او
(۴۸۲/۶)
حذف جواب شرط:
گر آن حلوا به دست صوفی افتد
خدا ترسی نباشد روز غارت
(طیبات ۱۷۹/۶)
در این بیت درواقع جواب شرط حذف شده، هر چند به نظر می‌رسد که مصراع دوم جواب شرط است: اگر آن حلوا به دست صوفی بیفتد، از خدا باکی نخواهد داشت و آن را غارت خواهد کرد، چراکه روز غارت خدا ترسی نباشد .
با:
حذف:
 در دو بیت زیرحرف با از ابتدای مصراع اول حذف شده است:
اول نظر ز دست برفتم عنان عقل
و آن را که عقل رفت چه داند صواب را؟
(۹/۳)
هر شکر پاره که در می‌رسد از عالم غیب
بر دل ریش عزیزان نمکی می‌آید
(۲۹۱/۲)
 حرف با از ابتدای مصراع دوم حذف شده است:
من آدمی به لطف تو دیگر ندیده‌ام
این‌ صورت‌ وصفت که تو داری فرشته‌ای
(۴۹۱/۲)
بر:
دو معنایی:
«بر» در این بیت می‌تواند محتمل دو معنی باشد: اگر «با ـ به وسیله» این دست کسی کشته شود… و اگر «به خاطر» این دست کسی…
هر که ‌سر پنجه ‌مخضوب تو بیند گوید
گربر این ‌دست ‌کسی ‌کشته‌ شود، نادر نیست
(۱۱۵/۶)
حذف:
حرف بر در مصراع دوم حذف شده است:
بلای ‌عشق ‌تو در من چنان اثر کرده است
که پند عالم و عابد نمی‌کند اثرم
(خواتیم ۴/۴)
پند عالم و عابد بر من اثر نمی‌کند.
برای:
حذف:
باران چون ستاره‌ام از دیده‌ها بریخت
رویی‌که صبح خیره شود در صباحتش
(۳۲۰/۳)
در بیت بالا حرف برای از ابتدای مصراع دوم حذف شده است: برای رویی که صبح در صباحتش خیره مانده است.
هم‌چنان که در دو بیت زیر:
نظر به روی تو انداختن حرامش باد
که جز تو در همه عالم کسی دگر دارد
(۱۶۸/۱۰)
برای کسی که جز تو کس دیگری دارد.
خانه زندان است و تنهایی ضلال
هرکه چون سعدی گلستانیش نیست
(۱۱۸/۱۰)
برای کسی که مثل سعدی گلستانی ندارد.
به:
دو معنایی:
چشم‌ از آن ‌روز که برکردم و رویت دیدم
به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست
(۱۲۰/۵)
در این بیت به در دو معنی به کار رفته است: «با ـ به وسیله» و «قسم».
به همین دیده قسم می‌خورم که سر دیدن اقوام را ندارم و یا: با همین دیده نمی‌توانم دیگران را ببینم.
خمار در سرو دستش به خون هشیاران
خضیب ‌و نرگس ‌مستش ‌به‌ جادویی مکحول
(۳۵۱/۳)
به در مصراع دوم محتمل دو معنی است: «با» و «برای».
نرگس مستش با ـ به وسیله جادویی مکحول شده است و یا: نرگس مستش برای جادویی کردن مکحول شده است.
گر من نگویمت که تو شیرین عالمی
تو خویشتن دلیل بیاری به هر سخن
(۴۶۲/۲)
به در دو معنی به کار رفته است: «با» و «در».
تو با سخن گفتنت دلیل بیاوری و یا: تو در هر سخنت دلیل بیاوری.
تناسب مکانی:
پیش دگری نمی‌توان رفت
از تو به تو آمدم به زنهار
(طیبات ۴۲/۳)
تناسب مکانی این بیت که با استفاده از تکرار و تقابل حروف ساخته شده، بسیار زیباست. فعل «زنهارآمدن» با دو حرف از و به دو معنی متفاوت دارد که در مصراع دوم به زیبایی و در نهایت ایجاز به کار رفته است.
زنهار آمدن از: شکایت کردن از کسی
زنهار آمدن به: شکایت نزد کسی بردن
هزار بیدل مشتاق را به حسرت آن
که لب به لب برسد جان به لب رساندی
(۵۴۰/۶)
در بیت بالا واج آرایی و تناسب معنایی که با تکرارحرف به به وجود آمده و درواقع حالت و حتی صدای بوسه زدن را تداعی می‌کند بسیار زیباست و تأثیر تناسب مکانی را بر ایجاد موسیقی به خوبی نشان می‌دهد.
غیرتم آید شکایت از تو به هر کس
درد احبّا نمی‌برم به اطبّا
(۳/۶)
اسم «شکایت» نیز با دو حرف از و به در معانی متفاوت به کارمی‌رود که هردو حالتِ آن با ایجاز بی نظیری در این بیت به کاررفته است.
به‌ خاک‌ پای تو سوگند و جان زنده دلان
که من به پای تو در مردن آرزومندم
(بدایع ۲۹۶/۸)
درخوانش اول به نظر می‌رسد که در مصراع دوم بیت بالا، حرف به مانند مصراع اول در معنی «قسم و سوگند» به کار رفته است در حالی که چنین نیست و در واقع معنیِ «در» می‌دهد.
حذف:
شاهدان چستند، ساقی گو بیار
عاشقان مستند، مطرب گو بزن
(۴۴۴/۷)
در بیت بالاحرف به در نیمه دو مصراع حذف شده است: به ساقی گو بیار، به مطرب گو بزن.
صورتگر دیبای ‌‌چین‌گو‌ صورت‌ رویش‌ ببین
یا صورتی ‌برکش ‌‌چنین ‌‌یا‌ توبه ‌کن‌ صورتگری
(۵۴۲/۳)
در بیت بالا سه تا حرف «به، که، از» حذف شده که ایجازی زیبا به وجود آورده است: به صورتگر دیبای چین بگو که یا صورتی چنین برکش یا از صورتگری توبه کن.
و دربیت زیرحرف به از ابتدای مصراع اول حذف شده است.
هر که سودا نامه سعدی نوشت
دفتر پرهیزگاری گو بشوی
(طیبات ۶۰/۶)
 گاه حذف به از نظر جای دستوری «قبل از ضمیر متصل» می‌آید:
چندبار آخرت ای دل به نصیحت گفتم
دیده بردوز نباید که گرفتار آیی
(طیبات ۱۹/۳)
چند بار آخر به تو، ای دل…
گر بگریم چو شمع معذورم
کس نگوید در آتشم مگداز
(طیبات ۲۳۱/۶)
کس در آتش به من نگوید که…
تا:
دو معنایی:
هر که به گل در بماند تا بنگیرند دست
هر چه کند جهد بیش پای فروتر رود
(۲۶۹/۸)
تا می‌تواند هم به معنی «اگرکه» باشد هم «تا زمانی که».
هرکه در گل مانده است، تا زمانی که دستش را نگیرند، هرچه بیشتر جهد کند بیشتردر گل فرومی‌رود و یا: اگر که دستش را نگیرند، هرچه بیشتر جهد کند بیشتر در گل فرومی‌رود.
چوخوری دانی ای پسرغم عشق
تا غم هیچ در جهان نخوری
(۵۴۴/۱۰)
تا می‌تواند به معنی «زنهار» و «که» باشد.
تا من سماع می‌شنوم پند نشنوم
ای مدعی نصیحت بیکار می‌کنی
(طیبات ۲۸/۱۰)
تا در این بیت هم می‌تواند به معنی «آغاز زمان» باشد و هم «پایان زمان».
از زمانی که به سماع گوش فرا می‌دهم، پند نمی‌شنوم و یا: تا زمانی که سماع می‌شنوم، پند نمی‌پذیرم.
در دو بیت زیر تا محتمل دو معنی «زیرا ـ برای این که» و «زنهار» است.
لشکر عشق سعدیا غارت عقل می‌کند
تا تو دگربه خویشتن ظن نبری که عاقلم
(بدایع ۲۸/۱۱)
نی‌نی ای باد مرو حال من خسته مگوی
تا غباری ننشیند به دل خرّم دوست
(بدایع ۳۳۵/۷)
حذف:
حرف تا از ابتدای مصراع دوم حذف شده است.
مگرآن‌که‌هردو چشمش همه عمربسته باشد
به ورع خلاص یابد ز فریب چشم بندان
(۴۴۹/۲)
حذف بخشی از جمله قبل از حرف تا:
برخیز تا:
دارالشفای توبه نبسته است در هنوز
تا درد معصیت به تدارک دوا کنیم
(طیبات ۴۰/۳)
بگذار تا:
یک نظر بر جمال طلعت دوست
گر به جان می‌دهند تا بخریم
(۴۳۸/۵)
تا پای مبارکش ببوسم
قاصد که پیام دلبر آورد
(۱۸۱/۳)
می‌‌ با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کند
تا کودکان‌ در پی فتند این پیر دُردآشام را
(۱۵/۳)
تا ببینیم که:
آن‌ کام ‌و دهان و لب و دندان که تو داری
عیش است ولی تا ز برای که مهیاست؟
(۴۶/۱۰)
ما سر اینک نهاده‌ایم به طوع
تا خداوندگار را چه سر است؟
(۶۵/۱۴)
توفیق‌ عشق ‌روی ‌تو گنجی ‌است ‌تا که یافت؟
باز اتفاق ‌وصل‌ تو‌ گویی ‌است تا که برد؟
(۱۷۵/۶)
باید دید که:
کار به ‌تدبیر نیست بخت به زور آوری
دولت ‌و جاه ‌آن ‌سری ‌است تا که کند اختیار
(طیبات ۸۹/۶)
سال‌ها رفت مگر عقل و سکون آموزد
تا چه آموخت کز آن شیفته‌تر بازآمد
(بدایع ۱۶۴/۵)
هر لحظه ‌در ‌برم دل ‌از اندیشه خون شود
تا خود غلام ‌کیست‌ که سعدی غلام اوست
(بدایع ۲۵۱/۷)
ببین که:
گر منش ‌‌دوست ‌‌ندارم ‌همه کس دارد دوست
تا‌‌ چه ‌‌ویسی ‌‌است ‌‌که‌ در هر طرفش رامینی است
(۱۲۹/۵)
تا چه کرد آن‌که نقش روی تو بست
که در فتنه بر جهان بگشاد
(۱۵۴/۵)
حذف بخشی از جمله بعد از حرف تا:
تا ببینند:
همه عالم نگران تا نظر بخت بلند
برکه افتد که تو یک دم نگرانش باشی
(۵۸۴/۴)
تا لازم باشد:
بی یاد تو نیستم زمانی
تا یاد کنم دگر زمانت
(۱۵۱/۷)
زائد:
نگارا قصه خود را به خدمت
نمی‌دانم که تا چون می‌نویسم
(طیبات ۱۶۲/۴)
چو، چون:
دو معنایی:
در دو بیت زیر چو و چون هم می‌توانند معنای «اگر، چنان‌چه» داشته باشند، هم «وقتی، زمانی که».
چو بر ولایت دل دست یافت لشکر دل
به‌دست باش که هر بامداد یغمایی است
(۱۱۳/۴)
دریاب دمی صحبت یاری که دگر بار
چون رفت نیاید به کمند آن دم وساعت
(۱۳۵/۸)
حذف:
تفاوتی نکند گرترش کنی ابرو
هزار تلخ بگویی هنوز شیرینی
(طیبات ۹۸/۶)
حرف چون به معنی«زیرا» از مصراع دوم حذف شده است:
اگر ترش کنی ابرو یا هزار تلخ بگویی تفاوتی ندارد چون هنوز شیرینی.
در:
حذف:
کس نشاید که بر تو بگزینند
که تو صورت به کس نمی‌مانی
(۶۱۰/۲)
حرف در از مصراع دوم حذف شده که بدون آن معنی درست نیست: که تو در(زیبایی) صورت به کس نمی‌مانی.
در دوبیت زیر نیز در از ابتدایِ مصراع اولِ حذف شده است.
همه عالم به عشق بازی رفت
نام سعدی که درضمیر تو نیست
(۱۲۶/۷)
مبارک‌تر شب و خرم‌ترین روز
به استقبالم آمد بخت پیروز
(۳۱۴/۱)
که:
دو معنایی:
عیب سعدی مکن ای خواجه اگر آدمیی
کآدمی ‌نیست‌ که‌ میلش‌ به نکورویان نیست
(۱۲۳/۶)
که در مصراع دوم محتمل دو معنی است: «که» و «اگر»:
اگر کسی میلش به نکورویان نیست (اصلاً) آدم نیست و یا: آدمی وجود ندارد که میلش به نکورویان نباشد.
سودا مپزکه آتش غم در دل تو نیست
ما را غم تو برد به سودا تو را که برد؟
(۱۷۵/۵)
در بیت بالا نیز که می‌تواند هم معنی «زیرا» داشته باشد هم «که»:
(بیهوده) سودا مپز زیرا آتش غم در دل تو نیست و یا: سودا مپز که (چرا که) آتش غم در دل تو نیست.
هم‌چنان که در بیت زیر:
به روی خوبان گفتی نظر خطا باشد
خطا نباشد دیگر مگو چنین که خطاست
(۴۳/۱۳)
دیگر مگو زیرا (این گفته) خطاست و یا: دیگر مگو که خطاست (دیگر این گفته را تکرار مکن).
و در این بیت:
در من ‌این‌ هست ‌که‌ صبرم ‌ز‌ نکورویان‌ نیست
زرق‌ نفروشم ‌و ‌زهدی‌ ننمایم ‌که ‌آن‌ نیست
(خواتیم ۸/۱)
زرق نفروشم و زهدی که نیست ننمایم و یا: زرق نفروشم و زهدی ننمایم برای اینکه (بگویم) صبرم هست.
چون روی تو صورتی ندیدم
در شهر که مبطل صلات است
(۵۳/۷)
در بیت بالا که معنی«چه کسی» و «که» می‌دهد؛ مثل روی تو صورتی ندیدم پس؛ در شهر چه کسی (جز تو) مبطل صلات است؟ و یا: درشهر مثل روی تو صورتی ندیدم که مبطل صلات باشد.
بخت جوان دارد آن‌که با توقرین است
پیر نگردد که در بهشت برین است
(۸۶/۱)
که هم معنی «کسی که» دارد هم «زیرا»: آن‌که با تو قرین است بخت جوان دارد؛ مثل کسی که در بهشت است پیر نگردد و یا:
پیر نگردد زیرا در بهشت برین است.
مانند این بیت:
دیده به دل می‌برد حکایت منظور
دیده ندارد که دل به مهر نبسته است
(طیبات ۵۶/۶)
کسی که دل به مهر نبسته است دیده ندارد و یا:
                                      دیده ندارد زیرا دل به مهر نبسته است.
تناسب مکانی:
طریق ما سر عجز است و آستان رضا
که از تو صبر نباشد که با تو بستیزند
(طیبات ۲۳۷/۸)
جا به جایی نحوی:
در غزلیات، در مورد حرف «که»، گاه در بعضی ابیات جا به جایی نحوی دیده می‌شود که به زیبایی بلاغی بیت می‌افزاید.
بیم است شرار آه مشتاق
که آتش بزند حجاب مستور
(طیبات ۱۲/۷)
بیم است که شرار آه مشتاق درحجاب مستورآتش بزند.
طوطیان‌ دیدم‌ و ‌خوش‌تر‌ ز حدیثت‌ نشنیدم
شکر است ‌آن، نه ‌دهان‌ و ‌لب ‌و دندان‌ که ‌تو داری
(طیبات ۲۷/۶)
شکر است آن که تو داری نه دهان و لب و دندان.
طمع مبند ز دنیا سر هوا و هوس
که پرشود مگرش خاک برسر انبارند
 (طیبات ۳۸/۱۰)
طمع مبند که ز دنیا سر هوا و هوس پر شود….
لازم است آن که دارد این همه لطف
که تحمل کنندش این همه ناز
(طیبات ۲۳۱/۲)
حرف که باید بعد از فعل «لازم است» بیاید: لازم است که تحمل کنند ناز کسی که این همه لطف دارد.
در ابیات زیر یک جا به جای ساخت نحوی خاص وجود دارد که با آمدن حرف «که» فعل مثبت به قرینه فعل منفی حذف می‌شود:
مه دو هفته ندارد فروغ چندانی
که آفتاب که می‌تابد از گریبانت
(۱۴۸/۵)
زیر ساخت نحوی چنین است: ماه چندان فروغ ندارد که آفتاب دارد.
و در این بیت:
آن‌چنان سخت نیاید سر من گر برود
نازنینا که پریشانی مویی ز سرت
(۳۵/۹)
اگر سر من برود آن چنان [بر من] سخت نیاید که پریشانی مویی ز سرت بر من سخت می‌آید.
ساخت نحوی خاص:
در ابیات سعدی یک ساخت نحوی خاص وجود دارد. که به نظر می‌رسد پیش از این در متون ادب فارسی سابقه نداشته است. در این ساخت «نه چندان… که» معنی «چندان… که» می‌دهد، یعنی جمله ساخت منفی دارد، اما مفهوم آن مثبت است و نفی را به جمله بعد از خود که ساختی مثبت دارد منتقل می‌کند:
نه ‌چندان‌ آرزومندم‌ که‌ وصفش ‌در میان آید
اگر ‌صد نامه‌ بنویسم ‌حکایت‌ بیش ‌ازآن آید
(طیبات ۸۲/۱)
به شدت آرزومندم طوری که وصفش درمیان نیاید.
نه چنان معتقدم کم نظری سیر کند
یا چنان تشنه که مجنون بنشاند آزم
(طیبات ۲۲۷/۳)
آنقدر اعتقاد دارم که نظری مرا سیر نمی‌کند.
خارعشقت‌نه چنان پای نشاط آبله کرد
که سر سبزه و پروای گلستانم بود
(بدایع ۱۵۰/۳)
…نه چنان پای نشاط آبله کرد که سر سبزه و پروای گلستانم بود:…طوری پای نشاطم را آبله کرد که سر سبزه و پروای گلستان نداشتم.
نه‌ چنان ‌ز دست رفته است وجود ناتوانم
که‌ معالجت توان کرد به بند یا به پندش
(بدایع ۱۸۹/۴)
نه چنان ز دست رفته است وجود ناتوانم که معالجت توان کرد به بند یا به پندش: وجود ناتوانم آن‌چنان از دست رفته که با بند و پند نمی‌توان آن را معالجه کرد.
حذف:
حذف بخشی از جمله قبل از حرف که:
ببین که:
تو در آینه نگه کن که چه دلبری ولیکن
تو که‌ خویشتن ببینی نظرت به ما نباشد
(۱۹۷/۱۰)
شاید ـ ممکن است که:
چون‌ تویی ‌را‌ چو منی در نظر آید، هیهات
که‌ قیامت ‌رسد این رشته به هم یا نرسد
(۱۸۹/۴)
فهمیدم که:
می‌نپنداشتم که روز شود
تا بدیدم سحرکه پایان داشت
(۱۳۱/۴)
و گفت که:
دردی ‌از حسرت دیدار تو دارم که طبیب
عاجز آمد که مرا چاره درمان تو نیست
(۱۲۷/۹)
تظاهر می‌کند که:
به‌ خون ‌خلق‌ فرو برده‌ چنگ که این حنّاست
ندانمش که به قتل که شاطری آموخت
(۳۲/۱۲)
او را بکش که:
هر که ‌ما‌را‌ به‌ نصیحت ز تو می‌پیچد روی
گو به شمشیر که عاشق به مدارا نرود
(طیبات ۱۱۹/۱۰)
بتواند که:
من ازحکایت عشق تو بس کنم؟ هیهات
مگر اجل که ببندد زبان گفتارم
(۳۸۶/۸)
حذف بخشی از جمله بعد از حرف که:
که بخواهند:
ره به‌ در‌از کوی‌ دوست‌ نیست ‌که ‌بیرون ‌برند
سلسله ‌پای‌ جمع ‌زلف پریشان اوست
(۹۵/۲)
که درآن صورت:
زهرم مده به دست رقیبان تند خوی
از دست‌ خود بده که ز جلاب خوش‌تر است
(۶۸/۸)
که تبدیل شده به:
بر کوزه آب نه دهانت
بردار که کوزه نبات است
(۵۳/۴)
که یعنی:
گر او سرپنجه ‌بگشاید که‌ عاشق‌ می‌کشم‌ شاید
هزارش ‌صید پیش ‌آید به‌ خون‌ خویش‌ مستعجل
(۳۴۵/۳)
گر تیغ برکشد که محبان همی ‌زنم
اول کسی که لاف محبت زند منم
(طیبات ۱۱۲/۱)
شمشیر برآور که مرادم سرسعدی است
ور سر ننهم در قدمت عاشق دونم
(بدایع ۱۴۴/۷)
که در برابر آنها:
سعدی توکیستی که دراین حلقه کمند
چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم
(طیبات ۲۲/۱۰)
که حتماً:
ور بانگ مؤذنی می‌آید
گویم که درای کاروان است
(۷۹/۶)
هرجا که تو بگذری به این خوبی
کس شک نکند که سرو بستانی
(طیبات ۲۳۵/۶)
و:
تناسب مکانی:
در ابیات زیر «و» در نگاه اول «واو عطف» به نظر می‌رسند، اما با خواندن ادامه بیت، خواننده متوجه می‌شود که درواقع «واو ربط» هستند که دو جمله را به هم پیوند داده‌اند، این مسئله تعلیق زیبایی را به وجود می‌آورد.
منم ‌امروز و تو و مطرب ‌و ساقی و حسود
خویشتن‌ گو به ‌در حجره ‌بیاویز چو خیش
(۳۴۰/۸)
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
(۶۰۷/۹)
روی در خاک رفت و سر نه عجب
که رود هم در این هوس بر باد
(۱۵۴/۱۰)
در این بیت جمله مصراع اول تکّه شده و درمیان آن جمله دیگری آمده است، درعین حال این جملات با حرف و به هم پیوند خورده‌اند.
این چشم و دهان و گردن و گوش
چشمت مرساد و دست و بازو
(بدایع ۲۱۳/۳)
سعدی از حرف ربط «و» استفاده‌های بلاغی بسیاری کرده است. یکی از نمونه‌های آن آوردن دو مفهوم یا کلمه متضاد در دو سوی «و» است که آن را به چهار بخش تقسیم کرده‌ام:
تضاد در کلمات:
درویش را که نام برد پیش پادشاه؟
هیهات از افتقارمن و احتشام دوست
(۱۰۰/۹)
سعدیا گوشه نشینی کن و شاهدبازی
شاهد آن ‌است ‌که بر گوشه نشین می‌گذرد
(۱۷۹/۱۰)
چو هرچه‌می‌رسد ‌از دست ‌اوست،‌ فرقی نیست
میان شربت نوشین و تیغ زهرآلود
(۲۵۵/۲)
ناگزیر است تلخ و شیرینش
خار و خرما و زهر و جلابش
(۳۱۹/۶)
تضاد در صفات:
تو ملولی و دوستان مشتاق
تو گریزان و ما طلبکارت
(۳۶/۹)
گیرند مردم ‌دوستان، نامهربان و مهربان
هر روز خاطر با یکی، ما خود یکی ‌داریم‌ و بس
(۳۱۷/۲)
تضاد در افعال:
در مصراع اول بیت زیر با عطفِ افعال متضاد، تعلیق جالبی به وجود آمده است که تنها با خواندن تمام بیت معنی مصراع اول و کل بیت مشخص می‌شود:
باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
آبِ هرطیب که در کلبه عطاری هست
(۱۱۱/۷)
از خیال آمدن و رفتنش اندر دل و چشم
با گمان افتم و گرخود به یقین می‌گذرد
(۱۷۹/۸)
در مصراع دوم بیت بالا تضاد در کلمات هم دیده می‌شود.
مراد خاطر ما مشکل است و مشکل نیست
اگر مراد خداوندگار ما باشد
(۱۹۲/۶)
نفسی ‌بیا و بنشین، سخنی بگوی و بشنو
که ‌قیامت‌ است‌ چندان‌ سخن از دهان خندان
(۴۴۹/۷)
ای مونس روزگار سعدی
رفتی و نرفتی از ضمیرم
(۳۹۵/۱۰)
تضاد در جملات:
تضاد درجملات به این معنی است که در مفهوم جملاتی که در دو سوی «و» می‌آید، تضاد وجود دارد. این شگردهنرمندانه گرچه در نگاه اول به چشم نمی‌آید، ولی تأثیر بلاغی غیرقابل انکاری دارد. تفاوت آن با تضاد در افعال آن است که نه تنها افعال بلکه تمام مفاهیم و معانیی که در جمله‌ها می‌آید، با هم در تضاد هستند، در حالی که گاه فعل‌ها درظاهر تضادی با هم ندارند.
ز هر چه‌ هست‌ گزیر است ‌و ناگزیر از دوست
به‌ قول‌ هر که ‌جهان،‌ مهر برمگیر از دوست
(۹۶/۱)
نه تنها «گزیر داشتن» و «ناگزیر بودن» با هم در تضاد هستند، بلکه در شعر سعدی «هرچه غیر از دوست» نیز با «دوست» متضاد است.
تو خواهی ‌آستین‌ افشان ‌و خواهی‌ روی ‌درهم ‌کش
مگس‌ جایی ‌نخواهد رفتن‌ از ‌دکان ‌حلوایی
(۵۰۱/۱۰)
به هیچ کار نیایم گرم تو نپسندی
و گر قبول کنی کار، کار ما باشد
(۱۹۲/۹)
به نماز آمده محراب دو ابروی تو دید
دلش از دست ببردند و به زنار برفت
(طیبات ۳۰/۸)
لازم است اشاره کنیم که در بیت بالا «به نماز آمدن» در ابتدای مصراع و آغاز بیت آمده و «به زنار رفتن» در انتهای بیت که تناسب و ‌هارمونی بی نظیری را در بیت به وجودآورده است.
سعدی چو گرفتار شدی تن به قضا ده
دریا دُر و مرجان بود و هول و مخافت
(۱۳۶/۱۱)
عزم دارم کز دلت بیرون کنم
و اندرون جان بسازم مسکنت
(۱۴۴/۹)
حذف:
 حرف و از مصراع اول حذف شده است: زهد پیدا و کفر پنهان بود…
زهد پیدا، کفر پنهان بود چندین روزگار
پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را
(۱۰/۸)
و از میان دو مصراع حذف شده است:
دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت
دستم نمی‌رسد که بگیرم عنان دوست
(۱۰۱/۵)
حرف و در وسط هر دو مصراع حذف شده است:
خون‌ همه کس ریزی، از کس نبود بیمت
جرم‌ همه کس بخشی، از کس نبود باکت
(۱۴۲/۸)
حذف بخشی از جمله بعد از حرف و:
فهمید که، متوجه شد که:
گفتم ‌ازورطه‌ عشقت‌ به صبوری به در آیم
باز می‌بینم و دریا نه پدید است کرانش
(طیبات ۹/۹)
با غمزه‌ خوبان‌ که‌ چو شمشیر کشیده است
در صبر بدیدیم و نه محکم سپری بود
روی از خدای در همه کردیم و هیچ نیست
آن بهْ بود که از همه رو در خدا کنیم
(طیبات ۴۰/۵)
یا:
حذف:
حرف یا از وسط مصراع اول حذف شده است:
حور بهشت خوانمت، ماه تمام گویمت
کآدمیی ندیده‌ام چون تو پری به دلبری
(۵۵۲/۲)
در بیت بالا حرف یا از میان دو کلمه «دیر، زود» حذف شده است.
گر تو را کامی ‌‌برآید، دیر زود از وصل یار
بعد ‌از آن ‌نامت ‌به ‌رسوایی ‌برآید،‌ ننگ‌ نیست
(۱۱۹/۵)
پی‌نوشت:
۱. فرهنگ سعدی‌پژوهی ۱۳۷۵ـ۱۳۰۰، کاووس حسن لی، شیراز، بنیاد فارس‌شناسی با همکاری مرکز سعدی شناسی، اردیبهشت ۱۳۸۰، صص۱۶ـ۱۷.
۲. در قلمرو سعدی، علی دشتی، تهران، امیرکبیر، ۱۳۸۱، ص۲۴.
۳. سعدی، ضیای موحد، تهران، طرح نو، چاپ اول، ۱۳۷۳، ص ۱۶۵.
۴. در تأیید این مطلب می‌توان اشاره کرد که دکتر خطیب رهبر جزی معانیی که گاهی برای «که» به کار می‌رود، «ولیکن» را نقل کرده‌اند، ولی تمام شاهدهایشان از غزلیات سعدی است.

نوشتارهای سعدی‌شناسی دفتر یازدهم

همهٔ دفترهای سعدی‌شناسی ←
  1. وین گلستان همیشه خوش باشد&#۸۲۳۰;
  2. «احتذا» یا تقلید ادبی در گلستان سعدی
  3. ذهن سعدی
  4. سعدی، شاعر ناصح
  5. میان ماندن و رفتن بحثی در یک بُنمایه در غزل سعدی
  6. حکایت‌های سعدی و غزل‌های حافظ
  7. آسیب‌شناسیِ کارنامه سعدی پژوهی
  8. شیراز روزگار سعدی در تحول رویکرد از اصفهان به کیش
  9. سعدی در خندق طرابلس
  10. دانش و دانشوری در روزگار سعدی
  11. رابطه زمامدار و مردم از دیدگاه سعدی
  12. ضرورت ایجاد بنیادهای وقفی فرهنگی
  13. کارنامه سعدی پژوهی ۱۳۸۶
  14. فهرست مقالات سعدی‌شناسی دفتر اول تا دهم ۸۶ـ۱۳۷۶