سعدی‌ و مکتب‌ وقوع‌

عباس‌ خائفی‌

سعدی‌شناسی دفتر ششم ۲۹ دقیقه مطالعه
            از سعدی‌ شاعر پرآوازه‌ قرن‌ هفتم‌، دیر زمانی‌ است‌ که‌ سخن‌ها گفته‌اند و نرمی‌ و آراستگی‌ کلامش‌ را که‌چونان‌ جویباری‌ زلال‌ و فرح‌بخش‌ از پس‌ قرن‌ها هم‌ چنان‌ جاری‌ است‌، ستوده‌اند. در این‌ مقال‌، نگاهی‌ گذرابه‌ یکی‌ از ویژگی‌های‌ غزل‌های‌ او می‌شود که‌ می‌توان‌ از این‌ لحاظ‌، او را از بسیاری‌ از پیشینیان‌ و هم‌عصرانش‌ جدا نمود.
            این‌ ویژگی‌، نشانه‌ها و دلی‌ مشغولی‌های‌ سعدی‌ در سرودن‌ غزل‌ با حال‌ و هوایی‌ است‌ که‌ در بعد از اوبه‌ عنوان‌ سبک‌ وقوع‌ معروف‌ می‌شود.
            مکتب‌ وقوع‌ گرایش‌ تازه‌ از سرایش‌ غزل‌ بود که‌ بعد از سبک‌ عراقی‌ آغاز شد و پیش‌ درآمدی‌ بر سبک‌هندی‌ گردید. در این‌ شیوه‌ غزل‌، سخن‌ از عشق‌ است‌ و همان‌ واژگان‌ خاص‌ آن‌، یعنی‌ فراق، وصال‌، امید وحرمان‌ و غیره‌، ولی‌ عشقی‌ که‌ کلی‌ نیست‌ و مصداق دارد. عشق‌ پر رمز و راز نیست‌، بلکه‌ واقعی‌، جان‌ دار وطبیعی‌ است‌ و از زندگی‌ روزمره‌ و تجربه‌های‌ عادی‌ روزانه‌ الهام‌ می‌گیرد و نوعی‌ رئالیسم‌ که‌ مبنای‌فلسفی‌ و عرفانی‌ ندارد و تنها احساس‌ است‌ و شاعر با مضمون‌آفرینی‌ و نازک‌ خیالی‌ جزییات‌ آن‌ چه‌ را که‌بین‌ او و معشوق بوده‌ است‌، با بیانی‌ واقع‌گرایانه‌، به‌ دور از عرفان‌ و فلسفه‌ گرایی‌، بازگو می‌کند. در مکتب‌وقوع‌ موضوع‌های‌ عاشقانه‌ همراه‌ با تشبیه‌های‌ حسی‌، کنایه‌ها و مفاهیم‌ عامیانه‌، با حال‌ و هوای‌ مردمی‌،فضایی‌ واقعی‌ و آشنا پدید می‌آورد که‌ صادقانه‌ و صمیمی‌ است‌. در شعر سعدی‌ زمینه‌هایی‌ از سبک‌ وقوع‌دیده‌ می‌شود، به‌ طوری‌ که‌ می‌توان‌ گفت‌: شاعران‌ وقوعی‌ بیشترین‌ تأثیر را از او گرفته‌اند.
            به‌ منظور درک‌ ویژگی‌های‌ وقوعی‌ غزل‌های‌ سعدی‌، می‌توان‌ مطابق‌ مکتب‌ ساختگرایی‌، از ساختارهای‌زبان‌ شناختی‌، به‌ ویژه‌ تقابل‌های‌ موجود در کلام‌ او، به‌ عنوان‌ کلیدهایی‌ برای‌ گشودن‌ ساختار ادبی‌ آن‌هااستفاده‌ نمود. عناصر و نشانه‌های‌ لفظی‌ که‌ در روساخت‌ شعر وجود دارد، نشانه‌ کلیت‌ و ساخت‌ آن‌ است‌.به‌ همین‌ دلیل‌، با بررسی‌ نشانه‌های‌ روساختی‌ بعضی‌ از غزل‌های‌ سعدی‌، به‌ بسیاری‌ از عامل‌های‌ تشکیل‌دهنده‌ مکتب‌ وقوع‌ برمی‌خوریم‌:
۱. حال‌ و هوا و فضای‌ وقوعی‌:
            سعدی‌ در بعضی‌ از غزل‌هایش‌ با بیانی‌ ساده‌ و روشن‌ و بدون‌ هیچ‌ لفافه‌ای‌، به‌ برخورد و ارتباط‌ با معشوق اشاره‌ می‌کند که‌ کاملاً صورت‌ واقعی‌ دارد:
من‌ چرا دل‌ به‌ تو دادم‌ که‌ دلم‌ می‌شکنی
‌یا چه‌ کردم‌ که‌ نگه‌ باز به‌ من‌ می‌نکنی‌
دل‌ و جانم‌ به‌ تو مشغول‌ و نظر در چپ‌ وراست
‌تا ندانند حریفان‌ که‌ تو منظور منی‌
دیگران‌ چون‌ بروند از نظر، از دل‌ بروند
تو چنان‌ در دل‌ من‌ رفته‌ که‌ جان‌ در بدنی‌
(کلیات‌ سعدی‌، ص‌ ۸۸۴)
            در غزلی‌ دیگر چنین‌ می‌سراید:
یار با ما بی‌وفایی‌ می‌کند
بی‌گناه‌ از من‌ جدایی‌ می‌کند
شمع‌ جانم‌ را بکُشت‌ آن‌ بی‌وفا
جای‌ دیگر روشنایی‌ می‌کند
یار من‌ اوباش‌ و قلاش‌ است‌ و رند
بر من‌ او خود پارسایی‌ می‌کند
(ص‌ ۳۵۷)
            جالب‌ است‌ که‌ سعدی‌ بازی‌های‌ معشوق و علت‌ عاشق‌ شدن‌ خود را نشانه‌ تقدیر و سرنوشت‌ می‌داند:
آن‌ چه‌ با من‌ می‌کند اندر زمان                                                                    ‌آفت‌ دور سمایی‌ می‌کند
(ص‌ ۳۵۸)
            به‌ منظور مقایسه‌، چند نمونه‌ از شعر شاعران‌ وقوعی‌ نقل‌ می‌گردد.
            بابا فغانی‌ شاعر خوش‌ زبان‌ تیموری‌ که‌ به‌ حافظ‌ کوچک‌ معروف‌ بود، در غزلی‌ می‌سراید:
گه‌گه‌به‌ جور از عاشقی‌، ای‌ شوخ‌! بیزارم‌کنی                                                 ‌باز هم‌ نمایی‌ عشوه‌ای‌، از نو گرفتارم‌ کنی‌
تو می‌روی‌ و من‌ به‌ خود مجنون‌ صفت‌ درگفتگوباشد که‌ آیی‌ سوی‌ من‌ گوشی‌ به‌ گفتارم‌کنی‌          لسانی‌ شیرازی‌، شاعر وقوعی‌ قرن‌ دهم‌، می‌سراید:
خانه‌ چون‌ خالی‌ شود گویم‌ که‌ دست‌ من‌بگیر                                                             دست‌ می‌گیرد ولی‌ از خانه‌ بیرون‌ می‌کند
ضعف‌ طالع‌بین‌ که‌ هرگه‌ نام‌ آن‌ بیگانه‌ خو                                                                               دست‌ در گردن‌ نهند، بیگانه‌ای‌ پیدا شود
۲. وا سوخت‌:
            زمانی‌ که‌ مشعوق بی‌وفایی‌ می‌کند، عاشق‌ دل‌ خسته‌ از بی‌وفایی‌ و ناسپاسی‌ او چنان‌ آزرده‌ می‌گردد که‌ از او روی‌ می‌گرداند و با حالتی‌ از قهر و عتاب‌ از یار می‌رمد. شعری‌ که‌ این‌ حالت‌ و قهر ورها شدن‌ را بازگو کند، واسوخت‌ خوانده‌ می‌شود. واسوخت‌ شعری‌ وقوعی‌ است‌ که‌ در ادب‌ فارسی‌ (حتی‌در سبک‌ خراسانی‌) پیشینه‌ دارد. یکی‌ از بهترین‌ نمونه‌های‌ واسوخت‌ غزلی‌ از سعدی‌ است‌ که‌ فضای‌وقوعی‌ نیرومندی‌ دارد و البته‌ علاوه‌ بر عنصر بی‌اعتنایی‌، عنصرهای‌ اصلی‌ وقوعی‌ مانند رشک‌ وحسادت‌ به‌ همراه‌ دارد:
ای‌ لعبت‌ خندان‌، لب‌ لعلت‌ که‌ مزیده‌ است‌؟
وی‌ باغ‌ لطافت‌ بِه‌ِ رویت‌ که‌ گزیده‌ است‌؟
زیباتر از این‌ صید همه‌ عمر نکرده‌ است
‌شیرین‌تر از این‌ خربزه‌، هرگز نبریده‌ است‌
ای‌ خضر، حلالت‌ نکنم‌ چشمه‌ حیوان
‌دانی‌ که‌ سکندر به‌ چه‌ محنت‌ طلبیده‌ است‌؟
آن‌ خون‌ کسی‌ ریخته‌ای‌ یا می‌ سرخ‌ است
‌یا توت‌ سیاه‌ است‌ که‌ بر جامه‌ چکیده‌است‌؟
با جمله‌ برآمیزی‌ و از ما بگریزی‌
جرم‌ از تو نباشد، گنه‌ از بخت‌ رمیده‌ است
‌نیک‌ است‌ که‌ دیوار به‌ یک‌ باره‌ بیفتاد
تا هیچ‌کس‌ این‌ باغ‌، نگویی‌ که‌ ندیده‌ است
‌بسیار توقف‌ نکند میوه‌ پربار
چون‌عام‌بدانست‌ که‌ شیرین‌ و رسیده‌ است
‌گل‌ نیز در آن‌ هفته‌ دهن‌ باز نمی‌کرد
وامروز نسیم‌ سحرش‌ پرده‌ دریده‌ است
‌در دجله‌ که‌ مرغابی‌ از اندیشه‌ نرفتی‌
کِشتی‌ رود اکنون‌ که‌ تتر جسر بریده‌ است
‌رفت‌ آن‌ که‌ فقاع‌ از تو گشایند دگر بار
ما را بس‌ از این‌ کوزه‌ که‌ بیگانه‌ مکیده‌ است
‌سعدی‌ در بستان‌ هوای‌ دگری‌ زن‌
واین‌کِشته‌رها کن‌ که‌ در او گلّه‌ چریده‌ است‌(ص‌ ۹۷)
            این‌ غزل‌ با رشک‌ آغاز می‌شود. سعدی‌ با بیانی‌ رندانه‌ و پرده‌درانه‌ به‌ بی‌اعتنایی‌ معشوق به‌ خوداشاره‌ می‌کند و در نهایت‌ به‌ سیم‌ آخر می‌زند و او را رسوا می‌کند و علت‌ دوری‌ و بی‌اعتنایی‌ خود را بیان‌می‌کند و در نهایت‌، به‌ گونه‌ واسوخت‌، از یار دور می‌شود و به‌ او بی‌اعتنایی‌ می‌کند.
            ریخت‌شناسی‌ صوری‌ این‌ غزل‌ در یک‌ قالب‌ ساختگرایی‌ به‌ صورت‌ زیر است‌:
            ۱. کام‌ گرفتن‌ دیگران‌ (مزیدن‌ لب‌ و گزیدن‌ بِه‌ْ) در بیت‌ اول‌.
            ۲. بهترین‌ کام‌ در بیت‌های‌ دوم‌ و سوم‌.
            ۳. دلیل‌ بهترین‌ کام‌ (در زمانی‌ که‌ معشوق زیباترین‌ و شاداب‌ترین‌ است‌) در بیت‌ چهارم‌.
            ۴. ناکامی‌ شاعر (در اثر بی‌اعتنایی‌ معشوق) در ظاهر به‌ خاطر تقدیر در بیت‌ پنجم‌.
            ۵. آرزوی‌ رسوایی‌ معشوق در بیت‌ ششم‌.
            ۶. اقدام‌ به‌ آبروریزی‌ معشوق:
            الف‌: زمینه‌سازی‌ با نشان‌ دادن‌ میوه‌ رسیده‌ که‌ همگان‌ خواهان‌ آن‌ هستند در بیت‌ هفتم‌.
            ب‌: بیان‌ رسوایی‌ معشوق در قالب‌ استعاره‌ در بیت‌های‌ هشتم‌ و نهم‌.
            ۷. گریز از رسوایی‌ معشوق به‌ واسوخت‌ در بیت‌های‌ دهم‌ و یازدهم‌.
            ساخت‌ تقابلی‌ غزل‌ زیر را هم‌ می‌توان‌ به‌ گونه‌ای‌ دیگر نشان‌ داد:
            کام‌ دیدن‌ دیگران‌ در مقابل‌ ناکامی‌ شاعر که‌ در اثر (بی‌اعتنایی‌ معشوق) تقدیر و سرنوشت‌ است‌، درنتیجه‌ شاعر دچار رشک‌ می‌گردد. رشک‌ باعث‌ انتقام‌ می‌گردد، بنابراین‌ شاعر به‌ رسوا ساختن‌ معشوق می‌پردازد. در نهایت‌ شاعر از معشوق روی‌ بر می‌گرداند.
            نمونه‌هایی‌ از شعر وقوعی‌:
ما چون‌ ز دری‌ پای‌ کشیدیم‌، کشیدیم
‌امید ز هرکس‌ که‌ بُریدیم‌، بُریدیم‌
دل‌ نیست‌ کبوتر که‌ چو برخاست‌، نشیند
از گوشه‌ بامی‌ که‌ پریدیم‌، پریدیم‌
(وحشی‌ بافقی‌)
ما ترک‌ سر کوی‌ تو کردیم‌ و گذشتیم‌                                                 قطع‌ نظر از کوی‌ تو کردیم‌ و گذشتیم‌
(لسانی‌)
۳. غزل‌هایی‌ که‌ ژرف‌ ساخت‌ وقوعی‌ دارند:
            در بعضی‌ از غزل‌های‌ سعدی‌، عناصر لفظی‌ وقوعی‌ کمتر دیده‌ می‌شود، ولی‌ در بافت‌ و معنا وقوعی‌ هستند. در این‌ غزل‌ها، سعدی‌ از وزن‌های‌ بسیار مطبوع‌ و روان‌ و خوش‌آهنگ‌ بهره‌ جسته‌است‌.
            بیت‌های‌ بسیاری‌ از این‌ غزل‌ها دارای‌ پیوستگی‌ است‌، یعنی‌ نه‌ تنها در محور عمودی‌ غزل‌ها وحدت‌موضوع‌ دیده‌ می‌شود، بلکه‌ هر بیت‌ به‌ گونه‌ای‌ روایی‌ و داستان‌وار به‌ بیت‌ بعد می‌رسد و مفهوم‌ کلی‌ غزل‌ادامه‌ می‌یابد. به‌ عبارت‌ بهتر، سعدی‌ از شگردهای‌ قصیده‌گویی‌ در غزل‌ سود برده‌ است‌، هرچند که‌ غزل‌های‌او سراسر احساس‌، عاطفه‌ و هیجان‌ است‌. البته‌ این‌ پیوستگی‌ بیت‌ها از نظر مفهوم‌، بیشتر به‌ خاطر بافت‌توصیفی‌ و جزیی‌ گویی‌ غزل‌هاست‌ که‌ نشانه‌های‌ مکتب‌ وقوع‌ است‌.
            سعدی‌ در غزلی‌ با مطلع‌:
ای‌ نفس‌ خُرّم‌ باد صبا
از بر یار آمده‌ای‌، مرحبا!
            بعد از این‌ که‌ از یار خبر می‌گیرد:
قافله‌ شب‌! چه‌ شنیدی‌ ز صبح
‌مرغ‌ سلیمان‌ چه‌ خبر از سبا؟
(قافله‌ شب‌ استعاره‌ از باد صبا)
            با لحن‌ و فضایی‌ وقوعی‌، چنین‌ ادامه‌ می‌دهد:
بَر سَرِ خشم‌ است‌ هنوز آن‌ حریف
‌یا سخنی‌ می‌رود اندر رضا؟
از در صلح‌ آمده‌ای‌ یا خلاف
‌با قدم‌ خوف‌ روم‌ یا رجا؟
            (البته‌ خوف‌ و رجا از اصطلاحات‌ صوفیه‌ است‌، ولی‌ در این‌ جا هیچ‌گونه‌ بار عرفانی‌ ندارد). سعدی‌ دربیت‌های‌ بعد داستان‌ خود را پی‌ می‌گیرد:
بار دگر گر به‌ سر کوی‌ دوست
‌بگذری‌ ای‌ پیک‌ نسیم‌ صبا
گو رمقی‌ بیش‌ نماند از ضعیف‌
چند کند صورت‌ بی‌جان‌ بقا
آن‌ همه‌ دل‌ داری‌ و پیمان‌ و عهد
نیک‌ نکردی‌ که‌ نکردی‌ وفا
(ص‌ ۳)
            این‌ غزل‌ها تا پایان‌ با همین‌ لحن‌ و فضای‌ وقوعی‌ ادامه‌ می‌یابد، هرچند که‌ بسیاری‌ از عناصر روساختی‌ وقوعی‌ را ندارد.
            و یا در غزلی‌ دیگر:
ندیدمت‌ که‌ بکردی‌ وفا، بدان‌ چه‌ بگفتی
‌طریق‌ وصل‌ گشادی‌، من‌ آمدم‌، تو برفتی‌
وفای‌ عهد نمودی‌، دل‌ سلیم‌ رُبودی‌
چو خویشتن‌ به‌ تو دادم‌، تو میل‌ بازگرفتی‌
نه‌ دست‌ عهد گرفتی‌ که‌ پای‌ وصل‌ بدارم‌
به‌ چشم‌ خویش‌ بدیدم‌، خلاف‌ هرچه‌ بگفتی‌
(ص‌ ۷۷۶)
            حالت‌ و پیوستگی‌ گفتاری‌ بیت‌های‌ فوق و در بیت‌های‌ زیر بسیار زیباست‌:
دیدی‌ که‌ وفا به‌ جا نیاوردی‌
رفتی‌ و خلاف‌ دوستی‌ کردی‌
بیچارگی‌ام‌ به‌ چیز نگرفتی‌
درماندگی‌ام‌ به‌ هیچ‌ نشمردی‌
من‌ با همه‌ جوری‌ از تو خشنودم
‌تو بی‌گنهی‌ ز من‌ بیازردی‌
(ص‌ ۷۸۱)
            سعدی‌ با دیدن‌ زیبارویی‌ در کوچه‌ بازار، در غزلی‌ با مطلع‌ زیر چنین‌ می‌سراید:
معلّمت‌ همه‌ شوخی‌ و دلبری‌ آموخت                                                           ‌جفا و ناز و عتاب‌ و ستمگری‌ آموخت‌
            او بدون‌ سود بردن‌ از نشانه‌های‌ صوری‌ وقوعی‌، به‌ غزل‌ رنگ‌ و صبغه‌ وقوعی‌ می‌بخشد و سپس‌ بابیانی‌ روان‌ و صمیمی‌، مانند این‌ که‌ با معشوق صحبت‌ می‌کند، حسرت‌ خوردن‌ خود را چنین‌ نشان‌ می‌دهد:
تو بت‌ چرا به‌ معلم‌ روی‌ که‌ بُتگر چین
به‌ چین‌ زلف‌ تو آید به‌ بتگری‌ آموخت‌
هزار بلبل‌ دستان‌ سرای‌ عاشق‌ را
بباید از تو سخن‌ گفتن‌ِ دری‌ آموخت‌
برفت‌ رونق‌ بازار آفتاب‌ و قمر
از آن‌ که‌ ره‌ به‌ دکان‌ تو مشتری‌ آموخت‌
همه‌ قبیله‌ من‌ عالمان‌ دین‌ بودند
مرا معلم‌ تو شاعری‌ آموخت‌
(ص‌ ۵۱)
            گاهی‌ سعدی‌ با بیانی‌ استعاری‌ و البته‌ وقوعی‌، به‌ ویژگی‌ معشوق و یا حالت‌های‌ دیگر وقوعی‌ اشاره‌می‌کند:
در وهم‌ نیاید که‌ چه‌ مطبوع‌ درختی‌پیداست‌ که‌ هرگز از این‌ میوه‌ نچشیده‌است‌(اشاره‌ به‌ بکر بودن‌ دارد)
گویند برو تا برود محبّت‌ از دل‌                                               ترسم‌ هوسم‌ بیش‌ کند، بُعد مسافت‌
(ص‌ ۲۰۳)
هر شب‌ اندیشه‌ دیگر کنم‌ و رای‌ دگر
که‌ من‌ از دست‌ تو فردا بروم‌ جای‌ دگر
بامدادان‌ که‌ برون‌ می‌نهم‌ از منزل‌ پای
‌حسن‌ عهدم‌ نگذارد که‌ نهم‌ پای‌ دیگر
(ص‌ ۴۴۱)
            و هم‌ چنین‌ در غزل‌ دیگری‌ با همان‌ بیان‌ روایی‌ چنین‌ می‌سراید:
رفتی‌ و نمی‌شوی‌ فراموش
‌می‌آیی‌ و می‌روم‌ من‌ از هوش‌
سِحر است‌ کمان‌ ابروانت‌
پیوسته‌ کشیده‌ تا بناگوش‌
پایت‌ بگذار تا ببوسم
‌چون‌ دست‌ نمی‌رسد به‌ آغوش‌
(ص‌ ۴۶)
            دغدغه‌های‌ عاشقانه‌ و برخوردهای‌ وقوعی‌ در بیت‌ زیر به‌ خوبی‌ دیده‌ می‌شود:
هرگز اندیشه‌ نکردم‌ که‌ تو با من‌ باشی‌
چون‌ به‌ دست‌ آمدی‌ ای‌ لقمه‌ از حوصله‌بیش‌
این‌ تویی‌ با من‌ و غوغای‌ رقیبان‌ از پس‌؟
و این‌ منم‌ با تو گرفته‌ ره‌ صحرا در پیش‌؟
هم‌ چنان‌ داغ‌ جدایی‌ جگرم‌ می‌سوزد
مگرم‌ دست‌ چو مرهم‌ بنهی‌ بر دل‌ ریش
‌(ص‌ ۴۹۶)
            البته‌ تصویرهای‌ حسی‌ِ وقوعی‌ هم‌ در غزل‌های‌ سعدی‌ دیده‌ می‌شود:
می‌روم‌ وز سر حسرت‌ به‌ قفا می‌نگرم‌
خبر از پای‌ ندارم‌ که‌ زمین‌ می‌سپرم‌
می‌روم‌ بی‌دل‌ و بی‌یار و یقین‌ می‌دانم‌
که‌ من‌ بی‌دل‌ِ و بی‌یار نه‌ مرد سفرم‌
(ص‌ ۵۶۲)
            در غزلی‌ دیگر می‌توان‌ به‌ جنبه‌های‌ رفتارشناسی‌ و روان‌شناسی‌ عاشق‌ پی‌ برد. متن‌ غزل‌ به‌ گونه‌ای‌است‌ که‌ واقعی‌ بودن‌ آن‌ به‌ خوبی‌ حس‌ می‌شود:
نظر از مدعیان‌ بر تو نمی‌اندازم
‌تا نگویند که‌ من‌ با تو نظر می‌بازم‌
آرزو می‌کندم‌ در همه‌ عالم‌ صیدی
‌که‌ نباشند رفیقان‌ حسود، انبازم‌
درد پنهان‌ فراقم‌ ز تحمل‌ بگذشت‌
ورنه‌ از دل‌ نرسیدی‌ به‌ زبان‌ آوازم‌
(ص‌ ۵۸۶)
            البته‌ حال‌ و هوا و وزن‌ و فرم‌ وقوعی‌ هم‌ در غزل‌های‌ سعدی‌ کم‌ نیست‌:
من‌ بی‌مایه‌ که‌ باشم‌ که‌ خریدار تو باشم‌
حیف‌ باشد که‌ تو یار من‌ و من‌ یار تو باشم‌
تو مگر سایه‌ لطفی‌ به‌ سر وقت‌ِ من‌ آری‌
که‌ من‌ آن‌ مایه‌ ندارم‌ که‌ به‌ مقدار تو باشم‌
خویشتن‌ بر تو مبندم‌ که‌ من‌ از خودنپسندم‌
که‌ تو هرگز گل‌ من‌ باشی‌ و من‌ خوار توباشم
‌(ص‌ ۵۹۱)
            ساز و کار صلح‌ و آشتی‌ و قهر و عتاب‌ باعث‌ واقعی‌تر و جزیی‌تر شدن‌ روابط‌ انسان‌ها می‌گردد که‌خود نشانه‌هایی‌ از مکتب‌ وقوع‌ است‌:
چه‌ خوش‌ بود دو دلارام‌ در گردن
‌به‌ هم‌ نشستن‌ و حلوای‌ آشتی‌ خوردن‌
به‌ روزگار عزیزان‌ که‌ روزگار عزیز
دریغ‌ باشد بی‌دوستان‌ به‌ سر بردن‌
            شرح‌ پنهان‌ کاری‌ هم‌ به‌ گونه‌ای‌ معامله‌ وقوعی‌ است‌:
حلقه‌ بر در نتوانم‌ زدن‌ از دست‌ رقیبان
‌این‌ توانم‌ که‌ بیایم‌ به‌ محلت‌ به‌ گدایی‌
شمع‌ را باید از این‌ خانه‌ به‌ در بردن‌ وکشتن
‌تا به‌ همسایه‌ نگوید که‌ تو در خانه‌ مایی‌
(ص‌ ۷۴۵)
            حال‌ و هوای‌ وقوعی‌ با زبان‌ و وزن‌ فاخر در بیت‌های‌ زیر حس‌ می‌شود:
چه‌ باز در دلت‌ آمد که‌ مهر برکندی
‌چه‌ شد که‌ یار قدیم‌ از نظر بیفکندی‌
ز حد گذشت‌ جدایی‌ میان‌ ما ای‌ دوست
‌هنوز وقت‌ نیامد که‌ باز پیوندی‌
(ص‌ ۷۸۵)
بود که‌ پیش‌ تو میرم‌ اگر مجال‌ بُود
وگرنه‌ بر سر کویت‌ به‌ آرزومندی‌
دری‌ به‌ روی‌ من‌ ای‌ یار مهربان‌ بگشای‌
که‌ هیچ‌ کس‌ نگشاید اگر تو در بندی‌
            با این‌ که‌ مفهوم‌ غنیمت‌ دانستن‌ خیّامی‌ است‌، ولی‌ دغدغه‌ و دلهره‌ آن‌ از نظر روانی‌ بار وقوعی‌ دارد:
خوش‌ بود یاری‌ و یاری‌ برکنار سبزه‌زاری‌
مهربانان‌ برهم‌، وز حسودان‌ برکناری‌
هرکه‌ را با دلستانی‌ عیش‌ می‌افتد زمانی
‌گو غنیمت‌ دان‌ که‌ دیگر دیر دیر افتد شکاری‌
راحت‌ جان‌ است‌ رفتن‌، با دلارامی‌ به‌ صحرا
عین‌ درمان‌ است‌ گفتن‌، درد دل‌ با غمگساری‌
(ص‌ ۸۱۷)
            به‌ طور کلی‌، عناصری‌ که‌ بار وقوعی‌ دارند، می‌توان‌ در غزل‌های‌ سعدی‌ به‌ گونه‌ زیر نشان‌ داد:
عناصری‌ که‌ جنبه‌ روساختی‌ دارند
            الف‌. نشانه‌های‌ حقارت‌: عاشق‌ خود را در مقابل‌ معشوق خوار می‌کند و او را بزرگ‌ می‌دارد، عاشق‌ گاهی‌ خود را مگس‌ می‌خواند:
گر تو شکر خنده‌ آستین‌ نفشانی                                                    ‌هر مگسی‌ طوطیی‌ شوند شکرخا
(ص‌ ۵)
گر برانی‌ نرود، ور برود باز آید                                                            ناگزیر است‌ مگس‌ دکه‌ حلوایی‌ را
(ص‌ ۳۴)
            که‌ در این‌ بیت‌ علاوه‌ بر زمینه‌ وقوعی‌، به‌ سماجت‌ عاشق‌ هم‌ اشاره‌ دارد، زیرا مگس‌ نشانه‌ سماجت‌است‌.
بنده‌ خویشتنم‌ خوان‌ که‌ به‌ شاهی‌ برسم‌                                                     مگسی‌ را که‌ تو پرواز دهی‌، شاهین‌ است‌
(ص‌ ۱۹۴)
            در اثر گوشه‌ چشم‌ معشوق، مگس‌ عاشق‌ شاهین‌ می‌شود.
اگر نصیب‌ نبخشی‌، نظر دریغ‌ مدار                                                    شِکر فروش‌ چنین‌ ظلم‌ بر مگس‌ نکند
(ص‌ ۳۵۳)
            در این‌ بیت‌ علاوه‌ بر حقارت‌، نشانه‌ دیگر وقوعی‌ یعنی‌ مهرطلبی‌ هم‌ دیده‌ می‌شود:
ای‌ که‌ گفتی‌ مرو اندر پی‌ خوبان‌ سعدی                                            ‌چند گویی‌؟ مگس‌ از پیش‌ شکر می‌نرود
(ص‌ ۳۹۲)
دل‌ من‌ نه‌ مرد آن‌ است‌ که‌ با غمش‌ برآید                                                       مگسی‌ کجا تواند که‌ بیفکند عقابی‌
(ص‌ ۷۶)
            پشه‌ نشانه‌ حقارت‌ است‌.
منه‌ به‌ جان‌ تو، بار فراق بر دل‌ ریش‌                                                  که‌ پشه‌ نبرد سنگ‌ آسیایی‌ را
(ص‌ ۳۶)
            سگ‌ در شعر وقوعی‌ نشانه‌ حقارت‌ است‌. شاعر خود را با سگ‌ قرین‌ می‌داند:
ز درد روبه‌ِ عشقت‌ چو شیر می‌نالم‌                                     اگرچه‌ همچو سگم‌ هرزه‌لای‌ می‌داند
(ص‌ ۳۲۴)
زاغ‌:
سعدی‌ به‌ قدر خویش‌ تمنای‌ وصل‌ کن                                                           ‌سیمرغ‌، چه‌ لایق‌ زاغ‌ آشیان‌ توست‌
(ص‌ ۸۷)
ملخ‌:
خون‌ سعدی‌ کم‌ از آن‌ است‌ که‌ دست‌ آلایی                                                   ‌ملخ‌ آن‌ قدر ندارد که‌ بگیرد بازش‌
            زمینه‌های‌ دیگر حقارت‌، دشنام‌ شنیدن‌ است‌ که‌ به‌ گونه‌ای‌ با آزار کامی‌ همراه‌ می‌شود:
دعات‌ گفتم‌ و دشنام‌ اگر دهی‌ سهل‌ است‌                                                    که‌ با شِکر دهنان‌ خوش‌ بود سؤال‌ و جواب‌
(ص‌ ۴۲)
زهر از قِبَل‌ تو نوش‌ دارو                                          فحش‌ از دهن‌ تو طیبات‌ است‌
(ص‌ ۸۲)
دشنام‌ کردی‌ و گفتی‌ و شنیدم‌                                           خُرّم‌ تن‌ سعدی‌ که‌ برآمد به‌ زبانت‌
(ص‌ ۲۸)
            شاعر سرخود را فدای‌ معشوق می‌کند و خجل‌ از هدیه‌ بی‌ارزش‌ خود است‌:
من‌ سری‌ دارم‌ و در پای‌ تو خواهم‌ بازید                                             خجل‌ از ننگ‌ بضاعت‌ که‌ سزاوار تو نیست‌
(ص‌ ۱۸۹)
            گاهی‌ شاعر خود را در مقابل‌ معشوق کمتر از حیوان‌ می‌داند و به‌ آن‌ غبطه‌ می‌خورد:
مرغ‌ بر بام‌ تو ره‌ دارد و من‌ بر سر کوی‌                                               حبذا مرغ‌ که‌ آخر پر و بالی‌ دارد
(ص‌ ۲۵۵)
            گاهی‌ شاعر خود را مسکین‌ می‌خواند:
یکی‌ سَر برکنار یار و خواب‌ صبح‌مستولی                                                      ‌چه‌ غم‌ دارد ز مسکینی‌ که‌ سر بر آستان‌دارد
(ص‌ ۲۵۱)
نه‌ توانگران‌ ببخشند فقیر ناتوان‌ را                                        نظری‌ کن‌ ای‌ توانگر که‌ به‌ دیدنت‌ فقیرم‌
(ص‌ ۵۸۰)
            و یا بنده‌وار بر قدم‌ معشوق بوسه‌ می‌دهد:
بوسه‌ دهم‌ بنده‌وار بر قدمت‌ ور سرم‌                                     در سر این‌ می‌رود بی‌سر و پایی‌ مگیر
(ص‌ ۴۵۰)
            گاهی‌ در برابر معشوق، شیر چون‌ گوسفند حقیر و تسلیم‌ می‌شود:
گرت‌ آرزوی‌ آن‌ است‌ که‌ خون‌ خلق‌ ریزی                                                        ‌چه‌ کند که‌ شیر، گردن‌ ننهد چو گوسفندت‌
(ص‌ ۵۴)
            این‌ بیت‌ رنگ‌ مهرطلبی‌ هم‌ دارد.
            گاهی‌ بی‌ارادگی‌ عاشق‌ نشان‌ از حقارت‌ دارد:
رأی‌ رأی‌ توست‌ خواهی‌ جنگ‌ خواهی‌آشتی‌                                                              ما قلم‌ در سر کشیدیم‌ اختیار خویش‌ را
(ص‌ ۲۲)
            ب‌. مهرطلبی‌: یکی‌ از بارزترین‌ زمینه‌های‌ شعر مکتب‌ وقوع‌، زبان‌ حال‌ عاشقی‌ است‌ که‌ از معشوق امیدمحبت‌ و گوشه‌ چشم‌ دارد. این‌ ویژگی‌ گاهی‌ با آزارکامی‌، تسلیم‌ شدن‌ و حتی‌ سماجت‌ همراه‌ می‌شود. کارن‌هورنای‌، روان‌شناس‌ آلمانی‌ در کتاب‌ تضاد درونی‌ ما چنین‌ می‌نویسد:
            «در اثر روابط‌ خشن‌ و ناهنجار و ناسالم‌ افراد با یکدیگر، یک‌ «تضاد اساسی‌» در ذهن‌ انسان‌ پدید می‌آیدکه‌ البته‌ ریشه‌ در دوران‌ کودکی‌ دارد. این‌ تضاد اساسی‌، رفته‌ رفته‌، شدیدتر می‌شود و عوارض‌ عصبی‌ باخود به‌ دنبال‌ می‌آورد. بارزترین‌ عوارض‌ آن‌ احساس‌ ناامنی‌، تزلزل‌، دلهره‌ و تشویش‌ است‌ که‌ انسان‌ به‌صورت‌ ناخودآگاه‌ سعی‌ می‌کند راه‌ها و روش‌هایی‌ را برگزیند که‌ دفع‌ شر کند».
            به‌ نظر او انسان‌ به‌ یکی‌ از این‌ سه‌ شیوه‌ یا تاکتیک‌ روی‌ می‌آورد:
            ۱. مهرطلبی‌ یا حرکت‌ به‌ سوی‌ مردم‌ (Moving Toward People): او خود را تابع‌ و مطیع‌ دیگران‌قرار می‌دهد و رفتارش‌ به‌ گونه‌ای‌ است‌ که‌ مطابق‌ میل‌ مردم‌ باشد. بیچارگی‌ خود را نشان‌ می‌دهد. محبت‌دیگران‌ را طلب‌ می‌کند و به‌ سادگی‌ تسلیم‌ می‌شود. احساس‌ تعلق‌ و وابستگی‌ به‌ او قدرت‌ و قوت‌ قلب‌می‌بخشد.
            ۲. برتری‌طلبی‌ یا حرکت‌ بر ضد مردم‌: (Moving Against People) او سعی‌ می‌کند با تمام‌ قدرت‌،وضعیت‌ خود را استحکام‌ بخشد، تا دیگران‌ نتوانند به‌ او آزار برسانند. به‌ همین‌ دلیل‌ ستیزه‌جوی‌ وبرتری‌طلب‌ می‌شود.
            ۳. عزت‌طلبی‌ یا دوری‌ از مردم‌ (Moving Away From People): او سعی‌ می‌کند خود را از دیگران‌دور نگه‌ دارد و کمتر با دیگران‌ معاشرت‌ داشته‌ باشد؛ نه‌ تسلیم‌ است‌ و نه‌ پرخاشگر. دور بودن‌ از صحنه‌مهم‌ است‌.
            انسان‌ نوع‌ اول‌، سر به‌ راه‌ و رام‌ است‌. احساس‌های‌ او متفاوت‌ است‌. گاهی‌ احساس‌ تعلق‌ و وابستگی‌دارد و گاهی‌ تسلیم‌ و فداکار می‌شود. او با همگان‌ به‌ تفاهم‌ می‌رسد. محبت‌ دیگران‌ را جلب‌ می‌کند. در نتیجه‌از دشمنی‌، مبارزه‌ و کینه‌توزی‌ دور می‌شود و ابراز فروتنی‌ می‌کند و همه‌ توجه‌اش‌ به‌ این‌ است‌ که‌ موردتعریف‌ و تمجید قرار گیرد. چنین‌ فردی‌:
            ۱. یا موفق‌ به‌ جلب‌ توجه‌ دیگران‌ می‌شود، که‌ در این‌ صورت‌ مشکل‌ خود را حل‌ می‌کند.
            ۲. یا این‌ که‌ در اثر سرکوب‌ نمودن‌ تمایلات‌ برتری‌ طلبانه‌ خود، به‌ نوعی‌ رفتار مازوخیسمی‌ گرفتارمی‌شود».
            مهرطلبی‌ را می‌توان‌ در شعر فارسی‌ در سبک‌ عراقی‌ و به‌ ویژه‌ در مکتب‌ وقوع‌ دید، همان‌طور که‌برتری‌طلبی‌ در شعر خراسانی‌ قابل‌ تشخیص‌ است‌. تحمل‌ اخلاق بد معشوق نشانه‌ مهرطلبی‌ است‌.
به‌ عشق‌ روی‌ نکو، دل‌ کسی‌ دهد سعدی‌                                         که‌ احتمال‌ کند خون‌ زشت‌ نیکو را
(ص‌ ۳۲)
            سعدی‌ گاهی‌ غزل‌ را با آهنگ‌ واسوخت‌ آغاز می‌کند، ولی‌ در لایه‌های‌ مهرطلبی‌ بیت‌ می‌ماند:
رفتیم‌ اگر ملول‌ شدی‌ از نشست‌ ما
فرمای‌ خدمتی‌ که‌ برآید ز دست‌ ما
برخاستیم‌ و نقش‌ تو در نفس‌ ما چنانک
‌هرجا که‌ هست‌ بی‌تو نباشد نشست‌ ما
با چون‌ خودی‌ درافکن‌ اگر پنجه‌ می‌کنی
‌ما خود شکسته‌ایم‌ چه‌ باشد شکست‌ ما؟
(ص‌ ۳۹)
            گاهی‌ با زبانی‌ عامیانه‌ تقاضای‌ همدردی‌ دارد:
به‌ زیر بار تو سعدی‌ چو خر به‌ گِل‌ درماند                                            دلت‌ نسوخت‌ که‌ بیچاره‌ بار من‌ دارد
(ص‌ ۲۵۳)
            گاهی‌ مهرطلبی‌ با سماجت‌ و آزارکامی‌ همراه‌ می‌شود:
داروی‌ مشتاق چیست‌؟ زهر ز دست‌ نگار                                                      مرهم‌ عشاق چیست‌؟ زخم‌ ز بازوی‌ دوست‌
(ص‌ ۱۶۰)
            سعدی‌ گاهی‌ با بیانی‌ وقوعی‌ مفهوم‌ مهرطلبی‌ را در حالی‌ که‌ بوی‌ رشک‌ از آن‌ می‌آید، بازگو می‌کند:
یکی‌ را دست‌ حسرت‌ بر بناگوش
‌یکی‌ با آن‌ که‌ می‌خواهد در آغوش‌
نداند دوش‌ بر دوش‌ حریفان
‌که‌ تنها مانده‌ چون‌ خفت‌ از غمش‌ دوش‌؟
مرا گویند چشم‌ از وی‌ بپوشان
‌ورا گو برقعی‌ بر خویشتن‌ پوش‌
نشانی‌ زان‌ پری‌ تا در خیال‌ است
‌نیاید هرگز این‌ دیوانه‌ باهوش‌
(ص‌ ۴۰)
            ج‌. رشک‌: از عناصر وقوعی‌ رشک‌ است‌، به‌ طوری‌ که‌ به‌ شعر حال‌ و هوای‌ وقوعی‌ می‌بخشد.
غیرتم‌ آید شکایت‌ از تو به‌ هرکس                                                    ‌درد احبّا نمی‌برم‌ به‌ اطّبا
            غیرت‌ نشانه‌ رشک‌ است‌.
            شاعر چنان‌ نسبت‌ به‌ معشوق حساس‌ است‌ که‌ حتی‌ نمی‌خواهد غبار بر دامان‌ معشوق بنشیند، یعنی‌به‌ غبار حسادت‌ می‌کند:
خاک‌ پایش‌ خواستم‌ شد باز گفتم‌ زنهار                                             من‌ بر آن‌ دامن‌ نمی‌خواهم‌ غبار خویش‌ را
(ص‌ ۲۲)
دوست‌ دارم‌ که‌ بپوشی‌ رخ‌ همچون‌ قمرت                                                     تا چو خورشید نبینند به‌ هر بام‌ و درت‌
(ص‌ ۵۵)
            گاهی‌ رشک‌ با مهرطلبی‌ همراه‌ است‌:
تو را که‌ گفت‌ که‌ حلوا دهم‌ به‌ دست‌ رقیب‌؟                                                   به‌ دست‌ خویشتنم‌ زهر ده‌ که‌ حلوایی‌است‌
(ص‌ ۱۷۲)
حرام‌ باد بر آن‌ کس‌ نشست‌ با معشوق                                                        که‌ از سر همه‌ برخاستن‌ نمی‌یارد
(ص‌ ۲۴۴)
رقیب‌ کیست‌ که‌ در ماجرای‌ خلوت‌ ما                                                            فرشته‌ ره‌ نبرد تا به‌ اهرمن‌ چه‌ رسد
***
می‌ خواهم‌ و معشوق و زمینی‌ و زمانی                                                       ‌کاو باشد و من‌ باشم‌ و اغیار نباشد
(ص‌ ۲۹۶)
            گاهی‌ شعر وقوعی‌ دغدغه‌های‌ آشکار شدن‌ روابط‌ پنهانی‌ را بیان‌ می‌کند:
بخت‌ آن‌ نکند با من‌ سرگشته‌ که‌ یک‌ روز                                            هم‌ خانه‌ من‌ باشی‌ و همسایه‌ نداند
(ص‌ ۳۲۱)
            گاهی‌ نفرت‌ و رشک‌ نسبت‌ به‌ رقیب‌ چنان‌ است‌ که‌ او را موش‌ کور (خفاش‌) می‌خواند:
به‌ رغم‌ دشمنم‌ ای‌ دوست‌ سایه‌ای‌ به‌ سرآور                                                             که‌ موش‌ کور نخواهد که‌ آفتاب‌ برآید
(ص‌ ۴۱۳)
            و باز هم‌ با زبانی‌ وقوعی‌ رشک‌ خود را نشان‌ می‌دهد:
خسان‌ خورند بر از باغ‌ وصل‌ او و مرا                                                              ز گلستان‌ جمالش‌ نصیب‌ خار آید
(ص‌ ۴۱۵)
            و باز هم‌ نفرت‌ از رقیب‌:
گَرَم‌ تو زهر دهی‌ چون‌ عسل‌ بیاشامم                                                                      ‌به‌ شرط‌ آن‌ که‌ به‌ دست‌ رقیب‌ نسپاری‌
(ص‌ ۸۲۴)
            سعدی‌ به‌ غیر از عشق‌ نسبت‌ به‌ چیزی‌ احساس‌ حسادت‌ و رشک‌ ندارد:
هرگز حسد نبردم‌ بر منصبی‌ و مالی‌                                                 الّا بر آن‌ که‌ دارد با دلبری‌ وصالی‌
(ص‌ ۸۶۶)
            د. آزارکامی‌: همان‌طور که‌ گفته‌ شد، افرادی‌ که‌ تضاد اساسی‌ در ذهن‌ دارند، ممکن‌ است‌ به‌ رفتارمهرطلبی‌ روی‌ آورند، اما گاهی‌ در اثر سرکوب‌ نمودن‌ تمایلات‌ برتری‌جویانه‌ به‌ رفتاری‌ آزارکامی‌ می‌رسندو یا برای‌ مظلوم‌ نمایی‌ و کسب‌ توجه‌ دیگران‌، به‌ آزار خود می‌پردازند.
            چنین‌ ویژگی‌هایی‌ در بعد احساسی‌، در شعر فارسی‌ خصوصاً در سبک‌ عراقی‌ و وقوع‌ دیده‌ می‌شود.گاهی‌ جفاطلبی‌ نشان‌ از آزارکامی‌ دارد:
وگر تو جور کنی‌ رای‌ ما دگر نشود                                                    هزار شکر بگوییم‌ هر جفایی‌ را
(ص‌ ۳۶)
چو نمی‌توان‌ صبوری‌، ستمت‌ کشم‌ضروری
‌مگر آدمی‌ نباشد که‌ برنجد از عتیبت‌
اگرم‌ تو خصم‌ باشی‌، نروم‌ ز پیش‌ تیرت‌
وگرم‌ تو سیل‌ باشی‌، نگریزم‌ از نشیبت‌
(ص‌ ۴۷)
            شاعر گاهی‌ رندانه‌ خواهان‌ مذلت‌ می‌گردد:
بار مذلت‌ بتوانم‌ کشید                                                       عهد محبت‌ نتوانم‌ شکست‌
(ص‌ ۶۰)
            گاهی‌ آزار کامی‌ با سماجت‌ همراه‌ می‌شود:
گر بزنندم‌ به‌ تیغ‌ در نظرش‌ بی‌دریغ
‌دیدن‌ او یک‌ نظر صد چو منش‌ خون
‌بهاست‌تیغ‌ برآر از نیام‌ زهر برافکن‌ به‌ جام‌
هرچه‌ کند جور نیست‌ ور تو بنالی‌جفاست
‌(ص‌ ۷۲)
            که‌ در بیت‌ دوم‌ با حقارت‌ همراه‌ است‌.
            گاهی‌ آزارکامی‌ با رشک‌ همراه‌ می‌شود:
زهرم‌ مده‌ به‌ دست‌ رقیبان‌ تند خوی‌
از دست‌ خود بده‌ که‌ ز جلاب‌ خوش‌تر است‌
(ص‌ ۱۰۶)
            در اثر چنین‌ حالتی‌ است‌ که‌ جفا و وفای‌ یار یکسان‌ است‌:
بتا هلاک‌ شود دوست‌ در محبت‌ دوست‌
که‌ زندگانی‌ او در هلاک‌ بودن‌ اوست‌
مرا جفا و وفای‌ تو پیش‌ کسان‌ است‌
که‌هرچه‌دوست‌پسنددبه‌ جای‌ دوست‌،نیکوست
‌(ص‌ ۱۳۷)
            آزار کامی‌ همراه‌ با حقارت‌:
حیف‌ است‌ سخن‌ گفتن‌ با هرکس‌ از آن‌ لب                                                               ‌دشنام‌ به‌ من‌ ده‌ که‌ درودت‌ بفرستم‌
(ص‌ ۵۳۷)
من‌دوست‌ می‌دارم‌ جفا کز دست‌ جانان‌می‌برم
‌طاقت‌ نمی‌دارم‌ ولی‌ افتان‌ و خیزان‌ می‌برم‌
از دست‌ او جان‌ می‌برم‌ تا افکنم‌ در پای‌ او
تا تو نپنداری‌ که‌ من‌ از دست‌ او جان‌می‌برم
‌(ص‌ ۵۷۷)
            ویژگی‌ آزار کامی‌ جفا دیدن‌ از یار است‌؛ بهترین‌ معشوق جفاکارتر است‌:
مشتاق توأم‌ با همه‌ جوری‌ و جفایی
‌محبوب‌ منی‌ با همه‌ جرمی‌ و خطایی‌
من‌ خود به‌ چه‌ ارزم‌ که‌ تمنای‌ تو ورزم‌
در حضرت‌ سلطان‌ که‌ بَرَد نام‌ گدایی‌
بیداد تو عدل‌ است‌ و جفای‌ تو کرامت
‌دشنام‌ تو خوش‌تر که‌ ز بیگانه‌ دعایی‌
(ص‌ ۷۴۳)
تیغ‌ قهر ار تو زنی‌ قوت‌ روحم‌ گردد                                                    جام‌ زهر ار تو دهی‌ قوت‌ روانم‌ باشد
(ص‌ ۲۸۶)
            هـ. سماجت‌: ویژگی‌ عاشق‌ پایمردی‌ در عشق‌ است‌، پایمردی‌ به‌ گونه‌ای‌ که‌ به‌ سیم‌ آخر می‌زند:
چشم‌ چپ‌ خویش‌ برآرم                                                                 ‌تا چشم‌ نبیندت‌ به‌ جز راست‌
(ص‌ ۶۸)
            در عشق‌ اگر عاشق‌ انگشت‌ نما شود، عیب‌ نیست‌:
انگشت‌ نمای‌ خلق‌ بودن                                                                            ‌زشت‌ است‌ ولیک‌ با تو زیباست‌
(ص‌ ۶۹)
            سماجت‌ به‌ درجه‌ای‌ می‌رسد که‌ عقل‌ کاری‌ از پیش‌ نمی‌برد:
عقل‌ باری‌ خسروی‌ می‌کرد بر مُلک‌ وجود                                                                    باز چون‌ فرهاد عاشق‌ بر لب‌ شیرین‌اوست‌
(ص‌ ۴۲)
            در شعر سبک‌ عراقی‌ ملامت‌ بار عرفانی‌ دارد، ولی‌ در بیت‌ زیر مفهوم‌ وقوعی‌ دارد:
سرم‌ فدای‌ قفای‌ ملامت‌ است‌ چه‌ باک                                                          ‌گَرَم‌ بود سخن‌ دشمن‌ از قفا ای‌ دوست‌؟
(ص‌ ۱۵۷)
            برای‌ شاعر عاشقی‌ چون‌ سعدی‌ هیچ‌ چیز دشوار نیست‌:
ای‌ که‌ گفتی‌ هیچ‌ مشکل‌ چون‌ فراق یارنیست‌                                                            گر امید وصل‌ باشد هم‌ چنان‌ دشوار نیست‌
(ص‌ ۱۷۷)
            سماجت‌ تا پای‌ جان‌:
طاقت‌ سر بریدنم‌ باشد                                                                  وز حبیبم‌ سرِ بریدن‌ نیست‌
(ص‌ ۱۸۷)
            گاهی‌ شاعر سماجت‌ خود را به‌ پای‌ تقدیر می‌گذارد:
بر این‌ یکی‌ شده‌ بودم‌ که‌ گرد عشق‌ نگردم                                                                ‌فضای‌ عشق‌ درآمد، بدوخت‌ چشم‌ درایت‌
(ص‌ ۲۲۵)
چو مرغ‌ خانه‌ به‌ سنگم‌ بزن‌ که‌ باز آیم‌                                                           نه‌ وحشی‌ام‌ که‌ مرا پای‌بند دام‌ کنند
(ص‌ ۳۶۷)
            گاهی‌ در فضایی‌ وقوعی‌، سماجت‌ و ناتوانی‌ همراه‌ هم‌ می‌شوند:
تو آن‌ نه‌ای‌ که‌ صحبت‌ از تو برگیرند
وگر ملول‌ شوی‌ صاحبی‌ دگر گیرند
وگر به‌ خشم‌ برانی‌ طریق‌ رفتن‌ نیست
‌کجا روند که‌ یار از تو خوب‌تر گیرند
به‌ تیغ‌ اگر بزنی‌ بی‌دریغ‌ و برگردی
‌چو روی‌ باز کنی‌ دوستی‌ ز سر گیرند
(ص‌ ۳۴۲)
            عاشق‌ باید در مهر و وفاداری‌ سر از پا نشناسد:
عیبی‌ نباشد از تو که‌ بر ما جفا رود
مجنون‌ از آستانه‌ لیلی‌ کجا رود
گر من‌ فدای‌ جان‌ تو گردم‌ دریغ‌ نیست
‌بسیار سر که‌ در سر مهر و وفا رود
مجروح‌ تیر عشق‌ تو اگرش‌ تیغ‌ بر قفاست
‌چون‌ می‌رود ز پیش‌ تو چشم‌ از قفا رود
***
حیات‌ سعدی‌ آن‌ باشد که‌ بر خاک‌ درت‌میرد                                                                دری‌ دیگر نمی‌دانم‌ مکن‌ محروم‌ از این‌ بابم‌
(ص‌ ۵۳۴)
کجا روم‌ که‌ دلم‌ پای‌ بند مهر کسی‌ است                                                                  ‌سفر کنید رفیقان‌ که‌ من‌ گرفتارم‌
(ص‌ ۵۷۰)
گر بزنی‌ به‌ خنجرم‌ کز پی‌ او دگر مرو                                                  نعره‌ شوق می‌زنم‌ تا رمق‌ است‌ در تنم‌
(ص‌ ۶۰۴)
            سماجت‌ در همه‌ جا دل‌ به‌ دریا زدن‌ است‌:
تو خواهی‌ خشم‌ بر ما گیر و خواهی‌ چشم‌بر ما کن                                                    ‌که‌ ما را با کسی‌ دیگر نمانده‌ است‌ از توپروایی
‌(ص‌ ۷۴۶)
من‌ کم‌ نمی‌کنم‌ سر مویی‌ ز مهر دوست                                                                   ‌ور می‌زند به‌ هر بن‌ موییم‌ نشتری‌
(ص‌ ۸۰۸)
            دل‌ دادگی‌ عمیق‌ سبب‌ پایمردی‌ می‌گردد. سعدی‌ گاهی‌ با زبانی‌ عراقی‌، رگه‌هایی‌ از سبک‌ وقوع‌ را نشان‌می‌دهد:
بخت‌ آیینه‌ ندارم‌ که‌ در او می‌نگری
‌خاک‌ بازار نیارزم‌ که‌ بر او می‌گذری‌
من‌ چنان‌ عاشق‌ رویت‌ که‌ ز خود بی‌خبرم
‌تو چنان‌ فتنه‌ خویشی‌ که‌ ز ما بی‌خبری‌
(ص‌ ۷۹۶)
            و. عجز و ناتوانی‌: اظهار عجز و شرح‌ ناتوانی‌ یکی‌ دیگر از ویژگی‌های‌ مکتب‌ وقوع‌ است‌ که‌ در شعرسعدی‌ با موارد متفاوتی‌ از آن‌ روبه‌رو هستیم‌. این‌ ویژگی‌ ارتباط‌ زیادی‌ با سماجت‌ و حقارت‌ و آزار کامی‌نیز دارد:
گرکام‌دوست‌، کشتن‌ سعدی‌ است‌، باک‌نیست                                                                       ‌اینم‌ حیات‌ بس‌ که‌ بمیرم‌ به‌ کام‌ دوست‌
(ص‌ ۱۵۳)
گر دوست‌ بنده‌ را بکشد یا بپرورد                                                                 تسلیم‌ از آن‌ بنده‌ و فرمان‌ از آن‌ دوست‌
(ص‌ ۱۵۴)
با فراقت‌ چند سازم‌، برگ‌ تنهاییم‌ نیست
‌دستگاه‌ صبر و پایاب‌ شکیباییم‌ نیست‌
ترسم‌ از تنهایی‌، احوالم‌ به‌ رسوایی‌ کشد
ترس‌ تنهایی‌ است‌ ورنه‌ بیم‌ رسواییم‌نیست
‌(ص‌ ۱۸۳)
گَرَم‌ هلاک‌ پسندی‌ وَرَم‌ بقا بخشی                                                   ‌به‌ هرچه‌ حکم‌ کنی‌، نافذ است‌ فرمانت‌
(ص‌ ۲۲۰)
مرا به‌ دست‌ تو خوش‌تر هلاک‌ جان‌ گرامی                                                      ‌هزار باره‌ که‌ رفتن‌ به‌ دیگری‌ به‌ حمایت‌
(ص‌ ۲۲۵)
زهر اگر در مذاق می‌ریز                                          ‌با تو هم‌ چون‌ شکر بشاید خورد
(ص‌ ۳۴۱)
            گاهی‌ این‌ ناتوانی‌ صورتی‌ از تسلیم‌ از روی‌ تقدیر به‌ خود می‌گیرد (شاید ریشه‌ در تفکر مذهبی‌ اشعری‌سعدی‌ داشته‌ باشد):
ای‌ که‌ گفتی‌ مرو اندر پی‌ خون‌ خواره‌خویش                                                   ‌با کسی‌ گوی‌ که‌ در دست‌ عنانی‌ دارد
(ص‌ ۲۵۶)
            این‌ ناتوانی‌ پیوسته‌ با عاشق‌ است‌:
دل‌ ضعیف‌ مرا نیست‌ زور بازوی‌ آن‌                                                    که‌ پیش‌ تیر غمت‌ صابری‌ سپر گیرد
(ص‌ ۲۶۹)
عجب‌ است‌ اگر توانم‌ که‌ سفر کنم‌ ز دستت                                                   ‌به‌ کجا رود کبوتر که‌ اسیر باز باشد
(ص‌ ۲۸۴)
تو گمان‌ مبر که‌ سعدی‌ ز جفا ملول‌ گردد                                                        که‌ گَرَش‌ تو بی‌جنایت‌ بکشی‌، جفا نباشد
(ص‌ ۲۹)
سهل‌ است‌ به‌ خون‌ من‌ اگر دست‌ برآری                                                        ‌جان‌ دادن‌ در پای‌ تو دشوار نباشد
(ص‌ ۲۹۶)
            نصیحت‌ و سرزنش‌ در ناتوانی‌ عاشق‌ اثر ندارد:
صبرم‌ از دوست‌ مفرمای‌ و تعنت‌ بگذار
کاین‌ بلایی‌ است‌ که‌ از طبع‌ بشر می‌ نرود
مرغ‌ مألوف‌ که‌ با خانه‌ خدا انس‌ گرفت‌
گر به‌ سنگش‌ بزنی‌، جای‌ دگر می‌ نرود
(ص‌ ۳۹۱)
هرکس‌ سر سودایی‌ دارند و تمنایی‌                                     من‌ بنده‌ فرمانم‌ تا دوست‌ چه‌ فرماید
(ص‌ ۴۰۹)
            ز. جابه‌جایی‌: ناکامی‌ یکی‌ از اطوار عاشقی‌ است‌، اما هیچ‌ چیز نمی‌تواند عاشق‌ را از راه‌ رفته‌ باز گرداند.به‌ همین‌ دلیل‌ عاشق‌ سعی‌ در ارضای‌ خود می‌کند.
            به‌ نظر فروید، انسان‌ وقتی‌ نمی‌تواند به‌ مطلوب‌ خود برسد، ناخودآگاه‌ چیزی‌ را جانشین‌ آن‌ می‌کند.یعنی‌ به‌ موضوع‌ جابه‌جایی‌ یا «displacement» می‌رسد. از نظر او انرژی‌ حیاتی‌ انسان‌ به‌ گونه‌ای‌ است‌که‌ انسان‌ را از نظر روانی‌ به‌ انتخاب‌ چیزی‌ دیگر و یا همان‌ جابه‌جایی‌ تشویق‌ می‌کند. این‌ ویژگی‌ در ادبیات‌هم‌ قابل‌ پیگیری‌ است‌. وقتی‌ که‌ عاشق‌ به‌ معشوق نمی‌رسد، بت‌ جانشین‌ او می‌کنند.
            در حقیقت‌ این‌ ناکامی‌ است‌ که‌ سبب‌ جانشینی‌ می‌گردد. خواب‌ نشانه‌ ناکامی‌ است‌ و رؤیا و خیال‌جانشین‌ واقعیت‌ می‌شود.
شبی‌ خیال‌ تو گفتم‌ ببنیم‌ اندر خواب‌                                                            ولی‌ ز فکر تو خواب‌ آیدم‌، خیال‌ است‌ این‌
(ص‌ ۶۹۹)
دوش‌ در خوابم‌ در آغوش‌ آمدی                                                                    ‌و این‌ نپندارم‌ که‌ بینم‌ جز به‌ خواب‌
(ص‌ ۴۴)
            (البته‌ عنصر شب‌ به‌ شعر حالت‌ وقوعی‌ می‌بخشد، زیرا شب‌ و خیال‌ و رؤیا با هم‌ همراه‌ است‌). شاعر بادیدن‌ یک‌ زیبارو چنین‌ می‌سراید:
دیدم‌ امروز بر زمین‌ قمری‌
همچو سروی‌ روان‌ به‌ رهگذری‌
گوییا بر من‌ از بهشت‌ خدای
‌باز کردند بامداد دری‌
            گاه‌ معشوق زیباروی‌ در کنار نباشد، نقاش‌ لازم‌ است‌:
دیوار سرایت‌ را نقاش‌ نمی‌باید                                                        تو زینت‌ ایوانی‌ نه‌ صورت‌ ایوانت‌
(ص‌ ۲۱۶)
گر جمله‌ صنم‌ها را صورت‌ به‌ تو مانستی‌                                                       شاید که‌ مسلمان‌ را قبله‌ صنمی‌ باشد
(ص‌ ۳۰۳)
            این‌ ویژگی‌ در شعر سعدی‌ زیاد نیست‌، زیرا سعدی‌ بیشتر دل‌ در گرو واقعیت‌های‌ عشقی‌ دارد. به‌همین‌ دلیل‌ موارد زیادی‌ که‌ عکس‌ جابه‌جایی‌ است‌، در شعر او دیده‌ می‌شود:
نگارخانه‌ چینی‌ که‌ وصف‌ می‌گویند                                                               نه‌ ممکن‌ است‌ مثل‌ نگار ما باشد
(ص‌ ۲۸۲)
صورتگر دیبای‌ چین‌ گو صورت‌ رویش‌ببین                                                        ‌یا صورتی‌ برکش‌ چنین‌، یا توبه‌ کن‌صورتگری
‌(ص‌ ۷۹۱)
            شاید بتوان‌ گفت‌ که‌ در سرودن‌ شعرهای‌ عاشقانه‌ هم‌ چنین‌ جابه‌جایی‌ صورت‌ می‌گیرد. یعنی‌ شاعر به‌جای‌ معشوق به‌ وصف‌ او روی‌ آورد و شاید آن‌ ضرب‌المثل‌ معروف‌ نیز خالی‌ از جنبه‌های‌ روان‌شناسانه‌نباشد که‌: «وصف‌العیش‌ نصف‌العیش‌».
            و اما سخن‌ آخر؛ شعر سعدی‌ نمونه‌ بارزی‌ از مکتب‌ وقوع‌ نیست‌، بلکه‌ پیش‌ زمینه‌های‌ این‌ مکتب‌ را درآثار او و شاعران‌ سبک‌های‌ خراسانی‌ و عراقی‌ می‌توان‌ دید. در بسیاری‌ از غزل‌های‌ سعدی‌ زبان‌ عراقی‌ بامفهوم‌ به‌ هم‌ آمیخته‌ شده‌ است‌ و حتی‌ گاهی‌ غزل‌هایی‌ که‌ با آهنگی‌ عرفانی‌ آغاز می‌شوند، به‌ فضایی‌وقوعی‌ می‌رسند.
            می‌توان‌ گفت‌ که‌ شعرهای‌ سعدی‌ طرح‌ خاص‌ وقوعی‌ کمتر دارد و به‌ گونه‌ای‌ شکسته‌ بسته‌ وقوعی‌است‌، ولی‌ تأثیر او بر شاعران‌ وقوعی‌ غیرقابل‌ کتمان‌ است‌.
پی‌نوشت‌:
۱. تسلیمی‌، علی‌، پایان‌ نامه‌ دکتری‌ کلیات‌ لسانی‌، دیوان‌، مجمع‌الاصناف‌ و ساقی‌ نامه‌، تهران‌، دانشگاه‌تهران‌، ۱۳۷۷.
۲. دیوان‌ غزلیات‌ استاد سخن‌ سعدی‌، به‌ کوشش‌ دکتر خلیل‌ خطیب‌ رهبر. تهران‌: سعدی‌، ۱۳۶۶، ج‌ ۱ و ۲.
۳. هورنای‌، کارال‌، تضادهای‌ درونی‌ ما، ترجمه‌ محمدجعفر مصفا. تهران‌، بهجت‌. چاپ‌ سوم‌، ۱۳۶۱ (صص‌۱۷ـ ۵۲).

نوشتارهای سعدی‌شناسی دفتر ششم

همهٔ دفترهای سعدی‌شناسی ←
  1. دیباچه
  2. در آیین‌ نکوداشت‌ سعدی‌
  3. تخلص‌ سعدی‌
  4. گفت‌ و شنودهای‌ توانگر و تهیدست‌ به‌ روایت‌ گلستان‌ سعدی‌
  5. حکایت‌ تناقض‌ گویی‌های‌ سعدی‌
  6. هرجا که‌ گل‌ است‌ خار هم‌ هست‌۱
  7. شگردهای‌ هنری‌ سعدی‌
  8. سعدی‌ و سیف‌ فرغانی‌: کامیابی‌ و ناکامی‌
  9. پدیدارشناسی‌ سخن‌ سعدی‌۱
  10. نگاه‌ سعدی‌ در غزل‌۱ (تأملی‌ سبک‌ شناختی‌)
  11. سعدی‌شناسی‌ در ژاپن‌
  12. همه‌ گویند ولی‌ گفته‌ سعدی‌ دگر است‌
  13. دیباچه‌ گلستان‌
  14. ساختمان‌ آرامگاه‌ سعدی‌۱
  15. سعدی‌ در اینترنت‌
  16. کارنامه‌ سعدی‌ پژوهی‌ ۱۳۸۱