ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست*
بیا بیا که غلام توام، بیا ای دوست*
سرم فدای قفای ملامت است چه باک*
گرَم بود سخن دشمن از قفا ای دوست؟*
به ناز اگر بخُرامی جهان برآشوبی
به خون خسته اگر تشنهای هلا ای دوست*
به داغ عشق چنانم که گر اجل برسد*
به شرعم از تو ستانند خونبها ای دوست*
وفای عهد نگهدار و از جفا بگذر*
به دوستی که نیام یار بیوفا ای دوست*
هزار سال پس از مرگ من چو بازآیی*
ز خاک نعره برآرم که مرحبا ای دوست*
غم تو دست برآورد و خون چشمم ریخت*
مکن که دست برآرم به ربّنا ای دوست*
اگر به خوردن خون آمدی هلا برخیز!*
اگر به بردن دل آمدی بیا ای دوست!*
بساز با من رنجور ناتوان ای یار*
ببخش بر من مسکین بینوا ای دوست*
حدیث سعدی اگر نشنوی چه چاره کنم؟*
به دشمنان نتوان گفت ماجرا ای دوست*
)سعدی، ۱۳۸۸: ۳۳۷(
نام سعدی در یکی از قدیمیترین نسخ که در کتابخانه ایندیانا افیس است و با شماره ۸۷۶ ثبت گردیده، مشرفالدین مصلحالدین عبدالله ذکر شده است. سال تولد وی به درستی معلوم نیست، ولی بین سالهای ۶۰۵ تا ۶۰۸ق. محتملتر و به واقعیت نزدیکتر است و با زمان زیست او و آثارش مطابقت بیشتری دارد. در مورد مرگش نیز از نظر تاریخ دقیق، اختلاف بسیار زیاد است که در میان آنها ۶۹۱ق. را میتوان مقرون به واقع دانست.
به روایتی «چون شهرت مولانا ضیاءالدین مسعود بن مصلحالدین کازرونی در طبابت و پزشکی به شیراز رسید ، اتابک سعدبنزنگی او را طلبید و ریاست و مدرسی دارالشفای مظفری شیراز را که از محدثات اتابکان فارس بود، به او واگذار کرد و عبدالله نیز با خانواده خود به شیراز آمد و به اتکای مقام ضیاءالدین مسعود، در دربار اتابک مقامی احراز کرد. عبدالله در نزدیکی کاخ سلطنتی اتابک (محل فعلی مسجد نو) خانهای را خرید و خود و خانوادهاش در آن سکنی گزید». (همان: ۵).
بد نیست یادآور شوم که «در وسط کوچهای که در مغرب مسجد نو (مسجد جامع سعد اتابک) واقع است، خانهای است قدیمی که از قدیمالایام در شیراز معروف بوده که خانه سعدی است و در سالهای اخیر متعلق به مردی بود که او را شیخ غلامرضا علّامه مینامیدند. او ادّعا میکرد که از احفاد و خانواده سعدی میباشد. طبق تحقیقاتی که به وسیله کانون دانش پارس به عمل آمده، این خانه، منزل پدری سعدی بوده و شیخ سعدی مدتی در آن سکونت داشته است». (بهروزی، ۱۳۵۲: ۲۲۴). قرار بود در سال ۱۳۵۳ شمسی خانه مذکور خریداری و به عنوان «خانه سعدی» تعمیر و مرمّت شود و لوحهای هم در جلو آن نصب گردد، ولی پیرزنی که وارث آن بوده، حاضر به فروش نشد و آن خانه مدتی به همان وضع باقی ماند و اکنون رو به خرابی میرود» (سعدی، ۱۳۸۸: ۲۱). پدر سعدی، عبدالله، عمر درازی نمیکند و درمیگذرد و او در سایه پرورش خانواده مادری خود قرار میگیرد و به تحصیل علوم زمان در شیراز میپردازد و برای ادامه آن عازم بغداد میشود و در آنجا در نظامیه بغداد که از مدارس معتبر و از جمله مدارسی بوده که خواجه نظامالملک در بعضی از شهرها دایر کرده بوده و بیشتر بزرگان در آنجا به تدریس مشغول بودهاند، به تحصیل میپردازد و از محضر دانشمندان بزرگی مانند جمالالدین ابوالفرج عبدالرحمان ملقّب به محتسب، نواده ابوالفرج بن جوزی، بهره میبرد و خود از آن روزها چنین یاد میکند:
مرا در نظامیه ادرار بود*
شب و روز تلقین و تکرار بود*
(سعدی، ۱۳۸۸: ۱۴۶)
و در همان زمان است که راه عرفان را میپوید. «… گویند جناب شیخ در طریقه سلوک از مریدان شیخ عبدالله القادر الگیلانی است» (آذر بیگدلی، ۱۳۳۷: ۲۷۵) و بعد از چندین سال به شیراز بازمیگردد؛ درحالیکه جوان بوده است و جویای نام و سرشار از استعدادهای شگرف، اما هنوز اسم و رسمی نداشته و نام بلند و آثار فخیمش جایی نیافته بود. چنانکه در آثاری چون جامعالتواریخ رشیدالدین فضلالله و یا المعجم شمس قیس رازی نام و اثری از او نیست. زمانی که به شیراز میرسد از یکسو در میان درباریان اختلافاتی بوده و از دیگر سو سلطان غیاثالدین برادر جلالالدین خوارزمشاه بر فارس استیلا یافته و اتابک به شهر استخر پناه برده و قوم خونخوار مغول در حال حمله به مناطق دیگر ایران بوده و «علیرغم علاقهای که به رختافکندن در آن دیار و ادامه حیات بیدغدغه داشته، زیر فشار شرایطی که اکنون از دایره تشخیص ما بیرون است، ناگزیر شده شیراز، یادگار محبوب خود را پشت سرنهد». (آربری، ۱۳۴۶: ۱۴۷)
دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت*
وقت آن است که پرسی خبر از بغدادم*
هیچ شک نیست که فریاد من آنجا برسد*
عجب ار صاحبدیوان نرسد فریادم*
سعدیا حُبّ وطن گرچه حدیثیست صحیح*
نتوان مُرد به سختی که من اینجا زادم*
(سعدی، ۱۳۸۸: ۳۶۰)
و بالاخره راه سفری پیش گرفت که سه چهار دهه به طول انجامید و در طی این سفر دراز به روایت جامی، در شام و بیتالمقدس سقایی نموده و در زمان جنگهای صلیبی اسیر فرنگیها شده، بعلبک، بیلقان، بصره، کوفه، مصر، مغرب (مراکش)، دیار بکر، کاشغر، کیش، رودبار، حبشه، روم و بلخ و بامیان، هندوستان و گجرات، را سیاحت کرده است و در تبریز با همام تبریزی ملاقات کرده مخصوصاً که در سر راه بیلقان بوده و در این سفرهاست که شیرینیها و تلخیها چشیده، «او گاهی در خانه کعبه معتکف گشته و زمانی در بعلبک به وعظ و خطابه پرداخته است و در این مسافرتها و سیاحتها شیوخ بسیار و عرفا و حکمای نامدار زیادی را زیارت کرد، و از مصاحبتها و راهنماییهای آنها بهرهمند گردیده تجارب بسیاری را اندوخته و در کوران حوادث چون پولاد آبدیده گشته است.» (همان: ۸) و در عین حال هرگز عشق دیدار شیراز را فراموش نمیکرده و در شعری در فراق شیراز میگوید:
خوشا سپیده دمی باشد آنکه بینم باز*
رسیده بر سر اللَّهاکبر شیراز*
بدیده بار دگر آن بهشت روی زمین*
که بار ایمنی آرد نه جور قحط و نیاز*
نه لایق ظلمات است باللَّه این اقلیم*
که تختگاه سلیمان بُدست و حضرت راز*
هزار پیر و ولی بیش باشد اندر وی*
که کعبه بر سر ایشان همی کند پرواز*
که سعدی در حق شیراز روز و شب میگفت*
که شهرها همه «باز»ند و شهر ما «شهباز»*
(همان: ۲۹)
سیر و سفر سعدی مقارن حمله خوانخواران مغولی به ایران بود. چه «مغولان که در ستمکاری و خونآشامی دست وحشیترین قبایل را بسته بودند، بیخیال و خونسرد، مردان و زنان و کودکان کشورهای شکستخورده را به تیغ بیدریغ میسپردند، شهرستان و روستاها را به آتش میکشیدند و آبادترینِ سرزمینها را به بیابانهای لوت عریان مبدّل میساختند». (آربری، ۱۳۴۶: ۱۲۸). «طلوع دولت آنان نشانه پیروزمندی هرزهدرایان بود. شرافت و اصالت به خواری درافتاد، و ناپاکترین مردمان به بارگاه این اربابان خونریز ره بردند و به بهای خدمتگزاری نامبارک خویش، از دولت و خواسته بینیاز شدند و برای جفا بر هممیهنان خود قدرت و اختیار فرا کف آوردند». (همان: ۱۲۹). «چون نیشابور زادگاه عمرخیام، گشوده شد. سرهای کشتگان را از تن جدا کردند و مجلس بنهادند، مردان را جدا و زنان و کودکان را جدا. بیشک آن روزها، ایام کشتار بیدریغ بود». (همان) و درحالیکه این چنین «مصیبت و فتنه ایران زمین را از هر سو دربرگرفته بود، این شهر شیراز بود که بر دامن کوهستانهای جنوب این کشور، به طرزی معجزهآسا از گزند آن همه فتنه امانی یافت و در سایه حکمروایان کاردان خردمند، سنن فرهنگی و تمدن والاگهری را که از اعصار پیشین به میراث گرفته بود، به نسلهای آینده منتقل ساخت.» (همان: ۱۲۸). «افسانه فرو ریختن سدّ یأجوج و مأجوج این بازپس نگاهدارنده قومی که آمدنشان نشانی بود از پایان عمر این جهان، همچون آتشی سرکش سرتاسر جهان اسلام را فرا گرفت و آنهایی که لطف بخت مددکارشان بود، از برابر وحشتی باور نکردنی اما مشهود، روی بدینجا و آنجا آوردند. گروهی از قبیل سید نجمالدین دایه و جلالالدین رومی در پناه سلجوقیان آسیای صغیر گریختند و دیگران راه خطرخیز خویش را به شیراز که در سال ۱۱۴۸م / ۵۴۳ق. در فرمان اتابکان نیکاندیش سلغری بود، بردند. از میان کسانی که نخست در قلمرو سعد بن زنگی و بعد از او در عهد پسر و جانشین ابوبکر بن سعد، حیاتی نوین آغاز نهادند، نام شمس قیس مؤلف مستندترین کتاب در صنایع نظم و نثر فارسی در اینجا قابل یادآوری است». (همان: ۱۲۹). و چه بهتر که از زبان نویسنده کتاب شیراز مهد شعر و عرفان، آرتور جان آربری و سر ادوین آرنولد ، مؤلف اثر جاودانی فروغ آسیا ، قدم پیش گذاریم:
باری دگر همراه من آی از آن آسمان گرفته،
تا گوش بر نغمه خوشآهنگ و سحرآسای سعدی گذاریم؛
بلبلی هزار دستان که
از دل گلستان خویش، به پارسی هر دم
نوایی دیگر ساز خواهد کرد… (همان: ۱۳۰)
و در آن فضای تنگ و تیره در نخستین حکایت گلستان به زبان اندرز از او بشنویم که گفت: بر طاق ایوان افریدون نوشته بود:
جهان ای برادر نماند به کس*
دل اندر جهان آفرین بند و بس*
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت*
که بسیار کس چون تو پرورد و کشت*
چو آهنگ رفتن کند جان پاک*
چه بر تخت مردن، چه بر روی خاک*
(سعدی، ۱۳۸۸: ۷)
و زمانیکه سعدی در سال ۶۵۴ش / ۱۲۵۶م به شیراز بازگشت، این شهر از برکت حکومت اتابکان و سیاست آنان آرام بود و خود در این باره میگوید:
وجودم به تنگ آمد از جور تنگی*
شدم در سفر روزگاری درنگی*
جهان زیر پی چون سکندر بریدم*
چو یأجوج بگذشتم از سدّ سنگی*
چو باز آمدم، کشور آسوده دیدم*
گرگان به در رفته آن تیزچنگی*
بنام ایزد آباد و پرناز و نعمت*
پلنگان رها کرده خوی پلنگی*
درون مردمی چون مَلِک نیک محضر*
برون لشکری چون هژبران جنگی*
چنان بود در عهد اول که دیدی*
جهانی پرآشوب و تشویش و ننگی*
چنین شد در ایام سلطان عادل*
اتابک ابوبکر بن سعد زنگی*
(همان: ۳۸۷)
و دامنه ناآرامیها به کلی برچیده شده بود و از تهاجم مغول به ایران و آن کشت و کشتارها به ویژه در فارس خبری نبود. سعدی ابتدا در خانقاه شیخ کبیر (شیخ عبدالله خفیف) معتکف گردید و در شیراز مورد توجه و عنایت اتابک ابوبکر سعد بن زنگی قرار گرفت. اگر میبینیم که سعدی در شعری خطاب به او میگوید:
امروز کس نشان ندهد در بسیط خاک*
مانند آستان درت مأمن رضا
*
(همان: ۳)
به دلیل پرهیز سعدی از غلوها و چاپلوسیهای معمول شاعران درباری، توجه اتابک تا بدانجا به او معطوف شد که او را به معلمی فرزند و ولیعهدش، سعد بن ابوبکر برگزید. در همین ایام بود که سعدی به نگارش آثار جاودانی خود مشغول شد تا زمانی که خواجه شمسالدین صاحبدیوان، وزیر آباقاخان که نسبت به شیخ ارادت میورزید، پولی برای او فرستاد و سعدی با آن پول در کنار قنات گازران خانقاهی و اقامتگاهی برای خود ساخت و در آنجا به تألیف و تصنیف و عبادت و ریاضت مشغول شد. جیمز راس در سال ۱۸۲۳م. آن پول را ۲۴۰۰۰ لیره تسعیر کرده است. «دوست گشادهدست سعدی، صاحبدیوان، پرسشهای خود را همراه با پانصد دینار تحت عنوان هزینه دانه مرغان شیخ به نزد او میفرستد. لیکن غلام حامل نامه خویشتن را در عداد یکی از مرغان آورده و یکصد و پنجاه دینار پول را برمیگیرد، بیآنکه گمان ببرد که مضمون نامه و پاسخ بدان مُشتش را باز خواهد کرد. صاحبدیوان، به مجرّد آگهی از این غدر، قاصد را باز میفرستد و ده هزار دینار طلا، بر عهده خزانه شیراز، حواله سعدی میکند. نویسنده ادامه میدهد: و در موقعی دیگر او و برادرش علاءالدین که هر دو وزیران پسر و جانشین هلاکوخان، امپراطور مغولان بودند، صرهای محتوی پنجاه هزار دینار، یا به پول ما بیست و چهار هزار لیره به نزد شیخ که اینک در کنج عزلت خویش واپسین روزهای عمر را میگذرانید، فرستادند تا در تکمیل بنای کاروانسرایی در کنار قلعه فهندژ، در حومه شیراز که مدتها بود سعدی آرزوی ساختنش را به دل داشت، به کار رود.» (آربری، ۱۳۴۶: ۱۴۹).
گفتنی است که چون معلم ولیعهد بود، «هر شب از قصر سلطنتی مجموعهای از غذا برای شیخ میآوردهاند و او مختصری از آنها را میخورده و بقیه را در جلو خانقاه قرار میداده تا بامدادان خارکشان که به صحرا میرفتهاند از آن استفاده نمایند.» (سعدی، ۱۳۸۸: ۱۰). «وقتی که شیخ اجل به جوار رحمت حق شتافت، به نوشته کتاب شدّالازار، جسد مبارکش را در صفّه خانقاهش مدفون ساختند، ولی خانقاهش به همان حال سابق باقی بود و از زائرین پذیرایی میشد. این خانقاه در دهنه تنگهای که در دامنه کوه پهندژ (فهندژ، کهندژ) قرار دارد، در کنار قنات آبی که به قنات «گازران» معروف بوده و از آن به بعد به قنات سعدی مشهور شده، ساخته گردیده است. ابنبطوطه که ۵۷ سال بعد از مرگ سعدی به شیراز آمده، روزی به عزم زیارت تربت پاک شیخ به خانقاهش میرود و این رفتن را چنین شرح میدهد: از مشاهدی که در بیرون شهر شیراز واقع شده، قبر شیخ صالح معروف به سعدی است که در زبان فارسی سرآمد شاعران زمان خود بوده و گاهی نیز در بین سخنان خویش شعر عربی سروده است» (همان: ۱۶ـ۱۵). او ادامه میدهد که مقبره سعدی در کنار چشمه رکنآباد است. سعدی زاویهای چهارگوش با یک باغچه زیبا برای خویش و حوضچههایی از سنگ مرمر برای گازران ساخته که مردم به قصد زیارت مرقدش از شهر به در میآیند و در سفرهخانهاش طعام میخورند و لباسهای خود را میشویند و سپس باز میگردند و من نیز چنین کردم. آرامگاه سعدی از همان زمان بقعه و بارگاهی داشته است که «در زمان شاه عباس به حکم یعقوب ذوالقدر حکمران فارس مقبره شیخ را ویران و با خاک یکسان کردند، این عمل ناپسند موجب خشم شاه شد و او را به قتل حکمران مذکور برانگیخت». (میر، ۱۳۶۸: ۳۵۰) «کریم خان در سال ۱۱۸۷ق. عمارت آرامگاه را ساخت و دور آن را باغی مصفا احداث کرد و قنات آب را که به حوض ماهی معروف است. به شکل زیبایی مرمت نمود. عمارتی که کریمخان ساخته بود، دو طبقه آجری بود. در سال ۱۳۲۷ شمسی انجمن آثار ملی تصمیم گرفت که آرامگاه مجللی را برای شیخ سعدی بسازد لذا عمارت کریمخانی را خراب کردند و عمارت کنونی آرامگاه او را ساختند». (سعدی، ۱۳۸۸: ۱۸)
از روی یک عکس قدیمی نیز مجسمهای برای او تهیه گردید که از سنگ سفید یکپارچه ساخته شده و سعدی را نشان میدهد که کلیات خود را در دست دارد. زیر مجسمه نوشته شده ابوعبدالله مشرف بن مصلح شیرازی متولد ۶۰۵ق. و متوفای ۶۹۰ق. که در فلکه دروازه اصفهان نصب گردید و بعداً به یکی دیگر از میدانهای واقع در بین راه حافظیه و سعدی منتقل شد که طی خیابانی به مقبره سعدی میرسد درباره سنگ قبر وی گفته شده که از قدیمالایام روی قبر شیخ، سنگ دیگری از زمان اتابکان وجود داشته که شکسته است و سنگ قبر کنونی را که سماق سرخ کمرنگی است، بعدها روی آن انداختهاند. در همینجا بد نیست بدین نکته اشاره کنم که سعدی در یکی از نوشتههای منسوب به دوران کهولتش چگونگی دیدار خود را با آباقا بیان میکند. آثار سعدی بعد از بازگشت به شیراز در سال ۶۵۴ق. نگاشته شد. وی بر آن شد که دیگر دل از شیراز برنکند و به قول خودش «بقیت عمر را» به تألیف و تصنیف و سرودن شعر و عبادت در کنج خانقاهش بپردازد. او در سال ۶۵۵ق. بوستان، این اثر منظوم درخشان عرفانی را نوشت و به اتابک ابوبکر سعد بن زنگی تقدیم داشت. اثری سرشار از داستانها و حکایات دلنشین که «… در دم برای او شهرتی عظیم آورد که با گذشت قرنها، هر دم دامنهای وسیعتر گرفت. در روزگاری بعد، خوشنویسان و هنرمندان، با رغبت و خرسندی دل بر رونویس کردن و تذهیب و نقاشی بوستان برای دوستداران دولتمند هنر و ادب که کشور ایران هرگز از وجودشان تهی نبوده است؛ بستند و بدین قرار پارهای از نفیسترین کتابهای خطی جهان را پدید آوردند». (آربری، ۱۳۴۶: ۱۳۸). دیگر گلستان است که در سال ۶۵۶ق. نگاشته شده و به همان اتابک تقدیم شده است. اثری بینظیر با چنان اعتباری که با وجود گذشت هفتصد سال از تصنیف و تألیفش، هنوز سرشار از ظرافت ادبی، هنری، اجتماعی، انتقادی و آموزشی و در عین حال معیار دقیق زیبایی و ارزشهای زبان پارسی است؛ گلستان نه تنها کتابی مسّجع و مقفاست بلکه اثری است منظوم و منثور، با آمیزهای از شعر و نثری شیرین و جذاب و حکایات دلبند. نگارش منحصر به فرد این اثر از یک هارمونی جادوگرانه و تقلیدناپذیر برخوردار است. به گونهای که مقلدانش را زبون ساخته است. جالبتر اینکه این ویژگی در بعضی از نوشتههایش نیز نهفته است.
«پارسایان در دعا گویند، یا رب از ما مبر. ای مختصر همّت، کی پیوسته بودم تا نبرم. تا کی بریده بودم تا پیوندم، امید وصال کی بود تا بیم فراق باشد یا بیم فراق کی بود تا امید وصال باشد، نه اتصال و نه انفصال، نه قرب و نه بُعد، نه ایمنی و نه نومیدی، نه روی گفتار و نه جای خاموشی، نه روی رسیدن نه رای بازگشتن، نه امید صبر و نه فکر فریاد. نه مکانی که وهم آنجا فرود آید و نه زمانی که فهم آنجا رسد. به دست فقها جز گفتوگویی نه. میان علما جز جستوجویی نه. اگر به کعبهرسی، جز سنگی نه. اگر در مسجد آیی، جز دیواری نه. اگر در زمینیان نگری، جز مصیبتی نه. اگر در آسمانیان بینی، جز حیرتی نه. نه در دِماغها جز صفرایی، نه در سرها جز سودایی. از روشنایی روز جزا آتشی نه و از ظلمت شب جزا وحشتی نه. از توحید موحّدان جز آرایشی نه و از الحاد ملحدان جز آلایشی نه. از موسی کلیم سودی نه و از فرعون مدّعی زیانی نه. اگر بیابی بیا که دربانی نه و اگر میروی برو که پارسایی نه». (سعدی، ۱۳۸۸: ۱۶).
و در گلستان نیز میبینیم و میخوانیم: «در موضعی خوش و خرّم و درختان دلکش سر در هم، گفتی خرده مینا بر خاکش ریخته و عقد ثریا بر تارکش آویخته». (همان: ۵).
«چنانچه حکما گفتهاند هر چه نپاید دلبستگی را نشاید. گفتا پس طریق چیست؟ گفتم: برای نزهت ناظران و فُسحت حاضران کتاب گلستانی تصنیف توانم کرد که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیعش را به طیش خریف مبدل نگرداند.
به چه کار آیدت ز گل طبقی*
از گلستان من ببر ورقی*
گل همین پنج روز و شش باشد*
وین گلستان همیشه خوش باشد*
حالی که من این سخن بگفتم دامن گل بریخت و در دامنم آویخت». (همان)
«خلاف رای صواب و نقص عهد اولوالالباب است که ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام». (همان: ۴)
«ای هزاران جان مقدس فدای خاک نعلین آن درویش باد. بشنو تا خود چه میگوید: در میدان مردان میا که آنجا خون روان است.» (همان: ۱۷).
«شبی در بیابان مکه از غایت بیخوابی پای رفتنم نماند. سر بنهادم و دل از جان برکندم و شتربان را گفتم دست از من بدار.
پای مسکین پیاده چند رود*
کز تحمّل ستوده شد لختی*
تا شود جسم فربهی لاغر*
لاغری مرده باشد از سختی*
گفت: ای برادر حرم در پیش است و حرامی در پس. اگر رفتی جان بردی و اگر خفتی مردی.
خوش است زیر مغیلان به راه بادیه خفت*
شب رحیل ولی ترک جان بباید گفت»*
(همان: ۲۷)
«شبه در بازار جوهریان، جوی نیرزد و چراغ پیش آفتاب پرتوی ندهد و مناره بلند در دامن الوند پست نماید». (همان: ۳۶)
گلستان سعدی در سال ۱۶۳۴م./ ۱۰۱۳ق. به همّت آندره دوریه به فرانسه ترجمه شد که ظاهراً نخستین ترجمه این اثر ادب فارسی است. (آذرنوش، ۱۳۸۸: ۴۶) و نیز در همان قرن است که لافونتن ذکر کرد و هر چند وی قسمت اعظم قصههای خود را از ازوپ اقتباس کرده، اما بازگویی چشمههای سرشار ادب خاورزمین است که داستانهای او را به طور مستقیم و غیرمستقیم بارور ساخته است. بسیاری از حکایات گلستان سعدی و کلیله و دمنه در آثار او بازگو شده است. (همان). ویکتور هوگو یکی از عبارتهای مقدمه گلستان را سراچه کتاب شرقیات قرار داد و سعی کرد در عین حال اسلوب بیان خود را در این کتاب با معانی و مضامین سعدی که مظهر شرق محسوب میشد، بیاراید و قبل از او گوته نیز این کار را کرده بود. (زرینکوب، ۱۳۵۵: ۳۴۸). باری از آنجا که این هر دو کتاب «آکنده از سخنان مغزدار و موجزی هستند که مکتبداران و آموزگاران مایل به تلقین آنان در نوآموزان خویشند، هفتصد سال برآمده که در آموزشگاههای سرتاسر ایران خواندن آن اجباری بوده است، هرگاه بگوییم که این دو کتاب، پس از قرآن مجید، بیش از هر اثر دیگر در طرز تفکر ایرانیان کارگر افتاده است، سخنی به گزاف نگفتهایم». (آربری، ۱۳۴۶: ۱۳۹). گلستان «بیش از شصت بار ترجمه و هر ترجمه به کرّات چاپ شده است». (زرینکوب، ۱۳۵۵: ۳۴۸). بگذارید این واقعیت عینی را بپذیریم که بسیاری از حکایات و جملاتی که در متن گلستان آمده و نیز انبوهی از اشعار آن به زبان مردمی و عامیانه در بین فارسیزبانان جاری است و بسیاری از ضربالمثلهای رایج برگرفته از گلستان است. گلستان با همه فخامت در بیان به صورتی ساده و شیرین، در اخلاق و رفتار و آداب و باورهای اجتماعی جایی درخور و به کمال دارد و بسیاری از ابیات حکایات بوستان نیز چنین است که در همین مقال بدانها خواهیم پرداخت.
سخن از سعدی است و آثار او، این بزرگمرد صرفنظر از بوستان و گلستان، در غزل نیز طرحی نو در انداخته و توجه همگان را برای دریافت اعتبار کلمات پارسی در بیان احساسات نهفته برانگیخته و در عین حال آن را به اوج کمال رسانده است. حافظ اعجوبه غزلپردازی است و خواجوی کرمانی و امیرخسرو دهلوی همه به استادی او معترفند. پیش از سعدی تمام همّ و غم شعر فارسی معطوف به قصیدهسرایی بود، ولی او راه غزل را چنان پیمود و چنان نمود که حافظ توفیق آن را یافت تا غزل حافظانه بگوید. نویسنده کتاب شیراز مهد شعر و عرفان معتقد است که «سعدی غزل را که بیشتر تعبیر احساسات میکند، بر قصیده که معمولاً روی مقاصدی خاص ساخته میشود، ترجیح داده، آن را ترویج کرد.» (آربری، ۱۳۴۶: ۱۴۵) و «او بود که راه حافظ را فرو کوبید و اینگونه شعر پارسی را بنیانی استوار بخشید». (همان: ۱۴۶ـ۱۴۵).
شادی به روزگار گدایان کوی دوست*
بر خاک ره نشسته به امّید روی دوست*
گفتم به گوشهای بنشینم، ولی دلم*
ننشنید از کشیدن خاطر به سوی دوست*
صبرم ز روی دوست میسّر نمیشود*
دانی طریق چیست؟ تحمّل ز خوی دوست*
ناچار هر که دل به غم روی دوست داد*
کارش به هم برآمده باشد چو موی دوست*
خاطر به باغ میکشدم وقت نوبهار*
تا با درخت گل بنشینم به بوی دوست*
فردا که خاک مرده به حشر آدمی کنند*
ای باد خاک من مطلب جز به کوی دوست*
سعدی چراغ میکشد اندر شب فراق*
ترسد که دیده باز کند جز به روی دوست*
(سعدی، ۱۳۸۸: ۳۳۹)
تا گل روی تو در باغ لطافت بشکفت*
پردۀ صبر من از دامن گل چاکتر است*
(همان: ۳۳۱)
ای خواب، گرد دیده سعدی دگر مگرد*
یا دیده جای خواب بُوَد یا خیال دوست*
(همان: ۳۴۰)
به خواب در نرود چشم بخت من همه عمر*
گرَش به خواب ببینم که در کنار من است*
(همان)
چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم*
که یاد مینکند عهد آشیان ای دوست*
(همان)
سعدی دارای قصاید فارسی و عربی نیز هست. زمانی که او «از درگاه خواجه شمسالدین نومید باز نیامد و این خداوند نوین را در چندین قصیده ستایش کرد و آنان را با همان سخنان عبرتانگیز همیشگی که در مورد بزرگان و اربابان قدرت به کار میبرد، با آزادمنشی تمام بیامیخت و از روی کلمه صاحبدیوان بر آنها عنوان «صاحبیه» بخشید». (آربری، ۱۳۴۶: ۱۴۸). مثلثات نیز اثر دیگری از اوست به زبان فارسی، عربی و محلی شیرازی روزگارش. طیّبات نیز از آثار درخشان اوست. آنچه در کل نسبت به آثار سعدی میتوان گفت این است که از یک سو در آن دوره وحشتناک تاریخی و پربلا آثارش زاده طبعی است پر نشاط که راز پیروزی را شناخته و از نامرادیها به آسانی میگذرد. جانی شادیپذیر دارد و در برابر درد از پای نمیافتد. این ناشی از درک عادی قوانین کریمانه است که نظام این جهان را در مهار خود دارد و در دل خواننده امید میآفریند.
این بوی روحپرور از آن کوی دلبر است*
وین آب زندگانی از آن حوض کوثر است*
ای باد بوستان مگرت نافه در میان*
وی مرغ آشنا مگرت نامه در پر است*
بوی بهشت میگذرد یا نسیم دوست؟*
یا کاروان صبح؟ که گیتی منوّر است*
این قاصد از کدام زمین است مشکبوی؟*
وین نامه در چه داشت که عنوان معطر است؟*
بر راه باد، عود در آتش نهادهاند؟*
یا خود در آن زمین که تویی خاک عنبر است؟*
بازآ و حلقه بر درِ رندان شوق زن*
کاحباب را دو دیده چو مسمار بر در است*
بازآ که از فراق تو چشم امیدوار*
چون گوش روزهدار بر اللَّهاکبر است*
دانی که چون همی گذرانیم روزگار؟*
روزی که بی تو میگذرد، روز محشر است*
گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم*
هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است*
صورت ز چشم غایب و اخلاق در نظر*
دیدار در حجاب و معانی برابر است*
در نامه مینگنجد ما را حدیث شوق*
کوته کنم که قصۀ ما کار دفتر است*
همچون درخت بادیه سعدی به برق عشق*
سوزان و میوۀ سخنش همچنان تر است*
آری خوش است وقت عزیزان به بوی عود*
وز سوز غافلند که در جان مجمر است*
(سعدی، ۱۳۸۸: ۲۴۱)
نکته بسیار مهم و حایز اهمیّت اینکه همه آثار سعدی به ویژه گلستان و بوستانش بستر خروش موجی بیکران و توقفناپذیر از مسایل دقیق کوچک و بزرگ اجتماعی است. در آثار او ما با زندگی، جامعه، خلقیات گوناگون آحاد مردم و نیز گوناگونی اندیشه و دید و درک و تفکر و بینش اجتماعی و اعتقادات آنها و با حوادثی شیرین که در هر جا و در هر زمان به نحوی به وجود مییابد، روبهرو هستیم. گویی هرگز اندیشهاش از زندگی و روزگارش جدا نبوده است. ما در حکایات و اشعار و رسالهها و داستانهای منظوم او با واقعیاتی حیرتانگیز و انکارناپذیر روبهروییم به همین خاطر است که «ارنست رنان» منتقد هوشیار و صاحبنظر فرانسوی از روی انصاف میگوید: «سعدی واقعاً یکی از گویندگان ماست. ذوق سلیم تزلزلناپذیر او، لطف جاذبهای که به آثار او روح خاصی میبخشد، لحن سخریهآمیز و پر عطوفتی که با آن معایب و مفاسد جامعه انسانی را ریشخند میکند، این همه اوصاف که در نویسندگان شرقی به ندرت دیده میشود، او را در نظر ما عزیز میدارد». (زرینکوب، ۱۳۵۵: ۳۴۸). زیرا از همین روست که گارسن دوتاسی مینویسد: «سعدی تنها نویسنده ایرانی است که نزد توده مردم اروپا شهرت دارد». (همان). گردآورنده کلیات سعدی پس از مرگ او علی بن احمد بن ابیبکر مشهور به بیستون است که در سالهای ۷۲۶ و ۷۲۴ق. به ترتیب و تنظیم آنها پرداخته و شامل بیست و دو رساله است. باری او آنچنان به مردم دلبستگی نشان میدهد که در مثلثاتش که از سه مصرع شعر ترتیب یافته، مصرعی را به پارسی و مصرعی را به عربی و مصرعی را به زبان محلی شیرازی زمان خود ساخته است. اینک به نمونههایی از تأثیرات او در فرهنگسازی اجتماعی پارسیزبانان میپردازیم و به کرّات باید گفت که هیچ کدام از بزرگان پهنه ادب ایران در فرهنگسازی اجتماعی مردم ما در طی قرون متوالی نقش و تأثیری چون او نداشتهاند.
الف. جلوههایی از آداب و رسوم و باورها در آثار سعدی
حق صحبت دیرین و آشنایی
در میان مردم امروز هم میبینیم که برای برداشتی معنوی و نه حقوقی، از کلمه «حق» استفاده میشود که پیامدهایی خوشایند و مهرآمیز به دنبال دارد. مانند: حق همسایگی، حق نمکخوارگی، حق خدمت، حق صحبت دیرین و… سعدی بدانها نیز توجه داشته و در آن روزگار این حق عرفاً تثبیت شده بوده است.
دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت*
که سنگ تفرقه ایام در میان انداخت
(سعدی، ۱۳۸۸: ۳۳۲)
«سلطان خردمند، رعیت را نیازارد. چون دشمن بیرونی زحمت دهد، از دشمن اندرونی ایمن باشد. بنده را که به گناه شنیع از نظر براند حق خدمت دیرینش فراموش نکند». (همان: ۲۳)
«گفتا به عزّت عظیم و صحبت قدیم که دم برنیارم و قدم برندارم مگر آنگه که سخن گفته شود به عادت مألوف و طریق معروف.» (همان: ۴)
«یاران قدیم و دوستان حمیم از کلمه حق خاموش شدند و صحبت دیرین فراموش کردند». (همان: ۲۳).
مرا دوبار نوازش کن و کرم فرما*
یکی به موجب خدمت، یکی به حق قدیم*
(همان: ۳۰۱)
سعدی به دوستی نیز سوگند یاد میکند.
وفای عهد نگه دار و از جفا بگذر*
به حق آنکه نیام یار بیوفا ای دوست*
(همان: ۳۴۳)
درباره نذر و نیاز
«پادشاهی را مهمی پیش آمد. گفت: اگر این حالت به مراد من برآید، چندین درم دهم زاهدان را. چون حاجتش برآمد و تشویش خاطرش برفت وفای نذرش به وجود شرط لازم آمد، یکی از بندگان خاص را کیسه درم بداد تا بر زاهدانی قسمت کند. غلام عاقل و هشیار بود. همه روز بگردید و شبانگه باز آمد و درمها را بوسید و بر زمین نهاد داد و پیش ملک بنهاد و گفت: زاهدان را چندان که گردیدم، نیافتم. گفت: این چه حکایتی است آنچه من دانم در این ملک چهار صد زاهد است. گفت: ای خداوند جهان آنکه زاهد است نمیستاند و آنکه بستاند، زاهد نیست. ملک بخندید و ندیمان را گفت: چندانکه مرا در حق خداپرستان ارادت است و اقرار این شوخدیده را عداوت است و انکار و حق به جانب اوست».
زاهد که درم گرفت و دینار*
زاهدتر از او یکی به دست آر*
(همان: ۳۱)
دخیل بستن و نیاز طلبیدن:
«مهمان پیری شدم در دیار بکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی. شبی حکایت کرد مرا به عمر خویش به جز این فرزند نبوده است. درختی در این وادی زیارتگاهی است که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند شبهای درازی پای آن درخت بر حق بنالیدهام تا مرا این فرزند بخشیده است. شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همیگفت: چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدر بمردی». (همان: ۴۸).
زمین بر شاخ گاو ماهی:
در قدیم اعتقاد داشتند که زمین بر شاخ یک گاو ماهی جای دارد و در آغاز هر سال نو از این شاخ به آن شاخ گاو ماهی قرار میگیرد. با بهرهگیری از همین باور سعدی در وصف عابدی میگوید: «اگر نظر در آسمان کردی تا عرش بدیدی و اگر در زمین نگریستی، تا پشت گاو ماهی». (همان: ۱۷).
فال و قرعه و نیت
قرعه زدیم و برآمد آیه رحمت*
دوست برآمد مرا به طالع مسعود*
(همان: ۳۷)
بردهداری و اسیر گرفتن:
در زمان سعدی به اسارت درآمدن و به بردگی رفتن و خرید و فروش بردگان در بازار امری عادی بوده از جمله خود گوید: «از صحبت یاران شفیقم ملالتی پدید آمده بود. سر در بیابان قدس بنهادم و با حیوانات انس گرفتم تا به وقتی که اسیر فرنگ شدم. در خندق طرابلس با جهودانم به کار گل بداشتند. یکی از رؤسای حلب که سابقه معرفتی در میان ما بود، گذر کرد و بشناخت و گفت ای فلان این چه حالت است؟ گفتم:
همی گریختم از مردمان به کوه و به دشت*
که از خدای نبودم به آدمی پرداخت*
قیاس کن که چه حالم بود در این ساعت*
که در طویله نامردمم بباید ساخت*
***
پای در زنجیر پیش دوستان*
بِهْ که با بیگانگان در بوستان*
بر حالت من رحمت آورد و به ده دینارم از قید آزاد کرد و با خویشتن به حلب برد و دختری که داشت به نکاح من درآورد. به کابین صد دینار. مدتی برآمد. دختر بدخوی و ستیزهروی، نافرمان، زبان درازی کردن گرفت و عیش مرا منغّض داشتن.
زن بد در سرای مرد نکو*
هم در این عالم است دوزخ او*
زینهار از قرین بد زینهار*
و قِنا ربنّا عذابالنّار*
باری زبان به تعنّت دراز کرد و همیگفت تو آن نیستی که پدر من تو را از فرنگ باز خرید؟ گفتم: بلی من آنم که به ده دینار از قید فرنگم باز خرید و به صد دینار به دست تو گرفتار کرد». (همان: ۱۳۲).
گیرم که وصف حال کاملاً واقعی نباشد و قدرت تخیّل سعدی در پرداخت آن نقشی داشته باشد، ولی به اسیری گرفتن و فروش اسیر و برده را مسلّم میدارد.
بردهداری نیز از رسوم رایج بوده است. از جمله علایمی که بندگی را مسجّل میساخته این بوده که در گوش بندگان حلقه میکردند که نشانه تسلیم محض در برابر صاحب بوده است.
هر که فریادرس روز مصیبت خواهد*
گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش*
بنده حلقه به گوش ار ننوازی برود*
لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش*
***
بندگان را نه گریز است ز حکمت نه گزیر*
چه کنند ار بکشی یا بنوازی، خدمند*
(همان: ۳۴۴)
رسم است که مالکان تحریر*
آزاد کنند بنده پیر
*
(همان: ۳۴)
اگر تو برشکنی، دوستان سلام کنند*
که جور قاعده باشد که بر غلام کنند*
(همان: ۳۴۳)
فدای جان تو، گر جان ز من طمع داری*
غلام حلقه به گوش آن کند که فرمایند*
(همان)
قضاوت و کیفرها و اصطلاحات:
انواع مجازاتهای رایج آن روزگار را در نوشتهها و آثار سعدی میبینیم که بیشتر بر مبانی شرعی است.
قاضی ار با ما نشیند برفشاند دست را*
محتسب گر می خورد، معذور دارد مست را*
(همان: ۲۶)
«یکی از پسران هارونالرشید پیش پدر آمد خشمناک که فلان سرهنگزاده مرا دشنام مادر داد. هارون ارکان دولت را گفت: سزای چنین کسی چه باشد؟ یکی اشارت به کشتن کرد و دیگری به زبان بریدن و دیگری به مصادره و نفی کردن. هارون گفت: ای پسر کرم آن است که عفو کنی و گر نتوانی تو نیز دشنام ده، نه چندانکه از حدّ در گذرد که آنگاه ظلم از طرف ما باشد». (همان: ۲۰).
به داغ عشق چنانم که گر اجل برسد*
به «شرعم» از تو ستانند «خونبها» ای دوست*
(همان: ۳۳۷)
در یکی از حکایات گلستان به نوعی نحوه قضاوت آن روزگار زیر سؤال رفته است: «یکی را از ملوک را مرضی بود که اعاده ذکر آن ناکردن اولیتر. طایفهای حکمای یونان متفق شدند که بر این درد دوایی نیست مگر زهره آدمی به چندین صفت موصوف. بفرمود تا طلب کردند. از دهقان پسری یافتند بدان صفت که حکیمان گفته بودند. پدر و مادرش را بخواندند و به نعمت بیکران خشنود گردانیدند و قاضی فتوی نوشت که خون یکی از آحاد رعایا ریختن، سلامت پادشاه را روا باشد. پس جلاد قصد کشتن کرد. پسر روی سوی آسمان کرد و تبسمکنان زیر لب چیزی میگفت. ملک پرسید: که در این حالت چه جای خنده است؟ پسر گفت: زیرا ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوی پیش قاضی برند و داد از پادشاه خواهند. اکنون پدر و مادر به علت حُطام دنیا مرا به خون درسپردند و قاضی به کشتن فتوی داد و سلطان مصالح خویش در هلاک من همیبیند. اکنون مرا به جز خدای عزّوجل پناهی نیست.
پیش که برآورم ز دستت فریاد*
هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد*
سلطان را دل از این سخن به هم برآمد و آب در دیده بگردانید و گفت: هلاک من اولیتر است که خون چنین بیگناهی ریختن. سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و نعمت بیاندازه به او بخشید و آزاد کرد و آوردهاند که هم در آن هفته ملک شفا یافت».
همچنان در فکر آن بیتم که گفت*
پیلبانی بر لبِ دریای نیل*
زیر پایت گر بدانی حال مور*
همچو حال توست زیر پای پیل*
(همان: ۲۰)
«درویشی را ضرورتی پیش آمد. گلیمی از خانه یاری بدزدید. حاکم به قطع یدش فرمود. صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل کردم. گفت: به شفاعت تو حدّ شرع فرو نگذارم. گفت: آنچه فرمودی راست گفتی، ولیکن هر که از مال وقف چیزی بدزدد، قطع یدش لازم نیاید که الفقیرُلایملِکُ شیئاً و لا یملک و هرچه درویشان راست، وقف محتاجان است. حاکم از قطع دستش درگذشت». (همان: ۲۴).
«زبان از قفا کشیدن» نیز از کیفرها بوده است:
بفرمود دلتنگ روی از جفا*
که بیرون کشندش زبان از قفا*
(همان: ۹۷)
*
از گفتار سعدی پیداست که هر قاضی در آغاز داوری هویت اشخاص را مینوشته حال هر کس میخواسته باشد.
چو قاضی به فکرت نویسد سجل*
نگردد ز دستاربندان خجل*
(همان: ۹۳)
سعدی در بیتی اصطلاحات قضایی را بدینگونه بیان داشته است:
دعوی عشاق را، شرع نخواهد بیان*
گونه زردش دلیل، ناله زارش گواست*
(همان: ۳۳۸)
*
خونیان را بود ز شحنه هراس*
شبروان را غم از عسس باشد*
(همان: ۴۰۱)
*
«زنجیر به گردن محکوم کردن» و «در شهر گرداندن» و «به دار آویختن» نیز از کیفرهای سخت بوده است. یکی از حکایات مجالس پنجم درباره برصیصای «عابدی از قوم اسراییل که «هر سال چند هزار بیمار مبتلا و معیوب و به استسقا مبتلا گشته، جمله را بیاوردندی و در حوالی صومعه بنشاندی، چون قرص آفتاب نور بر عالم منبسط کردی، برصیصا بر بام صومعه برآمدی و یک نفس بر آن معلولان دمیدی، به یک بار از آن خلاص یافتندی». (همان: ۱۸).
«زنجیر بر گردن برصیصا نهادند و روی به شهر آوردند. فریاد از اهل شهر برآمد که چنین حادثهای شده است. پس داری برزدند و برصیصا را بر دار کردند. خلق ولایت که آب وضوی او را به تبرک کردندی و جای گلاب به کار بردندی و خاک قدم او را سرمهآسا به چشم کشیدندی، هر یک با دامنی بر سنگ آمده، به تبرک زدندی….». (همان).
«دو درویش خراسانی ملازم صحبت یکدیگر بودندی و سفر کردندی. یکی ضعیف بود که به هر سه شب افطار کردی و آن دگر قوی که روزی سه بار خوردی. اتفاقاً به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند و هر دو را به خانهای کرده و در آن خانه را به گل برآوردند و بعد از هفتهای معلوم شد که بیگناهند. چون در بگشادند، قوی را دیدند مرده و ضعیف جان به سلامت برده. مردم در این حال متعجب ماندند.» (همان: ۳۵).
در مورد مُعسر و ادای دین و تکلیف پادشاهان گوید: «شحنه را باید که بفرماید تا غریم مقر بر غارم معسر صبر کند و به قدر حال بر وی مقسط کند یا از هر دو طرف ناتوانند و از خزانه بیتالمال معمور شاید که بفرماید ادا کردن.». (همان: ۲۶).
ابزار جنگ و شکار و شادمانی پیروزی:
جوشن بیار و نیزه و برگستوان رزم*
تا روی آفتاب معصفر کنم به گرد*
(همان: ۴۰)
که جوشن زره سینه است و برگُستوان (به فتح با و ضمّ گاف، جامهای بوده است که سواران آن را در بر میکردند و اسبان را نیز با آن میپوشاندند). (شمیم، ۱۳۴۳: ۱۰۳). و مراد از معّصفر (به ضم میم و تشدید عین) چیزی را گویند که به رنگ زرد یا سرخ کرده باشند. (همان: ۲۸۶)
تا بار دگر دمدمه کوس بشارت*
وآوای درای شتران باز شنیدیم*
(سعدی، ۱۳۸۸: ۲۸۶)
که در این بیت سخن از برخاستن صدای کوس است و حرکت شادمانه به نشانه پیروزی بر دشمن و نیز نوای زیبای زنگ شتران کاروانها که نوید و بشارت بامدادی و رسیدن به مقصد به سلامتی به همراه دارند و مراد از دبدبه، حرکت پرشکوه بزرگان است همراه با سر و صدای نقاره. ناگفته نماند که کوس نیز از آلات موسیقی بوده که چون طبل نواخته میشده است.
گر بردبار باشی و هشیار و نیکمرد*
دشمن گمان برد که بترسیدی از نبرد*
(همان: ۴۰۰)
در اینجا سخن از آداب حمله در هنگام رزم در میان است.
در قژاکند مرد باید بود*
بر مخنث سلاح جنگ چه سود*
(همان: ۴۰۳)
«قژاکند» خفتان است که در جنگ بر تن میکردهاند تا تیر کارگر نیفتد.
و غزلی زیبا که در آن از نیزه و کمان و صید و جوشن و قلعه و جنگ و منجنیق و سنگ و حصار و اسارت سخن در میان است.
کمان سخت که داد آن لطیف بازو را؟*
که تیر غمزه تمام است صید آهو را*
هزار صید چو دل پیش تیربار آمد*
بدین صفت که تو داری کمان ابرو را*
تو خود به جوشن و برگستوان نه محتاجی*
که روز معرکه بر تن زره کنی مو را*
دیار هند و اقالیم ترک بسپارند*
چو چشم ترک تو بینند و زلف هندو را*
حصار قلعۀ یاغی به منجنیق مده*
به بام قصر برافکن کمند گیسو را*
مرا که عزلت عنقا گرفتمی همه عمر*
چنان اسیر گرفتی که باز، تیهو را*
(همان: ۳۳۱)
سرگرمی و دلمشغولیها:
در زمان سعدی لطیفهگویی در مجلس دوستان و نیز روشن کردن مجمر و سوزاندن عود و اجرای موسیقی رسم و باب بوده که در آثار او از آنها به گونههای مختلف یاد شده است، از جمله در این حکایت:
«درویشی به مقامی درآمد که صاحب آن بقعه، مردی کریمالنفس و نیکمحضر بود و طایفهای از اهل فضل و بلاغت در صحبت او بودند و هر یک بذله و لطیفهای چنانکه رسم ظریفان باشد، همیگفتند. درویش راه بیابان پیموده و کوفته و مانده و چیزی نخورده بود. یکی از آن میان به طریق انبساط گفتش تو را هم سخن باید گفت. گفت: مرا چون دیگران فضل و بلاغتی نیست و چیزی نخواندهام. اگر به یک بیت از من قناعت کنید، بگویم. همگنان به رغبت گفتند: بگوی. گفت:
من گرسنه در برابرم سفره نان*
همچون عزبم بر درِ حمام زنان*
یاران بخندیدند و ظرافتش بپسندیدند و سفره بکشیدند. صاحب دعوت گفت: ای یار زمانی توقف کن که پرستارانم کوفته بریان همیکنند. درویش سر برآورد و گفت:
کوفته در سفره ما گو مباش*
کوفته را نان تهی کوفته است»*
(همان: ۳۱)
چنین پیداست که در آن زمان اصطلاح امروزی «کشیدن غذا» در گذشته «کشیدن سفره» بوده است و با توجه به گستردن آن و آماده کردنش برای صرف غذا، صحیحتر به نظر میرسد و نیز یکی از غذاهای آن زمان به نام «کوفته» که هم امروز در همه نقاط ایران با تفاوتهایی در طبخ دیده میشود. نکته دیگر آنکه آشپز را در آن روزگار «پرستار» نیز میگفتهاند. وصف مجلسی را نیز در این بیت که عطر عود در فضای آن موج میزده را میخوانیم:
آری خوش است وقت عزیزان به بوی عود *
وز سوز غافلند که در جان مجمر است*
(همان: ۳۴۲)
اشارتی به بازی چوگان و زمین و گوی که از بازیهای آن روزگار بوده است.
فهم سخن چون نکند مستمع*
قوت طبع از متکلم مجوی*
فسحت میدان ارادت بیار*
تا بزند مرد سخنگوی، گوی*
(همان: ۲۴)
و نیز سخن از بزمی و تصویری از آن:
مطرب مجلس بساز زمزمه عود*
خادم مجلس بسوز مجمره عود*
(همان: ۱۷۰)
و نیز بازی شطرنج: «پیاده عاج چون در عرصه شطرنج به سر میبرد، فرزین میشود. یعنی بِهْ از آن میشود که بود و حاج پیاده بادیه میپیماید و بتر از آن میشود که بود». (همان: ۲۰ـ۱۹).
زیباییشناسی و آرایشگری و لوازم آرایش:
اندام کشیده و بلند و سروگون، خال سیاه بر رخساره، ابروی کمانی، کمر باریک، موی بلند. دهان کوچک و ظریف، سیب زنخدان و… از جلوههای زیباییشناسی و زیبایی روزگار سعدی است.
این لطف بین که با گل آدم سرشتهاند*
وین روح بین که در تن عالم دمیدهاند*
این نقطههای خال چه موزون نهادهاند*
وین خطّهای سبز چه شیرین کشیدهاند*
بر استوای قامتشان گویی ابروان*
بالای سرو راست هلالی خمیدهاند*
با قامت بلند صنوبر خرامشان*
سرو بلند و کاج به شوخی چمیدهاند*
سِحْر است چشم و زلف و بناگوششان، دریغ*
کاین مؤمنان به سِحْر مبین بگرویدهاند*
ز ایشان توان به خون جگر یافتن مراد*
کز کودکی به خون جگر پروریدهاند*
زنهار اگر به دانۀ خالی نظر کنی*
ساکن که دام زلف بر آن گستریدهاند*
بر خاک ره نشستن سعدی عجب مدار*
مردان چه جای خاک که در خون طپیدهاند*
(همان: ۳۴۳ـ۳۴۲)
گر جانطلبی فدای جانت*
سهل است جواب امتحانت*
کوتهنظران کنند و حیف است*
تشبیه به سرو بوستانت*
ابرو که تو داری ای پریزاد*
در صید چه حاجت کمانت؟*
گویی بدن ضعیف سعدی*
نقشیست گرفته از میانت*
گر واسطۀ سخن نبودی*
در وصف نیامدی دهانت*
شیرینتر از این سخن نباشد*
الّا دهن شکرفشانت*
(همان: ۳۴۰)
مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من
وجود من ز میان تو لاغری آموخت
(همان)
دست گدا به سیب زنخدان این گروه
مشکل رسد که میوۀ اوّل رسیدهاند
(همان: ۳۴۳)
گِل خوشبو که مورد استفاده سعدی در ابیات زیرین قرار گرفته است، گِلی بوده به نام گل سرشور بسیار نرم و شبیه خاک رس که برای شستشوی موهای سر مورد استفاده بوده است. او در یکی از حکایات منظوم خود چنین از آن نام میبرد:
گِلی خوشبوی در حمام روزی
رسید از دست محبوبی به دستم
بدو گفتم: که مشکی یا عبیری
که از بوی دلآویز تو مستم
بگفتا: من گِلی ناچیز بودم
ولیکن مدّتی با گُل نشستم
کمال همنشین در من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم
(همان: ۳)
در مشک و عود و عنبر و امثال طیبات*
خوشتر ز بوی دوست دگر هیچ طیب نیست*
(همان: ۳۳۷)
کیمخت نافه را که حقیر است و شوخگن *
عزّت بدان کنند که پرمشک اذفرست *
(همان: ۳۹۸)
به خون خلق فرو برده پنجه کاین حنّاست*
ندانمش که به قتل که شاطری آموخت؟*
(همان: ۳۴)
رنگ دستت نه به حناّست که خون دل ماست*
خوردن خون دل خلق به دستان تا چند؟*
(همان: ۳۰۹)
میوه نمیدهد به کس، باغ تفرّج است و بس*
جز به نظر نمیرسد، سیب درخت قامتش*
(سعدی، ۱۳۶۱: ۵۲)
نیاساید مشام از طبله عود*
بر آتش نه که چون عنبر ببوید*
(سعدی، ۱۳۸۸: ۱۵)
که مراد از طبله در این بیت قوطی مخصوصی بوده است که در آن زمان برای نگهداری عود مورد استفاده قرار میگرفته است.
دشنامها و درشتگوییها و نفرینها:
در میان آثار سعدی که شامل بیست دفتر است، کم و بیش دشنامها و درشتگوییهای آن زمان دیده میشود با توجه به اینکه حساب دفتر خبیثات از آنها جداست.
«وزیری غافل را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند بیخبر از قول حکیمان که گفتهاند هر که خدای را بیازارد تا دل مخلوقی به دست آرد، حق، جلَّ و علا همان مخلوق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد». (همان: ۱۵).
ریشههای گوشت را دمار گویند. در دکانهای کبابی، گوشتی را که برای تهیه کباب آماده کردهاند، بایستی همه رگها و ریشههای آن را با کارد جدا کنند. این رگ و ریشهها را دمار گویند. از کسی روزگار برآوردن او را بسیار عذاب دادن و سخت شکنجه دادن مراد است. (معین، ۱۳۴۶، ج ۲: ۱۵۵۳).
به درک واصل شدن
«یکی از صالحان به خواب دید پادشاهی را در بهشت و پارسایی در دوزخ پرسید که موجب درجات این چیست؟ و سبب درکات آنچه؟ که مردم به خلاف این همی پنداشتند؟ ندا آمد که این پادشه به ارادت درویشان در بهشت است و آن پارسا به تقرب پادشاهان در دوزخ». (سعدی، ۱۳۸۸: ۲۵).
نفرین:
هر آن کدخدا را که بر بیوهزن*
نباشد ترّحم، زنش بیوه باد*
(همان: ۴۰۳)
دمار:
از این پس مکن تکیه بر روزگار*
که ناگه ز جانت برآرد دمار*
(همان: ۳۶)
بدخواه:
در محاورات قشری از جامعه که هم امروز معروف به جاهلند و خود برآنند که سیره جوانمردان را دارند که گاه درست است و گاه نه، کلمه «بدخواه» به ویژه به عنوان دشمن به کار میرود. در زمان سعدی نیز چنین کاربردی داشته است:
چند گویی که بداندیش و حسود*
عیبجویان من مسکینند*
گه به خون ریختنم برخیزند*
گه به بد خواستنم بنشینند*
(همان: ۲۷)
بدسگال:
بدسگال که خبیث معنی میدهد، با همین معنا و مفهوم به کار برده میشد:
«پیش یکی از مشایخ گله کردم که فلان در حق من به فساد گواهی داده. گفت: به صلاحش خجل کن.»
تو نیکوروش باش تا بدسگال*
به نقص تو گفتن نیابد مجال*
(همان: ۲۸)
خر:
شتر را چو شور و طرب در سر است*
اگر آدمی را نباشد خر است*
(همان: ۱۲۰)
زهرمار:
شهی که پاس رعیت نگاه میدارد*
حلال باد خراجش که مزد چوپانیست*
وگرنه راعی خلق است زهر مارش باد*
که هرچه میخورد از جزیت مسلمانیست*
لطیفه و طنز
سعدی شاعری است سرشار از امید و شادی. فضای شعریاش انباشته از این خصیصههای با ارزش و متعالی است. در کتاب طیباتش کم و بیش جرقههای این ویژگی دیده میشود، ولی معمولاً هزلیاتش را در کلیات نمیآورند حال آنکه در روزگار او اینگونه اشعار رایج بوده است. چنانچه در مثنوی مولانا نیز هست. در این مقال قاعدتاً باید هزلیات مورد بررسی قرار گیرند ولی کم و بیش به طنزهای زیبای او در سایر آثارش بسنده میکنیم.
«مریدی پیر را گفت: که از خلق به رنج اندرم از بس که به زیارتم میآیند اوقات مرا از تردد ایشان تشویش میباشد. گفت: هرچه درویشانند ایشان را وامی بده و آنچه توانگرانند از ایشان بخواه که دیگر به گرد تو نگردند». (همان: ۳۱).
با این همه راستی که میزان دارد*
میل از طرفی کند که زر بیشتر است*
(همان: ۳۹۸)
پارسا بین که خرقه در بر کرد*
جامه کعبه را جّل خر کرد*
(همان: ۲۳)
پیرمردی لطیف در بغداد*
دختر خود به کفشدوزی داد*
مردک سنگدل چنان بگزید*
لب دختر که خون از او بچکید*
بامدادان پدر چنان دیدش*
پیش داماد رفت و پرسیدش:*
کای فرومایه این چه دندان است؟*
چند خایی لبش، نه انبان است؟*
به مزاحت نگفتم این گفتار*
هزل بگذار و جدّ از او بردار*
خوی بد در طبیعتی که نشست*
نرود تا به وقت مرگ از دست*
(همان: ۳۳)
«دزدان دو گروهند: جمعی با تیر و کمان در صحرا، بعضی با کیل و ترازو در بازار». (همان: ۲۵).
«لقمان حکیم را گفتند: حِکمت از که آموختی؟ گفت: از نابینایان که تا جای نبینند، پای ننهند.
مردیات بیازمای و آنگه زن کن*
دختر منشان به خانه و شیون کن»*
(همان: ۶)
مرغ جایی رود که چینه بود*
نه به جایی رود که چی نبود*
(همان: ۱۲)
«دوست دیوانی را فراغت دیدار دوستان وقتی باشد که از عمل فروماند». (همان: ۲۳).
«یکی از پادشاهان گفت: به هیچت از ما یاد میآید؟ گفت: بلی! هرگاه خدای را فراموش مینمایم». (همان: ۱۵).
دعا و قسم و شفیع آوردن:
به حق کعبه و آن کس که کرد کعبه بنا*
که دار مردم شیراز در تجمل و ناز*
هر آن کسی که کند قصد قبۀ الاسلام*
بریده باد سرش همچو زر و نقره به گاز*
(سعدی، ۱۳۸۵: ۱۰۸۵)
گاهگاهی بگذر بر صف دلسوختگان*
تا ثناییت بگویند و دعایی بکنند*
(سعدی، ۱۳۸۸: ۳۴۴)
«کاروانی را در زمین یونان زدند و نعمت بیکران بردند. بازرگانان گریه و زاری کرده و خدا و پیغمبر را شفیع آوردند، فایده نکرد».
چو پیروز شد دزد تیرهروان*
چه غم دارد از گریه کاروان؟*
(همان: ۲۶)
کلمات و اصطلاحات محاورهای:
بسیاری از کلمات و جملات و اصطلاحات ما عیناً همان است که در نوشتههای سعدی است. از جمله زید و عمرو و بکر.
«پادشاهی عابدی را طلب کرد، عابد اندیشید که دارویی بخورم تا ضعیف شوم، مگر اعتقاد پادشاده در من زیاد شود. آوردهاند که داروی قاتل بخورد و بمرد.
آنکه چون پسته دیدیاش همه مغز*
پوست بر پوست بود همچو پیاز*
پارسایانِ روی در مخلوق*
پشت بر قبله میکنند نماز*
چون بنده خدای خویش داند*
باید که به جز خدا نداند*
تا زاهد عمرو و بکر و زیدی*
اخلاص طلب مکن که شیدی»*
(همان: ۲۶ـ۲۵)
فراموش نکنیم این اعتقادی عامیانه است که طبیب باید فربه باشد و زاهد لاغر. یار شاطر و بار خاطر، اصطلاحی که عیناً مورد استفاده مردم و به ویژه صاحبقلمان است.
«تنی چند از روندگان متفق به سیاحت بودند و شریک رنج و راحت. خواستم تا مرافقت کنم، موافقت نکردند. گفتم: از مکارم اخلاق درویشان بعید است روی از مصاحبت مسکینان تافتن و فایده دریغ داشتن و من در نفس خود این قدر قدرت و سرعت مییابم که در خدمت مردان یار شاطر باشم نه بار خاطر». (همان: ۲۳ـ۲۲).
یکی از ویژگیهای نثر و شعر سعدی نفوذ کلمات بسیار ساده و پیشپاافتادهای است که ادبا هنوز هم بدانها به دیده استخفاف مینگرند و سعدی به زیبایی از آنها بهره جسته است. این جدا از اشعاری است که در مثلثاتش از زبان رایج عامه مردم شیراز آن روزگار بهره برده و از سه مصرع آن اشعار یک مصرع فارسی، دیگری عربی و یک مصرع هم به زبان محلی شیرازی است. در هزلیات و خبیثات نیز به حد وفور از آن کلمات دیده میشود به عنوان مثال کلمه «هِشت» که معنی گذاشت را میدهد و «چی» که معنی چیز را ادا میکند و حتی کلمه منجلاب را در نثر و نظمش به کار میبرد.
«نیکبخت آنکه خورد و کِشت و بدبخت آنکه مرد و هشت». (همان: ۶۴).
مرغ جایی رود که چینه بود*
نه به جایی رود که چی نبود*
همان: ۱۲
اگر برکهای پر کنند از گلاب*
سگی در وی افتد شود منجلاب*
همان: ۲۳
جلوههای گوناگون از بعضی پدیدههای اجتماعی:
در قرن هفتم پدیدههایی وجود داشته که در آثار سعدی کم و بیش با آنها روبهروییم. البته بسیاری از آنها از میان رفته و بسیاری کمرنگ شده و تعدادی از آنها هنوز هم با همان حال و هوا وجود دارند.
کبوتران نامه بر:
ای باد بوستان مگرت نافه در میان؟*
وی مرغ آشنا مگرت نامه در پر است؟*
همان: ۲۴۰
گدایان خرمن:
اینان کسانی بودند که در فصل جمعآوری محصولات به هنگام خرمنکشی و توزیع گندم یا جو حاضر شده و مقداری گندم و جو طلب میکردند که معمولاً هم دست خالی برنمیگشتند. چه زارعین معتقد بودند که بذل و بخشش به اینان موجب برکت خرمن میشود.
از من نیاید آنکه به دهقان و کدخدای*
حاجت برم که کار گدایان خرمن است*
همان: ۳۵۰
خوشهچینی:
بسیار شنیده و خواندهایم، بعد از آنکه کشتورزان حاصل خود را درو میکردند و دیگر کاری به زمین نداشتند، آن را ترک مینمودند و خوشهچینان وارد کشتخوان شده و بوتههای گندم و جویی که از دم داس گریخته و درو نشده بودند، میچیدند و جمع میکردند و برای خود میبردند. اینان را خوشهچین میگفتند.
ای پادشاه سایه ز درویش وامگیر*
ناچار خوشهچین بود آنجا که خرمن است*
همان: ۲۴۰
هر که مزروع خود بخورد به خوید *
وقت خرمنش خوشه باید چید*
همان: ۴۰)
طبل نوبتی:
در اوقات معیّنی از شب به وسیله نقارهنوازانی نواخته میشد و به ویژه به هنگام سحر و سپیدهدم و نیمهشب.
سعدیا نوبتی امشب دهل صبح بکوفت*
یا مگر روز نباشد شب تنهایی را*
همان: ۳۳۲)
گران بودن میوه نوبر:
دست گدا به سیب زنخدان این گروه*
مشکل رسد که میوه اول رسیدهاند*
همان: ۳۴۲
لباس و کلاه:
دلقت به چه کار آید و تسبیح و مرقّع؟*
خود را ز عملهای نکوهیده بری دار*
حاجت به کلاه تَرَکی داشتنت نیست*
درویشصفت باش و کلاه تتری دار*
همان: ۲۵
در این دو بیت از انواع لباس دراویش و دیگران سخن در میان است. مراد از دلق، نوعی لباس پشمی بوده که دراویش میپوشیدهاند و مرقّع به لباس صوفیانهای تلقی میشده که دراویش آن را از قطعات گوناگون پارچههای احیاناً رنگارنگ تهیه کرده و در بر مینمودهاند. کلاه تتری، کلاهی بوده که اقوام مغول یا تاتار بر سر مینهادند. مقصود از کلاه ترکی در اینجا کلاههایی است که مردان خدا آن را بر سر میگذاشتند که معنا و مفهوم «گذشتن از ماسوی الله و گذاشتن و گذشتن و ترک و خلاصی از تعلقات جسمانی و خواهشهای نفسانی» را دارد.
گر برقعی فرو مگذاری بر این جمال*
در شهر هر که کشته شود، در ضمان توست*
همان: ۳۳۳
برقع آن چیزی است که زنان با آن چهره خود را میپوشانیدند که از لباسهای زنان آن زمان بود.
غلام همّت آن لعبت قباپوشم*
که از محبت رویش هزار جامه قباست*
همان: ۳۳۴)
قبا لباس بلندی است که همه اندام را میپوشاند. در این بیت از یاری سخن در میان است که اگر رخ بنماید، هزار جامه دریده میشود و اصطلاح «عاشق سینه چاک» را مفهوم میبخشد.
مرغ حلق بریده:
همای بخت من از آشیان شادی دور*
چو مرغ حلق بریده به خاک برمیگشت*
همان: ۳۳۶
در گذشته و شاید هنوز هم در بعضی از نقاط بر مبنای یک باورِ اعتقادی، بعد از آنکه سرِ مرغ بریده میشود، آن را رها میکنند و بر خاک میاندازند و مرغ بیسر تقلا و تکاپویی از خود نشان میدهد و بدن خونآلودش خاکی میشود تا زمانیکه آرام بر جای افتد و از تکان باز ایستد.
نعل در آتش:
در قدیم برای جلب نظر معشوق بر این باور بودند که اگر نام او را بر نعل اسبی بنویسند و نعل را بر آتش کنند، یار دچار بیقراری و اضطراب عاشقانه شده و فریفته و دلبسته عاشق میشود. (همایونی، ۱۳۸۸: ۴۰).
آتش ز لعلت میجهد، نعلم در آتش مینهد*
گر دیگری جان میدهد، سعدی تو جان میپروری*
همان: ۳۶۵
ب. ضربالمثلها:
بدون شک گروهی از ضربالمثلهای رایج در میان فارسی زبانان برگرفته از مضمون حکایات و یا اشعار منظوم و یا سایر نوشتههای سعدی است. اینها معمولاً به نحوی در اثری از او و به مناسبتهایی آمدهاند که عصاره آن اتفاق یا قضیه را دربردارند. در واقع خواندن و تکرار آثار سعدی موجب این کار بوده که در طی قرون متوالی استمرار داشته و آنچنان پذیرفته شدهاند که بخشی از ادبیات شفاهی فرهنگ مردم را دربرمیگیرند.
چند گویی که بداندیش و حسود*
عیب جویان من مسکینند*
گه به خون ریختنم برخیزند*
گه به بد خواستنم بنشینند*
نیک باشی و بدت گوید خلق*
بِهْ که بد باشی و نیکت بینند*
همان: ۲۷)
دست بر هم زند طبیب ظریف*
چون خرف بیند اوفتاده حریف*
خواجه دربند نقش ایوان است*
خانه از پایبند ویران است*
(همان: ۵۴)
مضمون هر چه خود نمیپسندی بر دیگران مپسند:
یاد دارم ز پیر دانشمند*
تو هم از من به یاد دار این پند*
هرچه بر نفس خویش نپسندی*
نیز بر نفس دیگری مپسند*
همان: ۴۰)
شد غلامی که آب جوی آرد*
آب جوی آمد و غلام ببرد*
دام هر بار ماهی آوردی*
ماهی این بار رفت و دام ببرد*
(همان)
منشین ترش از گردش ایام که صبر*
گرچه تلخ است، ولیکن برِ شیرین دارد*
همان: ۱۴۰)
«دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگری به سعی بازوی خود نان خوردی. باری برادر توانگر درویش را گفت: چرا خدمت پادشاه نکنی تا از مشقّت کار کردن برهی؟ گفت: تو چرا کار نکنی تا از مذّلت خدمت رهایی یابی؟ که خردمندان گفتهاند: نان خود خوردن و نشستن، بِهْ که کمر زرین از پی خدمت به میان بستن و نزد مخلوق ایستادن».
به دست آهن تفته کردن خمیر*
بِهْ از دست بر سینه پیش امیر*
همان: ۲۱ـ۲۰)
«گروهی از حکما در حضرت کسری به مصلحتی سخن همیگفتند و بوذرجُمهر که بزرگ ایشان بود، خاموش نشسته. گفتندش تو در این بحث چرا سخن نگویی. گفت: وزرا بر مثال اطبایند و طبیب دوا ندهد جز سقیم را. پس چون میبینم که رای شما بر صواب است مرا، بر سر آن سخن گفتن حکمت نباشد».
چو کاری بیفضول من برآید*
مرا در وی سخن گفتن نشاید*
وگر بینم که نابینا و چاه است*
اگر خاموش بنشینم گناه است*
(همان: ۲۱)
بزرگی بایدت بخشندگی کن*
که دانه تا نیفشانی نروید*
(همان: ۱۵)
«اسکندر رومی را پرسیدند دیار مشرق و مغرب به چه گرفتی؟ که ملوک پیشین را خزاین و عمر و ملک و لشکر بیش از تو بود، ایشان را چنین فتحی میسر نشد؟ گفتا: بعون الله عزّوجلّ هر مملکتی را که گرفتم، رعیتش نیازردم و نام پادشاهان جز به نکویی نبردم».
بزرگش نخوانند اهل خرد*
که نام بزرگان به زشتی برد*
این همه هیچ است چون میبگذرد*
تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار*
نام نیک دیگران ضایع مکن*
تا بماند نام نیکت یادگار*
(همان: ۲۲)
یکی پرسید از آن گم کرده فرزند*
که ای روشنگهر پیر خردمند*
ز مصرش بوی پیراهن شنیدی*
چرا در چاه کنعانش ندیدی؟*
بگفت: احوال ما برق جهان است*
دمی پیدا و دیگر دم نهان است*
گهی بر طارم اعلی نشینیم*
گهی تا پشت پای خود نبینیم*
(همان: ۲۴)
آن را که جای نیست، همه شهر جای اوست*
درویش هر کجا که شب آید، سرای اوست*
(همان: ۲۳۳)
قلم در دست دشمن:
ندانم کجا دیدهام در کتاب*
که ابلیس را دید شخصی به خواب*
به بالا صنوبر به دیدار حور*
چو خورشیدش از چهره میتافت نور*
فرا رفت و گفت: ای عجب این تویی؟*
فرشته نباشد بدین نیکویی*
تو کاین روی داری به حسن و قمر*
چرا در جهانی به زشتی سمر؟*
چرا نقشبندت در ایوان شاه*
دژمروی کردهست و زشت و تباه*
تو را سهمگینروی پنداشتند*
به گرمابه در زشت بنگاشتند*
شنید این سخن بختبرگشته دیو*
به زاری برآورد بانگ و غریو*
که ای نیکبخت این نه شکل من است*
ولیکن قلم در کف دشمن است*
برانداختم بیخشان از بهشت*
کنونم به کین مینگارند زشت*
(همان: ۸۳)
«قصابی را درمی چند بر صوفیان کرده آمده بود. هر روز مطالبت کردی و سخنهای با خشونت گفتی. اصحاب از تعنّت او شکسته خاطر میماندند و جز از تحمل چاره نبود. صاحبدلی در آن میان بود، گفت: نفس را به طعام وعده دادن آسانتر است که قصّابی را به درم».
ترک احسان خواجه اولیتر*
که احتمال جفای بوّابان*
به تمنای گوشت مردن بِهْ*
که تقاضای زشت قصابان*
(همان: ۳۵)
«درویشی را ضرورتی پیش آمد. کسی گفتش: فلان نعمت بیقیاس دارد. اگر بر حاجت تو واقف گردد، هر آینه در قضای آن توقف روا ندارد. گفت: من او را ندانم. گفت: مَنَت رهبری کنم. دستش بگرفت و نزد آن شخص برد. وی را دید لب فرو هشته و تند نشسته. برگشت و سخن نگفت. پرسیدندش که چرا چیزی نگفتی؟ گفت: عطایش را به لقایش بخشیدم.
مبر حاجت به نزدیک ترشروی*
که از خوی بدش فرسوده گردی*
اگر گویی غم دل، با کسی گوی*
که از رویش به نقد آسوده گردی*
(همان: ۳۶)
«حاتم طایی را گفتند: از خود بلندهمّتتر در جهان دیدهای یا شنیدهای؟ گفت: بلی! روزی چهل شتر قربانی کرده بودم امرای عرب را. از هر خیل به مهمانی خوانده بودم و به گوشه صحرایی برون رفتم. خارکشی را دیدم که پشته خار فراهم آورده و آهنگ شهر کرده. گفتم: ای پسر چرا به مهمانی حاتم نروی که خلقی بر سماط او گرد آمدهاند؟ گفت:
هر که نان از عمل خویش خورد*
منّت از حاتم طایی نبرد
پس انصاف دادم و او را به همّت و جوانمردی از خود برتر خواندم». (همان)
«قوّت رای آن است که دخل فردا را امروز به کار نبرد و کار امروز به فردا نیفکند». (همان: ۲۵).
اول اندیشه آنگهی گفتار*
پایه پیش آمدهست و پس دیوار*
(همان: ۶)
«پادشاهی با غلام عجمی در کشتی نشسته بود و غلام، دگرباره دریا ندیده بود و محنت کشتی نیازموده. گریه و زاری آغاز نهاد و لرزه بر اندامش افتاد. چندانکه ملاطفت کردند، آرام نگرفت. ملک را عیش از او منغّص شد و هیچ چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود ملک را گفت: اگر فرمان دهی من او را به قسمی خاموش گردانم. ملک گفت: غایت لطف و کرم باشد. حکیم فرمود، غلام را به دریا انداختند و چند نوبت غوطه خورد. پس مویش بگرفتند و به نزدیک کشتی آوردند. دست در سُکان کشتی درآویخت و بیرون آمد و به گوشهای قرار گرفت. ملک را عجب آمد که در این چه حکمت بود. گفت: غلام از اول محنت غرقه شدن نچشیده بود و قدر سلامت کشتی را نمیدانست، همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.
ای سیر، تو را نان جوین خوش ننماید*
معشوق من است آن که به نزدیک تو زشت است*
حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف*
از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است»*
(همان: ۱۰)
«گفتم: حکایت آن روباه مناسب حال توست که دیدندش گریزان و افتان و خیزان. کسی گفتش چه آفت است که موجب مخافت است؟ گفتا: شنیدهام که شیر را به سخره میگیرند. گفت: ای سفیه شیر را با تو چه مناسبت است و تو را به شیر چه مشابهت؟ گفت: خاموش که اگر حسودان به غرض گویند که این شیر است و گرفتار آیم، که را غم تخلیص من دارد تا تفتیش حال من کند و تا تریاق از عراق آرند مارگزیده مرده باشد.
دوست مشمار آنکه در نعمت زند*
لاف یاری و برادر خواندگی
دوست آن دانم که گیرد دست دوست*
در پریشان حالی و درماندگی»
(همان: ۱۳)
ای که دستت میرسد کاری بکن*
پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار*
(همان: ۱۰)
گاه ملاحظه میشود که بعضی از ضربالمثلهای عربی را سعدی به شعر پارسی درآورده، از آنجمله:
نادان همه جا با همه کس آمیزد*
چون غرقه به هر چه دید دست آویزد*
(سعدی، ۱۳۸۵: ۱۰۲۵)
مفهوم «الغریق یتشبثْ بکل حشیش» را یادآور است.
فیالتأخیر آفات:
روزبازار جوانی پنج روزی بیش نیست*
نقد را باش ای پسر کآفت بود تأخیر را*
(سعدی، ۱۳۸۸: ۲۳۱)
باری میخواستم آثار سعدی و رابطه آنها را با آداب و رسوم و باورهای مردم و تأثیر شگرفشان را بر زندگی نسلهای نسل پارسیزبانان هر چند گذرا و به اختصار در این گفتار بیاورم، ولی با پای نهادن به این وادی دریافتم که پهنه کار و قلم و اندیشه و ذوق بینهایت این بزرگمرد، در این زمینه آنچنان وسیع و گسترده است و آنچنان در طی سدهها با زندگی و حیات مادّی و معنوی مردم درآمیخته که حیرتزاست و صدای او را به روایت سرآغاز گلستان باز شنیدم که در گوشم زمزمه میکرد: «به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم، دامنی پر کنم هدیه اصحاب را. چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از کف برفت».
منابع:
۱.آذربیگدلی، لطفعلی بن آقاخان (۱۳۳۷). آتشکده آذر، تصحیح جعفر شهیدی، تهران: مؤسسه علمی.
۲.آذرنوش، یحیی (۱۳۸۸). «نقش فرهنگ و ادبیات فارسی در ادبیات فرانسه»، نقد و بررسی کتاب، ش ۲۶ و ۲۷.
۳.آربری، آرتور جان (۱۳۴۶). شیراز مهد شعر و عرفان، ترجمه منوچهر کاشف، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
۴.ابنبطوطه، محمد بن عبدالله (۱۳۳۷). سفرنامه، ترجمه محمدعلی موحد، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۲ ج.
۵.امداد، حسن (۱۳۸۸). انجمنهای ادبی شیراز از اواخر قرن دهم تا به امروز، شیراز: نوید.
۶.بهروزی، علینقی (۱۳۵۲). «خانه سعدی در شیراز» یغما، ش ۲۹۸، ص ۲۲۵ـ۲۲۱.
۷.بهروزی، علینقی (۱۳۵۷). «تنگ ترکان و ماجراهای تاریخی آن»، یغما، ش ۳۵۷، ص ۱۷۷ـ۱۷۴.
۸.زرینکوب، عبدالحسین (۱۳۵۵). یادداشتها و اندیشهها، تهران: جاویدان.
۹.سعدی، مصلح بن عبدالله (۱۳۶۱). غزلیات سعدی، تصحیح حبیب یغمایی، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی.
۱۰.سعدی، مصلح بن عبدالله (۱۳۸۵). کلیات سعدی، تصحیح محمدعلی فروغی، تهران: هرمس؛ مرکز سعدیشناسی.
۱۱.ــــــــــــــــــــــــــ (۱۳۸۸). کلیات دیوان شیخ مصلحالدین سعدی شیرازی، به تصحیح فصیحالملک شوریده، به خط میرزا محمود ادیب مصطفوی، شیراز: مصطفوی.
۱۲.شمیم، علیاصغر (۱۳۴۳). فرهنگ امیرکبیر، تهران: امیرکبیر، ۶ ج.
۱۳.معین، محمد (۱۳۴۳). فرهنگ فارسی، تهران: امیرکبیر.
۱۴.میر، محمدتقی، (۱۳۲۸). پزشکان نامی فارس، شیراز: دانشگاه شیراز؛ چاپ مصطفوی.
۱۵.ــــــــــــــــ (۱۳۶۸). بزرگان نامی پارس، شیراز: دانشگاه شیراز، ۲ ج.
۱۶.همایونی، صادق (۱۳۷۹). «فولکلور و گلستان سعدی»، سعدیشناسی: دفتر سوم، به کوشش کورش کمالیسروستانی، شیراز: بنیاد فارسشناسی با همکاری مرکز سعدیشناسی، ص ۱۵۰ـ۱۴۱.
۱۷.ــــــــــــــــ (۱۳۸۸). سایه عقاید و سنتهای مردم شیراز در زمان حافظ بر شعر او، شیراز: نوید.
۱۸.واجد، محمدجعفر (۱۳۵۳). نوید دیدار: شرح کتاب کان ملاحت و مثنوی سه گفتار به زبان محلی شیرازی، شیراز: انتشارات اداره کل فرهنگ و هنر فارس.
……
پینوشت:
. در قرن ششم هجری قمری در شهر کازرون خانوادهای زندگی میکرده که چون نام بسیاری از افراد آن مصلحالدین بوده به خانواده مصلحالدین موسوم بوده است. از عادات مردم کازرون که از قدیم الایام تاکنون باقیمانده این بوده است که نامیدن پسر یا نوههای خود به نام بزرگ خانواده اسم پدران خانواده را سالها بلکه قرنها نگاه میداشتهاند چنانکه نام مصلحالدین هم در این خانواده چند نسل پایدار مانده (سعدی، ۱۳۸۸: ۲ـ۱) برای اطلاع بیشتر به مقدمه مذکور مراجعه شود.
. کانون دانش پارس، شادروان علی سامی استاد دانشگاه شیراز و صاحب تألیفات عدیده در سال ۱۳۳۱ خورشیدی از جمعی از فضلا و شعرا و نویسندگان دعوت نمود تا انجمن ادبی تشکیل دهند. در دی ماه همان سال نخستین جلسه انجمن به نام کانون دانش پارس در خانه او برپا شد. اعضای مؤسس عبارت بودند از: محمد حسین استخر، علیاکبر بصیری، علینقی بهروزی، محمدرضا حقیقی، علی سامی، صدرالدین محلاتی، دکتر محمدتقی میر، دکتر عبدالوهاب نورانی وصال و فریدون توللی و برای اطلاع بیشتر به کتاب: انجمنهای ادبی شیراز از اواخر قرن دهم تا به امروز، حسن امداد، انتشارات نوید شیراز، ۱۳۸۸. مراجعه شود.
. ادرار، با فتح «الف» و سکون «د» وظیفهخواری است.
. در مدخل شهر شیراز نرسیده به دروازه قرآن، تنگی است به نام «تنگه اللهاکبر». شیراز از فراز آن تنگه به ویژه در شبها منظرهای بسیار زیبا و دلانگیز دارد.
. Sir Edwin Arnold.
. Light of Asia.
. این قنات را بدان جهت گازران نامیدهاند که بسیاری از مردم مخصوصاً آنهایی که شغلشان لباسشویی بوده، لباسها را در آن میشستهاند. آب این قنات نوعی آب معدنی است که لباس را تمیز و پاک مینماید (سعدی، ۱۳۸۸: ۲۰). بد نیست یادآوری شود که آن آب هم امروز به نام آب سعدی مشهور و جاری است و زنان شیرازی در مراسم چهارشنبه سوری معتقدند که باید به آنجا رفت و آبتنی کرد و چون این امر دیگر میسر نیست، به شستن دست و روی بسنده میکنند، ولی رفتن به آنجا را ضروری میدانند.
. James Ross.
. که در مورد ذکر نام آب اشتباه کرده و آب رکنآباد که بیشتر مورد نظر حافظ بوده، در تنگه قرآن جاری است و با این آب فاصله بسیار دارد.
. ارتفاع مجسمه ۲/۱۰ متر و قریب ۵ تن است. برای اطلاع بیشتر به مقدمه کلیات مراجعه شود.
. آگاهی بیشتر به: آربری، آرتورجان (۱۳۴۶). شیراز مهد شعر و عرفان، ترجمه منوچهر کاشف، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۱۵۱ و سعدی، مصلح بن عبدالله (۱۳۸۸). کلیات دیوان شیخ مصلحالدین سعدی شیرازی، به تصحیح فصیحالملک شوریده و خط میرزا محمود ادیب مصطفوی، شیراز: مصطفوی، ص ۲۸ و ۲۹ مراجعه شود.
. کیسه آب و صفرا که به کبد چسبیده است. (شمیم، ۱۳۴۳: ۳۶۵).
. چوبی است سیاه و خوشبو. (معین ۱۳۴۳، ج ۲: ۲۳۶۳).
. چوبی است سیاه رنگ و خوشبو. (معین، ۱۳۴۳، ج ۲: ۳۰۹).
. کیسهای که از پوست خر یا اسب درست میشده برای نگهداری نامه.
. کیسه مشکین به اندازه تخممرغ که در زیر پوست شکم آهوی ختایی نر قرار دارد و محتوی مشک آن است. (شمیم، ۱۳۴۳: ۷۱۰).
. بدن یا جلیقه یا پوشش کثیف.
. مشک ناب بسیار معطر و تند و تیز.
. جمع درجه، عالیمرتبه در مقامهای خوب بهشت.
. جمع دَرَک از مرتبههای سفلای جهنم.
. محصول نارس به ویژه گندم و جو نارس که قبل از زرد شدن به صورت سبز با خوشه به نحوی به فروش برسد یا بریده شود.