با سپاس از آنان که این بزم ادبی را به شایستگی سامان دادهاند، آن چه من در این گفتار کوتاه میخواهم گفت، زمینهای است که بیشتر باز میگردد به زیباشناسی سخن آن هم در قلمرو آن چه آن رادانش معانی میخوانیم: سخن ناگاهان، در سرودههای سعدی. اما پیش از آن که به این زمینه بپردازم، چوناندرآمدی، دیباچهای بر این گفتار کوتاه، شایسته میدانم نگاهی فراگیر، فراخ، یا آن چنان که فرنگیان میگویند؛پدیدارشناختی به پهنه سخن پارسی بیفکنم. در سخنرانیهایی که از این پیش در همین تالار رانده آمده است،این نکته را در میان نهادهام که از دید من، زیبایی و آفرینش هنری در سرودههای سعدی از آن گونهای است کهآن را من در آن سوی «آن» میدانم.
برآنم که دامنه زیباشناسی در زمینهای میگذرد که از «آرایه» که برونیترین ترفند است، آغاز میگیرد،در این سوی؛ در سوی دیگر، میرسد به «آن» که درونیترین، سرشتینترین، نهانترین شگرد و شیوهآفرینش هنری است. «آن» در آن معنایی که خواجه بزرگ چند بار آن را در بیتهای خویش به کار گرفته است.از «آن» گونهای از زیبایی هنری را میخواهد که دریافتنی است، اما باز گفتنی نیست؛ آزمودنی است، اما بازنمودنی نیست.
بر این پایه، در این بزم بشکوه ادبی. میخواهم انگارهای دیگر با شما در میان بنهم و آن این است که اگر آنسه دبستانی را که در سخن پارسی از دیرزمان نشان دادهاند، ما پایه سنجش و بخشبندی بدانیم، منمیانگارم که دبستان نخستین که آن را سبک خراسانی مینامیم، دبستانی است که آفرینش هنری در آنبیشتر بر پایه پیکره است. از دید من، گوهر و سرشت و شالوده هر اثر هنری را دو ویژگی میسازد، دو گوهر؛یکی را پیکره مینامم؛ ریخت، کالبد و دیگری را پیام. خواست من از پیام هر آن چیزی است که در این پیکرهجای میگیرد: معنا، اندیشه، اما آن اندیشه و معنایی که بنمایه و بهانه و ابزاری میشود برای آفرینش هنری،نه هر معنایی خام و بیسرانجام؛ آن معنایی که ما تنها در شعر با آن روبهرو میتوانیم شد. هر آن چه دیگرویژگیها و ساختهای زیبا شناختی را در شعر میسازد، باز بسته بدین دو گوهر یا پایه بنیادین است. درسبک خراسانی وردگاه آفرینش هنری برای سخنور پیکره است. سرنوشت شعر را پیکره رقم میزند. از اینروی، من در شیوه خراسانی سه ویژگی برجسته و بنیادین سراغ میکنم: سَختگی، سُتواری، سترگی. این همهاز بافت پیکرینه شعر که نیک در هم تنیده است؛ سخته است؛ سُتوار است و بشکوه است چون کوه، مایهمیگیرد.
نمیخواهم بیش از این، این زمینه را بکاوم. چون برآنم که بپردازم به سخن ناگاهان در سروده سعدی.تنها، برای باز نمود دیدگاه و اندیشه خویش، از نگارهای شاعرانه بهره میجویم، از بافتههای ابریشمین. اگر برپایه این نگاره بخواهیم سبک خراسانی را به بافتهای ابریشمین، به دیبایی مانند کنیم، آن دیبا پرند است. پرنددیبای یک لخت و یک رنگ است. راز نغزی و زیبایی پرند در بافتار نازک و هنرورزانه آن نهفته است. میرسیمبه سبک دوم که آن را سبک عراقی میخوانیم. از دید من، در سبک عراقی، پیکره و پیام دوشادوش یکدیگرند؛کمابیش بهرهای یکسان در آفرینش هنری دارند: هم پیکره سَخته و سُتوار است و هم معنا و اندیشه هنری کهآن را پندار میتوانیم خواند، در کار است.
در شیوه سومین، داستان چگونه است؟ بر این پایه که گفتم، ساختار آفرینش هنری را در سبک سپاهانییا هندی پیام میسازد؛ آن بنمایهای که بارِ این آفرینش را بر دوش میکشد، معناست؛ نغزی و نازکی وشگرفی و شگفتیِ اندیشه شاعرانه است. هم از این روست که سخنوران سپاهانی، در معنی سبک شناختی آن،چندان پروای پیکره ندارند؛ زیرا سخت سودایی پیامند. اگر سبک خراسانی پرند باشد، سبک عراقی گونهایدیگر از دیباست که آن را خارا یا عتّابی میخوانیم، دیبای پیسه دو رنگ، سیاه و سپید، اما سبک سپاهانی، براین پایه، پرنیان است، دیبای رنگارنگ، گونهگون.
به هر روی، سعدی در این میان کیست؟ من بر آنم که سعدی با آن که به شیوه عراقی سخن میگوید، اگراینچنین فراخ بنگریم، هنوز به شیوه سخنوران کهن خراسان پایبند و وفادار مانده است.
سخن سعدی، سخنی است که راز و جادوی زیباشناسی را در آن میباید در پیکره جست. اندیشههایی کهسعدی در این پیکره میریزد، اندیشههایی است سخت روشن، بیهیچ پیچش، دشواری، دوری، دیریابی.سعدی از آزمونها و اندیشههایی با ما سخن میگوید که دیری است آشنای ذهن ماست. ما در پیامهای سعدیبه هیچ روی آن شگرفی و شگفتی را که در پیامهای سخنوران سپاهانی میبینیم، نمیتوانیم یافت. اما چراسخن سعدی که اندیشهها در آن روشن و روان است، اینچنین دل از ما میرباید. فسون فسانه رنگی که درغزلهای سعدی، در بیتهای بوستان او، نهفته است در کجاست؟ در آن پیکره سخته ستوار، اما نه سترگ. دراینجاست که سعدی از سخنوران خراسانی میگسلد. سرودههای خراسانی، چه در شاهنامه باشد، چه در آنچامههای کوهوار، سترگ نیز هستند؛ بشکوهند اما غزلهای سعدی نرم است و نغز. از این روی، هرپژوهندهای که میخواهد سرودههای سعدی را زیباشناسانه بکاود و بررّسد و باز نماید، میباید پایه پژوهشخود را بر پیکره بنهد. به سخن دیگر، ما در سرودههای سعدی با شگردهایی هنری روبهرو هستیم که آنها رادر دانش معانی بر میرسیم. شاید مایه شگفتی بشود برای شما که اگر کار با پیکره است، چرا دانشی کهدستاویز ماست در شناخت زیباییهای سخن سعدی، دانش معانی است؟ در آغاز سخن، این نکته را روشنداشتم که خواست من از پیام، معنا یا اندیشه، چونان بنمایهای برای آفرینش هنری است؛ بدین سخن که آناندیشه یا معنا خود به تنهایی ابزار این آفرینش باشد برای همین واژه پندار را در این کاربرد در پیش نهادم، اماخواست من از معنیشناسی غزلهای سعدی، همان معنای ساده روشن است که برای سخنور سپاهانی بههیچ روی نمیتواند ارزش زیباشناختی داشته باشد. پارهای از این فسون همان است که من آن را سخنناگاهان میخوانم. خواست من از این دو واژه چیست؟ خواست من این است که سعدی در بیتهایی، به یک بارهدر میانه یا فرجام یا حتی گاهی آغاز سخن، پارهای را میآورد که ما چشم نمیداریم آن را. رفتاری استنابیوسان، ناگهانی به گونهای که اگر آن پاره را بستریم، هیچ گزندی به پیکره سخن از دید نحوی نخواهدرسید، اما همه راز زیبایی در آن بیت ـ میتوان گفت ـ گنجیده است، فرو فشرده است در آن سخن ناگاهان، درآن پاره نابیوسان. این شگرد سعدی است.
پارهای از این سخنهای ناگاهان را ما میتوانیم بر پایه دانش معانی بررسیم، اما پارهای از آنها، مانند دیگرفسونها و شگردها و شیوههای هنری، در این پیمانهها و سنجههای تنگ نارسا نمیگنجد.
میتوانیم گفت که پارهای از این شگردها، برای نمونه، از آن گونه است که معنیدانان آنها را در یکی اززمینههای هشتگانه دانش معانی که فراخی یا اطناب خوانده میشود، میگنجانند: پیاورد یا تزییل، بساورد یاتکمیل، درآورد، میانْ آورد یا اعتراض. اما بسیاری بیرون از این سنجهها و پیمانههاست؛ شگردهای ویژهسعدی است. نمونه را، سعدی گاهی لختی را در پی لخت نخستین میآورد؛ به گونهای که اگر آن لخت نباشد،لخت نخستین سخنی است بسنده و به فرجام. این شگردی است که دیگران هم به کار میبرند. در این جا من یکیا دو نمونه را یاد میکنم:
«مایه پرهیزگار قوّت صبر است و عقل» این سخن به همین سان سخنی است بسنده و به فرجام؛ نیازی بهدنبالهای ندارد، اما «عقل گرفتار عشق، صبر زبون هوا» آن پژوهنده معانیدان، زمانی که به چنین بیتیمیرسد، میتواند گفت سعدی گونهای از فراخی را در کار آورده است که آن را پیاورد مینامیم. لخت دوماندیشه باز نموده در لخت نخستین را استوار داشته است.
|
بنده خویشتنم خوان که به شاهی برسم
|
مگسی را که تو پرواز دهی، شاهین است
|
این شگردی است که من آن را دستانزنی هنری میخوانم. سخن سالار بزرگ شروانی، خاقانی، به ویژه این شیوه را سخت گسترده است و روایی بخشیده است، اما نمونههایی دیگر یاد میتوان کردکه باز میگردد به آن قلمرو ویژه فسونبار که شاید بتوانم گفت تنها از آنِ سعدی است. نمونهای بیاورم ازگلستان:
|
روی بر خاک عجز میگویم،
|
هر سحرگه که باد میآید:
|
|
ای که هرگز فرامشت نکنم!
|
هیچت از بنده یاد میآید؟
|
فسون زیبایی در این سروده کوتاه در کجاست؟ چرا دلرباست؟ پاسخی که من میدهم این است: در لخت دوم از بیت نخستین. اینجاست که ما میدانیم این سروده را کسی چون سعدی میباید درپیوسته باشد.
هر سحرگه که باد میآید. بِستُریم این لخت را؛ هیچ گزندی به ساختار سخن از دید نحوی، از دید اندیشهاینمیرسد.
روی بر خاک عجز میگویم:
|
ای که هرگز فرامشت نکنم
|
هیچت از بنده یاد میآید؟
|
اما گرانیگاه سخن آن لخت است. با این لخت است که سعدی از این سروده کوتاه گونهای داستان میآفریند. اندیشه خود را به نمود میآورد. برای نمونه سینماگری چربدست میتواند همین سرودهکوتاه سعدی را به فیلمی دلاویز دگرگون کند. پس از آن، «روی در خاک عجز» بار هنر را در این بیت بر دوشمیکشد. «هر سحرگه که باد میآید» این زمینه را فراهم میآورد، صحنه را میآراید. نمونهای دیگر بیاورم:
|
آنک عسلی دوخته دارد مگس نحل
|
شهد لب شیرین تو زنبورْ میان را
|
«زنبورْ میان» را بستریم: «آنک عسلی دوخته دارد مگس نحل شهد لب شیرین تو را»؛ هیچ گزندی به سخن نمیرسد، اما میتوان گفت سعدی این بیت را به پاس آن «زنبور میان» سروده است. اگر ازعسلی، از مگس نحل، از شهد، از شیرین یاد کرده است، برای این است که خواسته است یار خود را در نغزی و نازکیِ میان، به زنبور ماننده بگرداند. نمونهای دیگر میخوانم و دامن سخن را بر میچینم. در بیتی دیگر همچنان با همین واژهگان و بنمایههای شاعرانه گفته است:
|
گر تو شکر خنده آستین نفشانی
|
هر مگسی طوطیی شود شکرخا
|
|
دلبر شیرین اگر ترش ننشیند
|
مدعیانش طمع کنند به حلوا
|
|
مرد تماشایِ باغِ حسنِ تو سعدی است
|
دست فرومایگان برند به یغما
|
سخن من بر سر بیت نخستین است: «گر تو شکر خنده آستین نفشانی، هر مگسی طوطیی شود»؛ سخن در این جا به فرجام میآید. نیازی ندارد به چیزی بیش از آن؛ اما یکباره در پایان سخن،سعدی ویژگی «شکرخا» را میآورد. پشتوان هنر، گرانیگاه زیبایی در این بیت، از دید من شکرخاست. چرامگس طوطی میشود؟ چون طوطی شکرخاست. از سوی دیگر سعدی میخواهد بگوید تو آن چنان زیبایی کهحتی فرومایگان در سخن هم، به پاس زیبایی تو، سخنورانی میشوند شکّرینگوی.